فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈
「دختر مشتی/ آشپزی هات」
رفتن به کانال در Telegram
تحکیم رابطه فقط قفل کردن پاهات دور کمرش •P1: https://t.me/c/1647594809/10 کپی ممنوع❌ -Tabligh: @tabliqat_roman -vip: @A1rmyn
نمایش بیشتر3 069
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-107 روز
-13030 روز
اطلاعاتی وجود ندارد
نمایش های پست
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد48 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد
نرخ مشارکت
اطلاعاتی وجود ندارد
پست های در روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
مارس '26
مارس '260
در 0 کانالها
فوریه '26
+12
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+8
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+5
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+9
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+282
در 27 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+275
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+790
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+309
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+226
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+492
در 44 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+467
در 25 کانالها
Get PRO
مارس '25
+539
در 46 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+354
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+4
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+1
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+9
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+222
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+449
در 64 کانالها
Get PRO
مارس '24
+338
در 56 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+106
در 29 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+393
در 61 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+10
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '230
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '230
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+1 640
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '230
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+686
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+1 281
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+1 090
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+504
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+1 860
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+4 466
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+4 467
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+5 166
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+2 217
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+1 175
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+1 232
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+3 161
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+1 787
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+2 215
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+2 316
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+5 446
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 مارس | 0 | |||
| 04 مارس | 0 | |||
| 03 مارس | 0 | |||
| 02 مارس | 0 | |||
| 01 مارس | 0 |
پستهای کانال
Repost from N/a
🔪💀معرفی کتاب: قصاب و پرنده سیاه💀🪚
✍️ نویسنده: براینی ویور💜
📚 ژانر: #عاشقانه #جنایی #دارک_رومنس
🏆 مجموعه سه جلدی: عشق ویرانگر❤️🔥
🎭خلاصه:
⚔سلون و روئن تو کاری که میکنن فوقالعادهان؛ شکارچیِ شکارچیها ☠.
اما یه برخورد کاملاً اتفاقی بینشون، یه رابطهی عجیب و غیرمنتظرهای رقم میزنه 🕷️✨.
این دو «قاتلِ قاتلکش» در نهایت تصمیم میگیرن یه رقابت دوستانه راه بندازن ⚔️🖤 و هر سال فقط یکبار همدیگه رو ملاقات کنن؛
اون هم برای شکار خطرناکترین هیولاهای انسانیِ کشور 💜💀🕸️.
[لینک دریافت فایل ترجمه مترجم]
| 2 | 🕯🪙معرفی کتاب: وقتی که از ماه زاده شد 🪙🕯
𓆩ꨄ︎𓆪
✍️ نویسنده: سارا.ای پارکر
📚 ژانر: #فانتزی #ماجراجویی #برزگسال
🏆 اولین جلد از مجموعه : هبوط ماه🦋⃝ ☾𖤓
🎭خلاصه:
داستان دربارهٔ تالیئه (Talliaya / Talli) است؛ 🌕🪽 زنی که در جهانی زندگی میکند که هزاران سال پیش درش ماهها شکستند 🌑🐉 و از آن موجودات خطرناک “خفته” به زمین افتادهاند. ⭐⚫
انسانها و سایر نژادها برای بقا در برابر این موجودات، که “هَچلینگز” (Hatchlings) نام دارند، 🔵✨ سالهاست در حالت تدافع و جنگ دائمیاند. 🌕🐉
تالی همیشه فکر میکند یک انسان معمولی است، 🌊🌑 اما در آغاز داستان، یک حادثه باعث میشود قدرتی ناشناخته درونش بیدار شود، ✨🐉 قدرتی که به موجودات هچلینگ و منبع اصلی ریشهٔ این هیولاها مرتبط است. 🌕🔵
با بیدار شدن این قدرت، توجه دشمنان، شکارچیان سلطنتی 🌑✨ و همچنین موجودات باستانیای که هزاران سال است زندانی بودهاند 🐉🌊 به او جلب میشود... 🔵🌕
[لینک دریافت فایل ترجمه مترجم] | 319 |
| 3 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت195🍔✨
------------------------
انقدر محو ماشین و رنگش شده بودم که قدرت فکر کردنم واسه چند دقیقه مختل شده بود..
+چطوری نداره با این نمیریم که!
_پس ماشینتو این همه راه آوردی که پزشو بدی؟
+گفتم که این ماشین مال من نیست شوخی کردم!
