fa
Feedback
انسداد استخوان‌های عاصی.

انسداد استخوان‌های عاصی.

رفتن به کانال در Telegram

ما، ساکن دریا‌های دور و سرزمین‌‌های ناشناخته‌ایم.🏴 • راه ارتباطی: @Sepiidar_bot

نمایش بیشتر
355
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
حلولِ کیارستمی و نجات یافتن توسط یک توت!
+1
حلولِ کیارستمی و نجات یافتن توسط یک توت!

اینکه هیچ‌چیز این زندگی جوری که می‌خواستیم نبود، اینکه مملو از درد بود، ذره به ذره‌اش رنج بود، اما می‌خواستیمش، به طرز دیوانه‌واری دوستش داشتیم و برایش می‌جنگیدیم، با حس کردنِ شعله‌ی خورشید بر روی پوستمان سرمست می‌شدیم و نوازش شدن توسط باد، به نهایت بودن می‌رسیدیم، از گوش سپردن به موسیقی‌ای که هیچ چیزش را نمی‌فهمیدیم، لذت می‌بردیم، اینکه برای زندگی سرشار از دردمان می‌جنگیدیم، برای رسیدن به آن لحظه‌ی کوتاهی که استخوان‌هایمان گرم می‌شدند، برای حس کردن و دیدن آن لبخندی که تمام دردها و رنج های زندگی به دیدنش می‌ارزید، اینکه می‌خواستیم، تمام این دردها را می‌خواستیم، می‌خواستیم که دوباره آن صدای خنده برای لحظه‌ای در جانمان بپیچد و وجودمان را بلرزاند، غم‌انگیز بود، تمام اینها غم‌انگیز بود. به طرز غم‌انگیزی تمام غم‌هایمان را می‌خواستیم.

شنونده‌ی این پلی‌لیست دلنشین از چهار اسطوره‌ی موسیقی ایران باشید: https://castbox.fm/vd/369822077

بیاید یکم حرف بزنیم. نمی‌دونم، هرچی. اصلاً یه شعر یا موسیقی بفرست. t.me/HidenChat_Bot?start=1180081940

راستش دلم می‌خواد یکسری پیام‌های قدیمی اینجا رو پاک کنم چون دیگه اون آدم نیستم و اون تفکرات رو ندارم اما بعد به خودم می‌گم همینه دیگه، از اینجا پاک کنی توی گذشتت که پاک نمی‌شن. می‌ذارم باقی بمونن که بعداً وقتی می‌خونم ببینم چه مسیری رو اومدم.

خب، از این لیست هیچ‌کدوم رو تموم نکردم. لیست جدید هم برای بهار ندارم. فعلاً دارم “غرور و تعصب” می‌خونم و داخل طاقچه “آناکارنینا” گوش می‌دم.

امیدوارم زنده، سالم و همچنان ادامه دهنده باشید.

نمی‌دونم این پیام کی پست می‌شه، ولی می‌نویسم که بمونه به یادگار. خوشحال‌ترینم و هرسال امروز رو جشن می‌گیرم.

مراقب خودتون باشید. حقیقتاً نمی‌دونم چطوری، ولی هرطور بلدید مراقبت کنید.

مراقب خودتون باشید. حقیقتاً نمی‌دونم چطوری، ولی هرطور بلدید مراقبت کنید.

