Out of Step
رفتن به کانال در Telegram
640
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
640
در شباهت کمونیسم و لیبرال دموکراسی (دو)
ادامه از بالا...
بنابراین، کاملاً طبیعی است که هر دو نظام ساختارهای موجودشان را با ایدهآلهای بشری یکی بگیرند. کمونیسم همان عدالت اجتماعی بود، و عدالت اجتماعی همان کمونیسم. این پیوند بین نظام و ایدهآل موجب ظهور نوع خاصی از ذهنیت شد، که ندانسته و بهغیرعمد مستعد موعظهگری اخلاقی بود. کسی که در چنین نظامی زندگی میکرد نمیتوانست صرفاً واقعیتها را توصیف یا فقط عقیدۀ سیاسیاش را بیان کند، زیرا باید همهچیز را در شاخ و برگ عبارتپردازیِ مربوط به خیر و صلاح بشریت، آزادسازی خلق، نابکاری امپریالیسم، مواهب جامعۀ بیطبقه، و سعادت زندگی در سوسیالیسم میپیچید. لحن موعظهگری اخلاقی از همان آغاز با سوسیالیسم/کمونیسم عجین بود و ظاهری موجه به آن میداد، و کمونیسم/سوسیالیسم بدون آن نظامی قابل تصور نبود؛ هر کمونیست یا سوسیالیستی، ولو بدبین و سختدل، ناچار از دیدن بازتاب بعضی ایدهآلهای کمونیستی و سوسیالیستی در سادهترین امور بود و نمیتوانست سادهترین افکار را بدون اشاره به آن ایدهآلها، بیان کند.
لیبرال دموکراسی به بذل آزادی به افراد و رهاییبخشی گروهها مینازد، و در عینحال مسلم میگیرد که آزادی و رهاییبخشی فقط در یک لیبرال دموکراسی میسرند، یا به بیان دقیقتر، آزادی و رهاییبخشی همان لیبرال دموکراسی است. به مرور، ذهن آدم لیبرال دموکرات کمکم به ذهن آدم سوسیالیست شبیه و شبیهتر شد، و همان گرایش به ترکیب زبان اخلاق و زبان سیاست را بروز داد، چرا که هیچ دیسکور دیگری عمراً بتواند حق مطلب را دربارۀ ذات نظام ادا کند. هیچ موضوع، هیچ مسئلهای نیست که، هرچقدر هم پیشپاافتاده، لیبرال دموکرات بتواند بدون اشاره به آزادی، تبعیض، برابری، حقوق بشر، رهاییبخشی، اتوریتارینیسم و از این دست مفاهیم، دربارهاش بحث کند. هیچ زبان دیگری به کار نمیرود یا حتی پذیرفته نمیشود.
هر دو ادعا درباره وحدت نهادها و ایدهآلها، یعنی نهادها و ایدهآلهای کمونیستها و لیبرال دموکراتها، کاملاً بیپایهاند. کمونیسم تجسم عدالت اجتماعی نبود و لیبرال دموکراسی هم تنها نمایندۀ آزادی نیست. در مورد کمونیسم، نظر به اینکه جنایاتی که کمونیسم به اسم شعارهایش فریبندهاش مرتکب شده است از تخیل آدمی هم سبقت گرفتهاند، امروزه، حقیقت امر احتمالاً کمتر محل مناقشه باشد.
تصویر یا معرفی لیبرال دموکراسی به تحقق میل ازلی و ابدی به آزادی بسیار محبوب و پرطرفدار است، و خصوصاً در دهههای اخیر، تقریباً به چیزی از فرط بداهت پیشپاافتاده نزدیک شده است. این تصویری است البته دروغین. اولاً لیبرالیسم بیتردید نه تنها گرایش بیانگر میل به آزادی است، و نه در این آزادیخواهی ثابتقدم و منسجم بوده است. طرفداران جمهوریخواهی، محافظهکاری، رمانتیسم، مسیحیت و بسیاری جنبشهای دیگر هم طالب آزادی بودهاند، و سهم بسیار در پیشبرد آرمان آزادی دارند. اگر آزادی، به معنایی که ما در تمدن غرب از این کلمه میفهمیم، صرفاً ارزشی انتزاعی نیست، بلکه شکلی ملموس دارد، با اساسی مستحکم در نهادها، رسم و رسوم اجتماعی، و عادتهای ذهنی، در این صورت، سهم لیبرالیسم در پیشبرد آزادی فقط یکی از سهمهای بسیار است، و تازه سهمی بنیادی یا تعیینکننده هم نبوده است. دشوار بتوان آزادی را بدون فلسفۀ یونانی و رمی و میراث قدما، بدون مسیحیت و فلسفۀ مدرسی، بدون سنتهای مختلف در فلسفۀ حقوق و آداب و رسوم سیاسی و اجتماعی، بدون ریپالیکنیسم باستان و مدرن، بدون سنت قوی انسانشناسی و اخلاقِ فضایل و تکالیف، بدون محافظهکاری انگلوساکسون و محافظهکاری برّ اروپا یا بسیاری مولفههای دیگر کل تمدن غربی، تصور کرد.
ادامه دارد
بخش یک
@out_of_step
640
در شباهت کمونیسم و لیبرال دموکراسی (یک)*
ریشارت لگوتکو
کمونیسم و لیبرال دموکراسی به باور معتقدانشان، مراحل نهایی در تاریخ دگرگونیهای سیاسیاند. مارکسیستها مدعی بودند که کمونیسم آخرین پرده از درام بشر است و اینکه، همین که به این مرحله برسیم، دیگر هیچ انگیزه یا دلیل معقولی نمیماند که بخواهیم برای رسیدن به چیزی برتر بکوشیم. به همین ترتیب، مطابق نظر هواداران لیبرال دموکراسی، پس از این نظام، هیچچیزِ بهلحاظ سیاسی برتری نمیتواند ظهور کند، زیرا لیبرال دموکراسی--بر طبق باوری همگانی، هرچند نه باوری که صریحاً به بیان درآمده باشد--خاتم پروسۀ دگرگونیهای سیاسی است. اگر چیزی به اسم قابلیت یا قوۀ فرض ترتیبات سیاسی ممکن وجود داشته باشد، نمیتواند در مورد نخست، ما را ورای کمونیسم، و در مورد دوم به جایی ورای لیبرال دموکراسی، رهنمون شود.
بنابراین، از منظر دورنی، یعنی از دید معتقدانشان، هیچ بدیل یا آلترناتیوی برای کمونیسم و لیبرال دموکراسی متصور نیست. تنها تغییری که بتوان تصور کرد در هر یک از نظامها روی دهد بدتر شدن است، که از نگاه هوادارانشان به معنی بدترشدنی جزئی نیست، بلکه فاجعه تلقی میشود. در چنین صورتی کمونیستها خواهند گفت: اگر کمونیسم رد یا تحریف شود، جامعه همچنان گرفتار استثمار طبقاتی، کاپیتالیسم، امپریالیسم و فاشیسم خواهد ماند، و لیبرال دموکراتها هم خواهند گفت: پسزدن لیبرال دموکراسی همان و در غلتیدن جامعه به ورطۀ اتوتارینیسم، فاشیسم و تئوکراسی همان. در هر دو مورد، جستجو برای راهحل بدیل، در بهترین حالت بیمعنی است و لحظهای ارزش تأمل ندارد، و در بدترین حالت، بازیای فوقالعاده بیملاحظه و غیر مسئولانه خواهد بود.
این عقیده که سوسیالیسم هیچ بدیلی ندارد از این پیشفرض ناشی میشود که این نظام ریشههای ستیزها و تعارضهای اجتماعی و اقتصادی را برکنده است، و خب همین تعارضها هستند، که بنا به فرض، در جریان تاریخ، آن ماشینی است که نظمهای سیاسی را به یکدیگر تبدیل میکند. کمونیسم، با اجرای کامل ایدۀ عدالت اجتماعی، یکبار برای همیشه، این وضعیت ناپایداری را که جوامع از اولین مراحل تکوین گرفتارش بودند از میان برد. بنابراین حمله به نظم سوسیالیستی نه یک فعالیت سیاسی عادی، که گناهی هولناک است، حملهای است به ارزشمندترین دستاورد در کل تاریخ بشر.
