عــزیزکرده بــدون نــعنا
رفتن به کانال در Telegram
قــسـمـت هــم نـبــودیــم عــزیــزکــردهی قــلبــم. 𔕁 @SHINEAEUBOT
نمایش بیشتر3 193
مشترکین
-224 ساعت
+147 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
مسیری که با من شروعش کنی تهش چشمات چیزی جز تاریکی نسیبشون نمیشه ، تمامِ من ختم میشه به غم ، همراه من بودن مثل این میمونه که نقابِ خوش خیالی رو به صورتت بزنی و همون موقع که انتظارش رو نداری از بالای بلندترین دره به پایین سقوط کنی و چیزی حس نکنی ، چون که بار ها و بار ها طعمِ سقوط رو چشیدی و حالا برات رنگ باخته.
Reminder , July 9th , 8:00!
غمت رو نوشتم ، خیره شدم بهش ، تنها موندم باهاش ، تا صبح فکر کردم به اینکه شبیه تو بودن چجوریه ، بجای تو زندگیش کردم تا شاید تموم شه ، ولی تموم نشد ، هیچوقت نشد.
قبلا هم یک بار بهش گفته بودم ، گفته بودم من یک عمره هر شب رو مغزم سیگار خاموش میکنم ، باور نکرده بود ولی اینبار باور میکنه ، وقتش که برسه باور میکنه ، وقتش داره میرسه.
یادته اون شب کنارِ آتیش بودیم قلب ، با لبخندِ عجیبت که همیشه برام یادآورِ معمای حل نشده ی افکارم بود تو چشم های بی روحم نگاه میکردی و منم مثل همیشه غرقِ کهکشان ناشناخته ی اون دو تا تیله مشکی رنگ و غم زده شدم. گفتی که اگه روزی بخوای زخم های رو تنم رو بشماری شاید روز ها و شب ها طول بکشه و در آخر تعدادشون از یادت بره و من تمامِ مدتی که گره افکارت به هرجایی ختم میشد به جز من ، زیر لب گفتم که اگه بخوای روی هر کدومشون ستاره های آبی رنگ بکشی اینقدر زیادن که حتی رنگ پوستم هم برات قابل تشخیص نیست و تو لبخند زدی و نمیدونستی هر کدوم از این زخم ها نشونه ی دووم اوردنمه ، درست همون شبایی که فکر میکنم از شدت درد قلبم طلوع آفتاب صبح روز بعد رو نمیبینم و از ذهنم گذرا رد میشی و غم رو برام پر رنگ تر میکنی و من به این فکر میکنم که کاش تو اینجا بودی تا من میدونستم وقتی اینقدر غمگینم چطور باید نفس بکشم.
صفحـاتِ سوخـتـه February 5th reminder , 18:09.
یادم دادی که چطور درمانت باشم و من نموندم که نشونت بشم چطور مرهم میشم روی زخمات.
تمامِ من ، اولین روزِ زمستون وقتی که از نیمه شب گذشته به یادِ آخرین بار به مزارِ من بیا و رز های آبی رو جا بزار و بزار زنده بودنی که همیشه در حسرتش بودم رو لمس کنم.
زمین سرد و خیسه قلب ، چطور تو رو پشتِ سرم رها کنم وقتی میدونم این آخرین باره که میبینمت و تو اینقدر بی پناه مقابلِ چشم های من سرمای ابدی رو ترجیح میدی به گرمای بی تکرارِ دستات تا نجات پیدا کنی از خنجری که تا اعماقِ قلبت نفوذ پیدا کرده و هر نفس رو طنین اندازِ درد های گذشتت میکنه و انتخابت خاکسترِ سردیه که ذره به ذره ی وجودت بهش محتاجه و قلبت رو آروم میکنه ، و من تنها شاهدِ خاموش شدنِ آخرین روشنایی وجودِ توام و هر بار جز تماشا کردنِ رنج کشیدنت کاری از من ساخته نیست.
ابر های آبی تو آسمون دیدی منم قلب ، دود سیگاری که پخش میشه تو صورتت و باعث میشه اخم کنی منم ، تو سرمای زمستون برف دیدی منم ، اشک دیدی روی صورتت منم ، بارونِ دم صبح وقتی خورشید هنوز طلوع نکرده دیدی منم ، غم دیدی منم ، سوگ دیدی منم قلب ، اشک هایی که از دلتنگی بند نمیاد و نفس هات رو به شماره میندازه منم ، پروانه ی سیاهی که روی موهات میشینه و طالعِ نحسی که ازش متنفری رو به همراه میاره منم عزیزکرده.
وقتی همه ی شب برف باریده و اولین تیغه ی آفتاب روی برف ها میوفته نه داغه نه سرده ، گرمه ، گرمایی که میشه درونش ذوب شد ، دوست داشتن برای من این شکلیه و تو ، تو برای من خودِ اون گرما وسطِ سرمای زمستونِ مورد علاقمی قلب.
https://t.me/purple_elegance/125814
شاید باید فراموشی بگیرم شایدم مردن کمک کنه چون زنده موندن و به یاد آوردن فقط دردمو بیشتر میکنه