با شنیدن حرفش حرصم گرفت که انقدر قشنگ تونست دستم بندازه!
_خیلی بی نمکی!
دوباره یکم با ذوق دور ماشین یه چرخ زدم که یهو با صدای دزدگیر ماشین وچراغ زدنش صد متر پریدم بالا..
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
_واقعا بی مزه ای!
با شنیدن صدایی از پشت سرم برگشتم..
-قابلتونو نداره!
شنیدن همین جمله از زبون این پسره که جای سرآشپز رو گر کرده بود کافی بود که آب بشم و برم تو زمین...
از خجالت نمیتونستم سرمو بالا بگیرم..
فقط با گفتن _مبارک باشه بدون دونستن موقعیت ماشین هورش راهمو گرفتم و رفتم...
صدای پاسی رو شنیدم ولی با فکر به این که هورش دنباله سرعتمو بیشتر کردم که یهو صداش متوقف کرد..
+بیا سوار شو..
دزدگیرشو زد و ماشینشو دیدم..
این ماشین هیچی از ماشین اون پسره کم نداشت ولی خب اون اسپورت تر بود...
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 290 |
| 4 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت194🍔✨
------------------------
بعد از گفتن این جمله سریع گوشیو قطع کردم..
حال و روزم دقیقا شبیه کسایی بود که مچشون گرفته شده..
با استرس دستمو به طرف دهنم بردم و شروع کردم به جویدن ناخنام!
تو فکر این بودم که سرآشگز چه فکری راجبم میکنه و من چطوری باید این قضیه رو جمع کنم که با صداش از جا پریدم..
+چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
حالا این یکیو چیکار میکردم..
+بگو چی شده که انقدر رنگت پریده..
با شنیدن حرفش دستمو روی گونم گذاشتم و با عجله گفتم:
_نه بابا چیزی نشده که..
+مطمئن؟
_آره..
و واسه پیگیر نشدنش با عجله گفتم زودتر بریم که هیچی بهمون نمیرسه ها...
اینو گفتم و چشم چرخوندم تا ماشینشو پیدا کنم ولی هرچی گشتم نبود..
با تعجب به طرف برگشتم و گفتم:
_ماشینت کو؟
تک خنده ای زد و دستشو به طرف یه ماشین خفن گرفت و گفت اینا...
به ماشین دو در نگاه کردم..
عجب آدم خر مایه ای بود این بشر!
همیشه دلم از این ماشینا میخواست با خوشحالی به طرفش رفتم و یه چرخی دورش زدم و با ذوق گفتم:
_واقعا مال خودته؟
+نه..
_حالا چطوری با این عروسک اون وسیله هارو ببریم؟
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 278 |
| 5 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت193🍔✨
------------------------
سریع وسایلمو برداشتم و بیرون رفتم
به در ورودی رسیدم درو باز کردم وبیرون رفتم با شنیدن صدای زنگ موبایلم بدون نگاه کردن به صفحه گوشیم تماسو وصل کردم و گوشیو کنار گوشیم گذاشتم و گفتم:
_اس ام استو دیدم! بیرونم چند دقیقه صبر کن میرسم بهت..
+من که بهت اس ام اسی ندادم! بعدم الان مگه نباید بری دنبال خریدا پس چرا داری با کس دیگه قرار میزاری و ول میچرخی؟
با شنیدن صدای پشت خط ابروهام از تعجب گرید بالا...
سرآشپز بود..
با تعجب گفتم:
_سلام سرآشپز ببخشید اشتباه گرفتم نگران نباشید الان دارم میرم دنبال خریدا!
+با کی؟
چی میگفتم؟
_با هیشکی!
+آها باهیشکی! پس قراره به همون هیشکی هم برسی؟
_دوستمه قراره یکی از وسایلمو واسم بیاره!
همون لحظه با صدایی که از پشت سرم شنیدم 6متر پریدم بالا...
-بریم؟
صدای خنده ی سرآشپز بلند شد و بعدش گفت:
+عه دوستتون پسره! قراره باهاش هم جایی بری!
هول شده بودم و نمیدونستم چی بگم سریع و هول گفتم:
_نگران کارا نباشید سرآشپز همه چیز مرتبه بهتون زنگ میزنم!
