fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝙇𝙪𝙣𝙞𝙠𝙖 𝜗𝜚

𝙇𝙪𝙣𝙞𝙠𝙖 𝜗𝜚

کانال بسته

𝐋𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧 𝐒𝐡𝐞/𝐡𝐞𝐫 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐖𝐚𝐭𝐭𝐩𝐚𝐝🍻 https://www.wattpad.com/user/ImLuna_moon 𝐔𝐧𝐤𝐧𝐨𝐰𝐧📫 @TalkToLunaBot 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥🍒 @cherry_basket 📌برای تبلیغات اینجا رو چک کنین @cherrytabb

نمایش بیشتر
6 309
مشترکین
-524 ساعت
-67 روز
+6130 روز
آرشیو پست ها
ᯓ #fakechat جونگکوک فقط می‌خواست جلوی کراش کتاب‌خونش کول به‌نظر بیاد :( ⋆ 𝙐𝙣𝙠𝙣𝙤𝙬𝙣 𓂃 ˖ 𝙇𝙪𝙣𝙞𝙠𝙖 𝜗𝜚
ᯓ #fakechat
جونگکوک فقط می‌خواست جلوی کراش کتاب‌خونش کول به‌نظر بیاد :(
⋆ 𝙐𝙣𝙠𝙣𝙤𝙬𝙣 𓂃 ˖ 𝙇𝙪𝙣𝙞𝙠𝙖 𝜗𝜚