لیبرال در دموکراسی هم از نگاه هوادارانش فعلیت یا تحقق نهایی امیال ازلی و ابدی نوع بشر است، خصوصاً میل به آزادی و میل به حکومت مردم. اگر، ما--مثل لیبرالها-- تاریخ را مجموعۀ پیچیدهای از ستیزها و تعارضهایی تفسیر کنیم که بهکندی، اما به طرزی مقاومتناپذیر، بر آزادی فرد افزوده است، و--مثل دموکراتها--آن را مجموعهای بالنسبه پیچیده از ستیزها تفسیر کنیم که بهکندی، ولی بهطرزی مقاومتناپذیر، مردمان را از جباریت رهایی بخشیده و با ابرازهای سیاسی حکومت-بر-خود توانمند کرده است، در این صورت لیبرال دموکراسی در واقع پایان خوشی بر رؤیاهای ازلی و ابدی انسانها به نظر خواهد رسید. از آنجا که اگر قرار باشد چیزی پس از این آخرین مرحلۀ رشد و تحول تاریخی بیاید، نمیتواند جز نسخهای بهبودیافته از خود آن باشد، به همین ترتیب، هیچ آدم اخلاقاً متعادل و سلیمالنفسی هم نمیتواند با حسن نیت با لیبرال دموکراسی و ایدهآلهایی که این نظام تجسم آنهاست مخالفت کند.
ادامه دارد
*برای بحث بیشتر دربارۀ شباهتهای کمونیسم و لیبرالیسم (لیبرال دموکراسی)، از جمله، رجوع کنید به اینجا، اینجا.
@out_of_step
640
درباره حقوق بشر، راجر اسکروتن
(ترجمۀ مقاله)
از دکترین حقوق بشر، که برای تضمین آزادیهای ما مطرح شده، اینک برای از بین بردن و سلب آنها استفاده میشود. متعصبان مذهبی و یوتوپیاباوران چپ دست به
دست هم دادهاند که تنها سلاحی را که تا به امروز علیه آنها موثر بوده، به ضد خودش بدل کنند: تنها سلاحی که افراد مخالف و دگراندیش میتوانستند به کار برند، نه کسانی که میخواستند آنها را خفه و سرکوب کنند.
640
کی هولوکاست را بر یهودیان خواهند بخشید؟
هاوارد جکوبسن
همۀ اقسام انکار هولوکاست از این الگو پیرو میکند (آنها را که بیش از همه آزردهایم، بیش از همه مقصر میدانیم). یهودیها چون دروغ شش میلیون را به جهان قالب کردهاند، خودشان شرارتی را که علت هولوکاست بود تشدید کردهاند--اگر اصلاً هولوکاستی اتفاق افتاده بود، که نیفتاده. تصورش را هم نمیکردید که، همزمان، هم بشود هولوکاست را انکار کرد هم توجیه، اما این دقیقاً کاریست که منکران هولوکاست میکنند. و تازه باید خیلی فرز و سریع باشید تا بتوانید پا به پایشان پیش بروید. تا حالا اصلاً شنیدهاید که منکر هولوکاستی از پشت انبوهی کتاب و اسناد، که خودش را آنجا روزها و ماهها محصور کرده، ابزارها و معیارهای دقیق سنجش در دست، بیرون بیاید و یافتههایش را چون هدیهای تقدیم یهودیها بکند؟
«دوستان عزیزم، عالیترین اخبار را برای شما دارم: اعداد و ارقامتان درست نبود! کل مدتی که ناسیونال سوسیالیستها بر سر قدرت بودند، یک مو هم از سر یک یهودی کم نشد. مازل توو و شالوم!»
ابداً: دادن حس خوب به یهودیها با هدف انکار هولوکاست منافات دارد، چون که هدف انکار این است که حال یهودیها رو دو برابر خراب کند. انکار هولوکاست راه و روشهای زیادی برای این کار دارد، که معمولترینشان کاربرد منطق تقصیرِ عطفبهماسبقشونده است. با این استراتژی آشنا خواهید شد: چون یهودیها مزورانه و رندانه از هولوکاست سوءاستفاده کردهاند تا امروز به اهداف سیاسی و مالی خودشان برسند، ثابت میشود که سزاوار آن چیزی بودهاند که دیروز بر سرشان آمده--یا به عبارت درستتر، چون اصلاً هولوکاستی اتفاق نیفتاده، سزاوار آنچه دیروز باید بر سرشان میآمد.
جالب است که همۀ اقسام انکار هولوکاست در لفافه متضمن آرزوی هولوکاستی است که باید روی میداد. منکران خیلی کمی هستند که بخواهند هولوکاستی روی نداده باشد. فقط ادعایشان این است که روی نداده. در پس این ادعا (که بیشتر ردی است بر چیزی که پروپاگاندای یهودی شمرده میشود تا رد خود واقعه) این آرزوی قلبی نهفته است که کاش هولوکاست با بیرحمی و شدت بیشتری اجرا میشد--یک هولوکاست بینقص که هیچ یهودیای از آن زنده بیرون نمیآمد که بتواند از آن استفاده سیاسی و مالی ببرد. میشود گفت چنین هولوکاست بینقص و کاملی تحقق آرزوی منکران هولوکاست در خیال است.
اما بگذارید برگردیم به پرسش ابتداییمان: کی یهودیان به خاطر هولوکاست بخشیده خواهند شد؟ جان گری اولین کسی نیست که این سؤال را پرسیده. نویسندۀ یهودی-آلمانی، هنریک برودر، در کتاب یهودستیز ابدی (۱۹۸۶) جملهای از روانکاوی اسرائیلی به نام زوی رکس نقل میکند با این مضمون که «آلمانیها هیچوقت یهودیها را به خاطر آشویتس نخواهند بخشید.» و پیش از آن هم در دهۀ شصت، تئودرو آدورنو و پیتر شونباخ اصطلاح «یهودستیزی ثانویه» را به کار برده بودند، تا نوع متأخری از یهودستیزی را توضیح دهند که علتش نه هیچیک از آن اتهامهای قدیمی به یهودیان، که آشویتس بود. این یهودستیزی ثانویه بهرغم آشویتس یا اگر بشود گفت در کنار آشویتس ظهور و نما پیدا نکرده است، بلکه دقیقاً به دلیل آشویتس پیدا شده. همۀ این نویسندگان ما را به همان وارونگی غریب تکلیف اخلاقی رهنمون میشوند: به خاطر کاری که بر سرتان آوردیم، نمیتوانیم ببخشیمتان.
@out_of_step
640
بازگشت مسئله یهود یا بازگشت راهحل نهایی
هاوارد جکوبسن
جان گری در سگهای پوشالی، تأملاتی در انسان و دیگر حیوانات (فصل چهارم)، سؤال ناگواری میپرسد. او مینویسد، «نکتۀ جدیدی نیست و از دیرباز هم میدانستند کسانی که لطفها و کارهای نیک بزرگ میکنند بهندرت بخشوده میشوند. همین نکته در مورد کسانی که بدیهای جبرانناپذیری در حقشان میشود هم صادق است. کی میشود که یهودیان به خاطر هولوکاست بخشیده شوند؟»
از آن پرسشهای بدون انتظار پاسخ است. یهودیها کی به خاطر هولوکاست بخشوده خواهند شد؟ هرگز.
اما یهودیها برای گری کاربرد مثال را دارند. حقیقت روانشناختی تکاندهندهای که ما را بدان توجه میدهد عام یا جهانشمول است. فقط یهودیها نیستند که به خاطر بدیهایی که به آنها شده بخشوده نمیشوند، این در مورد همه صادق است. بنا به استدلال گری، ما همه در مواجه تکلیف اخلاقی تلوتلو میخوریم. ما بار و مسئولیت قدردانی یا تقصیر را گردن نمیگیریم، و در مورد تقصیر، در مواجهه با کسانی که در حقشان ظلم و بدی کردیم اوضاع را به سود خودمان عوض میکنیم و خودمان را قربانی رنج و مصیبتی که آنها کشیدهاند، جا میزنیم.
