محمد ظریف رستمی
رفتن به کانال در Telegram
«فلک گر شیر ما را آب کرد از وی نمی رنجم خدا از ما نگرددگر فلک بر گشت بر گردد» بیدل
نمایش بیشترإيران154 287دسته بندی مشخص نشده است
687
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
پهن است تکههای تنت روی فرش سرخ
چسبیده نیمهی بدنت روی فرش سرخ
امروز خوف وخون و خشونت خزیده است
در انتظار آمدنت روی فرش سرخ
همشهری غریب! غمت را کجا برم
خشکیده خنده در دهنت روی فرش سرخ
گُرگ آمد و درید تن نازک تو را
در خون نشست پیرهنت روی فرش سرخ
فرزندهات بیکس و بیخانمان شدند
ماتم گرفته است زنت روی فرش سرخ
نفرین به دلقکان سیه روی خیره سر-
این بود آخرین سخنت روی فرش سرخ
رستمی
چند روز است میبینم که دوستان گرامی رباعی زیر را به زنده یاد قهار عاصی، مربوط میدانند و بنده تا جایی که با شعرهای عاصی، آشنا هستم تا حالا این رباعی را در هیچ مجموعه عاصی نخواندهام.
از درد در آمـــــدیم و خود درد شدیم
از هستی خود ببین چه دلسرد شدیم
صــد درد درون سینه پنهان داریـــــم
بازیچهی روزگــــــــــار نامرد شدیم
(قهار عاصی)
رمضانهایی که ما کودک بودیم و مسجد روستا بلندگو/ لادیسپیکر نداشت، با کودکان همسن و سال در یک موقعیت جمع میشدیم و هرکس با خود از خانه بولانی میآورد، منتظر میماندیم وقتی ملا اذان شام را میخواند همه با یکصدا جار میزدیم
"بخورید بخورید" خانههای دورتر از مسجد با شنیدن صدای کودکان افطار میکردند.
یکی دیگر از آروزیهای کودکی مان در رمضان، بلند شدن در سحری بود، سر شب خیلی اصرار میکردیم که حتمن سحری بیداری ما کنید.
حالا بلندگوها تا جایی رسم "بخورید" را کمرنگ ساخته و کودکان هم علاقهی چندان به سحری خوردن ندارند.
#کمک
لطفا به این کمپاین بپیوندید!
اسم شان عصمت الله عصمتی است از شمال افغانستان و یکی از جوانان نیک که همیشه در خدمت مردم افغانستان بوده است. انچه علم داشت( زبان انگلیسی ) برای صدها تن بشکل آنلاین و رایگان تدریس میکرد اما مدتی است که به مریضی سرطان دچار شده است و در حالت بدی قرار دارد.
انچه داشت را مصرف کرد اما به هر در و دیواری زد کسی کمک شان نکرد.
در این ملک حتی یک در پیدا نشد که این استاد عزیز را کمک کند.
ای کسانیکه توانایی مالی دارید و الله برای شما مال و منال داده است در این روزهای رمضان که صدقه دادن اجر چندین برابر دارد لطفا دست این برادر را بگیرید.
لینک فیسبوکاش👇
https://www.facebook.com/share/v/19sPWWDYzy/
شماره تماس برادر بیمار مان: 0700890716
Esmatullah Esmati
لطفا این پست را شیر و دست به دست کنید تا برای این عزیز کمکی شود و وظیفه انسانی خود را انجام دهید.
جزاکم الله و خیرا.
#از_کابل_تا_استانبول🇦🇫✈️🇹🇷
گیرم سواد خط و نوشتن نداشتی
چیزی بهنام عاطفه اصلن نداشتی
یک قریه را بهخاطر تو دوست داشتم
قدر مرا برابر سوزن نداشتی
کتاب«آه آهو» از محمد ظریف رستمی، شاعر وطن ما اکنون در استانبول و تمام کشور های اروپایی و امریکایی در دسترس تان است.
