Fallen Angel.
رفتن به کانال در Telegram
Bluish gray. ` sagittarius, he/him , xntj ` ,, @FallingToFly
نمایش بیشتر377
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
شماهایی که از انتخابات سر در میارین یکی به من بگه این پزشکیان چیکار کرده که مردم دوستش دارن و انقدر طرفدار داره
it had Will I was looking for Nico until I realized my brother doesn't read Percy Jackson (lmao😭😭)
"هممم.."
زیر لب زمزمه کرد و همونطور که انگشتهاش رو روی فرت های گیتار جا به جا میکرد پاش رو روی لبه تراس گذاشت
"گفتم تکون نخور..عشق من"
ویل به آرومی خندید و سرش رو تکون داد
"متاسفم"
هنیبال به لبخندی بسنده کرد و آخرین سایه رو هم به موهاش زد و دفتر و مدادش رو کنار گذاشت.
"این ملودی از کجا اومده؟"
ویل شونههاش رو بالا انداخت و سرش رو سمت هنیبال برگردوند و همونطور که بهش خیره بود شروع به نواختن کرد.
"از ته قلبم."
جواب داد و وقتی نتی رو اشتباه نواخت اخمهاش رو داخل هم کشید، هنیبال به خاطر بامزه بودن حرکتش آروم خندی و دستش رو روی موهای بهم ریخته و فرش کشید و لبهاش رو به آرومی روی پیشونیش گذاشت و به نرمی بوسیدش.
"چرا به اینجا که میرسه خراب میشه؟"
ویل، آه کوتاهی کشید و گیتارش رو کنارش گذاشت.
"وقتی اون قسمت رو مینوازی به چی فکر میکنی؟"
هنیبال پرسید و ویل ناگهان ساکت شد. خیلی ساکت.
به چی فکر میکرد؟ به چاقوی هلالی شکل که شکمش رو شکافه بود، به خونی که روی صورتش ریخته شده بود و دردی که هنوز هم توی شکمش احساسش میکرد، وقتی ویل اینطور توی فکر میرفت هنیبال دقیقا میدونست کجا باید دنبالش بگرده.
"من هیچوقت نمیتونم درستش کنم نه؟"
هنیبال پرسید و به اشکهایی که بی هوا روی صورت ویل ریخته میشد نگاه کرد. ویل اروم سرش رو به دوطرف تکون داد اما لبخند گرمی روی لباش کاشته شد.
"من بخشیدمت، هنیبال"
کوتاه جواب داد و انگشتهای هنیبال دوباره بین موهاش فرو رفت.
ویل به خاطر حس خوبی که از انگشتهای معشوقهش دریافت میکرد چشمهاش رو بست و دستش روی شکمش قرار داد، طبق عادت.
هنیبال لبهاش رو به نرمی بوسید و ویل بدون حرکت هنوز سر جاش مونده بود، و هنیبال به این فکر میکرد که چه قدر نیم رخ ویل شبیه مجسمههای یونان باستانِ و چه قدر میتونه برای این مرد دیوانه باشه و همه کار براش انجام بده.
میخواست نذاره هیچ اسیبی بهش برسه..اگر خودش اسیبی براس محسوب نمیشد.
اون پسر با ارزش ترین داراییِ زندگیش بود. تا به اینجا و حتی بعد ترش میدونست هرگز نمیتونه کسی رو جای اون بیاره، با یاد اوردی انتونی لبخند تلخی زد و به چشمهای بسته ویل خیره شد
بوسهای پشت هر دو پلک ویل زد و ویل چشمهاش رو باز کرد و به هنیبال خیره شد، دست ازاد هنیبال رو گرفت و همهی انگشتهاش رو دور یک انگشت هنیبال پیچید و دستش رو روی شکمش گذاشت، چند بار پلک زد و قلب هنیبال با دیدن چهره خواب الود ویل دچار ضربه های نا متعارف شد.
اون چهره و چشمهایی که با خمیازه پر اشک میشد و مژههای بلندی که با اشک هاش به آرومی خیس میشد..اون پسر همهچیز بود! همه چیزی که هنیبال برای ادامه زندگیش نیاز داشت.
"بریم داخل؟ هوا شبها سرد میشه و من اصلا دلم نمیخواد سرما بخوری."
ویل به آرومی خندید و با کمک هنیبال از روی صندلی بلند شد، هنوز هم بعد از افتادن-سقوط کردن- از صخره التیام کامل پیدا نکرده بود.
"از اینکه ازم مراقبت کنی خسته شدی دکتر؟"
ویل با شوخ طبعی و شیطنت خاصی پرسید و هنیبال روی تخت نشوندش و جلوی پاهاش روی زانوهاش نشست.
"گوش کن..من هیچوقت از نگاه کردن به تو خسته نشدم. چه وقتی خوابی و چه وقتی از درد به خودت میپیچی یا وقتی سرما خوردی و توی خواب آروم اسمم رو صدا میکنی و یا حتی وقتی که بهت ابراز علاقه میکنم و صورتت سرخ میشه، تو هنوز بهشون عادت نکردی."
به آرومی میتونست متوجه سرخ شدن صورت ویل بشه.
"تو تنها چیزی هستی که من ازش فرار نمیکنم و دلم میخواد همیشه مراقبش باشم و بهش نگاه کنم. تو تابلوی نقاشی رسانس من هستی. من نمیذارم کسی روت خش بندازه یا از من بگیرتت، تو همه چیز منی ویل."
https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Radman
اگه دوست دارین یه سلبریتی یا کاپل رو بگین تو اوقات فراغت ازش براتون ادیت بزنم😭 (تازه یاد گرفتم و حس خوبی میده واقعا)