در منسفیلد پارک جین آستین، سطری خودمانی هست که وصف موجزی است از این رفتار نابهنجار لجوجانه. آستین درباره خانم نوریس، دوستنداشتنیترین شخصیت رمان، مینویسد، «او از فانی»--قهرمان داستان--«خوشش نمیآمد، چون او (یعنی نوریس) فانی را ندید گرفته بود.»* رماننویس کوچکتری اگر بود برعکس این را مینوشت و نادیده گرفتن را ناشی از خوشنیامدن یا بیزاری میدید. دنیای جین آستین بیرحمترست. او میداند که وقتی کسی را ندید میگیریم یا زیر پایش را خالی میکنیم، دیگر نمیتوانیم دوستش داشته باشیم.
مورخ رمی، تاکیتوس، این نکته را عالی بیان کرده. در طبیعت آدمی است که از کسی که خودش بدو آسیب زده متنفر باشد، یا به زبان سادهتر از آنکه به او بدی کردهای، بیزاری.
دربارۀ کلیات همینقدر کفایت میکند. وقتی ماجرای منحصربفرد هولوکاست را در پرتو فهم این ضعف هرروزینۀ بشری، که ریشه در طبیعت ما دارد، بنگریم معلوم میشود چرا اغلب چنین مصرانه با جبران یا دادن کفارۀ آن مخالفت میشود. ما تقصیر را گردن کسانی میاندازیم که به آنها آسیب رساندهایم-- پس از واقعه، برای توجیه آسیبی که زدهایم، میگوییم از آنها خوشمان نمیآید یا حتی از آنها متنفر میشویم. که نتیجۀ منطقیاش، لاجرم، این میشود که آنها را که بیش از همه آسیب زدهایم، بیش از همه مقصر میدانیم.
[همانطور که اسرائیلدوستی اخیر ایرانیان نه از حب علی که از بغض معاویه است، در غرب هم مسئله نه علاقه به مهاجران مسلمان که همچنان نفرت از یهودیهاست، هرچند غربیها این امید را به مسلمانها بستهاند بلکه اینها بتوانند اینبار هولوکاست ناموفق پیشین را به سرانجام برسانند. مسئله فلسطین، و راهحلش آرمان فلسطین، صورتبندی مجدد، شکل جابجاشده یا حالت مقلوب همان راهحل نهایی معروف است، یا اگر میپسندید ادامۀ راهحل نهایی با وسایل دیگر.]
*مترجم فارسی (نشر نی، ۱۳۸۶، ص. ۳۷۶) نکته را نگرفته و وارونه ترجمه کرده.
@out_of_step
640
ارتباط میان مسیحیت و لیبرالیسم (رجوع کنید به پست قبلی) همهجا هم عمومیت ندارد. مسیحیت قبطی، مذهب ارتدوکس، مذهب کاتولیک رمی و بسیاری از اقسام امروزین مسیحیت هیج ربط خاصی به ارزشهای لیبرالی ندارند، یا با آنها در ستیزند. هایپرلیبرالیسم ووکْ یکجور جنون اخلاقی پیوریتن است منتها بدون مرحمت الهی یا بخشودگی گناه [که در مذهب پیوریتن وجود داشت]. هیچ رواداری و تساهلی شامل حال کسانی نمیشود که سر از نجاتیافتن برمیتابند.
رواداری (tolerance) رسم زندگی کردن با عقاید و ارزشهایی است که بنا به فرض بدعتآمیز یا گناهکارانهاند. پذیرفتن اینکه نقص و کاستی در ذات نوع بشر است به جوامع لیبرال اجازه میداد زندگی جمعیای درست کنند که در آن میشد تفاوت در عقاید و ارزشها را قبول و تحمل کرد. هایپرلیبرالها چنین مصالحههایی را برنمیتابند. آنها، با قبول نظریۀ کارل اشمیت دایر بر اینکه سیاست جدالی مرگبار میان دوست و دشمن است، آنقدر سیاست را بسط میدهند تا کل تعاملهای بشری را در چنبر خود بگیرد. شکست برای دشمنان قسمخورده کم است. باید به جستجو و شکار بدعتگذاران مخفیشده رفت، شکنجه و نابودشان کرد. فرصت تعقیب و آزار یکی از جذابیتهای هایپرلیبرالیسم است. به قول جِی. ام. کوتسیه، «قرعه به نام [بز] بلاگردانی میافتد و تقصیرها به گردنش، برگزاری فستیوال اعلان میشود، قوانین به حال تعلیق درمیآید: کسی هست که برای تماشا هجوم نیاورد؟*»
جان گری
* در انتظار بربرها، [اواخر] فصل چهارم
@Out_of_step
640
جنبۀ مشترک همۀ صور گوناگون سنت لیبرال مفهوم یا تصور معینی از انسان و جامعه است، که سرشتی مشخصاً مدرن دارد... این مفهومْ فردگرایانه (individualist) است، از این نظر که بر تقدم و اولویت فرد بر ادعاهای هرگونه جمع یا گروه اجتماعی تأکید میکند؛ برابریخواهانه (egalitarian) است، از این نظر که برای همۀ انسانها جایگاه و شأن اخلاقی یکسانی قائل است و منکر این است که تفاوتها در ارزش و ارج اخلاقی در میان انسانها برای نظم حقوقی یا سیاسی هیچ موضوعیتی داشته باشند؛ جهانشمولباور (universalist) است، و یکیبودگی اخلاقی گونۀ بشر را تأیید میکند و اهمیتی ثانویه برای اجتماعهای تاریخی و شکلهای فرهنگی خاص قائل است؛ و نهایتاً اینکه بهبودباور (meliorist) است، بدین معنی که به اصلاحپذیری و بهبودپذیری همۀ نهادهای اجتماعی و ترتیبات سیاسی باور دارد. همین مفهوم و تصور [فردگرایانه، برابریخواهانه، جهانشمولباور و بهبودباور] از انسان و جامعه است که به لیبرالیسم هویتی خاص و معین میدهد که اهمیتش از گوناگونی و پیچیدگیهای درونی پرشمار آن بالاتر است.
لیبرالیسم چه در شکل متعارفی آن و چه در شکل گزافهآمیز امروزیاش، پانوشتی بر مسیحیت است. جان لاک و مریدان او به اقرار خودشان لیبرالیسمشان را از مسیحیت پروتستان گرفتند. لیبرالهای کلاسیک بعدی اولاد و اعقاب مسیحیت بودند که ایمان به عقل چون روحی تسخیرشان کرده بود. لیبرالیسم با جان استوارت میل به دینی علیحده تبدیل شد، که در آن نوع بشر جای خدای متعال را میگرفت، در حالیکه هاپیرلیبرالها لیبرالیسم را به کیش خود-آفرینی تبدیل کردهاند.
کل چهار ایدۀ معرف تفکر لیبرال امتداد یکتاپرستی مسیحی هستند. اولویت فرد برگردان سکولار این عقیده است که هر انسانی را خدا آفریده، و همو اتوریتهای بر انسانها دارد که از هر قدرت دنیویای بالاتر است. باور برابریخواهانه به اینکه هر انسانی جایگاه و شأن اخلاقی یکسانی با دیگر انسانها دارد تکرار این عقیدۀ مسیحی است که همۀ انسانها در پیشگاه خدا برابرند. جهانشمولباوری لیبرال--این باور که صفات نوعی عام مشترک میان کل انسانها از ویژگیها و شاخصهها و هویتهای فرهنگی بخصوص مهمترند--بازتاب این عقیده است که خدا انسان را به صورت خود آفرید (سفر تکوین ۱:۲۷). باور به اینکه نهادهای بشری در قابلیت اصلاح و بهبود حد و مرزی نمیشناسند تکرار این ایمان تئیستی است که تاریخ روایتی اخلاقی از گناه و از پی آن رستگاری و نجات است.
