معشوقه جناب پاریس.
رفتن به کانال در Telegram
ایستاده روی سن، بی هیچ تماشاگری مونولوگی شاعرانه، شاهکاری مبتذل را اجرا می کند.
نمایش بیشتر265
مشترکین
+124 ساعت
+47 روز
+5130 روز
آرشیو پست ها
هر وقت دیدی واژه ها
برای من سیاه پوشیده اند
حتما می خواهد اتفاقی بیفتد.
زنگی بزن
دیر می شود گاهی
زنگی بزن!
-سید علی صالحی
دوستِ من
دوستِ عزیزِ من
در ولگردیِ بی دلیل این شب ها
هروقت... واژه کم آوردی
به کسی بیندیش که دوستش می داری،
بلادرنگ.. دنیا به یاری ات می آید.
-سید علی صالحی
شعر
ظاهرا
آخرین اشتباه آدمی ست،
و آدمی
باطنا
آخرین خطایِ خویش.
هی جهانِ چاره ناپذیر...!
-سید علی صالحی
بعد از تو
آرام آرام
یادم رفت زندگی کنم،
فقط خواستم زنده بمانم
بلکه روزی باز به یاد آورم
که بعد از تو
باید خیلی چیز ها را به یاد بیاورم.
نه اینکه عده ای خیال کنند
یک چیزهایی...!
خیر!
دور و بَرِ من خیلی ها هستند
که اتفاقا شاعرند هنوز،
مثل خودِ من
که فقط یک اتفاق ساده ام
از سرِ اتفاق!
به قولِ صالحی... آیا ما
همه از سر اتفاق زنده ایم هنوز؟!
-سید علی صالحی
بوی باران، چمن های خیس مصنوعی، صدای خنده های بلند، میگفتم که من تا همیشه با تو خواهم ماند.
هلنِ زیبا! راستش فقط خودمان می دانیم که چه بر سرمان آمد و چگونه چنین سالی عجیب را خاتمه دادیم.
نیازی به پند و اندرز یا تشکر نیست، تنها می گویم موجب شادی ام می شود وقتی می دانم به انتها آوردی دفتر را، رد های خونین را، وجود شکسته را، چشمان گریان را، بودن را، نبودن را، داستان افسانه ایت را.
تولدت مبارک.
می دانستم تنها یک سراب خیالیست، کور شدم کر شدم دو دیده از دست دادم و تنها پرستیدم.
دیگر منتظر کسی نیستم
هر که آمد
ستاره از رویاهایم دزدید
هر که آمد
سفیدی از کبوترانم چید
هر که آمد
لبخند از لب هایم برید
منتظر کسی نیستم
از سر خستگی در این ایستگاه نشسته ام!
-یونان
شعری به من نزدیک می شود و
دور
نزدیک می شود و
دور
نزدیک
دور
مثل تو
مثل دریا
باز کاغذ در برابرم سفید می ماند!
-یونان