------------------------
#آشپزهات🔞🔥 🥰 | 241 |
| 6 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت192🍔✨
------------------------
کسیو نداشتم بخواد بهم زنگ بزنه بیخیال سریع دستمو با لباسم خشک کردم و گوشیمو بیرون آوردم و بدن یدن مخاطب کنار گوشم گذاشتم...
_سلام..
+کارتون تموم شده؟
انقدر مغزم هنگ بود صداشو تشخیص نمیدادم با تعجب گفتم:
_کارم؟
+آره قرار بود بعد از کارتون بیام دنبالتون!
تازه سنسورهام فعال شد...
+دیدم زنگ نزدین گفتم شاید بازم تعارف میخوای بکنی و نمیخوای بیام دنبالت به همین خاطر زنگ زدم..
معلوم نبود با خودش چند چنده یهو رسمی یهو دوستانه...
_منظورتون اینه فکر کردید پیچوندمتون؟
+یه جورایی آره...
خندم گرفت وگفتم
_نه قرار گذاشتیم دیگه! منم تعارف ندارم و نیازی ب پیچوندن کسی نیست..
+خب قانع شدم چقدر دیگه اون جا باشم؟
-من کارم تموم شده هروقت خواستید بیاید..
باشه ای گفت و بعدم خدافظی کرد..
سریع یه بار دیگه همه جارو چک کردم و به طرف رختکن رفتم و لباسامو عوض کردم..
یه ربع گذشته بود که اس ام اسش رو گوشیم اومد.
+بیرون منتظرتم!
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 @n6velx | 178 |
| 7 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت192🍔✨
------------------------
کسیو نداشتم بخواد بهم زنگ بزنه بیخیال سریع دستمو با لباسم خشک کردم و گوشیمو بیرون آوردم و بدن یدن مخاطب کنار گوشم گذاشتم...
_سلام..
+کارتون تموم شده؟
انقدر مغزم هنگ بود صداشو تشخیص نمیدادم با تعجب گفتم:
_کارم؟
+آره قرار بود بعد از کارتون بیام دنبالتون!
تازه سنسورهام فعال شد...
+دیدم زنگ نزدین گفتم شاید بازم تعارف میخوای بکنی و نمیخوای بیام دنبالت به همین خاطر زنگ زدم..
معلوم نبود با خودش چند چنده یهو رسمی یهو دوستانه...
_منظورتون اینه فکر کردید پیچوندمتون؟
+یه جورایی آره...
خندم گرفت وگفتم
_نه قرار گذاشتیم دیگه! منم تعارف ندارم و نیازی ب پیچوندن کسی نیست..
+خب قانع شدم چقدر دیگه اون جا باشم؟
-من کارم تموم شده هروقت خواستید بیاید..
باشه ای گفت و بعدم خدافظی کرد..
سریع یه بار دیگه همه جارو چک کردم و به طرف رختکن رفتم و لباسامو عوض کردم..
یه ربع گذشته بود که اس ام اسش رو گوشیم اومد.
+بیرون منتظرتم!
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 @n6velx | 202 |
| 8 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت191🍔✨
------------------------
برگشت به طرفم و با گوزخند گفت:
+چرا توضیح میدید این جا هرکس کارش به خودش ربط داره لطفا برید سرکارتون...
خیلی حرصم گرفت و از خودم عصبی شدم چه دلیلی داره که من بخوام لحظه به لحظه و هر کارمو واسه بقیه توضیح و توجیح کنم...
_آره راست میگید...
اینو گفتم و به طرف آشپزخونه قدمامو تند کردم..
پسره ی پرو...
چرا من باید به این فکر کنم که دیگران راجبم چی فکر میکنن و خودمو جوری جلوه بدم که همه ازم رضایت داشته باشن وقتی با این کارم خودم از کارام و زندگیم لذت نمیبرم؟!
پوف
وارد اشپز خونه شدم و با دیدن هرکس که پشت گاز خودش ایستاده منم رفتم سر جام ایستادم و منتظر شروع به سرویس دهی شدم..
تمام افکار متفرقه رو دور ریختم و شروع به کار کردم...
کار کردن منو به اهدافم میرسوند..
گس باید خوب کار کنم و پول در بیارم!
انقدر درگیر کارم بودم که وقتی به خودم اومدم دیدم همه رفتن و من همه جا و تمیز کردم...