╰─ ꒰ #DailyGlitch #multishot ꒱    ᓚᘏᗢ  ˓˒ After story 4 (End)
جونگکوک به این نتیجه رسیده بود که زندگی به‌عنوان گربه اصلاً جالب نبود. یعنی آره، قبول داشت که پنجه‌های کوچیکش بامزه بودن و دم پشمالوش هم حسابی بهش می‌اومد، اما این‌ها چه فایده‌ای داشتن وقتی دوست‌پسرش حتی اجازه نمی‌داد درست و حسابی بغلش کنه؟ تهیونگ روی مبل دراز کشیده بود و با گوشی‌ش ور می‌رفت. جونگکوک هم پایین نشسته بود و با نگاه حسرت‌باری بهش خیره شده بود. دلش می‌خواست خودش رو روی سینه‌ش بندازه، صورتش رو به گردنش بچسبونه و مثل همیشه ازش بخواد موهاش رو نوازش کنه. جهنم و ضرر. با یه پرش خودش رو به مبل رسوند و با هزار بدبختی از روی پاش بالا رفت. تهیونگ از بالای گوشی نگاهش کرد. _باز شروع کردی؟ جونگکوک اعتنایی نکرد و خودش رو بیشتر بهش چسبوند. _خدای من! تو واقعاً فکر می‌کنی من نمی‌فهمم داری چه غلطی می‌کنی؟ جونگکوک با معصومیت نگاهش کرد. _میو. تهیونگ گوشی رو کنار گذاشت و با تأسف سرش رو تکون داد. _ببین، من یه دوست‌پسر دارم که خیلی دوستش دارم. پس حتی فکرشم نکن که می‌تونی جاش رو بگیری. جونگکوک فیف کشید. کسی غلط می‌کرد جاشو بگیره. حتی اگه اون شخص خودش باشه در قالب یک گربه‌ی خاکستری کیری. _مَعووو! _آره، هرچی تو بگی. تهیونگ گوشی رو کنار گذاشت و روی مبل جابه‌جا شد. بعد خمیازه‌ای کشید و چشم‌هاش رو بست. جونگکوک با امیدواری خودش رو به سینه‌ش چسبوند و سرش رو زیر چونه‌ش جا داد. خیلی این پوزیشن براش عجیب و جالب بود. همیشه تهیونگ کسی بود که تو حالت گربه‌ایش این‌طوری روش می‌خوابید. حالا جاهاشون برعکس شده بود. تهیونگ توی خواب‌وبیداری دستش رو دور بدن کوچیکش حلقه کرد. _جونگکوک.. این‌قدر وول نخور.. جونگکوک سرش رو بالا آورد. صبر کن، چی؟! تهیونگ دستش رو دورش محکم‌تر کرد و صورتش رو توی خزهای خاکستریش فرو برد. _بیا یه‌کم همین‌طوری بخوابیم. جونگکوک ماتش برد. پشماش؟ شناختش؟ _وای، خدایا! موهات امروز چرا این‌قدر نرمه؟ جونگکوک پلک زد. تهیونگ هنوز چشم‌هاش بسته بود. _شامپوت رو عوض کردی؟ سکوت. خب. گویا اشتباه گرفته بودش. چند ثانیه به صورتش خیره موند، بعد آهی کشید و دوباره سرش رو روی سینه‌ش گذاشت. حالا تهیونگ‌ رو درک می‌کرد. زندگی کردن با یک کودن طوری حرص‌درار بود که حس می‌کرد نصف خزهاش دارن سفید می‌شن. اما فعلاً همین که توی آغوشش بود، کافی بود. چشم‌هاش رو بست و اجازه داد صدای ضربان قلب تهیونگ آرومش کنه. و درست وقتی که داشت به خواب عمیقی فرو می‌رفت، صدای آشنایی توی گوشش پیچید. صدای زنگ آلارم لعنتی گوشی‌ش. جونگکوک با وحشت چشم‌هاش رو باز کرد. صبر کن.. آلارم؟ چرا داشت صدای آلارم رو می‌شنید؟ _جونگکوک.. خاموشش کن.. صدای خواب‌آلود تهیونگ از کنارش بلند شد. جونگکوک با گیجی سرش رو بالا آورد و با چهره‌ی آشنای دوست‌پسرش روبه‌رو شد؛ خب فاک؟! تهیونگ خمیازه‌ای کشید و یکی از چشم‌هاش رو باز کرد. وقتی قیافه‌ی سکته کرده‌ی دوست‌پسرش رو دید پرسید: _چیه؟ چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ مکث کرد و ابروهاش از درک چیزی بالا رفتن. _باز خواب دیدی گربه شدی و من نمیشناسمت؟ جونگکوک چند بار پلک زد. بعد دست‌هاش رو بالا آورد. دست‌های خودش. انگشت‌های خودش. بدون پنجه، بدون خز خاکستری، و قطعاً بدون یه دم لعنتی! نفس عمیقی کشید و با عجله صورتش رو لمس کرد. اون خودش بود. جئون جونگکوک، با تمام اعضای لعنتیِ بدنش! تهیونگ که به این واکنش‌ها عادت کرده بود، پاش رو روی کمرش انداخت و بهش لبخند زد. کودنِ بامزه. دلش می‌خواست درسته قورتش بده. تو این یک سال ذره‌ای عوض نشده بود فقط هر روز دوست‌داشتنی‌تر از قبل می‌شد. خرخری کرد و دمش رو به رون بیرون زده از شلوارکش کشید. می‌دونست این حرکت آرومش می‌کنه. _گربه که چیزی نیست، حتی اگه یه پشه هم بشی بازم میشناسمت. انسان چند ثانیه بهش خیره موند، بعد ناگهانی بدنش رو توی آغوشش فشرد و صورتش رو به گردنش چسبوند. از همون‌جا با صدای خفه‌ای گفت: _خیلی وحشتناک بود. تهیونگ خندید و موهاش رو نوازش کرد. _می‌خوای امروز برات شیک انبه درست کنم؟ جونگکوک محکم‌تر بغلش کرد. _اوهوم. تهیونگ پشتش رو نوازش کرد و بوسه‌ای روی سرش گذاشت. _پس اول باید ولم کنی. جونگکوک آهی کشید و از همون‌جا گفت: _یه‌کم دیگه همین‌طوری بمونیم. بعد چشم‌هاش رو بست و با تمام وجود از گرمای آغوشش لذت برد. اشکالی نداشت اگه گربه، پشه یا حتی مرغ می‌شد، در هرصورت دلش می‌خواست با این پسر و توی آغوشش زندگی کنه. برای همیشه. امیدوار بود اگه باز هم چنین خوابی دید، یکی با یک مشت توی صورتش بیدارش کنه. لطفاااا. حاضر بود بابتش پول بده. البته به تهیونگ این رو نمی‌گفت، وگرنه هر صبح با مشت بیدارش می‌کرد. نه ممنون.
Name: Daily Glitch Written by Luna🌙 ╺ 𝙐𝙣𝙠𝙣𝙤𝙬𝙣 ── ╌ 𝙇𝙪𝙣𝙞𝙠𝙖 𝜗𝜚

برای همیشه. امیدوار بود اگه باز هم چنین خوابی دید، یکی با یک مشت توی صورتش بیدارش کنه. لطفاااا. حاضر بود بابتش پول بده. البته به تهیونگ این رو نمی‌گفت، وگرنه هر صبح با مشت بیدارش می‌کرد. نه ممنون.
Name: Daily Glitch Written by Luna🌙 ╺ 𝙐𝙣𝙠𝙣𝙤𝙬𝙣 ── ╌ 𝙇𝙪𝙣𝙞𝙠𝙖 𝜗𝜚

