fa
Feedback
الکترون آزاد

الکترون آزاد

رفتن به کانال در Telegram

من یه الکترون آزاد و در حال حرکتم. اگه بخوای، میتونی قسمتی از منو اینجا ببینی.

نمایش بیشتر
435
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
مه '26
مه '26
+1
در 1 کانال‌ها
آوریل '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '260
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '250
در 5 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '250
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '250
در 4 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '250
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '250
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '250
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+4
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+15
در 3 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+13
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+35
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+22
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+25
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+29
در 4 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+30
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+36
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+30
در 8 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+91
در 11 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+50
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+51
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+43
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+85
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+111
در 11 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+101
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+71
در 4 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+181
در 7 کانال‌ها
پست‌های کانال
دیگر با شاعرانگی و رُمَنس وجودم هم نمی‌توانم این دنیا را بَزَک کنم. قبل‌ترها که چینی نازک تنهایی‌ام تَرَک نخورده بود، نگاه عاشقانه‌تری به جهان داشتم، برای باران ذوق می‌کردم، روی ابرها می‌رقصیدم، به گل قهر خیره می‌شدم، هوای آلوده را با تمام وجود سُر می‌دادم توی ریه‌هام و دور گربه‌ها می‌گشتم، اما حالا فقط خمیازه می‌کشم. توی مترو از خواب می‌پرم و می‌بینم که از محل توقف هر روزه‌ام، چندین ایستگاه دورتر شده‌ام. باریستا به اقتضای کارش لبخند می‌زند و می‌گوید روز خوبی داشته باشید. لابد شوخی می‌کند. به ضرب قهوه و به زور انرژی‌زا، محکومیتم در زندان طاقت‌فرسای بیداری را تمدید می‌کنم. راننده تاکسی بقیهٔ پولم را می‌دهد و قبل از اینکه پیاده بشوم می‌گوید آقا روز خوبی داشته باشید. لابد شوخی می‌کند. حالاْ فقط می‌خواهم بخوابم. دیگر نه جانی و نه جایی برای خوش‌خیالی‌ها و خیال‌های خوشِ قبلی نمانده. تا خرتناق پر شده‌ام از نکبت. نه رمق ماجراجویی در آن جنگل نهفته در مه را دارم، نه نای عاشقی در لابه‌لای پیچک‌های مجنون را. چشم رنجور بی‌خوابم هم سوی خیره ماندن به شمالی‌ترین ستارهٔ آکنده از راز را ندارد. راستش فکر می‌کنم که قلب زهوار در رفته‌ام کم‌کم دارد از زندگی خالی می‌شود و من می‌ترسم که عاشق بودن را به کل فراموش کنم. در همین لحظه، صدای آشنایی توی سرم که مسئول سیالیت متن‌هایم است، می‌گوید :« دروغ می‌گی. تو اگه رودهٔ راست توی شکمت بود که به نوشتن پناه نمی‌بردی. تو هنوزم عاشقِ ورِ خنکِ بالشت، متن‌های بلند، داستان‌های مگو، یک پاس عُمقی خوب، پیکرِ مطبوع، ناوکِ غمزه، شعر منظومِ و موزونِ قافیه‌دار، گیتار الکتریک، چای دُم‌خروسی، اینسایدجوک‌های کاملاً اختصاصی، خستگیِ شیرین بعد از دویدن و یک قسمت سیت‌کامی.» نمی‌دانم. لابد شوخی می‌کند. من هم جدی می‌گیرم.

2
از نو برایت می‌نویسم. حالِ همهٔ ما خوب است و می‌گویند آرسنال بالاخره قهرمان شده. امّا تو باور نکن.
95