fa
Feedback
𝕌𝕝𝕥𝕣𝕒𝕞𝕒𝕣𝕚𝕟𝕖ᵇˡᵘᵉ

𝕌𝕝𝕥𝕣𝕒𝕞𝕒𝕣𝕚𝕟𝕖ᵇˡᵘᵉ

رفتن به کانال در Telegram

توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد... @sashachanbot باهام اینجا درارتباط باشید. https://t.me/Sashaclovr چنل آپ فیکشن

نمایش بیشتر
389
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+1630 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+4
در 0 کانال‌ها
اوت '26
+37
در 7 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+14
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+17
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+13
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+22
در 6 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+22
در 8 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+26
در 7 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+17
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+28
در 11 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+19
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+21
در 7 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+20
در 12 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+27
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+25
در 3 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+117
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '250
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '240
در 4 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+73
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '240
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+114
در 16 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
11 سپتامبر0
10 سپتامبر+1
09 سپتامبر0
08 سپتامبر0
07 سپتامبر0
06 سپتامبر0
05 سپتامبر0
04 سپتامبر0
03 سپتامبر+1
02 سپتامبر0
01 سپتامبر+2
پست‌های کانال
خودمم تیکه تیکه دارمش😭

2
نظرت چیه بدی کامل بخونیم💅
81
3
بدون متن...
87
4
وای بچه‌ها. کیونگ و کای جفتشون دوستای بک بودن. بعد کای مث سگگگگ رو کیونگ کراش داشت ولی کیونگ محل سگ بهش نمیداد😂
91
5
قطعه هایی ازش
قطعه هایی ازش
93
6
از این داستانایی بود که هردوشون مث سگ لجبازن و اینقدر باهم لج و لجبازی میکنن که یکی کم بیاره. یجوری این هفده صفحه رو کوبید که ذوقم برای نوشتن اون داستان هنوز که هنوزه داره کور میشه😂
116
7
مثلا اولین داستانی که نوشتم که به هفده صفحه ختم شد یه فیک چانبک بود به اسم fake driver. یادمه این داستانم طنز بود. بکهیون خونه نداشت و برای یه مدتی شبا تو ماشین چانیول که رییسش بود می‌خوابید. یه شب دختر آورد تو حیاط و تو ماشین چانیول باهاش خوابید. فردا صبح که چانیول رو سوار کرد برسونه شرکت رفتن دنبال نامزد چانیول و دختره به محض سوار شدن پاش رفت رو کاندوم کف ماشین و یه چیزایی ازش پاچید بیرون و خب...معلومه دیگه رابطه‌اش با چانیول چطور شد. خلاصه که بعد از اینکه کاندوم بکهیون افتاد گردن چانیول داستان بین این دوتا شروع شد.
116
8
حرف فیکشنای قدیمی شد. شروع داستان نوشتن من به واسطه یه آدمی رقم خورد به اسم یا بهتره بگم لقب هان. هان خیلی آدم عجیبی بود. یادمه هرچی من می‌نوشتم یه تنه میرید به سرتاپای داستانم. یجوری نقدم میکرد که حس میکردم الفبا هم بلد نیستم. شاید دلیل اینکه الان دربرابر نقد نویسنده‌های بزرگسال درهم نمیشکنم ایشونه😂
115
9
یکی از بزرگترین آرزوهای الانم داشتن دستگاه چاپ حرفه‌ایه که بتونم آرت‌ورکامو چاپ کنم خودم...اگه داشتمش خیلی کارا میکردم جدی.
140
10
عاشق مارکزم...عاشق مارکزم عاشق مارکزم عاشق مارکزم. مرد جادویی لعنتی.
158
11
آنچنان ناگهانی و ضربتی هوس کردم دوکهه بخونم که مطمئنم از یه جایی بهم یه الهامی رسیده.
159
12
یکی پول بده من برم تو موج تخفیفات خرید کنم π~π
165
13
آیس‌لته🧚‍♀
168
14
خدا می‌دونه تو عروسی چندتا ایده فیک بهم رسید.
178
15
آینه‌هاشون برای عکس خیلی خوب نبود ولی مننن.
آینه‌هاشون برای عکس خیلی خوب نبود ولی مننن.
181
16
آینه‌هاشون برای عکس خوب نبود ولی مننن.+1
آینه‌هاشون برای عکس خوب نبود ولی مننن.
1
17
خیر من فقط سواستفاده کردممم.
184
18
دیگه ترجمه‌ای که مترجمش نویسنده‌است رو نمیخرم.
15
19
ساعت شوم و شروع کردم و احمد گلشیری جان یجوری ترجمه کرده که هر صفحه باید بزنم معنی کلمات رو پیدا کنم😑
20
20
شهر و دیوارهای نامطمئنش رو تموم کردم...نمیدونم چی بگم، چیکار کنم. فقط زل زدم به یه گوشه. و البته کلی سوال دارم حس میکنم.
186