fa
Feedback
[استوری تکست..]

[استوری تکست..]

رفتن به کانال در Telegram

خوش باشید:)

نمایش بیشتر
3 130
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-147 روز
-6630 روز
آرشیو پست ها
پولت برکت نداره؟ روابط عاطفی خوبی نداری؟ دستت نمک نداره و کسی قدرتو نمیدونه؟ بیا این کانال با قانون جذب بهت اموزش میده چجوری مشکلت رو حل کنی @jazb

تحمل دیدن حقیقتو درمورد خودت نداری نیااا😐🦦☝️🏻☝️🏻☝️🏻

دیگه دوره ی دعا و طلسم و جادو خیلی وقته گذشته، کد های جذب قوی اینجا همه چیو بهت میده : کد جذب کراش : 5115 کد جذب پول : 777 کد جذب عشق : 639 برای دیدن ادامه کد ها در این چنل کلیک کنید @Code

طلسم و دعانویسی ؟؟؟ نه ممنون من با تکنیک های جذب و موفقیت روزی هزاربار مخ عشقمو میزنم 😌 👇👇 https://t.me/+NrH37TOgsQkyYjdk

اینجا مولانا از "عشق" میگه♥️ : شعرهاشو بزن کپشن اینستات🔖 @Molana ♡ @Molana ♡

با یک بیت شعر جوابشو بده📝 @Shear ♡ @Shear ♡

شعراش خوراک استوریه:) @shear
شعراش خوراک استوریه:) @shear

Repost from .
❤️‍🔥 بوسه بعد از طلاق برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم ….. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو ببوس…. من گیج شده بودم ! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟؟گفتم آره بگو…گفت..... ادامه ی داستان.

داستان پسر ۱۶ ساله با زن 50 ساله من به زرنگی و زیبایی بین فامیل معروف بودم .همیشه هم به پدر و مادرم کمک میکردم و هر کاری از خرید گرفته تا تمیزکاری خونه رو انجام میدادم . یک روز که زن همسایه خونمون بود مامانم شروع کرد به تعریف کردن از من زن همسایه هم نگاهی به من کرد و گفت میشه تو خرید تا سر بقالی به من کمک کنی .. من هم تو رودرواسی هیچی نتونستم بگم، با اون خانم تا سر بقالی رفتم و خریدا رو رسوندم تا دم در خونه اشون . که یهو زن همسایه گفت بزارشون تو آشپزخونه خریدارو که گذاشتم تو آشپزخونه برگشتم.. یهو دیدم در خونه رو بسته و وقتی چشمم به هیکلش افتاد دااغ شدم دیدم لباساشو ادامه ماجرا

شهرام 22 ساله با دختر دایی 45 ساله چکار میکند⁉️ مامانم یه دختر دایی داره خیلی خوشگل و برازنده هست ، پارسال تابستون کمک مامانم رفته بودیم مواد ترشی و این چیزا بگیریم توی بازار دیدیمش و گرم حرف زدن شدیم ، من محو تماشاش شده بودم ، مامان تعارفش کرد و اونم از خدا خواسته اومد خونمون ، یکی دو روزه کارا رو تموم کردیم روز دوم بود که دختر دایی گفت منم میخوام ترشی درست کنم و کلی خرت و پرت باید بخرم. شهرام میای با من بریم؟ مامانم رو به من کرد و گفت چرا که نه شهرام که بیکاره میگم بیاد کمکت من هم که از خدا خواسته داشتم پرواز میکردم. با دختر دایی به خرید رفتیم و بعد از کلی خرید رفتیم خونه شون چقدر شیک و باکلاس بود، وقتی که به خونه شون رسیدیم دیدم کسی نیست ... دختر دایی رفت تا لباساش رو عوض کنه اما وقتی که اومد من چشمام چهارتا شد و بدنم داغ شد دیدم دختر دایی با یه.. ادامه ماجرا ▶️

🔴خندیدن کنیز به آلتِ پادشاه به خلیفه مصر میگن ، شاه موصل یه کنیز بسیار زیباه داره ، و وقتی تصویر اون کنیز به خلیفه نشون میدن
🔴خندیدن کنیز به آلتِ پادشاه به خلیفه مصر میگن ، شاه موصل یه کنیز بسیار زیباه داره ، و وقتی تصویر اون کنیز به خلیفه نشون میدن چنان شیفته میشه که جام شراب از دستش میفته به همین خاطر یک سپهسالار مورد اعتماد با لشکر بسیار زیاد می‌فرسته و میگه برو اون کنیز به هر قیمتی شده برای من بیار، تا من ماه رو در زمین در دست داشته باشم ، سپهسالار هم اطاعت میکنه، میره به سمت موصل و جنگ بزرگی به راه میندازه و توی یک هفته جنگ پیروز میشه ،وقتی شاه موصل دید شکست خورده یه قاصد سمت سپهسالار مصر می‌فرسته ، برای چی به اینجا حمله کردی و خون بنده های خدا رو میخوای اگه شهر میخوای من تسلیم میشم و میرم بیرون از شهر، اگرم تاج و خراج میخوای مشکلی نیست و بیش از این خون مردم نریز ،وقتی فهمید سپهسالار برای یک زن اومده ،گفت مشکلی نیست کنیز را ببر ، سپهسالار به محض اینکه کنیز میبینه.... ادامه ی داستان