🍂 راز ــ Secret 🍃
رفتن به کانال در Telegram
اگر متوجه مقصودم نمى شوید بيایید با هم سكوت كنيم. بگذارید راز من، رازِ شما را لمس كند. شايد سكوت تان شبيه سكوت من باشد. https://t.me/iNewChatbot?start=sec-egiebhaje
نمایش بیشترإيران160 295دسته بندی مشخص نشده است
150
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
کاغذباد بازی (بادبادک بازی) را دوست داشتم. این مسئله برمیگردد به سالها قبل. حالا دیگر حوصلهش را ندارم، هرچند همان زمان هم زندگی شرایطش را زیاد فراهم نمیکرد. در این بازی یک کار داشتیم که با اصطلاح مخصوص خودش یاد میشد. آن اصطلاح «میخ کردن» بود. نمیدانم ریشه این کلمه به کدام زمان برمیگردد، اما هر زمانیکه کاغذباد به اوج آسمان رسیده بود و باد هم جریانی ملایم داشت این عمل را انجام میدادیم. در این حالت تار را با یک وسیله به زمین محکم میچسباندیم و با خاطری جمع، رهایش میکردیم. شاید آن میان برای چند دقیقه جایی میرفتیم و دوباره باز میگشتیم. یا چرتی میزدیم و دوباره چشم به او میدوختیم. در تمام این مدت کاغذباد همانجا بود، در همان فاصله از زمین و البته هنوز در اختیار ما. همهی این اطمینانها از آن نسیم ملایم میآمدند. او که نبود، میخ کردنی هم نبود.
اما بازی با زندگی فرق داشت؛ در زندگی نمیتوان چنین اطمینانی پیدا کرد. آنچه در روزهای ما میگذرد به نسیمهای ملایم نمیماند. ما جز طوفان با چیز دیگری سر و کار نداریم. در میان این طوفانها آدمها گم میشوند، آدمها دیگری میشوند، آدمها رها میشوند، در آسمان از اینور به آنور سرگردانند و آخرش اگر تکه پاره نشوند، به دست دیگری میافتند. در زندگی نمیتوانی آدمی را در جایی میخ کنی و برای چند لحظه از او دور شوی. در زندگی باید همیشه بیدار باشی، همیشه آن تار لعنتی را رها نکنی، همیشه چشمت به آن آدم توی آسمان باشد. در زندگی هرگز تو آن آدمی را که به آسمان فرستادی، دوباره به دست نمیآوری. فقط در آنهمه هوشیار بودنها، میتوانی تا آخرین لحظهای که میشود، نگاهشان کنی. مسئلهی زندگی رفتن است و نه ماندنها و پس آمدنها. برای همین هیچ نسیم ملایمی وجود ندارد. پس هرگز به ماندنها دل نبند؛ آدمها را نمیشود جایی میخ کرد، آدمها با طوفانها میروند از دستت.
سلجوقی
تمام آن روزهای زیبا
که از آمدنشان مطمئن بودیم
حتی یک بار هم
به سراغ ما نیامدند.
- آیفر تونچ؛ ترجمهی سیامک تقیزاده
" بر من خرده مگیر
که با زور و سرزده به اتاقت وارد شدم
هر لباسی که میتوانی را بر تنت بینداز
و از من مپرس چرا ؟
آن بیرون، بیروت میسوزد
بیروت ما، آن بیرون میسوزد
و من –
علیرغم همهی نادانی هایت و
همهی بیحرمتی هایت
هنوز دوستت دارم
نگاه کن، آمدهام
تا تو را چون گربهی کوچکی بر شانهام بگذارم
و از کشتی آتش و مرگ و جنون بیرونت ببرم
چرا که من مخالف سوختن
گربههای زیبا
چشمهای زیبا
و شهرهای زیبایم " ..
نزار قبانی
تن بر بسترهی شب میگذارم
و سر بر بالشت اندوه.
این سیاهی جز میزبان سیاهی،
چیز دیگری نبود.
در زوایای گنگ این خرابه
نفسی هنوز گواه زنده بودن میدهد و لبخندی هنوز
گواه دوام آوردن.
دروازه را گل گرفتهاند
اما پنجره را کسی باز خواهد کرد.
روشنایی با دستان کسی خواهد آمد
و دیدنش، عادت روزگار ما خواهد گشت.
در کلبهی تاریک غمزدهی ما،
نه غمی خواهد ماند
و نه انزوایی.