╰─ ꒰ #DailyGlitch #multishot ꒱    ᓚᘏᗢ  ˓˒ After story 4 (End)
جونگکوک به این نتیجه رسیده بود که زندگی به‌عنوان گربه اصلاً جالب نبود. یعنی آره، قبول داشت که پنجه‌های کوچیکش بامزه بودن و دم پشمالوش هم حسابی بهش می‌اومد، اما این‌ها چه فایده‌ای داشتن وقتی دوست‌پسرش حتی اجازه نمی‌داد درست و حسابی بغلش کنه؟ تهیونگ روی مبل دراز کشیده بود و با گوشی‌ش ور می‌رفت. جونگکوک هم پایین نشسته بود و با نگاه حسرت‌باری بهش خیره شده بود. دلش می‌خواست خودش رو روی سینه‌ش بندازه، صورتش رو به گردنش بچسبونه و مثل همیشه ازش بخواد موهاش رو نوازش کنه. جهنم و ضرر. با یه پرش خودش رو به مبل رسوند و با هزار بدبختی از روی پاش بالا رفت. تهیونگ از بالای گوشی نگاهش کرد. _باز شروع کردی؟ جونگکوک اعتنایی نکرد و خودش رو بیشتر بهش چسبوند. _خدای من! تو واقعاً فکر می‌کنی من نمی‌فهمم داری چه غلطی می‌کنی؟ جونگکوک با معصومیت نگاهش کرد. _میو. تهیونگ گوشی رو کنار گذاشت و با تأسف سرش رو تکون داد. _ببین، من یه دوست‌پسر دارم که خیلی دوستش دارم. پس حتی فکرشم نکن که می‌تونی جاش رو بگیری. جونگکوک فیف کشید. کسی غلط می‌کرد جاشو بگیره. حتی اگه اون شخص خودش باشه در قالب یک گربه‌ی خاکستری کیری. _مَعووو! _آره، هرچی تو بگی. تهیونگ گوشی رو کنار گذاشت و روی مبل جابه‌جا شد. بعد خمیازه‌ای کشید و چشم‌هاش رو بست. جونگکوک با امیدواری خودش رو به سینه‌ش چسبوند و سرش رو زیر چونه‌ش جا داد. خیلی این پوزیشن براش عجیب و جالب بود. همیشه تهیونگ کسی بود که تو حالت گربه‌ایش این‌طوری روش می‌خوابید. حالا جاهاشون برعکس شده بود. تهیونگ توی خواب‌وبیداری دستش رو دور بدن کوچیکش حلقه کرد. _جونگکوک.. این‌قدر وول نخور.. جونگکوک سرش رو بالا آورد. صبر کن، چی؟! تهیونگ دستش رو دورش محکم‌تر کرد و صورتش رو توی خزهای خاکستریش فرو برد. _بیا یه‌کم همین‌طوری بخوابیم. جونگکوک ماتش برد. پشماش؟ شناختش؟ _وای، خدایا! موهات امروز چرا این‌قدر نرمه؟ جونگکوک پلک زد. تهیونگ هنوز چشم‌هاش بسته بود. _شامپوت رو عوض کردی؟ سکوت. خب. گویا اشتباه گرفته بودش. چند ثانیه به صورتش خیره موند، بعد آهی کشید و دوباره سرش رو روی سینه‌ش گذاشت. حالا تهیونگ‌ رو درک می‌کرد. زندگی کردن با یک کودن طوری حرص‌درار بود که حس می‌کرد نصف خزهاش دارن سفید می‌شن. اما فعلاً همین که توی آغوشش بود، کافی بود. چشم‌هاش رو بست و اجازه داد صدای ضربان قلب تهیونگ آرومش کنه. و درست وقتی که داشت به خواب عمیقی فرو می‌رفت، صدای آشنایی توی گوشش پیچید. صدای زنگ آلارم لعنتی گوشی‌ش. جونگکوک با وحشت چشم‌هاش رو باز کرد. صبر کن.. آلارم؟ چرا داشت صدای آلارم رو می‌شنید؟ _جونگکوک.. خاموشش کن.. صدای خواب‌آلود تهیونگ از کنارش بلند شد. جونگکوک با گیجی سرش رو بالا آورد و با چهره‌ی آشنای دوست‌پسرش روبه‌رو شد؛ همون موهای آشفته، همون چشم‌های نیمه‌باز و همون لب‌هایی که همیشه دلش می‌خواست ببوسه. تهیونگ خمیازه‌ای کشید و یکی از چشم‌هاش رو باز کرد. وقتی قیافه‌ی سکته کرده‌ی دوست‌پسرش رو دید پرسید: _چیه؟ چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ مکث کرد و ابروهاش از درک چیزی بالا رفتن. _باز خواب دیدی گربه شدی و من نمیشناسمت؟ جونگکوک چند بار پلک زد. بعد دست‌هاش رو بالا آورد. دست‌های خودش. انگشت‌های خودش. بدون پنجه، بدون خز خاکستری، و قطعاً بدون یه دم لعنتی! نفس عمیقی کشید و با عجله صورتش رو لمس کرد. اون خودش بود. جئون جونگکوک، با تمام اعضای لعنتیِ بدنش! تهیونگ که به این واکنش‌ها عادت کرده بود، پاش رو روی کمرش انداخت و بهش لبخند زد. کودنِ بامزه. دلش می‌خواست درسته قورتش بده. تو این یک سال ذره‌ای عوض نشده بود فقط هر روز دوست‌داشتنی‌تر از قبل می‌شد. خرخری کرد و دمش رو به رون بیرون زده از شلوارکش کشید. می‌دونست این حرکت آرومش می‌کنه. _گربه که چیزی نیست، حتی اگه یه پشه هم بشی بازم میشناسمت. جونگکوک چند ثانیه بهش خیره موند، بعد ناگهانی بدنش رو توی آغوشش فشرد و صورتش رو به گردنش چسبوند. از همون‌جا با صدای خفه‌ای گفت: _خیلی وحشتناک بود. تهیونگ خندید و موهاش رو نوازش کرد. _می‌خوای امروز برات شیک انبه درست کنم؟ جونگکوک محکم‌تر بغلش کرد. _اوهوم. تهیونگ پشتش رو نوازش کرد و بوسه‌ای روی سرش گذاشت. _پس اول باید ولم کنی. جونگکوک آهی کشید و از همون‌جا گفت: _یه‌کم دیگه همین‌طوری بمونیم. بعد چشم‌هاش رو بست و با تمام وجود از گرمای آغوشش لذت برد. اشکالی نداشت اگه گربه، پشه یا حتی مرغ می‌شد، در هرصورت دلش می‌خواست با این پسر و توی آغوشش زندگی کنه.