برای سفارش کتاب کافیست با آوای زریاب به ارتباط شوید درب منزل برایتان تحویل می دهیم🇦🇫✈️🇹🇷
👇👇👇
https://www.facebook.com/profile.php?id=61553957567902
یک غزل زیبا تقدیم شما از مرحوم صوفی صاحب عشقری
ای سینهات بهسان گُل نسترن سفید
زیبندهتر بود به تنت پیرهن سفید
روزی عیادتم ننمودی هزار حیف
در راه انتظار تو شد چشم من سفید
دعوی بیسند به تو دارم مگر چه سود
تا روز حشر هم نشود این سخن سفید
از برق کاکل تو چه آتش به چین فتاد
چون شیر گشته نافه مشک ختن سفید
یاقوت را به لعل لبت نیست نسبتی
از شرم گشته است عقیق یمن سفید
نبود از این کشاکشات ای عشقری دریغ
تا هستی تو را ننماید کفن سفید
گویيد به نوروز كه امسال نیاید
دركشور خونینكفنان ره نگشاید
بلبل به چمن نغمهی شادی نسراید
ماتمزدگان را لبِ پُر خنده نشاید
خون میدمد از خاك شهیدان وطن وای
ای وای وطن وای
گلگون كفنان را چه بهار و چه زمستان
خونین جگران را چه بیابان، چه گلستان
دركشور آتش زده، درخانهی ویران
كس نیست زنًد بوسه به رخسارِ یتیمان
كس نیست كه دوزد به تنِ مُرده كفن، وای
ای وای وطن وای
از سینهی هرسنگِ تو خون میدمد امروز
از خاك تو مستی و جنون میدمد امروز
آن لاله چه دیده كه نگون میدمد امروز؟
وان سبزه چرا زرد و زبون میدمد امروز؟
سرخ است به خون پا و سًرِ سرو و سمن وای
ای وای وطن وای
ای برهنه پا، سروِ سرافراز تویی تو
سردار و سزاوار به هر ناز تویی تو
دشمن شكن و فاتح و سرباز تویی تو
فرماندهی این خاك، زِ آغاز، تویی تو
غیر از تو كسی نیست درین مرزِ كهن وای
ای واي وطن وای
بشتاب كه در بازوی تو فرِ خداییست
در گردش چشمان تو انوارِ الهیست
آیینِ تو فرماندهی و قلعه گشاییست
شمشیرِ تو روشنگرِ اسرارِ سماییست
تاریخ تو ثبت است به هر كوه و دمن وای
ای وای وطن وای
جز لالهی خونبار كه روید ز زمینت
كس نیست نهد گوش به فریادِ حزینت
جز نام خدا، نیست دگر نقشِ نگینت
تاریخ زند بوسهی عزت به جبینت
ای كارِ تو زینت دهِ اعصار و زِمن وای
ای وای وطن وای
قرآنِ خدا را به ته پاشنه سودند
با داسِ جفا كِشتِ امیدِ تو درودند
آمیخته با زهر، فضای تو نمودند
آثارِ گرانقدر تو را جمله ربودند
بر پا و سرِ شیر ببستند رسن وای
ای وای وطن وای
نِی تاج به كار آیدت امروز نه اورنگ
نِی صاحبِ سرمایه كه با سودِ گرانسنگ
خون دلِ تو خورده به صد حیله و نیرنگ
كس نیست كه پیروز شود جز تو دراین جنگ
ای بازوی رزمندهی زنجیرشكن وای
ای وای وطن وای
زنده یاد استاد خلیلالله خلیلی
این غزل مرحوم صوفی صاحب عشقری، در جمع بهترین غزل های ایشان به حساب میآید. گذشته از همه نقاط قوت این غزل، کار کشیدن از قافیه خیلی ماهرانه بوده است
صاحباثاث بودم و گشتم ملنگ هم
دادم زکات مال و گرفتم قَلنگ هم
آیینهیِ شکسته ما را کِه میخرد
خورده است موریانه و بگرفته زَنگ هم
فرهاد را مگو که به یک تیشه مرده است
صد داغ بر سرش بود از ضرب سنگ هم
دیگر تو را به من چه سر آزمایش است
کز مال و سر گذشتم و از نام و ننگ هم
سر تا به پای جرمن و پاریس کافتم
مثلت نیافتم به خدا در فَرنگ هم
تنها مرا فریب نداده است چشم یار
لعل لبش به من زده بسیار رَنگ هم
از کشت و کار اهل محبت به هر زمین
ناخن شیر روید و خشم پلنگ هم
آن برهمن پسر نشود رامم از چهرو
زنار بسته کردم و خواندم گَرَنگ هم
در حیرتم چه وصف نمایم رقیب را
طبع کُلفت دارد و وضع دَبَنگ هم
دُردانهای که میطلبیدم، نیافتم
کردم سراغ گرچه به کام نهنگ هم
من سوختم ز شیوهی گرگآشناییت
در عین صلح میزنی الفاظ جنگ هم
منظور نیک و بد بود آثار عشقری
بیت سلوک دارد و فرد جفنگ هم
ارجمندم! پیر گردی، مردم آزاری مکن
صاحب تدبیر گردی مشق بیکاری مکن
هرکسی هرچیز در عالم ز خدمت یافته
چاکری گر شد میسر، شوق باداری مکن
تا بهجا ماند وقار و آبرویت جان من!
