واگویههای یک جنگزده!
رفتن به کانال در Telegram
675
مشترکین
-124 ساعت
-57 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
حاج محمد اسماعیل دولابی میگفتند «وقتی به خدا بگویی خدایا! من غیر از تو کسی را ندارم؛ خدا غیور است و خواستهات را اجابت میکند.»
من غیر شما کسی رو ندارم آقای قاضی!
وقتی یکیو دوست ندارین، لازم نیس دهنشو سرویس کنین، هی ازش ایراد بگیرین، گیرای الکی بدین، صدتا عیب بذارین روش. فقط مثل آدم بهش بگین دوسش ندارین خودش میذاره میره.
Repost from هشت صُبح
دوست داشته شدن میخواهم این روز ها قدری آغوش و محبت زنانه، باقیش با من، هع.
فقط کاش تهش پشیمونی نباشه هااا.
نیاز دارم یکی بهم بگه چیکار کنم. یکی همراهم باشه. یکی بگه بیا تا این کوچه بالایی رو با هم بریم. شما که خیلی هم غریبه نیستید؛ واقعیت اینه که نیاز دارم تکیه کنم به یکی. من خسته شدم از این بیصاحاب واژهی قویبودن. کاش یکی همون ۱۷,۱۸ سالگی بهم گفتهبود تهش هیچی نیست. گاهی که به طور واضحی میتونم این رو ببینم دلم میخواد بازوی کسی که روبهروم ایستاده رو بگیرم و آروم بگم باور کن آدمیزاد ضعیفه. من ضعیفم! و هزینهای که میپردازم برای مخفی کردنش و آخر هم مخفی نمیشه رو بذام برای بیشتر زندگی کردن. اونموقع واقعاً دوستداشتنیتر و قویتر میشدم. و کمتر میترسیدم.
شاید.
هنوز روزشمار قبلی تمامم نشدهبود که روزشمار جدید آغاز شد.
زندگی در خاورمیانه اینطور چیزی است.
شش روز از شروع جنگ گذشته. رهبرشان ترور شده، هزاران آدم عزیز را ازدست دادیم. هزاران جان پرپر شدند. هفت روز تعطیلی عمومی و ۴۰ روز عزای عمومی اعلام کردند. مواجهه اولیهام احساس شادی بود و بعد هم خنثی. هرچه بگویم، بد گفتم پس چیزی نمیگویم.
این روزها با رنج دخترهای میناب سر میکنم. رنجی بزرگتر از بغض گلویم، بزرگتر از تعداد قطرههای اشکم، بزرگتر از تاب و توان قلب کوچکم. باید زن باشی، معلم باشی تا بتوانی رنجی که من از این عکسها تحمل کردم را بفهمی. یا این حال سعی میکنم زنده بمانم و به باریکترین نخ امید خودم را وصل کنم.
ذکر امروز این هایکو بود:
«دنیا
پر از رنج است
بااین حال درختان گیلاس
شکوفه میدهند»
چهارده/دوازده/چهار.
سی و شش روز گذشت.
پر از خشمام. حالم هیچ خوب نیست. روزها کار میکنم و شبها غصه میخورم. روزهای تعطیل بیشتر خبر میخوانم و عکس میبینم پس فشار روانی بیشتری را هم تحمل میکنم. امروز از پا درم آورد. وسط خیابان خورده و نخوردهام را بالاآوردم و داخل ماشین عرق سرد نشست به تنم و از حال رفتم. بهتر که شدم به این فکر کردم که همهی این رنجها و درها، این روزها از عمر و جوانی ماست که از کفمان میرود...
حالم هیچ خوش نیست. حس تنهایی و غم دوستداشتنینبودن دارد از پا درم میآورد. خدایا پناه بر تو از هرناامیدی. من جز تو کسی را ندارم. شب بهخیر.
بیستوسه/ یازده/ چهار.
