fa
Feedback
سپیـدار

سپیـدار

رفتن به کانال در Telegram

-نویسنده‌ و شیفته‌ی کتاب‌ها- سپیده پورحنیفه‌ی جامعه، سین‌پ‌ی قصه‌ها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh

نمایش بیشتر
295
مشترکین
-124 ساعت
+27 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
#از_چشم_من 🌻
+1
#از_چشم_من 🌻

Repost from جان‌پناه
چند روز پیش یاسی داشت می‌گفت ببین شما نویسنده‌هایید که توقعات رو از رابطه بالا می‌برید و باعث می‌شید نتونیم عاشق مردهای دنیای واقعی بشیم دیگه. :)) گفتم مسئله اینه که مردهای فیکشنال هم همون مردهای واقعی هستن، اما با تفاوت اینکه اهمیت می‌دن. واقعا اینکه مردی اتفاقات مهم زندگیت رو یادش بمونه، بهت توجه کنه، وقت‌هایی که حالت خوب نیست برات وقت بذاره و وقت‌هایی که خوشحالی خوشحال‌ترت کنه، اونقدر تو رو بشناسه که بدونه از چه چیزهایی خوشت می‌آد و از چه چیزهایی نه و واقعا بهت «اهمیت بده» استاندارد بالایی نیست؛ بلکه بیسیک‌ترین اصول یک رابطه خوبه.

همیشه نیاز نیست به آدم‌هایی که دوسشون داری به زور راه‌های خوب و درست رو نشون بدی، گاهی باید فقط و فقط حامی‌شون باشی و بهشون این اطمینان رو بدی هرچیزی هم که بشه جاشون تو قلبت ثابته و اجازه بدی خودشون تجربه کنن و ازت کمک بخوان.

دیدی ای تنها امیدم...✨ سپیدار🌱

صدای ماتیلدا رو دارم از توی تلویزیون می‌شنوم، حسم به لئون و ماتیلدا، حس یک انسان به یک فیلم زیبا نیست، حسم حس یک بخش از زندگیه. بخشی که تو دریای بلاتکلیفی شناور بودم و دست و پا می‌زدم، مقابله می‌کردم با زندگی و با هر حس خوبی مشکل داشتم، تمایلم به غم بود، غمی خودساخته. زمان برد تا از اون دریای بی‌انتها بیرون بکشم و زندگی رو با جوانب مختلفش ببینم.

امروز برای من روز پرهیاهویی بود، روزی که از صبح با سرگیجه‌‌ای عجیب و پیش‌بینی نشده شروع شد و من سعی کردم خودم رو زمین نزنم. ت
امروز برای من روز پرهیاهویی بود، روزی که از صبح با سرگیجه‌‌ای عجیب و پیش‌بینی نشده شروع شد و من سعی کردم خودم رو زمین نزنم. تنها نقطه‌ی آرومش همین قسمت بود، همین قسمتی که سعی کردم به زور یک صفحه کتاب بخونم، راستی نمی‌دونم چندوقت شده که از هیچ کتابی لذت نبردم و فقط به زور می‌خونم که از مسابقه عقب نمونده باشم!

یه روزهایی همه چیز آرومه و هیچ خبری نیست، هیچ اتفاقی نیفتاده و این دنیاهم درسی بهت نداده، و زندگی در معمولی‌ترین حالت خودش درجریانه. در مقابلش، یک روزهایی هست که وقتی سرت رو روی بالشت می‌ذاری، تازه می‌تونی یه نفس راحت بکشی و روز پر از هیاهویی که داشتی رو مرور کنی. به اشتباهاتت، به کارهای خوبت، به حس و حال خوش و ناخوشی که گذروندی، به درس‌هایی که با درد و رنج، یا حتی با خوشحالی بدست آوردی، به تغییری که با روزِ قبل خودت کردی فکر کنی و من عاشق این روندم.

پاهات رو که از در خونه بیرون بذاری، متوجه می‌شی از دیروز خودت چقدر بی‌پول تری.

خیلی از آدم‌ها اصرار می‌کنن که درمورد ناراحتی‌هات باهاشون صحبت کنی، اما معمولا توان شنیدنش رو ندارن.

رابطم با بستنی دیگه داره از حالت نرمال خارج می‌شه‌. دست‌ و پام می‌لرزه براش.

🌱🪵 #از_چشم_من
+1
🌱🪵 #از_چشم_من

ضربه‌‌ی روحی و روانی که از این فصل رمان رویا خوردم رو با یکی دو فصل سریال طنز می‌تونم تسکینش بدم.

چرا هنوز ادامه داری؟ سپیدار🌱

روزهای که صبح بیدار می‌شم، از خونه می‌رم بیرون، با آدم‌های غریبه ارتباط برقرار می‌کنم، فرصتی پیش میاد که کمکی بکنم، می‌شه گفت سرحال ترم.

Today's writing routine

خونم رو کشیدن تو شیشه فعلا نمی‌تونم نظر قطعی بدم.

نه مث اینکه واقعا منو می‌گه بچه‌ها☺️😂

پیام ویدیو00:03

چطوری خوشگله؟

چرا حالا بعد برگشت به زمین امتحان دینی داشتم؟ بعد می‌گن چرا وقتی از خواب بیدار می‌شی خسته‌ای.