در حال دید زدن همه جا بودم تا چک کنم که همه چیز روبه راهه یا نه که صدای گوشیم بلند شد....
------------------------
#آشپزهات🔞🔥 🥰 | 317 |
| 9 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت190🍔✨
------------------------
+اگر گردشاتونو انجام دادید..
+اگر استراحتتونو کردید..
+اگر لذتاتونو بردید..
+و اگر کار دیگه ندارید که فکر میکنید باید انجام بدید بفرمایید برید سرکارتون!
با تمسخر از بالا تا پایین نگاهی بهم انداخت و گفت:
+البته اصراری نیستا فقط دارم میگم اگر دوست داشتید...
اینو گفت و راهشو کشید رفت...
نکنه فکر کرده من با اون آدما رابطه داشتم؟!!!
باید بهش میگفتم تا راجبم بد نفکر نکنه...
اگر همین جوری پیش بره منو تو این رستوران کفتی عین یه جنده میبینن!
_یه لحظه صبر کنید!
+صبر کنم واسه چی؟ اونا دور آدمی که خودش نخواد و این کاره نباشه نمیرن!
از حرفی که زد مغزم سوت کشید
_وایسید!
ولی اون توجه به من داشت میرفت..
حسابی حرصم گرفته بود تن صدامو بلند کردم و گفتم:
_وقتی در جریان چیزی نیستید نبریدو بدوزید..
_بنده تو اون اتاق بودم درست ولی هیچ غلطی نکردم، در یهو باز شدو اونا اومدن داخل من فقط قایم شدم تا نبینن منو..
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 319 |
| 10 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت189🍔✨
------------------------
اینو که گفت دختره آروم آروم از پسره فاصله گرفت جوری که عضو پسره آروم ازش بیرون اومدو شروع کرد به تکون خوردن..
پاشو روی زمین گذاتن و با عشوه به طرف اون عوضی رفت و خودشو توی بغلش انداخت و گفت:
+عه عشقم این جوری رفتار نکن باهام بیا توام بهمون اضافه شو یکی دیگه از سوراخامو پر کن قول میدم بهت خوش بگذره...
و مدام دستشو روی بدن اون عوضی میکشید و اون پسره دیگه هم با لبخند نگاهشون میکرد..
اگر منو این جا میدید که دهنمو سرویس میکرد...
کاش زودتر برن..
هنوز جملم تموم نشده بود که یهو دختره رو از خودش دور کردو گفت :
+الان وقتش نیست تا سرآشگز نیستش نمیخوام ب دست این عقده ای سوژه بدم تا بتونه عقده هاشو خالی کنه..
شمام جمع کنید بزارید واسه یه وقت دیگه...
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت و دختر پسره یکم که لب بازی مردن رفتن بیرون...
با بیرون رفتنشون نفس عمیقی کشیدم و سریع سرو وضعمون درست کردم و بیرون رفتم..
رفتن بیرونم همانا و دیدن این پسره که جای سرآشپز بود همانا...
نفسم تو سینه حبس شد انگار این مجرایی که قتل کردن و مچشونو سر صحنه جرم دیدن ترسیده بودم و داشتم نگاهش میکردم که ابرویی بالا انداخت و با پوزخند نگاهم کرد..
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 277 |
| 11 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت187🍔✨
------------------------
ولی با دیدن عضو پسره داخل دختره شکه شدم..
پسره یکم خودشو بیرون کشید و دوباره با تمام توان تا آخر خودشو به دختره کوبید که دوباره ی جیغ آرومی کشید..
انقدر این کارو کرد که جیغای دردناک دختره تبدیل شده بود به ناله..
با دیدن رابطه اونا و شنیدن صداشون بدنم سست شده بود و بین پام خیسی زیادی رو حس میکردم..
چرا همون اول که اومدن داخل من خودمو نشون ندادم که الان وضعیتم این نباشه...
دلم میخواست دستمو میبردم داخل شلوارم و خودمو از دست این حسی که بتونم افتاده بود خلاص میکردم ولی میترسیدم آبروم بره..
داشتم خودمو بیخیال میکردم که این غلطو نکنم ولی اون حس لعنتی لحظه به لحطه بیشتر منو تحریک میکرد که اون کارو انجام بدم...
بی اختیار دستمو به طرف شلوارم بردم و بازش کردم و دستمو وارد شلوار و شورم کردم و انگشتمو با خیسی بین پام خیس کردم و...
