به راه خود.
رفتن به کانال در Telegram
92
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
Sararmış bir kağıt parçasında Seni sevdiğimi yazmıştım ya, İşte o kağıt şu an cüzdanımda.
I don't feel much pain, Got a knife in my back and a bullet in my brain, I'm clinically insane.
با کلمات ساده و عامیانهای صحبت میکنم، اما آدمها متوجهی منظورم نمیشن. انگار زبانِ آشنای منِ غریبه، برای اونها سندیست برای غیرقابل درک بودنِ کلماتم.
نه توانِ نوشتن رو دارم، نه توانِ حرف زدن، تنها کاری که قادر به انجام دادنش هستم، تماشای خودم هنگامِ محو شدن در دودِ سمیِ خستگیای هست که خونه و تنم رو پوشونده. همیشه مرگِ یک اندیشه، سادهتر از بنای یک اندیشهست.
ایکاش ماه اکتبر بود، و من بیست و هفت ساله بودم، همچنین یک شاتگان داشتم و مقدار زیادی هرویین.
پدر گمان میکرد پایان شب سیه سپید است؛ اما اشتباه میکرد. زیرا که شب سیه قصهی ما، هیچگاه تمامی نداشت.
