•یادداشت های زیرِ تخت•
رفتن به کانال در Telegram
اشک ریختم. صورتم را به بالش فشار دادم و فریاد کشیدم. خودخوری کردم. مشت به دیوار زدم. به افکار تاریکم فضا دادم. از زمین و زمان شاکی شدم و در نهایت همهی اینها را نوشتم و کاغذ را انداختم زیر تخت. هر شب همین بساط است.
نمایش بیشتر297
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
صبح که چشمهایم باز شد، ناامیدی آنجا بود. مثل حادثهای ناگهانی و مانند اندوهی که دلیلی روشن داشته باشد. بیشتر شبیه نوری بود که از پنجره وارد اتاق میشود؛ بیصدا، بیدعوت و اجتنابناپذیر. برای چند لحظه به سقف خیره ماندم و به این فکر کردم که روز دوباره آغاز شده است. این واقعیت بهتنهایی کافی بود تا احساس خستگی کنم. از تخت بیرون آمدم، قهوهای آماده کردم و پشت پنجره ایستادم. خیابان مثل همیشه بیدار بود. آدمها در رفتوآمد بودند، ماشینها عبور میکردند و زندگی با نظمی که هیچکس دربارهاش سؤال نمیکند ادامه داشت. همیشه برایم عجیب بوده است که جهان چگونه میتواند با این اطمینان به حرکتش ادامه دهد، در حالی که هیچ توضیحی برای حضور ما در آن ندارد. روز را به همان شکلی گذراندم که روزهای دیگر را. کارهایی انجام دادم که میشد انجام ندهم و حرفهایی زدم که اگر نمیزدم، اتفاق مهمی نمیافتاد. ساعتها از کنارم عبور کردند، بیآنکه چیزی به من اضافه کنند یا چیزی از من کم کنند. گاهی احساس میکنم زمان نه رودخانهای جاری، بلکه اتاقی بسته است؛ ما فقط از یک دیوار آن به دیوار دیگر قدم میزنیم و خیال میکنیم در حال پیش رفتن هستیم. حالا نیمهشب است. در ایوان نشستهام. سیگاری در دست دارم و دود آن آرام در تاریکی حل میشود. شب ساکت است. آنقدر ساکت که میتوان فاصلهی میان دو فکر را شنید. به گذشته فکر میکنم، اما نه با حسرت. حسرت مستلزم این است که آدم باور داشته باشد چیز ارزشمندی را از دست داده است. من دیگر مطمئن نیستم. گذشته بیشتر شبیه مجموعهای از روزهاست که اتفاق افتادهاند. بعضی روشنتر، بعضی تاریکتر. بعضی با آدمهایی که دیگر حضور ندارند و بعضی با رؤیاهایی که دیگر حتی به یاد نمیآورم چرا برایم مهم بودند. وقتی به آن سالها نگاه میکنم، بیشتر از هر چیز، بیگانگی را به خاطر میآورم. بیگانگی با دیگران، با جهان و گاهی حتی با خودم. شاید انسان از لحظهای که به دنیا میآید، در جستوجوی معنایی است که وجود ندارد. سالها صرف ساختن پاسخهایی میکند برای پرسشهایی که هرگز جوابی نخواهند داشت. عشق، موفقیت، ایمان، آینده؛ نامهای مختلفی برای یک خواستهی واحد. اینکه باور کنیم همهی اینها به چیزی ختم میشوند. اما شبها، وقتی همه چیز ساکت میشود، این باور ترک برمیدارد. آن وقت آدم میفهمد جهان نه دشمن اوست و نه دوستش. جهان فقط هست. ستارهها بدون توجه به رنج ما میدرخشند. باد بدون اهمیت دادن به خاطرات ما میوزد. فردا از راه میرسد، چه منتظرش باشیم و چه نباشیم. سیگارم رو به پایان است. به نوک سرخش نگاه میکنم. شعلهی کوچکی که برای چند لحظه در برابر تاریکی مقاومت میکند، بیآنکه امیدی به پیروزی داشته باشد. شاید زندگی چیزی جز همین نباشد؛ حضوری کوتاه در دل سکوتی بیانتها. این فکر غمگینم نمیکند. آنچه غمگینکننده است، تلاش بیپایان ما برای انکار آن است. شب عمیقتر شده است. خیابان خالی است. فردا دوباره از خواب بیدار خواهم شد. دوباره نور از پنجره وارد اتاق خواهد شد. دوباره جهان بیآنکه توضیحی بدهد به حرکتش ادامه خواهد داد.
این سبک موسیقی از اون مدلاست که گیلتیپلژرمه؛ بانمک ولی دمدستیه. احتمالا هم دیر یا زود اورثینک میکنم راجع بهش و میآم پاکش میکنم.