+1
Suite Española No. 1, Op. 47 V. Asturias Leyenda.m4a4.76 MB

Repost from Radio Hesse
اما اگر فکر می‌کنی این همه داستانی‌ست که بعد از مرگ تو در خانه اتفاق افتاد، سخت در اشتباهی. زندگی مهمانی بود و تو آخر شب زودتر از باقی مهمان‌ها تاکسی گرفتی و اما پا که از در بیرون گذاشتی یکی از مهمان‌ها توی مستی زده همه را و شایدم نه فقط صاحبخانه را کشته و تو رفتی و نماندی که این بخش ماجرا را ببینی. و من می‌دانم چقدر عاشق این بخش‌های ماجرا بودی و این دقیقا تنها تشبیهی‌ست که به ذهنم می‌رسد. پس اجازه بده برایت تعریف کنم اتفاقی که بعد از آن جنگ افتاد به قدری سهمگین بود که پریروز دکتر الف وقتی حالم را پرسید تنها گفتم: این روزها نعش‌کش خودم شده‌ام و مرده خودم را روی دوش این‌طرف آنطرف می‌برم. همین‌قدر ویران. و البته که من از تماس با این حد تباهی خودم هیچ اجتناب نمی‌کنم. می‌دانی شین، اتفاق بدی افتاد! درست چند ماه بعد جنگ، اوضاع مالی ملت خراب‌تر از خرابی که بود شد و ملت ریختند توی کوچه، و کوچه بستر خشک رودخانه‌ی تشنه‌ای که می‌گفت آب نداریم و نان. اما اگر نیست چه باک، مثل همیشه آزادی که دارم، اگر می‌خواهید خون بیاورید تا بفروشم. خون تازه. شیرین‌ترین جان‌ها و شورترین خون‌هاتان را از تپنده‌ترین قلب‌هاتان. و مردم گفتند، خب این کدام یکی از آن آزادی‌هاست و کوچه گفت یکی مانده، همان که به پدرانتان به کیسه‌ام برگرداندند، می‌خواهید؟ و شین نه سربازها سیر شدن از ریختن و نه مردم تمام شدند از ریخته شدن و از همان زخم و کلمه و همان مردم و درست در همان کوچه خون چکید و تشنه و گرسنه مردمی که دریا دریا سرِ دست گرفتند آوردند و آنقدر زیاد که تا روزها توی شهر بوی خون می‌آمد، هوا بوی خون مانده، و لخته می‌داد. باور نمی‌کنی اما عین حقیقت است و خون بو دارد و راه می‌رود بوی خون. و در آن شب‌ها برای هر چیزی آدم کم آمد. آدم برای کشتن کم آمد، آدم برای کشته شدن کم آمد، آدم برای شیون کم آمد، آدم برای کندن گور کم آمد، آدم برای مردن از این غم کم آمد، آدم برای هرچیزی که فکر کنی و آدم برای آدم کم آمد شین. هیچ نمی‌دانم چه برم گذشت تنها می‌دانم که فرداش که بیدار شدم، شرم سهمگینی داشتم ازین که در شمار زندگانم. باورت بشود یا نه، باور نمی‌کنم آن چیزهایی را که دیدم، توی این مملکت به این گشادی زمین کم آمده بود برای پهن کردن فرش‌ اجساد! و جهان که به فرشش می‌شناخت ایران را، دوباره به فرشش شناخت ایران را، فرش اجساد. عزیزی می‌گفت اگر این آب و خاک روز خوش هم ببیند، از آن ما که آن چیزها را به چشم دیدیم نیست، سهم ما ویرانی بعد از این روزهاست، و آن شادی‌ها که می‌آید برای کسی است که کنار تاریخ حمله اعراب و مغول، این زمانه را هم در مشتی کلمه دوره کند و اصلا نفهمد نفر این روزهای تاریخ بودن یعنی چه! آنقدر این سوگ عجیب بود که کشور را بلعید و کوچه بها گرفت و نفروخت. مردم هرشب دعا می‌کنند آتش از آسمان ببارد و درهای دوزخ باز شود تا ما هم اگر سوختیم، خیالی نیست. لااقل سوختنشان را ببینیم. من هی دلم می‌خواهد بگویم، لااقل برای تو بگویم، اما گفتنم نمی‌آید. بیشتر به این‌خاطر که مثل بقیه مردم در میانه مانده‌ام. چند وقت پیش "ر" که زنگ زده بود می‌گفت اگر روایت کنیم نجات می‌یابیم و من هنوز دست به یقه با شرمی هستم که یقه‌ام کرده و رهایم نمی‌کند. تنها دلم می‌خواهد روی آن تاول‌ها که بلند می‌شود را ببوسم و از خونم و رگ‌ها نخی ببافم برای دوختن پاره‌های تن‌هایی که هنوز سر هم‌اند. در این اضطراب معلقی که هست، همه دست از همه چیز کشیده‌اند. و روزها انتظار شب‌های روشن را می‌کشند. اگر روزی دور هم نشستیم بعدش را برایت می‌گویم. فعلاً خودم هم خبر چندانی از حالم ندارم. گاهی تصورت می‌کنم شین که با دست‌های باز، سرتاپا سیاه‌پوش و صفی از فرشتگان که به استقبالت آمده‌اند و احتمالاً در آن لحظه سرود شادی شیلر در میانه‌ی سمفونی ۹ پخش می‌شود، همان قدر ادایی! برای خودم هم البته روزی را تصور می‌کنم که شاید سوییت اسپانیایی آنجا‌ها که سرپنجه سولیست شَتک می‌زند روی پیانو یا نه آنجایی که آلبنیس قطعه را در کمال سرکشی افسار می‌کشد و رام می‌کند. من نمی‌میریم شین می‌دانی. من به خانه‌ای می‌روم. من عاشق خانه‌هام و محفل‌ها. عاشق آن شب‌هایی که تیره‌تر است. و درست مثل امشب صدای طوفان از پنجره می‌آید، عاشق پختن و شراب، و عاشق هر چیزی که به انسان توی خانه مربوط است. برای همین نمی‌میرم، تنها به خانه می‌روم. درست مثل آن روزها. اردیبشت اگر مجالی بود یادداشتی برایت می‌نویسم. قول اما نمی‌دهم. راستی روزی که مُردی زن‌ها زیر تابوتت را گرفتند شین و جلوی خانه هنرمندان چرخاندند. صحنه عجیبی بود. هیچ مردی را راه ندادند به زیر تابوت. خیلی دوست داشتم و بخودم گفتم همه چیز این زن باید به همه چیزش بیاید و آمد. بنظرم اسم آن یادداشت را بگذارم "زنی بر دوش زن‌ها". چطور است؟ به ادا و اصول شین‌طور سرکار می‌آید؟ آهنگ‌ها را هم می‌فرستم، گوش کن. قربانت حسین (۲)