جان گری
@out_of_step
640
سنجش خرد خام
بخش پایانی
نظامِ پیشتر مرکب از پارلمانتارینیسم، تکثر احزاب، و حکومت قانون خویشتنداری و احتیاطاندیشیهای پیشین خودش را از کف داد، برای خودش ابزارهای نیرومندی برای نفوذ و تأثیرگذاری بر روی همۀ وجوه زندگی مردم ساخت، و نهاد درست کرد و قانونهای خودش را به جریان انداخت، در حالی که مکرراً تسلیم وسوسۀ راهانداختن جنگ ایدئولوژیک علیه شهروندان و گروههای نافرمان میشد. این نظام، گرفتار در دام تفاخر و خودستایی روزافزون، به تدریج خود را بیشتر و بیشتر در مقابل و ضد اپوزیسیون فرضیاش، یعنی همۀ اقسام دشمنان نالیبرال و نادموکراتیکی تعریف کرد که از میان برداشتنشان شرط لازمِ رسیدن به مرحلۀ بعدی خلوص ایدئولوژیک تصور میشود. نظام چندحزبی کمکم خاصیت پلورالیستی خودش را از دست میداد، پارلمانتارینیسم به وسیلۀ استبداد در دست اکثریت سرسپردۀ ایدئولوژی و ایدئولوژیسرشت مبدل میشد، و حکومت قانون هم به خودسرانگی قضایی.
بدینسان، ذهن یا ذهنیت جوان، که در تجسدهای قبلیاش با کمونیسم عشقبازی کرده بود، اکنون میتواند بدون هیچ مقاومتی، عشق و علاقهاش را به لیبرال دموکراسی منتقل کند، و در آن منبعی از وجد و خلسهای مشابه پیدا کند، ولی با این دلگرمی و اطمینان خاطر که این نظام هرگز به اقدامات هولناکی، که از تاریخ کمونیسم با آنها آشناست، متوسل نشده است و نخواهد شد.
او با ایمان واثق به ارزشهای اومانیستی کیش لیبرال دموکراتیک جدیدش، نیرویی جدید در نهادهای سیاسی قدیمی میدمد و محتوای ایدئولوژیک جدیدی در آنها میریزد، غافل از اینکه تحت شرایط جدید، این نهادها دیگر همان چیزی نیستند که زمانی بودند و اینک به خدمت هدفی جدید درآمدهاند.
ریشارت لگوتکو
بخشهای پیشین: بخش یک، بخش دو، بخش سه
@out_of_step
640
سنجش خرد خام
بخش سوم
در دوران اوجگیری کمونیسم و فاشیسم، از ستایش و تجلیل نظامهای پارلمانی چندان خبری نبود. نظامهای پارلمانی بخشی از سنتها و نهادهای ملی بودند و به همین دلیل، ذخیرۀ عقل سلیم همین سنتها و نهادها را حفظ میکردند و در زمانی که نیمی از جهان دیوانۀ کمونیسم و فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم آلمانی شده و تسلیم زیادهرویهای خونباری شده بود که تودهها و کثیری از نخبگان حامیاش بودند، توانستند سربلند بیرون بیایند. اما از زمانی به بعد، یعنی موقعی که نظامهای پارلمانی الگوی «دموکراسی» و «لیبرال دموکراسی» شدند، همهچیز عوض شد. ناگهان، معلوم شد که لیبرال دموکراسی پیشگام جهانی پیشرفت است و اینکه لیبرال دموکراسی، و نه اسلاف و رقیبهایش، قرار است بشریت را به مرحلهای از رشد و ترقی برساند که قرنهای فقط در خواب و رؤیا قابل تصور بود.
روشنفکری که در یک لیبرال دموکراسی زندگی میکند با همان دوراهیای روبروست که زمانی مقابل روشنفکر سوسیالیست بود: آیا باید به جریان عظیم تاریخ بپیوندد یا اینکه بیرون از معرکه بماند، همچنان همان جوانک نیرومند بماند که دارد جهان را دگرگون میکند یا پیرمردی بدخلق شود که خودش چندان علاقهای به او ندارد و حکمت و فرزانگیاش تأثیر اجتماعی ناچیزی دارد. معلوم شد که برای خیلیها، انتخاب یکی از دو این راه، اصلاً، سخت نبوده است. حرکتکردن با جریان غالب و سپردن خود به آن--جریان سوسیالیستی و لیبرال دموکراتیک--به روشنفکر قدرت بیشتر یا دست توهمش را میدهد. او خود را بخشی از ماشین جهانی دگرگونسازی حس میکند. نهفقط پروسۀ تغییر را بهتر از دیگران میفهمد و میداند چگونه جهان را سازماندهی کند، که--با نگریستن در واقعیت پیرامون--میتواند آسان تشخیص دهد کدام پدیدهها، اجتماعات و نهاد از میان خواهند رفت، و در صورتی که مقاومت کنند هم باید به خاطر آینده از سر راه برداشته شوند. بنابراین به هرکه میخواهد توقفناپذیر را متوقف کند با حس ترحمی آمیخته به خشم واکنش نشان میدهد. او در پیشۀ محبوب جوانها زیادهروی میکند: نقد آنچه هست به نام آنچه خواهد بود، و به نام آنچه بخش عظیمی از بشریت، که از او کمتر فهیم و کمهوشترند، از دیدنش ناتوانند.
ولی جوان متعهد و دلبسته به لیبرال دموکراسی تاحدودی با رفیق کمونیست خودش فرق دارد. کمونیسم کلاً خیالبافتۀ مجعول نظریهپردازانی بود که آن را چون آزمایشی بزرگ و بیرحمانه، بر خلاف خواست اکثریت، عملی کردند، ولی لیبرال دموکراسی چیزی جعلی نیست، بلکه نظامی است که به دستاوردهای چشمگیر خودش میبالد و از تجربههای انباشتشدۀ نسلها سربرآورده است.
در زمانی که اردوگاههای مرگ، گولاگها، برنامههای پنجساله، و رژیمهای مبتنی بر پلیس سیاسی ظهور کردند، بسیاری از کشورهای غربی چیزی را حفظ کردند که مبالغه دربارۀ ارزش آن دشوار است، و همیشه ارزش دفاع دارد: پارلمانتارینیسم، نظام چندحزبی، و حکومت قانون.
اما جوان از درک این نکته عاجز است که از جایی به بعد این نظام، یا به عبارت دیگر ترتیبات نظامهایی که شکلهای مختلفی به خود میگیرند، متفرعن و دگماتیک شد و بیش از آنکه به حلوفصل ستیزهای سیاسی بپردازد خود را وقف دگرگونکردن جامعه و طبیعت بشر کرد.
ادامه دارد
بخش اول، بخش دوم
@out_of_step
640
سنجش خرد خام
بخش دوم
وقتی در پرتو این تقسیم دوگانه، به ذهن مدرن نگاه میکنیم چهبسا بتوان گفت--هرچند با خطر سادهسازی--که ذهن مدرن بیشتر به ذهن جوان شباهت دارد تا به ذهن پیر. این ذهن، مجهز به پیشفرضهای گوناگون و وسایل فنی، دست به اقدام مخاطرهآمیز عظیمی برای اصلاح دانش و آگاهی، جامعه و افراد و آحاد مردم زده است. نمایانترین پیشفرضهای ذهن مدرن این است که غایت وجودی انسان در جهان تغییر دادن امور است. جوان--متناسب با سن و سال خودش--این پیشفرض را با نخوت، زیادهروی و بیمسئولیتی غلیظتر میکند.
تفسیر سوسیالیستی و تفسیر لیبرال دموکراتیک تاریخ نمونۀ نوعی طرز فکر جوان است: وعدۀ دگرگونی بزرگ میدهد؛ جسورانه، مطلق، سادهانگارانه است، و بهآسانی با پروژههای خوشبینانه برانگیخته میشود. کاملاً طبیعی است که بسیاری متفکران و روشنفکران، دستکم از عصر رنسانس بدین سو، در خدمت این وعده باشند، انقلابها را بپرستند و برای انقلابهای جدید برنامه بریزند.
برای این ذهن جوان، زمانی کمونیسم خودش را بزرگترین و جامع ترین و والاترین ایدۀ چنین دگرگونی عظیمی معرفی میکرد. در همان دوران، ایدۀ دیگر فاشیسم بود، که--دستکم به لحاظ سبک-با سوسیالیسم قرابت داشت و در ورسیونهای ملی متعددی پدیدار شد، که از آن میان، تفسیر ایتالیایی توانست خود را مظهر جوانی بشناساند و بیشترین حمایت و تحسین را به خود جلب کند.