پیش کس از مفلسی اظهار ناداری مکن
با غریبیها بساز و از کلانکاری گذر
آرزوی کوتبند و میز و آلماری مکن
گوشهی راحت نشین، هرسو دویدن خوب نیست
پارهدوزی یاد داری، فکر خرکاری مکن
ای پسر بهر خدا حیثیتت گردد خراب
آشنایی همرهی مامای آچاری مکن
عاقبت از باقیاتش بینی صد جرم و جزا
نوکری در دفتر و دیوان سرکاری مکن
گر به دعوت میرود شخصی تو همراهش مرو
خویش را بر صاحب آن خانه سرباری مکن
عشقری
این غزل مرحوم صوفی صاحب عشقری چقدر عالی است واقعاً
تا سوی من آن سروسهی را نظر افتاد
عمامهی تقوای من از فرق سر افتاد
افشرد چنان پنجهی عشقش جگرم را
خون دلم از دیده در آن رهگذر افتاد
این واقعه را جانب شیرین کی رساند
فرهاد به یک تیشه ز کوه و کمر افتاد
لیلی به سیاهخانه خود پردهنشین شد
مجنون به بیابان جنون در چکر افتاد
در حین جوانی ز غم یار شدم پیر
نخل قد ما بود که از بار و بر افتاد
روزی که به یار عشقری بر خورد به بازار
رفت از خود و بیهوش شد و بیخبر افتاد
بی اتاقم زیر این نیلی رواق
نی چپن دارم، نه برزو، نی تیاق
جان من! از خود ستایی درگذر
خجلت آمد آخر این لاف و پتاق
زندگانی جهان هر سه غم است
جفت و طاق و طاق و جفت و جفت و طاق
میشوی از دوستان آخر جدا
الفراق و الفراق و الفراق
یار را آخر لب بام آورد
اشپلاق و اشپلاق و اشپلاق
ای پریرو عاشق هستم گفتمت
بی مزاق و بی مزاق و بی مزاق
شب اگر جایی روی جانا مرو
بی یراق و بی یراق و بی یراق
هرطرف موتر سواران را نگر
طمطراق و طمطراق و طمطراق
حاصل این بزکشیهای جهان
سر ملاق و سر ملاق و سر ملاق
راحت جاوید آرد در بغل
اتفاق و اتفاق و اتفاق
تنبلان هرسو فتند از تنبلی
چار پلاق چار پلاق و چار پلاق
گر همی خواهی که گردی بیوقار
آشنا شو با رجب خان چتاق
ماشپلو خوردیم در جای رقیب
پُر شماق و پُر شماق و پُر شماق
اسپ گادی ناوهکش از لاغریست
میدود بیچاره از ضرب شلاق
زال دنیا را چه خوش گفت عشقری
یک طلاق و دو طلاق و سه طلاق
هر روز با انبوهی از غمهای کوچک
گم میشوم در بین آدمهای کوچک
سرمایهی احساس من مشتی دوبیتی است
عمری است میبالم به این غمهای کوچک
گلبرگها هم پاکیام را میشناسند
مثل تمام قطره شبنمهای کوچک
با آنکه بیهوده است اما میسپارم
زخم بزرگم را به مرهمهای کوچک
غم هایمان اندازهی صحرا بزرگاند
ما را نمیفهمند آدمهای کوچک !
سعید بیابانکی
سرطان داشته باشی، جگرت ریخته باشد
آسمان سنگ ملامت بهسرت ریخته باشد
نفسات گیر کند، درب قفس را نگُشایند
شوق پرواز کنی، بال و پرت ریخته باشد
جای سه وعده غذا، غم بخوری معدهخالی
حس کنی کاخ غرور پدرت ریخته باشد
زانوی غم به ّبغل تا به سحر گریه کنی آه!
