fa
Feedback
قَفَسْ‌بٰازْ✨

قَفَسْ‌بٰازْ✨

رفتن به کانال در Telegram

•می‌تابَد هنوز، تَک سِتاره‌ای در ظلمتِ شَب✨️ • •پِیج‌هایِ اینستاگرامِ مَن: https://instagram.com/adnanpirzadii?igshid=YmMyMTA2M2Y= اَدمین: @adnanpirzadii 📝🎬

نمایش بیشتر
3 302
مشترکین
+124 ساعت
+137 روز
+15730 روز
آرشیو پست ها
اگر نخواهی مرا ببینی، اگر دورترین باشی، حتی اگر من نیز نخواهم تو را ببینم، حتی اگر جلوی چشمانم باشی، لبخند بزنی، رقص آغاز کنی، چشم نوازی کنی، حتی اگر چشم خود ببندم تا راهِ نگاهم به چشمانت نیوفتد، حتی اگر برایِ تو؛ کور شَوَم. ناگهان لحظه‌ای با فریادِ دِل که میگوید: (دیوٰانه مَن میبینَمَش…) پلک میپرانم و نگاهت میکنم. باور کن! این ضعف نیست دِلَم اینگونه قَد کشیده است.

میدونی چیکار کردی باهام! میدونی…

Repost from N/a
ای آهنگی بود که سیش میخوندوم اویَم با مو میخوند تو تنهاییامون کوکا به قدری دلوم سیش تنگهکه نمیدونوم باید چجوری اشک بریزوم..! تا حالا به ای که چجوری گریه کنی فک کردی؟

Ebi – Shabeh Marda Tanhaa 2.mp36.69 MB

Repost from N/a
همین روزا اپیزودِ اول منتشر میشه.. اینجٰا رٰادیو مِی‌جٰان📻

مِی‌جٰان میدونَم خوب یٰادِته اینو… دوبٰاره گوش کُن، بٰا گوشِ دِلِت گوش کُن، چِشٰایِ دِلِت بٰایَد اَبری شه!

عماد: راحت شدى ؟ الان نه باكسى مهربونم نه كسى برام مهمه نه شب سروقت ميخوابم نه كسیو به حريم شخصيم راه ميدم نه رحم ميكنم نه ذوق ميكنم نه دیگه دلم ميسوزه نه دیگه احساساتی ميشم نه خوشحال ميشم نه زياد ميخندم نه صميمى ميشم نه دل ميبندم نه اجتماعى ام… یه نقاب ساختی برام که دیگه هیچی ازم معلوم نیست. خوشحالى سنگ شدم؟

عماد: راحت شدى ؟ الان نه باكسى مهربونم نه كسى برام مهمه نه شب سروقت ميخوابم نه كسیو به حريم شخصيم راه ميدم نه رحم ميكنم نه ذوق ميكنم نه دیگه دلم ميسوزه نه دیگه احساساتی ميشم نه خوشحال ميشم نه زياد ميخندم نه صميمى ميشم نه دل ميبندم نه اجتماعى ام… یه نقاب ساختی برام که دیگه هیچی ازم معلوم نیست. خوشحالى سنگ شدم؟

مَرٰا به او بِخوٰاهٰانید! او شَخصاً مَرٰا نِمی‌خوٰاهَد…

مرا به او بخواهانید.. او شخصا مرا نمی خواهد!

بی‌وَزنی، مُعَلَّق نِویسَنده وَ کٰارگَردٰان: مَن
بی‌وَزنی، مُعَلَّق نِویسَنده وَ کٰارگَردٰان: مَن

یَزی: درست از روزِ ۲۷تیر‌ ماهِ سالِ ۱۴۰۴، ساعتِ ۱ ظهر تا الآن که شما این کتاب را میخوانید، ندارمش، مِی‌جٰانَم را، و همه چیز ه
یَزی: درست از روزِ ۲۷تیر‌ ماهِ سالِ ۱۴۰۴، ساعتِ ۱ ظهر تا الآن که شما این کتاب را میخوانید، ندارمش، مِی‌جٰانَم را، و همه چیز همانندِ آنچه گذشتِ یک سریال از جلوی چشمانَم می‌گُذَرَد. فقط در سریال ها بعد از هر قسمت، آنچه‌ گذشتَش تغییر میکند، اما برای من همیشه بعد از اینهمه سال یک چیز بوده؛ چَشمٰانَش… هنوز، هَمانندِ قبل، هر شب، مَن، رأسِ ساعتِ یازدهِ شب، به تیربرق ِ انتظار تکیه میدهم و به پنجره‌اَش خیره میشَوَم! هر لحظه، هر ثانیه، به تَک‌تَکِ جزئیات و هر آن چیزی که به او “مِی‌جٰانَم” مربوط است، دقت میکنم. حالش خوب است از همین دور، به تماشایَش خوشَم… لُقمه‌ای از کتابِ “ آن که مَرٰا کُشت وَ خود زِنده کَرد “ به قَلَمِ عَدنٰان #عدنان_نویس 🖋️ @ghafas_baz 📸📝 روزِت خوش، خَستِگیت هَم🍂

