254
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-2530 روز
آرشیو پست ها
254
من واقعا خالی شدم از هر حسی، دیگه هیچ دوست داشتنی حالیم نمیشه، دیگه نمیتونم باور کنم عشق وجود داره، دیگه نمیتونم باور کنم مامانم دوسم داره، دیگه نمیتونم باور کنم پارتنرم دوسم داره
دیگه نمیتونم به کسی نقطه ضعفامو بگم دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم دیگه نمیتونم هیچ کاری بکنم! هیچکار....
254
*تو مدرسه فقط اون میدونست ساق پاي راستم زخم شده و تنها کسی بود ك جای زخممو بلد بود . چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد . یادم نمیاد سر چی یا حتي یادم نمیاد کي مقصر بود . فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم بازی میکردیم ، وسط اون فوتبال مسخرهای ك دخترا بازی میکنن وقتی داشتم شوت میزدم با کف پا اومد ساق پاي راستمو زد . کاري به توپ نداشتا اومد ك زخممو بزنه . چند روز بعدش دوباره باهم رفیق شدیم ، ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه ، زخمم کجاست . بعد از اون اتفاق فهمیدم یه مدل خودکشيم وجود داره و اینجوريه ك بذاری بقیه بفهمن چي نابودت میکنه . آخه اونجوري زخم میذارن رو زخمت . زخماتو درداتو واسه خودت نگه دار . مراقب اونایی ك جاي زخمت رو بلدن باش ؛ اونا میتونن با یه حرف با یه کنایه یام با یه خاطره کاري کنن ك دوباره زخمت سر باز کنه . بعدش فقط تو میمونی و درد و درد و درد ؛*
