189
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
189
دوباره نخوابیدم، افکار پریشون
از در دوستی وارد میشن شب میزنن شبیخون
با خودم درگیر، دست به گریبون
از آینده ناامیدم ..
ولی چه میشه کرد؟
صداهای تو سرم نمیشه قطع
دیگه چشام نمیشه تر که بریزه اشک
چرا آروم نمیشه درد؟ بدنم یخ زده،دستام نمیشه لمس
انگار چیزی که میخام جلومه ولی بهش دست نمیشه زد
دیگه خوشحال نمیشم،هیچ جا انگار راهم نمیدن
پنجره نی که ماهو ببینم، این درا باز نمیشن
میخام از درد داد بزنم زمینو گاز بگیرم
شاید امشب میمیرم و فردا از نو زاده میشم
فحش میدم که «چرا؟» به خودم به حصار
به اینکه بشه خاست.به اینکه نمیشه بشه داشت!
به هر چی هست و نیست،به اعتماد به چشام
ولی باعث و بانی یکیه همه فحشا ختم میشه به نظام.