میبینمت همیشه هر لحظه همیشه حواسم بهت بوده و هست حتی از دور میبینم حالت خوبه خوبی سرحالی داری زندگی میکنی داری به خودت میرسی هر چند به شکلی که منو اذیت میکنه اما وقتی حالت خوبه دیگه چی بگم من کارمو کردم دیگه خوبی گفتی توی فروپاشی ای حالت خوب نیست ولی اونی که داشت عذاب میکشید من بودم خیلی بده که توی عمقِ تاریکی باشی و ببینی یار، حتی ذره‌ای هم به اندازه‌یِ تو غَمگین نیست و به اندازه‌یِ تو، این نَخِ میونِ دِل‌هاتون براش اهمیت نداره… چند وقته هر روز پشت سر هم خون دماغ میشم، آره دخترم، تو خوش باش، بَدَنِ مَن اَشکی که چِشم‌هام نَتونست رو خون گِریه میکنه. اما کسی بود… و چشم‌هایت را فهمید؛ وقتی ناراحت بودی سینه‌اش وطنِ تو بود؛ تلخ است تلخ زَهرِماری‌ست در شیرینیِ خیال؛ اما کسی بود… تو نَفَهمیدی و تَرکِ وَطَن کَردی.

یه روز همه چی عوض میشه، وَرَق بَرمیگَرده و دستاتون توی هَم چِفت میشه.. شاید اون روز من نباشم! اگر نبودم، برگِ اولِ پاییز و برگِ آخرِ پاییز، منم؛ صدای جیغ روباه، منم؛ هوای کاملا ابری و دلگیر، اون رنگِ بی روح ولی در عینِ حال مسخ کننده‌ش، منم؛ اولین قطره‌یِ بارون که میوفته رو گونه‌ت، منم؛ چایِ غلیظ و سیاه، منم؛ نَخِ آخرِ بهمن سوئیسی، منم؛ آهنگِ یاورِ هَمیشه مؤمنِ و سقوطِ داریوش، منم؛ آهنگِ گُل‌هٰایِ پونه‌یِ و جزیره‌یِ سیاوش، منم؛ آهنگِ مَردِ خٰاکستری و کوه باش و دِل نَبَندِ او و دوستانش، منم؛ آهنگِ شَبِ مَردِ تَنهایِ اِبی، منم؛ اگر گریه کردی اشکات، منم؛ اگر خندیدی ذوقِ توی دلت، منم؛ با اینا منو یادِت بیار، مَنِ مَردِ تَنهٰا رو…

آخرش چیزی که میخواستم این بود…

…باشگاهِ ایوب خٰان… عماد کَلّه، جون کَندَن بلده، عینهو نفس کشیدَن. شُده سَنگِ صَبورِ کسایی که فَقَط تَحقیرِش میکُنَن، ولی حال
…باشگاهِ ایوب خٰان… عماد کَلّه، جون کَندَن بلده، عینهو نفس کشیدَن. شُده سَنگِ صَبورِ کسایی که فَقَط تَحقیرِش میکُنَن، ولی حالِش میزونه با این قربونی شدن..! میگه: اگه قراره زندگیت بهتر بشه، حالت خوب بشه، مراقب خودت باشی، دیگه به خودت آسیب نزنی و من به جاش باید پا سوز بشم و قربونیِ این راه واسه تو، از کِی باید شروع کنیم؟ #عدنان_نویس ✒️ {قَفَس باز} در چَند قدمیِ چاپ🍂 - @ghafas_baz 📚

چِــــشْــمٰاشْ…
چِــــشْــمٰاشْ…

عِمٰاد، همیشه چوبِ چیزی رو خورد که توش نقشی نداشت… و غریبه، همیشه همه حالِ بد و عصبانیت و غر و حرص‌هاشو روی عِمٰاد خالی کرد… البته حق هم داشت، این کارو میکرد چون عِمٰاد خونه‌یِ اَمنش بود! ولی آدم مگه خونه‌یِ اَمنِش رو خراب میکنه؟ چرا؟؟

06 - Arianfar.mp310.24 MB