سلجوقی
این جهان، آنگونه که ساخته شده، قابل تحمل نیست؛ از همین رو به ماه نیاز دارم، یا به خوشبختی،
یا به نامیرایی، چیزی که ناممکن باشد،
اما از این جهان نباشد.
- آلبر کامو
همه چیز عادی به نظر میآید! انگار اتفاقی نیفتاده. در تمام این سالها خوب آموختیم چگونه کنار بیاییم، چطور حرفی نزنیم، چطور کلمات را در دهان غرق کنیم. اما نپذیرفتیم. ما فقط آموختیم که فریاد نکشیم و اهریمن را شاد نسازیم. ولی دیگر سلولهای تنمان مرثیههای خودشان را میخوانند. وقتی کتابی میخوانیم، نمیفهمیم چه میگوید. وقتی مینویسیم، خطوط پشتسر خالی هستند. وقتی موسیقی میشنویم، صدایی به گوشمان نمیرسد. وقتی میکشیم، صفحه نقاشی سفید میماند. زیاد نمیخندیم، زیاد حرف نمیزنیم و رویا هم نمیبافیم. چه چیز دیگری از ما مانده که در سلطهی تاریکی قرار بگیرد؟ ما همه چیزمان را دادهایم، فقط دیگر فریادی برایش سر نمیدهیم. فریاد آن هنگام تغییر میآورد که شنیده شود. صدای ما هرگز از خودمان عبور نکرده است و جز خودمان گوشی برای شنیدنش نبوده است. ما که اینها را خوب میدانیم، آنها که نمیدانند هم نمیشنوند. پس بهتر است سکوت کنیم و بگذاریم زندگیمان فریادش را نشان دهد. فریاد ما کاری نکرد، شاید سکوتمان تیشه شود بر ریشههای تاریکی.
سلجوقی
رهایم کن، اگر بر سرت اضافهام
همچو شالیکه افتاده بر شانهات
چه فرقی میکند برای آوارهای؟
مقیم آغوش باشد یا کاشانهات
گلایه کردهای که تنها گذاشتمت
مرا ببخش، گم کردهام نشانهات
فتادهام در تقابل میان عشق و آزادی
تو هم خوب میدانی، داستان این زمانهات
زمانهی پوشش رخسارها و صورتها
ندارد جایی برای خندههای مستانهات
شاید که بمیرم همین روزها
از یاد مبر این قریبهی بیگانهات
آزادی که آمد، من هم میآیم
شاید به شکل پرندهای، در خانهات
نغمههای بسیاری برایت خواهم خواند
نغمهها برای غمهای شبانهات
انسان بودنم دردی را دوا نکرد
خود درد بودم، برای خلقت زنانهات
من را ببخش که این روزها نیستم
نخواستم رنجی باشم بر خیال عاشقانهات
دنیا تا به آخر اینطور نمیماند
دنیا پی خواهد برد به زیبایی بیکرانهات
دوباره به پنجره تو نوک خواهم زد
دوباره باز خواهم گشت به بهانهات
آنگاه که برچهرهات آزادی آمده باشد
از من دریغ مکن آب و دانهات
سلجوقی
.
_باقر : این ها که گفتند روزهای خوبی در راه است! یادت نیست؟ خودشان گفتند، توی چشم هایمان زل زدند و گفتند روزهای خوب در راه است. پس چه شد؟
_یونس : یادم هست، خوب هم یادم هست. گفتند روزهای خوب، اما نگفتند برای چه کسی! روزهای خوب؛ نه برای ما، برای خودشان. دروغ که نگفته اند ....
رمان بعد از ابر
بابک زمانی
از آدمها فقط روحی بیجان باقی مانده. کسی زنده نیست و همه مردهاند. هرکس را که در خیابان میبینم، فقط اسم و خاطرهای دور از او در ذهن دارم. گهگاه حتی اسمها را هم دیگر به یاد نمیآوردم و متاسفانه در بیشتر موارد، چهرهها را...
اینجا کومالا، پر از ارواح سرگردانی است
که باورشان نمیشود مُردهاند، آن هم فقط بخاطر هوس رانیهای پدرو پارامو...
