| تـٰٖــٰٖـیـٰٖــٍٰـمـٰٖــار |
رفتن به کانال در Telegram
417
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-3430 روز
آرشیو پست ها
اما عزیزِ من،
من دیگر کسی را چون تو دوست نخواهم داشت
و تو نیز هرگز اینگونه دوست داشته نخواهی شد.
ما هر دو بازندهایم...
دیدین یه کتاب رو چند بار که میخونین دقیقاً میفهمید چی میگه میدونید کدوم جمله تو کدوم صفحه تو کدوم پاراگراف گفته شده.
تو برای من همون کتابی که هزاران بار خوندمش میدونم تو کدوم صحفه گریه کردی کدوم صفحه خندیدی کدوم صحفه سخت بود
من تورو خوب بلدم...
بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولی به خاطر دل شكسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شكسته ام ولی برو ، بريده ام ولی بيا
چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم
اسير قهر و آشتی ميون آب و آتشم
چه عاشقانه زيستم چه بی صدا گريستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نيستم
تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم
چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم
تو با مني و بی توأم ببين چه گريه آوره
سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره
ببين چه سرد و بی صدا ببين چه صاف و ساده ام
گلی كه دوست داشتم به دست باد داده ام
بمون كه بی تو زندگی تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه
این آهنگ چاوشی و دیالوگ هایی که توی این پادکسته شمارو دیوونه میکنه از زیباییش:)
خیلی قشنگه.
مخصوص پاییزه >>>> #موزیک
به درمانگرم گفتم «چرا تموم نمیشه»
گفت چون احساسه و قرار نیست تموم بشه تنها کاری که ازت برمیاد اینکه یادبگیری چطوری احساست رو احساس کنی و باهاش کنار بیای.
من همهی توانم را برای داشتنت به کار بردم،
اما حقیقت این است که گاهی تمام آنچه در توان آدمیست هم، کافی نیست...
بله بله به تو احتیاج دارم زیرا تو تنها کسی هستی که میتوانم در مورد رنگ یک ابر با اون صحبت کنم.
گفتی باید بری. منم بمونم که به ماهیام آب بدم، بیابونو جارو کنم، فیلمارو گوش کنم و آهنگارو ببینم، چای بخونم و کتاب دم کنم، روی تلوزیون بشینم و صندلی نگاه کنم، کفشامو بپوشم و برم توی تخت، از کل ماشینم که تو گل گیرده، فرمونشو بشورم. برای پرنده ها استخون بندازم و لب پنجره برای سگا دون بپاشم. تختمو مرتب کنم و رو زمین بخوابم. زنگ بزنم به اورژانس و بگم چه کمکی ازم بر میاد. با سیگار فندکمو روشن کنم و بذارم لبهی گوشم. با دستمال آب استخرو خشک کنم. گربهمو بکارم تو خاک و گلامو ببرم هواخوری. عینک آفتابیمو بزنم و بشینم به تماشای ستارهها. بری که من بمونم و هر چیزی که یادم نمیاد قبل تو چطور انجام میدادم...
چرا وقتی میرفتی
همه جا تاريک ميشود؟
انگار از اول مرده بودم
و ترسيده بودم
تو هم نبودي...
نه اينكه گريه كنم، نه
فقط دارم تعريف میکنم
كنم چرا بغض كرده بودم
و آرام نمی گرفتم...
میگفت:
دوست داشتم از تو دروغی بشنوم،
زیرا انسان تنها زمانی دروغ میگوید
که ترس از دادن چیزی او را آشفته کند...