ادامه دارد...
بخش اول
@out_of_step
640
سنجش خرد خام
میتوان دو چارچوب فکری را تصور کرد که در دو طرز فکر یا نگرش خود را نشان میدهند: چارچوب فکری پیر و چارچوب فکری جوان. پیر، با تجربۀ پربارش، از تغییرهای بنیادیِ بیشتر بیمناک است و آنها را سمپتومهای پیوسته تکرارشوندۀ عدم بلوغ میشمارد؛ جوان، سرشار از انرژی، مطابق طرح و برنامهای که به باورش از همۀ طرحها و برنامههای پیشین برتر است، با شور و شوق گام در مسیر تغییر و بهبود جهان میگذارد. پیر ترجیح میدهد در حیطۀ تعمق و تفکر بماند، و جوانها را به آموختن از پیرترها و عاقلترها برانگیزد، و فروتنی، احتیاط و پروا را لازم میداند؛ جوان فعال است، از امر و نهی دیگران حظ میبرد، در پاسخهایش غرور موج میزند، در عمل جسور است، رؤیای عصیان و سرپیچی را دل میپرورد و هم آن را در دیگران میستاید.
پیر مایل است چنین فکر کند که همهچیز پیشتر به انجام رسیده؛ جوان باور دارد که خودش، جامعه و شاید حتی کل بشریت اکنون فرصتی استثنایی، در کل تاریخ، پیش روی خود دارند. راهنمای پیر تصویری که از عصری زرین است: همهچیز قبلاً بهتر بود تا اینکه انحطاطی ماندگار و رو-به-وخامت پیش آمد که چهبسا ریشه نقص و فسادی در طبیعت انسان دارد؛ جوان نظر به آینده دوخته و باورش این است که بهترین چیزها برای نوع بشر هنوز فرا نرسیدهاند و اینکه تاریخ بشر، با وجود فاجعههای هر از گاه، پیشرفتی پیوسته را نشان میدهد. پیر در واکنشها و ارزیابیهایش متعادل و منصف است، و در جهان پی راهکارهای درست میگردد، جهانی که از نگاه او بر خامی و خطاکاری بشری، جهل، درک ناقص واقعیت، و ماجراجوییها و اقدامات جسورانه و شتابزده بنا شده؛ جوان طبعی تحریکپذیر دارد، و از نومیدی به سرخوشی سیر میکند، به رغبت تمام دشمنان بسیار شناسایی میکند و با پرچانگی از نابودشان دم میزند، و به همان اندازه مشتاق ورود به فعالیتهای مشارکتی با دیگران است، زیرا به باورش، جهان پر است از آدمهای عاقل.
پیر میگوید که نظر به ضعف نوع بشر، نهادها و اجتماعها (خانوادهها، مدارس، کلیساها) را پاس باید داشت زیرا که در طی قرنها ثابت کردهاند که ابزارهای رامکردن گرایشهای شرورانه بشر هستند؛ جوان خواهد گفت چنین نهادها و اجتماعهایی فسیلهای بیعدالتیهای گذشتهاند. پیر آدمی منزوی است که باور دارد فقط نگرشی چون نگرش او میتواند از انسجام و یکپارچگی ذهن محافظت کند؛ جوان مشتاقانه به گله میپیوندد، از غوغا و همهمه، بسیج نیروها و اقدام عملی لذت میبرد.
ادامه دارد...
@out_of_step
640
دموکراسی: ایدهای کهن، ایدهآلی نو
بخش پایانی
حتی در قرن بیستم، تقریباً تا دهه سی، دیدگاه قائل به رژیم مختلط هنوز کاملاً رواج داشت، هرچند کلمۀ «دموکراسی» سیر صعودی سریع خود را آغاز کرده بود، و از نوعی توصیف گذشته و داشت به یک نُرم تبدیل میشد. این به معنی پایان اندیشیدن دربارۀ رژیمهای سیاسی بر حسب موافقان و مخالفان (له و علیه) و آغاز بتسازی و پرستش یکی از اقسام نظم سیاسی بود، که نقصهایش به طور سیستماتیک نادیده گرفته میشد. به مرور، تعریف و تمجید از بعضی رفتارهای و اعمال سیاسی به دلیل دموکراتیک بودنشان و محکومکردن بعضی دیگر به دلیل غیردموکراتیک بودنشان، به رسمی متاسفانه بسیار مضحک تبدیل شد. گاهی چنین برچسبهایی حسابی خندهدارند، ولی جنبۀ خندهدارشان از دید اکثر ناظران پنهان میماند. مثلا، هنگامی که از سیاستمداری انتقاد میکنند که غیردموکراتیک بوده چون در پارلمان از ریاست مجلس نافرمانی کرده و از ترک صحن مجلس سر باز زده است، آدم فقط خندهاش میگیرد. چون این رفتاری دموکراتیک در نابترین شکل آن است، در یک دموکراسی ابداع شده و سنتی بسیار طولانی در تاریخ دموکراسی دارد.
به هر روی، مفهوم یک نظام هیبریدی که به رژیم مختلط شناخته میشود، پیش از آنکه جای خودش را به پرستش بتگونه دموکراسی بدهد، نقشی سازنده در اندیشه و عمل سیاسی داشت، چنانکه مثلاً مانع درغلتیدن سیاستمداران در یوتوپیانیسم میشد. الگوی ترکیبیای واحدی وجود نداشت و ترتیبات سیاسی خاص بازتاب سنتهای ملی خودشان بودند، که سابقهشان معمولاً به روزگار پیشادموکراتیک باز میگشت.
نظر به اینکه فرانسه (پساانقلابی) را همانقدر ریپابلیک میشمردند که انگلستان و هلند (با اینکه هر دو رسماً مونارشی بودند) و تا حدودی ایالات متحده را، فرمول ریپالیکن به تنوع (diversity)، آزمایشگری سیاسی قابل توجهی مجال بروز میداد، و نیز به شمار بیشتری نوآوری که در ساحتهای گوناگون زندگی اجتماعی اِلِمانهای مدرن را با اِلمانهای سنتی ترکیب میکردند. با گذشت چند دهه، این رویکرد به نظامهای سیاسی نه فقط از آگاهی جمعی ناپدید شد، که علوم سیاسی هم آن را به حاشیه راند. امروزه کلمۀ «ریپالیک» فقط به معنی شکلی از حکومت به کار میرود و هر تلاشی برای تعمیم معنای آن و بازگرداندن دامنۀ پیشینش خشم عالمان علوم سیاسی را برمیانگیزد.
سیاستمداران نیز همین قدر از به کار بردن کلمۀ «ریپالیک» اکراه دارند، چون برای مردم معمولاً تداعیکنندۀ شکلی از دولتگرایی سرکوبگر است. مردم مشخصاً کلمه دموکراسی را ترجیح میدهند، که به آنها آموختهاند آن را به آزادی، بازبودگی، و تنوع ربط دهند. البته که این ربط و تداعیها اشتباهند، چون یک ریپابلیک از یک لیبرال دموکراسی تنوع درونی خیلی بیشتری دارد، یعنی نهادهای غیردموکراتیک (برای مثال نهادهای آریستوکراتیک و مونارشیک) را هم در خود جای میدهد و قریحه و احساسات غیردموکراتیک را هم راضی نگه میدارد. لیبرال دموکراسی محدودکنندهتر است، چون شدیداً با اصول برابریخواهانه تلازم دارد، که به اشتباه باور دارند تنوع ایجاد میکند. دقیقاً عکس قضیه درست است: برابریخواهی گرایشهای آریستوکراتیک و مونارشیک را تحمل نمیکند، نه فقط در ساختارهای دولت (که شاید کمی با عقل جور بیاید)، بلکه همچنین در دیگر ساحتهای زندگی اجتماعی. و بااینوصف، لیبرال دموکراسی، چون تنها قدرت همگنکننده در جهان مدرن است، موهم این خیال باطل است که فقط خودش نمایندۀ ناهمسانسازی اجتماعی است.