Repost from Radio Hesse
نمی‌دانم یادداشت‌های اینجا را مردگان هم می‌توانند بخوانند یا نه. اما بهرحال "شین" عزیز این را برایت می‌نویسم، اگر توانستی بخوان! یکی دوتا آهنگ هم می‌فرستم آن‌ها را هم اگر توانستی گوش بده. راستش را بهت بگویم، من هیچ دلخوری از خودکشی‌ات ندارم، لااقل الان که چندماهی گذشته ابداً آن دشواری نخست را در خودم احساس نمی‌کنم. تنها از این ناراحتم که چرا اینقدر زود این کار را کردی. البته که تو نمی‌دانستی چه می‌شود ولی برای این تصمیم یکسال زود بود. باید می‌بودی این روزها را می‌دیدی و حالا اگر بعد می‌خواستی تصمیم می‌گرفتی. اصلاً خودم کمکت می‌کردم. از آخرین تماست که گفته بودی دنبال یک دستیار می‌گردی برای نوشتن رمان‌ت، که احتمالاً آخرین رمان تو هم بوده، زمان زیادی گذشته بود و من به یکباره در روزنامه‌ها خواندم که بله: خانم "شین" خودکشی کرده! همان لحظه به خودم گفتم همه چیز این زن باید به همه‌چیزش بیاید و مرگش هم مثل رما‌ن‌هاش لای زرورقی و شیک، شهرآلودست و البته که باورم هم نمی‌شد. دیوانه بودی، چرا باور کنم. تنها گمان می‌کردم که خواستی گم و کور شوی و خودت این خبر را این‌ور و آنور پخش کردی.اما وقتی بیانیه‌ی "سین" پسر نازنینت را خواندم فهمیدم نه واقعاً کار را درست روز تولدت تمام کرده بودی. و من به یاد شعر براهنی افتادم که: تو نمرده‌ای! تنها دیوانه‌تر شده‌ای! و هی مدام به خودم می‌گفتم تو نمرده‌ای زن تو دیوانه‌تر شدی. منتها آن یک‌ذره بیشتر دیوانگی دیگر در عالم زنده‌ها جا نمی‌شده و خیلی شیک درست مثل رمان‌هات، و مثل خودت باقی همه‌ی آن زیبایی‌ را توی کیسه کرده بودی و فرار. اما سرکار بی‌آنکه بدانی، از کف‌ت رفت تمام آنچه که اتفاق افتاد و حتی اگر برایت بگویم هم، باور کن که باور نمی‌کنی. نمی‌دانم آن‌طرف می‌شود دور همی گرفت یا نه ولی اگر روزی دیدمت ریز به ریز برایت تعریف می‌کنم. فقط سربسته بگویم که شین چه روزهایی! درست چند هفته بعد خودکشی‌ات جنگ شد، باورت می‌شود جنگ! نمی‌خواهم بگویی، بابا من خودم زمان جنگ جزو امدادگرهای داوطلب بودم، تنها می‌گویم حسابی فرق داشت، جور و زمانه‌اش فرق داشت. حتم دارم اگر بودی یک‌کاری می‌کردی، نمی‌دانم چکاری، اما می‌دانم یک‌کاری از همان مدل کارهای شین‌طور خودت می‌کردی، لااقل یکی از آن نظرهای شیک و سربالای خودت را توی دورهمی خطاب به جمع می‌گفتی. و صدای همه را در می‌آوردی. اما می‌دانی شین، مهمانی تمام شده بود، سال‌ها پیش از سفر تو، آخرین مهمان‌ها هم ژاکت خود را برداشتند و در تهران گم شدند و من و تو و مای آن‌سالها دیگر در را به روی کسی باز نکردیم، حرف‌ها ته کشید، بطری‌ها خالی شد، و خَمّاری آخرین دیدارها انگاری تا آخر با ماست. پری‌شب‌ها داشتم عکس‌های توی آلبوم را نگاه می‌کردم، رسیدم به آن عکس‌هات که توی مهمانی خانه‌ام، همان‌که دستکش‌های بوکس من را که آویزان از آن چوب‌لباسی چوبی‌ست برداشتی، دستت کردی و گفتی بیا می‌خواهم ژست بگیرم، عکس بندازم و درست همان لحظه یکی خواباندی توی چانه‌ام و سین هم نامردی نکرد و درست از همان لحظه عکس گرفت و چه عکسی. چانه من یه‌وری، تو با فریادی ازخنده در آن عکس. پرسیدم چرا و با ریسه گفتی من با کسی شوخی ندارم. دیوانه بودی. هی دلم می‌خواست تلفن را بردارم و زنگت بزنم ببینم چه می‌کنی که یادم آمد ماه‌هاست رفته‌ای. لامصب چند هفته صبر می‌کردی، چون می‌دانم تو عاشق شر و شور بودی، حتم دارم اگر این اتفاقات را می‌دیدی دیگر فکر رفتن به‌سرت نمی‌زد، لااقل می‌ماندی برای این روزها، دوتا از آن نظرهای روی اعصابت را می‌دادی. و جماعتی را به مسخره و دعوا می‌گرفتی. درست مثل رمان‌هایت، که زن‌ها در میانه‌ی تهران به جدال خود می‌روند و همه‌شان زن سرخ‌پوش میدان فردوسی هستند با این تفاوت که جای یکی هزار‌هزار زن سیاه‌پوش دور میدان‌اند. هرگز آن بدبینی عجیب‌ت من را آزار نمی‌داد. انگاری می‌دانستم که تو پشت همه‌ی آن دک‌وپوز و نظرهای سربالا و مانیفست‌های بی وقتی‌‌ات، پشت همه آن تلخ کامی‌ت ما را از آن حیث که در خودمان غمگینیم می‌فهمی نه از حیث آن کراهتی که به سرو ریشمان می‌مالند. و توامان فکر می‌کنم که چه حماقت خوبی داشیم در آن سال‌ها. هیچ دلم نمی‌خواهد حرف از کتاب‌ها و تمامی آن توی سرو کله‌زدن‌های دوزاریمان بزنم. تنها به این فکر می‌کنم شین عزیز که بدترین کارها نویسندگی‌ست چون تو یادداشت‌هایی به‌جا می‌گذاری و روزی که نیستی نه آن کلمات بلکه رد نوشتن آن کلمات‌ست که رفقا و عزیزانت را جان‌زخم می‌کند، اینکه فلانی در شبی از شب‌ها داشته این چرت و پرت‌ها را می‌نوشته، دل خودم را مچاله می‌کند، امیدوارم عزیزان من سرسری رد شوند و به کاغذ کیلویی فروش‌ها بفروشند و با پولش یک شب دورهمی بگیرند. حد مطلوب از تهی بودن در این فکر هست که دلم را به آینده خوش می‌کند، این که نیست و نابود می‌شود همه‌اش. (۱)