photo content

ᡣ𐭩◟⋆˚࿔ #Revenant #fic 𓋜 ˓˒ _این تو ذاتمه. هرکاری که بکنی ده برابرش رو بهت برمی‌گردونم، چه خوبی باشه، چه بدی. Name: Revenant
ᡣ𐭩◟⋆˚࿔ #Revenant #fic 𓋜 ˓˒ _این تو ذاتمه. هرکاری که بکنی ده برابرش رو بهت برمی‌گردونم، چه خوبی باشه، چه بدی.
Name: Revenant Couple: Kookv Genre: Romance, Fantasy, Smut, Action, Mystery, Crime written by Luna🌙
‼️200 کامنت + 300 ریکشن برای آپ پارت بعدی ⌁ Tap to read part 9 ⌁ Wattpad Link ⋆ 𝙐𝙣𝙠𝙣𝙤𝙬𝙣 𓂃 ˖ 𝙇𝙪𝙣𝙞𝙠𝙖 𝜗𝜚

املوز revenant داریم غروب اینا تلگراف میکنم میذارم براتون

Aww😭🤍

اصلا میرم دوباره بخونمش:)

https://t.me/c/1754744852/28684 عاشق لقبایی بودم ک ب نیراشا میداد و نازشو میکشید و فضا خصوصی و کلی احترام بهش میداد نیراشام خیلی شخصیت مخملی و قوی بود و تا لحظه اخرش حتی جایی ک اون پسرک بیتربیت مثلا جفت کوک وارد داستان شد بهش پایبند بود و همیشه تو مسائل مختلف ب شوشو کمک میکرد تا صب میتونم بنویسم درموردش🍓😭

طوری سر جونگکوکش بلا میومد که باید هر صبح صدقه میداد و چندبار آیت الکرسی میخوند تا تهیونگ تصادفی نکشتش 🤍

راستی تو چنل یاسی نازم جوین شدین؟ 🫵🏻 خودمم این بوکشو خوندم بامزه ترینه😭(رسما هرچی ترجمه کرده رو خوندم خخخخ)

همرو تو پین چنل میتونی پیدا کنی

لوزر هم یه چیز ترجمه ای بامجه ست خیلی حال و هوای باحالی داره

و ویسپر

فنگ بخون

من کار بالای 2000 صفحه ندارم😭

سلام برای منی که به‌جز ویکوک چیزی نمی‌خونم ولی کارهای شما رو می‌خونم به‌جز گریدی دوتا کارتون رو معرفی می‌کنید که بالای ۲۰۰۰ صفحه نشن به‌خاطر درس‌هام

کجاش بنظرتون خیلی ناز یا خیلی دوست داشتنی یا هرچی بود چیزی که هروقت اسم این بوک رو بشنوین، سریع بهش فکر میکنین