آدم لیبرال دموکرات تسلیم این خیال باطل میشود: او -کاملاً به اشتباه- باور دارد که توانسته است خود درونیاش را ذاتاً تنوع بیشتری ببخشد و بنابراین در حالی که مهر عقایدش را بر جهان پیرامونش میزند، از این ایمان اطمینانبخش قوت قلب میگیرد که جهان هم تنوعیافتهتر میشود. اما چون در واقع او حساسیتش به تنوع را پاک از دست داده، کاملاً از دیدن اینکه چگونه جهان پیرامونش دارد در همرنگی و یکنواختی خفهای کنندهای فرو و فروتر میرود، عاجز است.
پیامدهای این تفسیر از گفتۀ چرچیل به پیامدهای دکترین سوسیالیستی شباهت دارد: نظام زیر بار هیچ نقدی نمیرود و هیچ انتقادی را برنمیتابد. این در عمل یعنی که نمیتوان در هیچ یک از ساحتهای زندگی، از لیبرال دموکراسی اعراض کرد، درست همانطور که از سوسیالیسم هم نمیشد در هیچ جنبهای سرپیچید. و حتی اگر چنین روگردانیای به دلیل تصادف یا فشار شرایط واقعا روی داده باشد، نباید بدان اذعان کرد یا آن را رویگرداندن یا پسنشستن خواند یا حتی به نحوی درباره آن فکر یا صحبت کرد که [مبادا] انحراف از الگوی لیبرال دموکراتیک را برساند.
ریشارت لگوتکو
بخش اول، بخش دوم، بخش سوم
@out_of_step
640
دموکراسی: ایدهای کهن، ایدهآلی نو
بخش سوم
ادامه از بالا
اما نقلقول چرچیل را میشود به نحو دیگری هم تفسیر کرد: «دموکراسی خوب نیست، ولی از آن بهتر نظامی ابداع نشده است.» امروزه برای بسیاری مردم چنین جملهای حقیقت مسلّم مینماید، ولی این جمله هم بهوضوح کاذب است. البته که نظام بهتری ابداع شده، و این ابداع در ساحت مفهوم، در دوران باستان، در نتیجه بحث و جدلی طولانی دربارۀ اینکه بهترین رژیم سیاسی کدام است، صورت گرفته است. این نظام نخست در آثار متأخر افلاطون پدیدار شد و بعدتر ارسطو آن را شرح و بسط داد.
استدلال متفکران باستان ساده بود، و از مشاهدۀ دقیقی برآمده بود، که پایه محکمی در تجربه سیاسی داشت، و آن اینکه اکثر رژیمها به این دلیل که یکجانبهاند ناقص و معیوبند: یعنی به دلیل زیادهروی در جانب یا مسیری معین. این مسیر را ارادۀ گروهی خاص و برجسته تعیین میکند که بیشترین نفوذ و تأثیر را در ادارۀ نظام اعمال میکنند یا بر آن مسلطند. میشود گفت این ملاحظه بر دیدگاه چرچیل تقدم داشته است (یا به عبارت درستتر دیدگاه چرچیل، به شکل اندک متفاوتی، تکرار این بینش کلاسیک است). متفکران باستان(قدما) سه قسم اصلی رژیمها را تشخیص داده بودند: مونارشی یا سلطنت (حکومت یک تن)، الیگارشی که گاهی آریستوکراسی خوانده میشود (حکومت اقلیت) و دموکراسی (حکومت اکثریت). قدما هر یک از این رژیمها را از بعضی جوانب خوب و از بعضی دیگر معیب میشمردند.
بدینترتیب، هر نظام با اینکه (از جهاتی) از بدیلهای دیگرش برتر است، از آنها بدتر هم هست. برای مثال، مزیت مونارشی این بود که روند تصمیمگیری را ساده میکرد و به آن انسجام یا ثبات رأی بیشتری میداد؛ عیب آن، در کنار عیبهای دیگر، خطر جباریت بود. مزیت الیگارشی نخبهگرایی آموزشی آن و عیب آن تبعیت محتمل منفعت جمعی از منفعت گروه اقلیت بود. مزیت دموکراسی انتخابیبودن آن بود و عیب آن آنارشی و نفاق و چنددستگی.
یک راهحل محتمل برای مشکل یکجانبگی ترکیبکردن سه نوع یادشده بود. بنابراین میشد ساختاری سیاسی درست کرد مرکب از مونارشی، الیگارشی، و دموکراسی، به گونهای که هر نوع مزیتهای نوع دیگر را تقویت کند و معایب آنها را خنثی. پس در این صورت، ما برای مثال انتخابیبودن دموکراسی را داریم ولی در عینحال نهادهایی الیگارشیک-آریستوکراتیک هم خواهیم داشت که شکلی از نخبهگرایی را حفظ میکنند و نیز شکلی از مونارشی را تا کارایی حکمرانی را تضمین کند. چنین ترکیبی به هوش و مهارت و قوۀ ابتکار سیاستمداران و سرشت یک جامعه خاص بستگی داشت، و میتوانست چندین فرم سیاسی مختلط درست کند. سیسرون (مارکوس تولیوس کیکرو) هنگام اشاره به این رژیم مختلط، از نام res publica استفاده میکند. این سرآغاز سنت ریپالیکن بسیار مهمی در تمدن غربی بود.
ریپابلیکنیسم (جمهوریخواهی)، در شکلهای مدرنش، در مسیرهای پیچیدهای افتاده، گاهی معنای آغازینش را از دست داده (خاصه آنجا که صرفاً چون صورت مختصری برای آنتیمونارشیسم انقلابی به کار میرود)، اما معنای اصلیای که قدما به آن دادهاند اغلب حفظ شده است. اجتماع سیاسیای که در قالب یک ریپابلیک سازمان یافته بود ساختاری بود شامل رکنهای گونهگون، که یکیشان هم مولفۀ دموکراتیک بود. حتی نظام آمریکا، که امروزه آن را تجسم سرمشقوار دموکراسی انتخابی میشمارند، تأسیس شد تا ساختاری مختلط باشد. از پدران بنیانگذار، بعضی این را که چگونه باید قدرت دموس را محدود کرد و نقش مناسب رکن آریستوکراتیک را تضمین کرد، مسئله اصلی میدانستند، مسئولیت این رکن آریستوکراتیک قرار بود دفاع از فضایل اخلاقی و سیاسی و ترویج آنها باشد. توکویل هم درباره مسئلۀ مشابهی تامل کرده است، که از نظر او حتی مبرمتر هم بود، نظر به اینکه او ظهور دموکراسی را امری مقاومتناپذیر میدانست؛ از اینرو، در زمانه جدیدی که داشت فرا میرسید، ترزیق روحی آریستوکراتیک به جامعهای که مدام برابریخواهتر میشد، منتهای ضرورت را داشت.
ادامه دارد
بخش اول، بخش دوم
@out_of_step
640
دموکراسی: ایدهای کهن، ایدهآلی نو
بخش دوم
یاوگی قضیۀ آخر (پنج) بیدرنگ به چشم میآید، ولی امروزه، آن را بهرغم این یاوگی فاحش، در کمال تعجب، جملهای حاوی حکمتی عمیق میشمارند. برای درک یاوگی آن، نیازی به ژرفنگری خاصی نیست: هیچ افراطی در هیچچیزی هرگز خوب نیست. هرچه باشد، هیچ کس ادعا نمیکند کاستیهای الیگارشی را میتوان با بسط الیگارشی رفع کرد، نقصهای جباریت را میشود با بسط بیشتر جباریت زدود، یا ایرادهای سلطنت را با افزودن بر عنصر سلطنت برطرف کرد. هیچ آدم عاقلی ادعا نمیکند که انحصار هرچه بیشتر علاج انحصار است و اینکه چارۀ آنارشی آنارشی بیشتر است. پس چرا، با فرض اینکه قبول داریم دموکراسی هم ضعفهای خودش را دارد، چنین ضعفهایی باید با داشتن دموکراسی بیشتر کاهش بیابد؟ دموکراسیِ بیشتر از چه طریقی مثلاً از شدت عوامانگی دموکراتیک، یا صولت کیش میانمایگی میکاهد، یا چگونه جلوی سستشدن رسم و رسوم و سنتها را میگیرد؟ یا وضع مفرط مقررات را کاهش میدهد؟ یا حضور فراگیر روحیۀ تعصب و جانبداری افراطی را که در کل جنبههای زندگی رسوخ کرده تخفیف میدهد؟ اگر افزودن به نقش تودهها به عوامانگی فرهنگ انجامیده، چرا باید دادن اهمیتی از این هم بیشتر به همین تودهها و عوام، به پالایش و بهبود فرهنگ بینجامد؟
اگر دموکراسی موجب ورود گروههای هرچه بیشتری به روندهای سیاسی و قانونگذاری میشود و به آنها ابزارهایی میدهد که منافعشان را از طریق قانونگذاری تضمین کنند، که به نوبۀ خود به زیادهرویها در قانونگذاری و وضع مفرط قوانین میانجامد، پس چرا باید شمار بیشتری از این گروهها و نفوذ فزونییافتۀ آنها موجب محدودیت در قانونگذاری شود؟ و بسیاری موارد دیگر از این دست.