هرچه بر تجربهام افزوده میشود، کمتر به انسان شبیه میشوم و بیشتر خودم را سایهای میبینم که از انسان باقی مانده است. گمان میکردم تجربه، آدمی را استوارتر میکند؛ اما آنچه نصیب من شد، تنها ترس بود. نه آن ترس خامِ روزهای نخست، بلکه ترسی که آرام، عاقل و بیرحم است. ترسی که دیگر هراس از دست دادن ندارد، زیرا خوب میداند چیزی برای از دست دادن باقی نمانده؛ اکنون از به دست آوردن میترسد. ترس از آن لحظهی هولناکی که خوشبختی به در میکوبد..!! زیرا هر نعمتی، وعدهی مصیبتی بزرگتر را در دل خود حمل میکند. این مسیرِ پر از تلاطم، نه جادهای برای رسیدن، که راهرویی نمور میان گورهایی است که هرکدام نام یکی از امیدهای من را بر خود دارند. هر رفتنی، زخمی تازه بر زخمهای پیشین مینشاند و هر آمدنی، تنها شکل دیگری از وداع است. زمان، آن دزد خاموش، چیزی را با خود نمیبرد که جایش را خالی بگذارد؛ پیش از رفتن، روح آدم را میجود، استخوان ایمانش را میساید و بعد با لبخندی سرد، او را به ادامه دادن محکوم میکند. نمیدانم تا کجا تاب خواهم آورد. گاهی احساس میکنم دیگر چیزی درونم باقی نمانده که بشکند، اما هر روز میفهمم انسان، عمیقتر از آن است که رنج بتواند به آخرش برسد. همیشه لایهای دیگر برای زخمی شدن وجود دارد. گاه به دل جاده میزنم؛ نه برای رسیدن، نه حتی برای فرار. تنها برای آنکه حرکت، اندکی سکوت ذهنم را به تعویق بیندازد. ساعتها میرانم و به رفتن فکر میکنم؛ به محو شدن، به آنکه روزی چنان ناپدید شوم که گویی هرگز وجود خارجی نداشتهام. نه نامی بماند، نه رد پایی، نه خاطرهای که کسی را برای لحظهای از خواب بیدار کند. انگار تمام زندگیام صرف اثبات حضوری شده که جهان از همان ابتدا تصمیم گرفته بود انکارش کند. آدمی موجود عجیبی است؛ به مو میرسد، اما پاره نمیشود. پاره که میشود، خُرد میشود. خُرد که میشود، چون خاکشیر در باد پخش میشود. و با این همه، هنوز چیزی از او باقی میماند که مجبورش میکند فردا صبح دوباره چشم باز کند، دوباره راه برود، دوباره لبخند بزند، دوباره نقش آدمی را بازی کند. شاید بزرگترین نفرین انسان همین باشد؛ نه مردن، بلکه ناتوانی از مردنِ درون، و محکوم بودن به ادامه. این ادامه داشتن، امانم را بریده است. نه به این دلیل که دشوار است، بلکه چون بیپایان به نظر میرسد. گویی زندگی زندانی است که حکم آزادی در آن وجود ندارد و تنها امتیاز زندانی این است که هر روز زنجیرهایش را بهتر بشناسد. دیگر امید را هم با سوءظن نگاه میکنم؛ زیرا امید، زیرکترین چهرهی رنج است. نخست دستت را میگیرد، بعد تو را تا لبهی پرتگاه میبرد و همانجا، بیآنکه حتی پشت سرش را نگاه کند، رهایت میکند. شاید روزی این همه زخم، این همه ترس و این همه سکوت، معنایی پیدا کنند. اما اگر آن روز هرگز نرسد چه؟ اگر تمام حقیقت زندگی، همین دوام آوردنِ بیدلیل باشد؟ همین نفس کشیدنِ ممتد، در جهانی که هیچ پاسخی برای رنج آدمی ندارد؟ و شاید هولناکترین کشف من همین باشد: انسان نه با امید زنده میماند، نه با عشق؛ بلکه با عادت. عادت به درد، عادت به تنهایی، عادت به فردایی که هیچ تفاوتی با دیروز ندارد. و من، سالهاست که دیگر زندگی نمیکنم؛ تنها به ادامه دادن عادت کردهام.
احساس میکنم باید خودکشی و افسردگی رو عقب بندازم و یه سفر King Crimson شناسی برم و همهی آلبومها و ترکهاشون رو بجورم.
از میادین اصلی شهر عبور میکنی و خیره به پرچم به دستها، صدای ضبط ماشین را بالا میبری. باندها در حال منفجر شدن و چشمهای تو قفل شدهاند به ماشین جلویی؛ به این فکر میکنی که کاش میتوانستی حداقل یکیشان را به درک واصل کنی. هیچ منفعتی در پی زندهماندنتان نیست. نه برای تو و نه برای او. کاش با قرصی در دست، پدال گاز را بفشاری و دست در دست او، اول خودت را راحت کنی و بعد جماعتی را شاد.
جالب اینجاست که برای اولین بار تو زندگیم قرار شد برای خونه نون بگیرم؛ نون هنوز تو ماشینه و من دو روزه که خونه نرفتم=]
وقتی رسیدیم رشت، انگار تو شهر خاک مرده ریخته بودن؛ همهجا خلوت و ساکت، دور میدون شهرداری هم شده بود جولانگاه کصکشای پرچم به دست..!!
صبحونه رو که تو زیباسرا خوردیم، #منوچهر گفت: ببین تولد دوستمه و اگه بفهمه اومدیم رشت و اونجا نرفتیم پارهم میکنه؛ ما که تا اینجا اومدیم، چرا تهران نریم؟ گفتم: چرا نریم؟