Repost from Radio Hesse
نمی‌دانم یادداشت‌های اینجا را مردگان هم می‌توانند بخوانند یا نه. اما بهرحال "شین" عزیز این را برایت می‌نویسم، اگر توانستی بخوان! یکی دوتا آهنگ هم می‌فرستم آن‌ها را هم اگر توانستی گوش بده. راستش را بهت بگویم، من هیچ دلخوری از خودکشی‌ات ندارم، لااقل الان که چندماهی گذشته ابداً آن دشواری نخست را در خودم احساس نمی‌کنم. تنها از این ناراحتم که چرا اینقدر زود این کار را کردی. البته که تو نمی‌دانستی چه می‌شود ولی برای این تصمیم یکسال زود بود. باید می‌بودی این روزها را می‌دیدی و حالا اگر بعد می‌خواستی تصمیم می‌گرفتی. اصلاً خودم کمکت می‌کردم. از آخرین تماست که گفته بودی دنبال یک دستیار می‌گردی برای نوشتن رمان‌ت، که احتمالاً آخرین رمان تو هم بوده، زمان زیادی گذشته بود و من به یکباره در روزنامه‌ها خواندم که بله: خانم "شین" خودکشی کرده! همان لحظه به خودم گفتم همه چیز این زن باید به همه‌چیزش بیاید و مرگش هم مثل رما‌ن‌هاش لای زرورقی و شیک، شهرآلودست و البته که باورم هم نمی‌شد. دیوانه بودی، چرا باور کنم. تنها گمان می‌کردم که خواستی گم و کور شوی و خودت این خبر را این‌ور و آنور پخش کردی.اما وقتی بیانیه‌ی "سین" پسر نازنینت را خواندم فهمیدم نه واقعاً کار را درست روز تولدت تمام کرده بودی. و من به یاد شعر براهنی افتادم که: تو نمرده‌ای! تنها دیوانه‌تر شده‌ای! و هی مدام به خودم می‌گفتم تو نمرده‌ای زن تو دیوانه‌تر شدی. منتها آن یک‌ذره بیشتر دیوانگی دیگر در عالم زنده‌ها جا نمی‌شده و خیلی شیک درست مثل رمان‌هات، و مثل خودت باقی همه‌ی آن زیبایی‌ را توی کیسه کرده بودی و فرار. اما سرکار بی‌آنکه بدانی، از کف‌ت رفت تمام آنچه که اتفاق افتاد و حتی اگر برایت بگویم هم، باور کن که باور نمی‌کنی. نمی‌دانم آن‌طرف می‌شود دور همی گرفت یا نه ولی اگر روزی دیدمت ریز به ریز برایت تعریف می‌کنم. فقط سربسته بگویم که شین چه روزهایی! درست چند هفته بعد خودکشی‌ات جنگ شد، باورت می‌شود جنگ! نمی‌خواهم بگویی، بابا من خودم زمان جنگ جزو امدادگرهای داوطلب بودم، تنها می‌گویم حسابی فرق داشت، جور و زمانه‌اش فرق داشت. حتم دارم اگر بودی یک‌کاری می‌کردی، نمی‌دانم چکاری، اما می‌دانم یک‌کاری از همان مدل کارهای شین‌طور خودت می‌کردی، لااقل یکی از آن نظرهای شیک و سربالای خودت را توی دورهمی خطاب به جمع می‌گفتی. و صدای همه را در می‌آوردی. اما می‌دانی