کوچندهٔ اجباری
رفتن به کانال در Telegram
کوچندهی اجباری از اینستاگرام به تلگرام! آدرس محل سکونت در اینستاگرام: https://instagram.com/zed_bml?igshid=YmMyMTA2M . ناشناس https://t.me/HarfinoBot?start=ee262e8d7f16f1b شناس @zed_bml
نمایش بیشتر203
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
مگه میشه برسیم به این روز و یکی تو سرم با صدای حاجی نخونه:
مرا دعای شهیدی به هیئت آورده
چه حیف گوشه میخانه ، حاج قاسم نیست...
و دل من ، به اندازهی دنیا و هرچی که توش بود تنگ شده بود
📚 زخم داوود
#برش_های_محبوب
از این روزها...
توی دلِ امشب قند آب میکنند که سوگلیِ سال از راه رسیده. اسفند دود کن و دلِ امیدوارْ قربانی کن. به چشمْ یا به هر ظرفی که دم دست داری، راهِ خاک گرفته را آب بزن. بعد، توی جیبِ «یأس» که نُه ماه به انتظارت ریشخند کرد، مشکلگشای امید بریز!
بلند شو، بلند شو آب و شانهای بزن و عطر پراکنده کن. بگذار اولین کسی که پیشواز میرود، این دلتنگترین چشم انتظار باشد.
امیدِ نورسیدهی خوش قول! رجب! رسیدنت به خیر!
👤 امیرحسین معتمد
تنها چیزی که مطمئنم این روزا حالمو خوب میکنه و البته محالترین چیزی که میتونم بهش برسم...🚶🏻♀️🥲
رو این سکانس امروز گیر کردم. یه گوشم به دوست پشت خط بود و چشمم دنبال تابلوی محل توزیع کتاب تا کتابهای خواهرجان رو بگیرم که برای یه لحظه زمان ایستاد. زینب ۱۰ تا ۱۶ ساله رو دیدم که اون گوشه وایساده تکیه داده به نردهها. ساعت ۶ عصر پاییزه. کلاس پنجمه و این هفته تو مدرسه شیفت عصر بوده و زنگ خورده نخورده بدو بدو خودشو رسونده به در و با آقاجون سوار بیآرتی شده که تا ساعت ۶ خودشو برسونه به کلاس زبان .... یا نه دانش آموز راهنماییه و ساعت ۳ از مدرسه اومده خونه و استراحت نکرده نشسته سر تکالیف فردا و ساعت ۵ از خونه راه افتاده سمت کلاس زبان. حالا ساعت ۶ و در حالی که منتظره کلاس خالی بشه و لغات درس جدید رو مرور میکنه ، تو این فکره که ساعت یک ربع به هشت شب چجوری با اون همه خستگی بیآرتی شلوغ رو تحمل کنه و ساعت ۹ و بعد از شام با چه حالی برای امتحان اصلی و پرسشهای تک درس فردا درس بخونه....! انگار که سختیای بزرگتر از این تو دنیا وجود نداره....
بعد به خودم اومدم و دیدم یه کسی انگار داره بهم میگه: ده سال دیگه هم، به بزرگترین سختی این روزات همین حسو داری....
#مغز_نوشت
اگه زدی به در گناه دیدی برکت اومد ، خودتو با سر بزن به دیوارهااا...
انگار خدا گفته ولش کن...
خدا بگه ولش کن بیچارهایمها....
#سخنرانی_نوشت
تا وقتی بچهای خونه امنترین جاییه که میتونی خود خودت باشی ... خود غمگین، عصبانی، خوشحال و.... و خیلی هم تاثیر حالت رو بقیه برات مهم نیست!
و وقتی میفهمی بزرگ شدی که عمیقا متوجه غصه خوردن بقیه -مخصوصا پدر و مادرت- بابت حال بدت میشی و دیگه نقاب رو صورتت رو درنمیاری مگر وقت خواب....
و نمیدونم این خوبه یا بد...
#مغز_نوشت
1:09
؛ حرببينعقليوقلبي
قلبيمتطمنإنكواقفجنبي
عقليبقليإنكاهحتخذلي
- وأنا بقول كُلُّه خِير -
@khodini
؛ جنگ بین ذهنم و قلبم..
قلبم مطمئنه که تو کنارم هستی
ذهنم بهم میگه که تو نا امیدم میکنی
- و من میگم کُلُّه خِیر -
واقعا این وقتا حس میکنم در حق ادبیات عربی جفا کردم که ارشد رفتم گرایش آموزش 🚶🏻♀️
دیشب رسیدم به ترجمهی یه شعری تو نسخه فارسی. خیلی نچسب ترجمه شده بود ولی حس کردم چقدر آشناست
رفتم سراغ نسخه عربی دیدم به! یکی از معلقاته که! شعر امرؤالقیس... قشنگ با صدای استاد پلی شد تو ذهنم🫠🥹
قِفَا نَبْكِ مِنْ ذِكْرَى حَبِيبٍ ومَنْزِلِ
بِسِقْطِ اللِّوَى بَيْنَ الدَّخُول فَحَوْمَلِ
فَتُوْضِحَ فَالمِقْراةِ لمْ يَعْفُ رَسْمُها
لِمَا نَسَجَتْهَا مِنْ جَنُوبٍ وشَمْألِ
تَرَى بَعَرَ الأرْآمِ فِي عَرَصَاتِهَا
وَقِيْعَانِهَا كَأنَّهُ حَبُّ فُلْفُلِ
این روزا داریم 📚زخم داوود رو با حلقه کتاب مبنا میخونیم و من همزمان دارم نسخه عربیش رو برا خودم میخونم😬
درسته که از برنامهی حلقه عقب افتادم ولی مهم اینه دارم کیییففف میکنم🤩🙈
زمستون اینطوریه که به خودت میای میبینی نزدیک اذان ظهره و هنوز چیزی نخوردی ، تبدیلش میکنی به روزه!
المؤمن كيّس😎
