گورستانܕ
رفتن به کانال در Telegram
Follow. the. blood. river. گروه چت جهنم : https://t.me/injajahanameh ناشناس :http://t.me/HidenChat_Bot?start=270943932 آرشیو : https://t.me/+CYQePuaEMWQ3YzI0 دیلی ویلیام: t.me/deathgraveyard
نمایش بیشترإيران211 838دسته بندی مشخص نشده است
998
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
998
من کاملا گریم گرفته بود و با صدای نسبتا بلندی داد میزدم و جرئت نداشتم بلند شم حتی .
اونا اما خونسرد بودن و شروع به خوندن چند تا آیه کردن تا صدا های سقف ساکت بشه . (اون وسط من چن بار با صدای اروم بهشون گفتم تو رو خدا تموم کنید ولی خب اهمیت ندادن )
وقتی کاملا سر و صدا خوابید یکی از اونا بلند پرسید " هنوز اینجا حضور داری؟ "
و صدای پارس سگی از پشت پنجره اومد در حالی که تو حیاط و پشت پنجره چیزی نبود .
همون شخص دوباره پرسید " مسلمون هستی؟ "
و بازم صدای پارس سگ شنیده شد .
998
با این حال یه کلمه هم حرف نزدم و فقط صبر کردم تا خوندنشون تموم بشه
به محض اینکه جملاتشون تموم شد هر چهار تا ساکت شدن و حتی یه میلی مترم تکون نخوردن . صاف به همدیگه زل زده بودن و بدون حرکت نشسته بودن . چند ثانیه همینطور گذشت و من حتی جرئت نداشتم صداشون کنم که یکدفعه از بالای سفق صدای قدم های بلند و بعد دوییدن بگوشمون رسید و درست بالای سرمون متوقف شد . با اینکه اون چهار تا تکون نمیخوردن و چادر سفید روی سرشون بود یکهو سقف شروع به لرزیدن کرد و صدا های وحشتناکی اومد
دقیقا مثل اینکه چندیدن نفر با هم روی سقف میپریدن
998
از همون ثانیه ی اول من وحشتزده شده بودم و لباسام کاملا از عرق خیس شده بود . خوندن اونها به خصوص که شبیه به یه آواز ترسناک به نظر میومد واسم استرس اور بود و چون قبلش دعوا کرده بودن سر خطرناک بودنش میدونستم یه قضیه ی جدیه .
998
یه سینی اوردن و روش آب ریختن دورش با زغال روی کاغذ چند تا طلسم کشیدن و نورو تا حد امکان پایین اوردن (خونه های اون روستا برق کشی ندارن و با چراغ نفتی زندگی میکنن)
دست آخر صبر کردن تا ساعت و زمان درستش برسه . روی خودشون یه چادر سفید انداختن و شروع به خوندن چیزی به زبان دیگه ( احتمالا عبری) کردن .
998
اون شب با وجود ترسی که داشتن هر چهار نفر هیجان زده میشن و دست اخر از سر حماقت تصمیم به ستون میگیرن
من خیلی کم سن تو از اونی بودم که تو حلقه ی اونا شرکت کنم و از طرفی نمیتونستن بزارن از اتاق بیرون برم (اجنه وقتی احضار میشن به تمام خونه دسترسی دارن پس ممکن بود واسم خطر پیش بیاد)
منو تو قسمت شمالی خونه و رو به قبله نشوندن و فرشو جمع کردن و دورم یه دایره و یه سری اعداد و علامت های حفاظتی کشیدن و خودشون هم بعد از کشیدن یه سری اجرام مثلثی به صورت حلقه ایی نشستن و دست همو گرفتن .
998
به اینا میگن زاغه
تونلای طولانی پیچ تو پیچ بوده که هر بخشش برای یه چیز بوده مثل انبار و حمام و اینا....
998
سِتّون یه نوع از احضار با خطر کمتره که معمولا جنگیرا ازش استفاده میکنن تا بفهمن جنی وجود داره یا نه و اگر هست چقدر قدرت داره
998
به هر صورتی بود زاغه داخل حیاط موند و دیگه کسی به اون خونه رفت و امد نکرد تا شبی که ما به اونجا رفتیم ....
خالم و دوستاش همگی جزو افرادی بودن که مطالعه ی زیادی درباره ی جنگیری داشتن و چندین بار با گروه های حقیقت یاب راهی طفر برای خونه های تسخیری شده بودن و با اینکه کاملا به خطرش اگاه بودن با وجود اختلاف و مخالفت تصمیم گرفتن که یه سِتّون انجام بدن تا ببینن ایا واقعا جنی تو اون حیاط و خونه وجود داره یا همگی شایعه س
998
یکی از این شایعه ها مربوط به پیرزن کورِ همسایه بود که بار ها وقتی پدربزرگم تصمیم به تخریب زاغه میکرد ناله کنان پیشش میومد و میگفت که وسایلش داخل زاغه س و اجنه لباساشو میبرن و در گوشش میگن که نباید اونحا خراب بشه و همینطور یکی از پیرای روستا که وقتی واسه اولین بار اونجا اومده بود رو کرده بود به زاغه و گفته بود " صدای جیغ مادرمو میشنوم"
998
ساکنین روستا خیلی کمن و اون شب توی کوچه ی بن بست قدیمی از هر طرف تنها افرادی که اونجا بودن ما ۵ نفر بودیم .
ساختمون اون زمان یه زاغه داشت که معروف بود به خطرناک بودنش
داستانای زیادی درباره ش گفته میشد چون قبلا حمام قدیمی بوده و موقع جنگ جهانی گور دسته جمعی میشه و قسمتیش برای دفن افراد تخریب میشه و همین باعث به وجود اومدن اتفاقای ترسناک داخل حیات میشده
مثل دیدن چندین باره ی نگاه های خیره از توی ورودی زاغه و یا صداهای عجیب و جیغ های یه دفعه ایی .
998
یه روستای قدیمی نزدیک قزوین هست که قدمت خونه هاش خیلی بالاس . مادربزرگم صاحب یکی از اون خونه هاس و هر چند وقت سر میزنه به مراتب بچه هاش که خاله هام باشن هم دیدن اونجا رو .....
یه شب خاله ی بزرگم که اون موقع منو همراهش داشت و به اصطلاح کنارش بودم برای تعطیلات تصمیم گرفت که همراه سه تا از دوستانش برن اون خونه
998
اینی که میخوام بگم واستون یه هفته بعد از ۱۲ سالگیم اتفاق افتاده و من فقط شاهد ماجرا بودم (مال ۹ سال پیشه)