شین، مهمانی تمام شده بود، سال‌ها پیش از سفر تو، آخرین مهمان‌ها هم ژاکت خود را برداشتند و در تهران گم شدند و من و تو و مای آن‌سالها دیگر در را به روی کسی باز نکردیم، حرف‌ها ته کشید، بطری‌ها خالی شد، و خَمّاری آخرین دیدارها انگاری تا آخر با ماست. پری‌شب‌ها داشتم عکس‌های توی آلبوم را نگاه می‌کردم، رسیدم به آن عکس‌هات که توی مهمانی خانه‌ام، همان‌که دستکش‌های بوکس من را که آویزان از آن چوب‌لباسی چوبی‌ست برداشتی، دستت کردی و گفتی بیا می‌خواهم ژست بگیرم، عکس بندازم و درست همان لحظه یکی خواباندی توی چانه‌ام و سین هم نامردی نکرد و درست از همان لحظه عکس گرفت و چه عکسی. چانه من یه‌وری، تو با فریادی ازخنده در آن عکس. پرسیدم چرا و با ریسه گفتی من با کسی شوخی ندارم. دیوانه بودی. هی دلم می‌خواست تلفن را بردارم و زنگت بزنم ببینم چه می‌کنی که یادم آمد ماه‌هاست رفته‌ای. لامصب چند هفته صبر می‌کردی، چون می‌دانم تو عاشق شر و شور بودی، حتم دارم اگر این اتفاقات را می‌دیدی دیگر فکر رفتن به‌سرت نمی‌زد، لااقل می‌ماندی برای این روزها، دوتا از آن نظرهای روی اعصابت را می‌دادی. و جماعتی را به مسخره و دعوا می‌گرفتی. درست مثل رمان‌هایت، که زن‌ها در میانه‌ی تهران به جدال خود می‌روند و همه‌شان زن سرخ‌پوش میدان فردوسی هستند با این تفاوت که جای یکی هزار‌هزار زن سیاه‌پوش دور میدان‌اند. هرگز آن بدبینی عجیب‌ت من را آزار نمی‌داد. انگاری می‌دانستم که تو پشت همه‌ی آن دک‌وپوز و نظرهای سربالا و مانیفست‌های بی وقتی‌‌ات، پشت همه آن تلخ کامی‌ت ما را از آن حیث که در خودمان غمگینیم می‌فهمی نه از حیث آن کراهتی که به سرو ریشمان می‌مالند. و توامان فکر می‌کنم که چه حماقت خوبی داشیم در آن سال‌ها. هیچ دلم نمی‌خواهد حرف از کتاب‌ها و تمامی آن توی سرو کله‌زدن‌های دوزاریمان بزنم. تنها به این فکر می‌کنم شین عزیز که بدترین کارها نویسندگی‌ست چون تو یادداشت‌هایی به‌جا می‌گذاری و روزی که نیستی نه آن کلمات بلکه رد نوشتن آن کلمات‌ست که رفقا و عزیزانت را جان‌زخم می‌کند، اینکه فلانی در شبی از شب‌ها داشته این چرت و پرت‌ها را می‌نوشته، دل خودم را مچاله می‌کند، امیدوارم عزیزان من امیدوارم سرسری رد شوند و به کاغذ کیلویی فروش‌ها بفروشند و با پولش یک شب دورهمی بگیرند. حد مطلوب از تهی بودن در این فکر هست که دلم را به آینده خوش می‌کند، این که نیست و نابود می‌شود همه‌اش. (۱)