لشکر حادثه بر بام و درت ریخته باشد
روز بد، هیچ عزیزی نشود تکیهگهِ تو
چقدر سخت بود دور و برت ریخته باشد
بهپشیزی نخرد آتش احساس تورا کس
هر قدر لطف، زکلک هنرت ریخته باشد
از مجموعه «آه آهو»
رستمی
دلم گردید از بس زارِ جور هستی، بخیر هستی
ز مردم قطع کردم تارِ جور هستی، بخیر هستی
ز دست و پا فتادم، بس کن ای دل آشنایی را
دوتا گشتم به زیر بارِ جور هستی، بخیر هستی
از اوضاع دو رنگیهای مردم سخت دلتنگم
فتد آتش به کِشت و کارِ جور هستی، بخیر هستی
مثال سایه پامال تکلف شد تنزارم
بیفتد زودتر دیوارِ جور هستی، بخیر هستی
از این اوضاع بیحاصل، چه حاصل دیدهای ای دل!
میفکن در دهن نسوارِ جور هستی، بخیر هستی
دماغ نازک، نازکدلان را چاق نتوان کرد
مکن زین بیشتر تیمارِ جور هستی، بخیر هستی
اگر خواهی که از تشویش و دردسر شوی فارغ
نگردی شامل دربارِ جور هستی، بخیر هستی
برو با یک سلام عشقری جانا! قناعت کن
دلم تنگ است از کردارِ جور هستی، بخیر هستی
اهل زمانه دیدم تا جامه نَو نباشد
کس یار کس نگردد تا مرغپلو نباشد
ای غُول بینزاکت! کمکم بخور که آخر-
آبجُوش قندهار است توت تَگَو نباشد
در فن دلربایی طاقی تو در زمانه
کو آندلی که گویم پیشت گِرو نباشد
دِلکَش بهگوشم آمد آواز حلقهی دَر
ای همدمان! ببینید کان ماهنو نباشد
زانرو صلا نکردم ای دلربا نرنجی-
در خانه عشقری را یک قرص جو نباشد
به خواهر زاده جوانم، که روز چهارشنبه سوم بهمن/دلو- ۱۴۰۳، پرپر شد
مرگ تو کرده پُشت ما را خم، خداحافظ!
کرده اجل ما را جدا از هم، خداحافظ!
پهن است بعد از تو همیشه ای عروس گور!
در خانههای ما گلیم غم، خداحافظ!
بر عمر خوشبختی تو افزوده میگردیدـ
از عمر ما ایکاش میشد کم، خداحافظ!
لبخند از لبهای ما رختسفر بسته
ما ماندهایم و دیدهی پُرنم،
خداحافظ!
یکذره مهر و عاطفت در سینهاش نبود
دنیا بُود بسیار ناآدم، خداحافظ
آنی که زخم ما زده، از روی غمخواری
هم مینهد بر زخم ما مرهم، خداحافظ
رستمی
این کانال یوتیوب شخصی بنده مختص شعر و دکلمه است. اگر دوست داشتید همراه شوید.
از این به بعد دکلمههای ما از همین نشانی نشر میشود
https://youtube.com/channel/UCVO0R_HPAvVZAKt_HtGm5MA?si=uqmcN7bYiRJMhcip
از بهرام عزیز
اگرچه میبازم، بار بار میآیم
دوباره بر سر میز قمار میآیم
صبور و ساکت و مثل همیشه سنگینم
همیشه با غم دنیا کنار میآیم
میان این همه مخلوق جای خوشبختیست
هنوز زنده ام و در شمار میآیم
مرا نگاه کن و دست کم نگیر مرا
که من بالاخره روزی بهکار میآیم
هزار دفعه اگر از توام جدا بکنند
دوباره سمت تو بی اختیار میآیم
درخت کوچکیام در حیاط خانهٔ تان
که زیر دست تو کمکم بهبار میآیم
هیمه
داراییاش سری است که بر دار مانده است
مردی که پیش دوست بدهکار مانده است
سرگشته است و راه به بیرون نمیبرد
در خویش مثل نقطهی پرگار مانده است
هم رفتناش خطاست و هم بازگشتناش
چون ارّه در گلوی سپیدار مانده است
از تیغ آبدیده و باریکبین دوست
سرها به باد رفته و دستار مانده است
از تنگنای سینهی خود آه میکشد
گنجی که زیر سلطه ی آوار مانده است:
آه! ای نسیم صبح برآورده کن مرا
شمعی به اشتیاق تو بیدار مانده است...
علی رضا بدیع