یادآوری این نکته بد نیست که رتوریک مشابهی را در کمونیسم به کار میبردند. وقتی که حاکمان و پروپاگاندیستهای کمونیست با سمپتومهای مکرر معروف فساد و پوسیدگی نظامشان مواجه میشدند، با حسن تعبیر عنوان تحریف و کژروی را برایشان به کار میبردند، و همیشه میگفتند که اینها از انحراف از سوسیالیسم ناشی شده و اینکه برای اینکه اوضاع درست شود، به سوسیالیسم راستینِ بیشتری نیاز است. هیچ شاهد تجربیای نمیتوانست این ادعا را تایید کند--در واقع عکس آن هر روز بیشتر و بیشتر راست به نظر میرسید--اما شواهد معمولاً ارزش ناچیزی در برابر یک ایمان سیاسی قرص داشتهاند.
بنابراین هر دو ادعا را--هم اینکه علاج مشکلات سوسیالیسم سوسیالیسم بیشتر است و علاج کاستیهای دموکراسی دموکراسی بیشتر-- نباید فرضیهها یا قضایایی منطقاً قابل بحث، که جلوههای دیانت یا سرسپاری سیاسی شمرد، یا به بیان دقیقتر، تجلیهای مقدسپنداری سیاسی. دموکراسی نوعی منش یا ذهنیت ایجاد میکند که به واسطۀ آن شهروندان اجباری درونی به تأکید--هم در جلوت و هم در خلوت--بر برتری مطلق دموکراسی در خود احساس میکند، اجباری به از خود راندن هر تردیدی دربارۀ این برتری، و اجباری به مشروعیتزدایی از هر تلاشی برای توجه به گزینههای اصلاحی غیردموکراتیک، و اجباری وسواسگون به محکومکردن چنین تلاشهایی همچون مصداقی از بدعهدی و خیانت شرمآور، حتی اگر به شکل آزمایشهایی فکری باشند. شخصی که چنین خلق و نگرشی به دموکراسی پیدا کرده احتمالاً اصطلاح یوتوپیا را به کار نخواهد برد، ولی هیچ واژۀ بهتری برای دلالت به نظامی که به او آموختهاند تقدیسش کند، وجود ندارد.
ادامه دارد
بخش اول
@out_of_step
640
دموکراسی: ایدهای کهن، ایدهآلی نو
بخش اول
چرچیل جملۀ معروفی درباره دموکراسی دارد (مربوط به نطقی در مجلس عوام در ۱۹۴۷)، که همه شنیدهایم، «شکلهای حکومت بسیاری در این دنیای بلازده و به گناه آلوده آزموده شدهاند و خواهند شد. هیچ کس تظاهر نمیکند دموکراسی کامل یا از هر جهت هوشمندانه است. راستش، گفتهاند که دموکراسی بدترین شکل حکومت است، بجز آن شکلهای دیگری که هر از گاه آزموده شدهاند.»
این قول معروف را از آن زمان بارها نقل کردهاند و بسته به نیت گویندهای که به آن استناد کرده، بارها حک و اصلاح شده است. دو تفسیر از این میان بیشتر مطرح بوده. تفسیر اولی یک پارادوکس جزئی است: دموکراسی بدترین نظامهاست، بجز همهٔ نظامهای دیگر. این جمله حاوی دو خبر مهم درباره جایگاه دموکراسی در مقایسه با نظامهای دیگر است، در نسبتی متناقض: دموکراسی دچار نقص است (هرچه باشد، گفته شد بدتربن است) و در عین حال از نظامهای دیگر برتر است (بنابراین، کاشف به عمل میآید که بدترین نظام نیست چون نظامهای دیگر از آن هم بدترند). اگر فرض را بر این بگذاریم که خبر اول مهمتر است، در این صورت درسی که از چند جملۀ چرچیل برداشت میشود تا حدودی موافق همان چیزی است که قدما (متفکران یونانی و رمی) درباره قدرت مردم نوشتهاند: اینکه دموکراسی نظامی بهشدت کاستیدار است، و بنابراین مستلزم ترصد و احتیاط زیاد و اعمال سازوکارهای اصلاحیای است که چه بسا شاید غیردموکراتیک هم باشند. چرچیل دست روی عیب و نقص خاصی از دموکراسی نمیگذارد، ولی میشود اشارتی به شکاکیتی ملایم و نقدی ملایم از رویههای دموکراتیک را از گفتۀ او استنباط کرد. اما این پیام شکاکیت و نقد، هرچقدر هم ملایم، نبود که قلوب میلیونها طرفدار دموکراسی را در سراسر جهان مسخر کرد.
نتیجهگیری دیگری، متفاوت با نتیجهگیری پیشین، طرفداران خیلی بیشتری به خود جلب کرده است. استدلالی که در تایید آن میشود ساده است: کافی است که خبر دوم را مهمتر بشماریم--اینکه همه رژیمهای دیگر ناقصترند--و بخش اول را کامل ندید بگیریم، یعنی اینکه دموکراسی هم کاستیهای زیادی دارد. این به نتیجهگیری دوم معنای پرو-دموکراتیک صریحی میدهد: نه فقط دموکراسی از همۀ رژیمها کمتر مورد ایراد است، بلکه دموکراسی بهترین رژیمهاست. و اگر دموکراسی بهترین است، کاستیهای آن قابل اغماض هستند. با این چرخش معنی، هر نقدی از دموکراسی بیپایه است، و هر منتقد بیاعتبار است و نقدش اصلا ارزش گوش دادن ندارد: نقد چیزی که بنا به تعریف از بدیلهایش برتر است هیچ توجیهی بر نمیدارد. گام نهایی این استدلال این است که کاستیهای دموکراسی هرچه باشد، میتوان با دموکراسی بیشتر برطرفشان کرد؛ بهترین را با هیچچیزی نمیتوان اصلاح کرد مگر با بهترین.
وقتی که در استدلال بالا به هر نتیجهگیری جداگانه نگاه کنیم، بهآسانی متوجه میشویم که این نتایج در واقع چیزی نیست جز رشتهای از ادعاهای اثباتنشده. سلسله مراحل یا گامهای آن به قرار زیر است:
یک- همۀ نظامهایی که غیر از دموکراسی وجود دارند، از دموکراسی بدترند.
دو- دموکراسی بهترین نظام سیاسی است.
سه- از دموکراسی نباید انتقاد کرد چون که چنین نقدهایی ممکن است چیزی را که بدیل بهتری برایش نیست، به خطر بیندازد.
چهار- فقط دموکراسی پذیرفتنی است، و بنابراین هر تغییر و تعدیلی در دموکراسی فقط با وسایل دموکراتیک میتواند انجام شود.
پنج- علاج ضعفها و کاستیهای دموکراسی دموکراسیِ بیشتر است.
هر مرحله با افزودن محتوایی اضافی به محتوای قبلی، پیش میرود، که به دورشدن تدریجی از گزارۀ نخست انجامیده، و همین سر آخر ورطۀ عمیقی میان قضیه اول و قضیه پنجم درست کرده است.