امتحانات دانشگاه نتونست شور ادبیات رو از من بگیره. بی‌کاری و کار زیاد نتونست. استاد ادبیاتمون که مزخرف از آب دراومد نتونست. فارسی دبیرستان نتونست. جنگ نتونست. کرونا نتونست. تبریک به جمهوری اسلامی که با بی‌کفایتی و کشتار هم‌سن‌وسال‌هام بالاخره موفق شد این شوق رو در دلم بخشکونه. البته که ناشکری نمی‌کنم. من خوش‌شانس بودم. دوست‌هام زیر خاک خوابیدن الآن خب. عشق به ادبیات براشون مطرح نیست.

غم، این غم مستمرِ مستعدِ مستتر!

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی هل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

امروز چندمه؟

Repost from Use it or Lose it
سانسور در قرن بیستم با پنهان کردن اطلاعات کار می‌کرد. اما در قرن بیست ‌و یکم، سانسور با غرق کردن مردم در اطلاعات نامربوط و بی
سانسور در قرن بیستم با پنهان کردن اطلاعات کار می‌کرد. اما در قرن بیست ‌و یکم، سانسور با غرق کردن مردم در اطلاعات نامربوط و بی‌اهمیت عمل می‌کند. Harari, Y. N. (2017). Homo Deus: A brief history of tomorrow. Harper. Kenna, M. (2003). Ratcliffe Power Station, Study 36.