📚 پِدرو پارامو
خوان رولفو
کاش دنیا شبیه ما بود. یا حداقل حافظهی مان پاک میشد؛ اینطور همه چیز سادهتر میگذشت و دنیای متفاوتی را به یاد نمیآوردیم. اما اینطور نیست. ما خوب به یاد داریم در دنیای جدا از ما چه میگذرد؛ آدمها بر علاوه زنده بودن زندگی هم میکنند و سرنوشت جز سیاهی، رنگهای دیگری هم دارد. لبخندهایی از ته دل هم وجود دارد، شادیهایی طولانیتر یا رنجهایی کمتر. البته ما هم میخندیم. این روزها خیلی بیشتر از قبل. حالا به خود میخندیم و به آنچه هر روز سرمان میآورند. دیگر از تعجب و افسوس خوردن گذشته است، بهتر است به کمدی دلقکهای روی صحنه خندید. اگر بازیگر نیستیم، باید تماشاچی خوبی باشیم. برایمان جایگاه ویژه را داده اند، میگویند ما خوش اقبال بودیم که اینجا هستیم و اینها را میبینیم. آدمهایی که اینجا نیستند اصلا آدم نیستند. عجب داستان مضحکی. اگر اقبال با ما نبود اوضاع چگونه بود؟ مرگ بگیرد چنین خوشبختییی را. اگر این خوش اقبالیست کاش ما شبیه بد اقبالهای دنیای دیگر بودیم. شاید در نظر اینها آدم نبودیم، اما زندگی میکردیم. اصلا چه کسی گفته که اینها باید تایید کنند ما آدمیم یا نه؟ هرچند خودشان چندان شبیه ما نیستند. شاید آنها کسانی اند که انسان نیستند. با میل خود به این کمدی افتضاح نیامدهایم، پس اگر بعد تمام شدنش در صورت بازیگران تف هم بیندازیم، حق داریم. آخر جوانیمان را با بازیشان گرفته اند.
سلجوقی
از غافله عقب نمان،
بزن شلاقت را
بر سینههای غم دیدهی ما،
بر شانههای خمیدهی ما،
بر بالهای تکیدهی ما.
دنیا دو روزی بیش نیست
و هر دو روزش برای تو.
بازی برای توست،
زمین برای توست،
دیدن و گریستن برای ما.
از یک کوره آمدیم برون،
خشتهای یک خلقتیم.
دیوار تالار برای توست،
قصر برای توست،
دیوار قبرستان برای ما.
با هم کاشتنمان،
در یک باغ بزرگ شدیم.
آب برای توست،
میوه برای توست،
خشکسالی و زمستان برای ما.
دنیا که بگردد،
آفتاب که بیاید،
گردون که بخواهد،
شلاق برای توست،
گریستن برای توست،
قبرستان برای توست،
خشکسالی و زمستان برای توست.
سلجوقی
کسی که خود را بیش از حد پاک نشان می دهد،گرفتار سرکوب های آلوده تری است.
_زیگموند فروید
برای انسانهایی که اصلا هیچ وجدانی ندارند، عذاب وجدان چه معنایی دارد؟
به جای آنها، مردم محترمی که هنوز قدری وجدان و شرف داشتند، رنج کشیدند.
_برادران کارمازوف
_فئودور داستایفسکی
سال، سال قحطی است و انگار تاریخ اینجا بدترین صفحاتش را مینویسد. ما تمام میشویم و اما اوراق این کتاب ادامه خواهند داشت. روزهای خوشی هم در فصلهای بعد شاید نوشته شوند، آنجا که ما تمام شدهایم. دلم به حال آنهایی که در آینده هستند، میسوزد؛ چگونه میتوانند داستانهای این سال را بخوانند و نگریند؟ چگونه میتوانند مرثیههای این سال را بخوانند و نگریند؟ البته این دل سوختاندنها هم اعتباری ندارند؛ در این کشور یا تاریخ مرور نمیشود و گذشته درسی به آدم نمیدهد و یا هر روزش سیاهتر از دیروزش است. بر حسب این سنت که به شکل فزون شدن بدبختیها ظاهر شده، باید شکر کشید. شکر کشید تا سنت دیگری بنام شکرگذاری هم حفظ شود. ما عادت کردهایم که اوضاع همیشه خرابتر میتوانست باشد، بخاطر همینها شکر کشیدیم. برای ما بهتر شدنها ممنوع بود. ما از نسل آدمی بودیم که سیب خورد و طرد شد و همین طرد شدگی هرگز پایان نیافت. دیگران که جدا از ما افتادند، رها شدند. اما برای ما روزهای بهتری وجود ندارد و باید شکرگذار بود که اوضاع خرابتر نشود، پس خدارا شکر.
سلجوقی
