fa
Feedback
نعناء خشک شده.

نعناء خشک شده.

رفتن به کانال در Telegram

میان‌شعله‌های‌اتش‌جهنم‌بوسیدمت‌،چشمانم‌رابازکردم‌،دربهشت‌بودم . سلام. رِی هستم؛ نویسنده بی‌بند و بار. تمامی قهوه‌هایی که اینجا سرو میشود، سرد خواهد بود.☕️ . @Idkwhatishouldnameditbot

نمایش بیشتر
499
مشترکین
-224 ساعت
-77 روز
-3730 روز
آرشیو پست ها
چقد زود کنکور شد💀

-واقعا فکر میکنی منطقیه که به اندازه من عاشق باشی؟ پس زمانی چی میشه؟ من سالهاست عاشق توام! -کاش از روز اول میشناختمت ، الان به یه آن عاشق بودیم Black hole

Repost from N/a
The miracle of hands
The miracle of hands

Repost from REY(zone🎀)
مثلا یهو اینحا بشه ۳۰😨🤔

بعد از چندی سال فعالیت توی تلگرام، یه چنل پیدا کردم که واقعا مورد علاقمه.

Repost from .اِکو.
بعضی وقتا که میرم بیرون و توی یه جمعی نشستم، احساس میکنم دارم خفه میشم. نفسمو حبس میکنم و چشمام بین آدما دو دو میزنه. ثانیه‌ها به دقیقه‌ها و دقیقه‌ها به ساعت‌ها تبدیل میشن؛ اونجاست که احساس میکنم اکسیژن برای تنفس وجود نداره و فقط هرچه سریع تر باید برگردم خونه.

Repost from .اِکو.
من آدم اجتماعی‌ایم. تو بدترین روزای زندگیمم بلدم یه طوری بگم و بخندم که کسی به خوب بودن و نبودن حالم پی نبره و یا حداقل کم کم، لبخند میزنم‌. پس اگر روزی رو دیدی که حتی زحمت نمیکشم اون روی اجتماعی‌مو حفظ کنم و لبخند بزنم، روزایی که حتی یه لبخند ملیح ام روی صورتم نمیشینه، اون روزا دست از سر من بردار.

ساعت 5 صبح رو گذشته بود. آسمان نیمه روشن بود و سرما باعث درد گرفتن استخوان‌هاش میشد. دسته‌هایی از پرندگان بالا سرش پرواز می‌کردند و در‌ پی مکانی گرم برای مستقر شدن و استراحت بودند، درست مثل خودش. قطرات نم‌نم باران روی صورت گندم‌گون و کبودش بوسه میزد و عطر اسمون رو به موهاش هدیه میداد. کفش هاش رو دراورد و پاهای برهنه اش رو روی خاکی که تقریبا به گِل تبدیل شده بود گذاشت چشم هاش  بست و دست‌هاش رو باز کرد؛ قصدش این بود از درد رها بشه اما وقتی پا به اون جنگل تیره، که همزاد روحش بود، گذاشته بود تصمیمش عوض شد. حالا میخواست روحش رو با رنگ سبز طبیعت معامله کنه و درختان پیر شاهد خودفروشیش باشن. چون حالا اگر روحی نداشت دیگه دردی رو احساس نمی‌کرد و اگر دردی رو احساس نمی‌کرد آسیب نمیدید.

07. Solo.mp36.41 MB

ساعت 5 صبح رو گذشته بود. آسمان نیمه روشن بود و سرما باعث درد گرفتن استخوان‌هاش میشد. دسته‌هایی از پرندگان بالا سرش پرواز می‌کردند و در‌ پی مکانی گرم برای مستقر شدن و استراحت بودند، درست مثل خودش. قطرات نم‌نم باران روی صورت گندم‌گون و کبودش بوسه میزد و عطر اسمون رو به موهاش هدیه میداد. کفش هاش رو دراورد و پاهای برهنه اش رو روی خاکی که تقریبا به گِل تبدیل شده بود گذاشت چشم هاش بست و دست‌هاش رو باز کرد؛ قصدش این بود از درد رها بشه اما وقتی پا به اون جنگل تیره، که همزاد روحش بود، گذاشته بود تصمیمش عوض شد. حالا میخواست روحش رو با رنگ سبز طبیعت معامله کنه و درختان پیر شاهد خودفروشیش باشن. چون حالا اگر روحی نداشت دیگه دردی رو احساس نمی‌کرد و اگر دردی رو احساس نمی‌کرد آسیب نمیدید.

ساعت 5 صبح رو گذشته بود. آسمان نیمه روشن بود و سرما باعث درد گرفتن استخوان‌هاش میشد. دسته‌هایی از پرندگان بالا سرش پرواز می‌کردند و در‌ پی مکانی گرم برای مستقر شدن و استراحت بودند، درست مثل خودش. قطرات نم‌نم باران روی صورت گندم‌گون و کبودش بوسه میزد و عطر اسمون رو به موهاش هدیه میداد. کفش هاش رو دراورد و پاهای برهنه اش رو روی خاکی که تقریبا به گِل تبدیل شده بود گذاشت چشم هاش بست و دست‌هاش رو باز کرد؛ قصدش این بود از درد رها بشه اما وقتی پا به اون جنگل تیره، که همزاد روحش بود، گذاشته بود تصمیمش عوض شد. حالا میخواست روحش رو با رنگ سبز طبیعت معامله کنه و درختان پیر شاهد خودفروشیش باشن. چون حالا اگر روحی نداشت دیگه دردی رو احساس نمی‌کرد و اگر دردی رو احساس نمی‌کرد آسیب نمیدید.

مرگ.

پیام ویدیو00:15

photo content

سه بار این فیلمو دیدم هر سه بار نفهمیدم چیه داستانش😨 ولی ادیتا قشنگن-🧚🏻

+1

دقیقا همانطور که با من صحبت میکردی، کلمات را به او ادا کردی. شخص مقابل تو من نبودم، اما تو همانقدر فریبنده و زیبا کلمات رو بیان میکردی. حالا همه‌جا، تو بودی. عطر کلمات تو، در تمام دنیای من‌ پخش شده بود.