و دستمو به طرف نقطه ی جی بردم و شروع کردم به تکون دادنش..
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 252 |
| 12 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت186🍔✨
------------------------
یکی از پاهای دختره رو گذاشت رو شونش وبهش نزدیک شد و دکمه و زیپ خودشو پایین کشیدم...
دستشو به طرف دهنش برد و دستشو با اب دهنش خیسش کرد و دستشو به طرف شرمگاه دختره برد و شروع به تکون دادن دستش...
بعد از دوتانیه ناله های دختره اوج گرفت و یک جوری ناله میکرد که ادم یه جورش میشد..
دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدام بیرون نره..
یک لحظه هم نمیتونستم چشممو ازشون بگیرم..
من چه مرگم شده بود..
پسره لباشو رو لبای دختره گذاشت و بعد از بوسیدن دختره گفت:
-آروم دختر چه خبرته هنوز نزاشتم داخلت که این جوری داری ناله میکنی...
اینو که از زبون پسره شنیدم حس کردم بین پام خیس شد..
لعنت به من...
پسره باز دستشو به طرف شلوار خودش برد و یکم کشید پایین و عضوشو بیرون اورد
با دیدن عضوش از ترس و حیا چشمامو روی هم فشار دادم که و بستم..
بعد از چند ثانیه یهو صدای جیغ اومد..
ترسیده از این که منو دیدن و دختره به خاطر دید زدن رابطش ن جیغ کشیده چشمامو باز کردم که...
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 294 |
| 13 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت187🍔✨
------------------------
ولی با دیدن عضو پسره داخل دختره شکه شدم..
پسره یکم خودشو بیرون کشید و دوباره با تمام توان تا آخر خودشو به دختره کوبید که دوباره ی جیغ آرومی کشید..
انقدر این کارو کرد که جیغای دردناک دختره تبدیل شده بود به ناله..
با دیدن رابطه اونا و شنیدن صداشون بدنم سست شده بود و بین پام خیسی زیادی رو حس میکردم..
چرا همون اول که اومدن داخل من خودمو نشون ندادم که الان وضعیتم این نباشه...
دلم میخواست دستمو میبردم داخل شلوارم و خودمو از دست این حسی که بتونم افتاده بود خلاص میکردم ولی میترسیدم آبروم بره..
داشتم خودمو بیخیال میکردم که این غلطو نکنم ولی اون حس لعنتی لحظه به لحطه بیشتر منو تحریک میکرد که اون کارو انجام بدم...
بی اختیار دستمو به طرف شلوارم بردم و بازش کردم و دستمو وارد شلوار و شورم کردم و انگشتمو با خیسی بین پام خیس کردم و...
و دستمو به طرف نقطه ی جی بردم و شروع کردم به تکون دادنش..
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 365 |
| 14 | #غریبه_کوچولو
꒷꒦˚ˑ༄ؘ *꒰🍓꒱*࿐˚ˑ꒷꒦
@play_novel
꒷꒦˚ˑ༄ؘ *꒰🍓꒱*࿐˚ˑ꒷꒦ | 306 |
| 15 | 🧡⛓️ غریبه کوچولو ⛓️🧡
🕷️ خلاصه 🕷️
الیویا و مالاکای از بچگی کنار هم بزرگ شدن؛
اما رابطهشون هیچوقت شبیه رابطهی معمولیِ خواهر و برادر نبود.
همیشه یک چیز پنهان… یک وسوسهی ممنوعه…
بینشون نفس میکشید. 🔥🧡⛓️
مالاکای پسری بود ساکت، مرموز، و همیشه در هالهای از سایه
پسری که دنیا رو با زبان اشاره حرف میزد
و هیچکس نمیفهمید پشت اون چشمهای سرد
چه جهنمی خوابیده. 🕷️🖤⛓️
یک خیانت قدیمی همهچیز رو از هم پاشوند
و مالاکای رو برای سالها به زندان کشوند.
حالا که برگشته… فقط یک هدف توی سرش میتپه: 🔥⛓️🧡
الیویا باید تاوان پس بده.