قضیۀ اول بیانگر دیدگاهی است نسبتاً شکاکانه نسبت به همۀ رژیمها، از جمله دموکراسی، که مزیتش بر رقیبهای دیگر ماهیت کمتر ناقص آن است. قضیۀ پنجم ابراز ایمانی پرشور به دموکراسی و تخطئۀ مطلق هر چیز غیردموکراتیکی است. کسی که قضیۀ یک را اظهار کرده نمیتواند--بدون زیرپا گذاشتن منطق--راحت به قضیه پنجم برسد.
ادامه دارد
@out_of_step
640
آنارشیست روس، باکونین، گفته بود شور ویرانگری شوری خلاقه است. شاگرد او، سرگئی نچایف، در رسالۀ عملیه برای یک انقلابی (۱۸۶۸)، این اصل را به کار برد و گفت در کار پیش بردن انقلاب، اهداف وسایل را توجیه میکنند، وسایل از نظر او شامل آدمکشی و باجگیری هم میشدند. سال بعد نچایف یکی از دوستانش، ایوانف، را به دلیل سرپیچی از دستور و از بیم مراجعهاش به پلیس کشت. پس از این واقعه باکونین روابطش را با نچایف قطع کرد، ولی نچایف منطق پروژۀ باکونین را عیان کرده بود. ترور نتیجۀ منطقی انقلاب تمامعیار است.
این ماجرا الهامبخش نوشتن رمان مهمی شد. داستایفسکی یک قرن و نیم پیش ذهنیت انقلابی را کاویده و سازوکارش را کشف کرده است. او در شیاطین، تصویری از انقلابیهای روسی دورۀ خودش و روشنفکران چپ همقطارشان میدهد. پرترۀ او از استپان تروفیموویچ ورخاوینسکی، رادیکال بیدرد و اشرافزادۀ بیغمی که اوقات فراغتش را با انقلاببازی پر میکرد، شاهکاری است از ژرفبینی بیرحمانه. انقلابیها در جستجوی جهان نوینشان، سرآخر جنایتکار میشوند. رؤیای یوتوپیا از کابوسی زشت و هولناک سردرمیآورد.
رمان داستایفسکی حملهای بود به انقلابیهای چپ روسیۀ قرن نوزدهم. این اثر در مقام توصیفی از جنبشهای رادیکال آن دوره شاید آمیخته اغراق باشد، ولی در مقام شرح و گزارشی از روانشناسی ذهن انقلابی ارزش ماندگار دارد. به قول میووش، "همانطور که لوناچارسکی هم به صراحت تأیید کرده است، شیاطین و «افسانۀ مفتش اعظم» پیشبینی انقلاب روسیه بودند." هرچند او در ادامه، از داستایفسکی انتقاد میکند و او را هزارهباور و مسیانیست میخواند. به گفتۀ میووش، برای پاسداشت بزرگی او، میان داستایفسکی ایدئولوگ و داستایفسکی نویسنده تمایز قائل شدهاند، هرچند بعضی اظهارنظرهای مایۀ تأسف او این تمایز را مخدوش میکند.
اما، در حقیقت، اگر او مسیانیستی روس نبود، و چنین دغدغۀ پرشوری برای روسیه نداشت، خبری هم از نویسندهای جهانی نبود. فقط دغدغهمندیاش برای حال روسیه نبود که به او قدرت داد، بلکه بیم و هراسهایش از آیندۀ روسیه هم او را واداشت تا برای دادن هشدار، بنویسد. هشداری که بااینحال به روسها کمک نکرد به ورطۀ انقلاب نیفتند. او بیرون از مسیحیت نجاتی برای روسیه متصور نبود. ولی نتیجهگیری برادران کارامازوف، باعث میشود آدم شک کند که توانسته باشد بدیل یا وزنهای برای موازنۀ نیروهای مخربی که مشاهده کرده بود پیدا کند. آلیوشای جوان، با دوازده شاگرد مدرسهایاش، مثل دستۀ پیشاهنگی پسران، تصویری از روسیۀ مسیحیای بود که قرار بود روسیه را از بلای انقلاب نجات دهد. این کمی زیاده خوشبینانه و کیچگونه است.
شکی نمیتوان داشت آنجا که داستایفسکی به وادی ناایمن سیاست روزگار خودش پای گذاشته، نتیجۀ کار مضحک و گاه بیزاریآور از آب درآمده است. باورش به اینکه احیای معنویت روسی میتواند جهان را نجات دهد بدترین قسم تفکر مسیانیک است. با اینحال، اتفاقاً چون داستایفسکی خودش مسیانیست بود خطرهای جنبشهای انقلابی ملهم از عقاید هزارهباورانه را خوب میفهمید.
جان گری
@out_of_step
640
چرا چپها/لیبرالها بویی از طنز نبردهاند؟
بخش پایانی
از قرن ۱۹ بدینسو، میمسازی اولین هنری است که راستها در آن دست بالا را دارند، که خود نشان میدهد قدرت دست چه کسانی است. مسئله فقط این نیست که به قول معروف چپها میمها را نمیفهمند و نمیتوانند میم بسازند، چپ تابوساز است و طبعاً نمیتواند تابوها را دست بیندازد. کار دستانداختن تابوهای چپ و سستکردنشان مستلزم وسیله یا رسانهای است که این نافرمانی و تابوشکنی را در زیر آن پنهان کنند. یعنی میم نوعی طنز رمزگذاری شده است که فهم رمز آن مستلزم آشنایی است، و همین عامل نگرفتن/نفهمیدن چپهاست. در مقابل، میمهای چپی معمولاً تصویری است پر از توضیحات متنی، که یعنی لزومی برای پنهانگویی--ذات نافرمانی و تابوشکنی--نبوده است. چپ میناستریم، یعنی لیبرال دموکراسی، در قدرت و با قدرت است و نیازی برای رمزگذاری و پنهانگویی (و نیز رمزگشایی از طرف مخاطب) در میمهایش احساس نمیکند. مضافاً اینکه چپ نمیتواند پرخاشگر نباشد، و این حتی هم در واکنششان به میمهایی که به هدف زدهاند و هم در میمهای واکنشیشان پیداست، و پرخاشگری با جوک جور در نمیآید.
چپ به عنوان دینی سکولار که به دنبال تحمیل و زورچپان ارتدوکسی خود است، مثل هر دینی تابوساز است. منظور این نیست که همیشه چنین بوده، چپها از نیمه قرن نوزده یا نیمههای قرن بیست و حداکثر تا سال ۶۸، تابوشکن بود چون با ارتدوکسی مسلط مسیحی (و در جایی مثل خاورمیانه با ارتدوکسی مسلط اسلامی) درافتاده و بر سلطه بود. امروز این رابطه معکوس شده، طوری که مثلا میم محافظهکار مسیحی تابوهای مسلط چپی را هدف میگیرد.
هرچه فرهنگ میناستریم پروگرسیوتر شود، سانسورگر میشود و در نتیجه طنز، یا سلاح متمردان و مخالفان، هم کفرگویانهتر. و در این کفرگویی و تابوشکنی علیه قواعد اخلاق جدید، شاید به راه افراط هم برود، و به نوبۀ خود
چپها را به سرکوب و حذف بیشتر تحریک میکند. طنز رمزگذاریشده برای آشنایان به رمز، راهی است برای گریز از اجبار، و آزادی از سلطه.
اما میم فقط پنهان نمیکند (کارکردی که میمنفهمی چپها را به دنبال داشته) بلکه آشکار هم میکند (این کارکرد به ناتوانی چپها در میمسازی مربوط میشود، چون میم چپی چیزی را آشکار نمیکند). در واقع میم بهتر از هر رسانۀ دیگری تناقض میان محال و مطلوب را عیان میکند، و این هم هویدا کردن اسراری است که خشم بیشتر چپها به دنبال دارد و آن ناتوانیها (در گرفتن و در ساختن) را هر روز عمیقتر میکند. چپ تا زمانی که موضوع طنز است، فقط به همین طریق غیرمستقیم میتواند در خلق طنز نقش داشته باشد و نه بیشتر.
بخش اول، بخش دوم
@out_of_step