نه فقط با جسمش
بلکه با قلبش… ذهنش… و روحش. 🕷️🔥⛓️
و اینبار هیچچیز☠🔥
هیچ قانون، هیچ ترس، و هیچ فاصلهای
نمیتونه بین اون و دختری که از بچگی مالِ خودش میدونست،
دیوار بکشه. 🧡⛓️🕷️
برای دانلود فایل کیلیک کنید🪼 | 283 |
| 16 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت185🍔✨
------------------------
حتی ذره ای توجه بهش نکردم و راهمو کشیدم و رفتم به سمت ورودی...
سلامی به اینی مه جای سرآشپز بود کردم..
کاش اسمشو میدونستم و مدام این جایگزین سرآشپز رو تو ذهنم نمیگفتم..
_سلام
+سلام کارتون انجام شد؟
_بله..
لبخندی زد و در سکوت نگاهم کرد دیدم اون جا ایستادن یه جوریه لبخندی زدم و با اجازه ای گفتم و از کنارش رد شدم و وارد رستوران شدم و به طرف رختکن رفتم وبا وارد شدنم به اون جا تند تند دکمه لباسمو باز کردم و شروع کردم به بیرون آوردنش که یه لحظه حس کردم صدای برخورد چیزی تو در احساس کردم..
کی میتونه باشه؟
نکن اون عوضیه میخواد بلایی به سرم بیاره..
با ترس وسایلمو چنگ زدم و رفتم یه گوشه و قائم شدم و با ترس به در نگاه کردم مه همون لحظه در باز شدو یکی از دخترای صبحی با کمر وارد شد..
تعجب کردم خواستم بیام بیرون که با داخل اومدن یک مرد به داخل سرجام خشک شدم...
اون دوتا داشتن پر شور و حرارت همدیگه رو میبوسیدن..
و پسره جای جای بدن دختره رو میبوسیدن لمس میکرد...
نمیدونم چرا ولی نتونستم خودمو نشون بدم..
همون جا عین مجسمه نشسته بودم...
همینطور که دختره رو میبوسد دستش به طرف پایین تنش برد و شروع کرد به کشیدن انگشتش به بین پای دختره...
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 271 |
| 17 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت184🍔✨
------------------------
با دیدن این که داره به سمتم میادو قیافش آنقدر ترسناک شده بود ترسیده بودم ولی نباید به روی خودم می آوردم چون نقطه ضعف دستش میدادم و میخواست از این نقطه ضعف توی هرکاری استفاده کنه..
پرو تو چشماش زل زدم انگار از این کارم بیشتر عصبی شد چون یقه لباسمو توی دستش گرفت و به طرف خودش کشید و با عصبانیت تو چشام زل زد و دستشو بالا اورد از ترس چشمامو بستم و منتظر بودم هر لحظه بزنه تو گوشم ..
ولی هرچی صبر کردم این کارو نکرد...
از ترس چشمامو باز کردم که دیدم دست مشت شدش تو چند سانتی متری از صورتم هست..
نگاهی به قیافش کردم که دیدم چشمش به یه طرف دیگه هست..
با کنجکاوی برگشتم تا ببینم چه خبره که با دیدن همون پسره ک جای سرآشپز بود دهنم سه متر باز شد..
خدایا یعنی چقدر از حرفامونو شنیده؟با اون حرفا چه فکری راجبم میکنه..
با بدبختی چشامو روی هم فشار دادم و با زور یقمو از دستش بیرون کشیدم و با خشم نگاش کردم..
-معلومه این جا چه خبره؟ خجالت نمیکشین با این قدو قواره دارید دعوا میکنید؟
خیلی خجالت کشیدم معذرت خواهی کردم و سرمو پایین انداختم تا راهمو بکشم برم که صدای مزخرفشو بازم شنیدم...
+تقاص این کارتو بد میدی جوجه کوچولو
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 257 |
| 18 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت183🍔✨
------------------------
تو چشمای گستاخش نگاه کردم و گفتم:
_آدمی که ذهنش خرابه خرابه تو جونش بالا بیاد! حالا که این جوری دوست داری حرف بزنی منم همین جوری جوابتو میدم!
مشتاق به لبام خیره شد تا جوابمو بگیره که لبخندی زدم و دست به سینه جلوش ایستادم و با تمسخر از بالا تا پایینشو یه دور از زیر نظرم گذروندم و گفتم:
_آخه جنابعالی آنقدر سطح و کلاست پایین هست که تورو در حد و اندازه خودم نمیبینم که باهات بپرم پس بهتره بری پا پیچ یکی دیگه در سطح و لول خودت باشی...
اینو که گفتم پوزخند دیگه ای زدم و یک قدم ازش فاصله گرفتم و خواستم راهمو بگیرم و برم که صداشو شنیدم...
چرا این بشر از رو نمیرفت؟
دیگه باید چه جوری باهاش رفتار میکردم که حد خودشو بدونه و پاشو دراز تر از گلیمش نکنه...
اومد جلوم ایستاد و اونم یه پوزخندی زدو گفت:
+بازم میگم اون روز نیست! روزی که زیرم هستی و داری واسه گاییده شدنت به دست من له له میزنی...
چقدر این بشر بیشرف بود از عصبانیت میلرزید..
چرا هر خری گاش به زندگیم باز میشد نقشه کردن منو تو ذهنش داشت؟!
از عصبانیت دستمو بالا آوردم و یکی توی گوشش زدم...
صورتش به سمت راست مایل شد..
صدای خنده ی عصبیشو شنیدم ترسیده یک قدم به عقب برداشتم که به طرفم یورش آورد...
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 267 |
| 19 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت182🍔✨
------------------------
_شمارتوتو دارم!بهتون زنگ میزنم وقتی کارم تموم شد...
سری تکون داد و من دستمو به طرف دستگیره ی در ماشین بردم و بازش کردم از ماشین پیاده شدم و خواستم در ماشینو ببندم که بازم صداشو شنیدم...
+مراقب خودت باش منتظر زنگتم!خدافظ..
انقدر از لحنش شکه شده بودم که فقط تونستم سری تکون بدم و در ماشینو ببندم..
اانگار اونم منتظر این بود تا من درو ببندم چون پاشو گذاشت رو گاز و رفت..
چقدر ادم عجیبی بود..
بیخیال شونه ای بالا انداختم و اومدم برمداخل که چشمم به اون جونور عوضی افتاد که سعی داشت جلوی در اون اتاق بهم دست درازی کنه...
بی توجهبه اون راهمو کج کردم که برم داخل که بازم صداشو شنیدم...
+کار مهمت سرویس دادن به این پسره بود که با کلی عشوه از جایگزین سراشپز اجازه گرفتی!
از حرفش حرصم گرفت ولی توجهی بهش نکردم و راهمو ادامه بدم...
+به اون یه دست دای خب چی میشه مرامی به همکارتم بدی؟!
از این حرفش خیلی اتیش گرفتم ولی به روی خودم نیاوردم....
با لبخند به طرفش رفتم و..
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 | 310 |
| 20 | #آشپزهات🍓✨
#قسمت181🍔✨
------------------------
+چرا اون وقت وقتی تو الان نیاز به ماشین داری و این جا یه ماشین هست و یه آدم بیکار که منتظر یه فرصت واسه جبران بزرگ ترین لطف یه نفر!
بهش نگاه کردم نمیدونم چرا حس میکردم دلش میخواد با کاراش و رفتاراش منو تحت تاثیر قرار بده؟!
_ولی این کار من هیچ نیازی به جبران نداره و این کاری که انجام دادم یک کار کاملا انسان دوستانه هست هرکس دیگه جای من بود همین کارو میکرد!
با تموم شدن حرفم رفتن اخماش توهمو حس کردم..
+خیلی چونه میزنی دختر! من یه چیزی گفتم و قبولش کن دیگه انقدر چونه نزن لجبازی نکن...
اینو گفت و بدون توجه به من درگیر ماشینو زدو سوار شد...
چیکار میکردم...
چرا انقدر به خودم سختی میدادم..
این که میخواد جبران کنه من با بهونه ی جبران این کارم راه میوفته ولی چرا مقاومت میکردم؟!
دستگیره در عقب ماشینشو گرفتم و خواستم باز کنم یه لحظه به این فکر کردم که چی تو دلش بهم میگه بیخیال شدم و در جلو باز کردم و سوار شدم..
با بسته شدن در راه افتاد...
یکم که گذشت فقط یه کلام از دهنش در اومد!
+آدرس
آدرسو دادم و خیلی زود رسوندم و حرفی بینمون ردو بدل نشد موقعه پیاده شدنم تشکر کردم و خواستم گیاده شم که گفت:
+ساعت چند بیام دنبالت؟!
------------------------
#آشپزهات🔞🔥
🥰 @n6velx | 381 |
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
