𝐃𝖾𝗏𝗂𝗅 𝐊𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋
رفتن به کانال در Telegram
874
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
874
Repost from cigąrəttes afte̶r $ex ៸
﹙﹫ ּ孤独死 ․♱․ 𝗉𝗅𝖺̄𝗒 𝖻ø𝗒 ?! 𝂅 𝆟𝆟
874
Repost from N/a
دورش پر از لیلیومای تیکه تیکه شده بود!.
جیمین توی خودش جمع شده بود و با ترس بهش نگاه میکرد.
چشماشو به جیمین دوخت و لبخند زد.
+اوه جیمینا... یادته اولین قرارمون واست لیلیوم اوردم؟ به معنی وفاداری و معصومیت رابطمون؟ یادته خودت خرابش کردی؟
جیمین بغض کرده بود. فکرشم نمیکرد با یه اشتباه هیونگش بشه همون قاتلی که بود!
-ه.هیونگ... اون... اون ی.یه اشتباه بود...
+از کی تاحالا اشتباها انقدر ساده بیان میشن رز آبی من؟؟
جیمین میلرزید و سعی میکرد خودشو آروم کنه. کاری که هرروز هرشب هوسوک انجام میداد ولی موفق نشد!.
+من قلبمو بهت سپردم. احساساتمو برات خرج کردم آبی. و تو تهش رفتی با اون و همش فقط یه سوال داشتم... من چی کم گذاشتم؟ تو هیچوقت بهم جواب ندادی چون جوابی نداشتی... هیچوقت جواب ندادی چون خودتم دلیلشو نمیدونستی!!
چاقو توی دستشو روی میز چوبی کوبید.
شمع رو برداشت و پارافینشو روی دستش ریخت.
+من اون پروانه ای بودم که دور شمع میچرخید و تو اون شمع بودی... من برای تو سوختم... هیچوقت نتونستی حسمو نسبت به خودت درک کنی آبی هیچوقت!!
874
Repost from N/a
"بغلم کن ، جوری بغلم کن که وجودم به وجودت گره کور بخوره ، جوری بغلم کن که حس کنم دو تا قلب دارم ، جوری بغلم کن که تموم بشه این دلتنگی تموم نشدنی ، بغلم کن تا بفهمم یکی هست که همیشه پیشمه ، یکی هست که این قلبم براش میتپه ، یکی هست که پشتم به وجودش گرمه ؛ بغل کن این معشوق پریشون حالتو…"
874
Repost from N/a
عاشقانه ها از سر گذشت ، نفرت ها پایان یافت ، دستانشان گرم شد ، دلشان بزرگ نترس شد ، جرعتشان ب جوش امد میدانی چ شد؟
گفتند ب هم ک عاشق اند...
874
Repost from 北の月
روهایش خیلی وقت بود ترکش کرده بودند. خیلی وقت بود دیگر حتی درون خواب هم نوازش باد را احساس نمیکرد. دیگر گرمای حضور آفتاب که از لابهلای برگ ها به سمتش میآمد را احساس نمیکرد. دیگر رویای پابرهنه دویدن میان چمن زارها را نمیدید. دیگر خبری از بوی سبزه و خاک نم دار نبود. خبری از آواز پرندگانی که روز جدیدی را آغاز کرده بودند، نبود. همه چیز سیاه بود. در عالم خواب هم مانند زندگیش چیزی جز سیاهی و سرما نبود. سرمایی که از آدما مگرفت شب ها توی خواب به شکل پوچی سراغش میآمد. گویی میان مه سیاهی گیر کرده بود که خیلی وقته پیش او را بلعیده بود. سیاهی بدون جسم اما قابل لمس، بدون سطح اما قابل دیدن. انگار که از میان دشت پررنگ و شوری میان دریایی از تاریکی سقوط کرده بود. سرما درونش جوری حرکت میکرد، گویی سال ها همراهش زندگی کرده بود. اما حقیقت همین بود. تاجایی که خاطراتش یاری میکرد هیچوقت واقعا طعم روهایش را نچشیده بود. هرگز واقعا پابرهنه سبزه هارا لمس نکرده بود. تا به حال دست باد همراهیش نکرده بود. همیشه میان کوهی از ساختمان ها و مردم رباتی بود. آدم هایی که برای رسیدن به رویاهایشان احساسات را فراموش کرده بودند. حتی فراموش کرده بودند رویاها از احساسات میآیند. فراموش کرده بودند که احساسات منشع هستی روح و روانشان است. فراموش کرده بودند آدمیزاد با احساساتی زنده است که هرچند آسیب زننده اما زیبا هستند. همچو شاخه گل خارداری که زیباست اما آسیب زننده. با خود مطمئن بود آنها حتی همین را هم فراموش کرده اند. فراموش کرده اند بجز خودشان، هزاران موجود دیگر کنارشان است. فراموش کرده بودند که با خاموش کردن خود، با خودشان و بقیه آسیب میزنند. فراموش کرده بودند آسیب هایی که منشع شان احساسات است، همان احساسات مرهمی برای دردها هستند. فراموش کرده و باور کرده بودند که منطق راه نجات است. راه نجاتی که از دور واقعی و در انتها سرابی بیش نبوده. سرابی که تشنه را به سمت خود میکشد و تشنه تر رها میکند. سرابی که با وعده های پوچ، شیره وجود را خالی میکردند.
874
Repost from N/a
اون احساسات قشنگ بینمون رو یادته؟ خب الان چیزی جز نفرت و خشم ازشون برام نمونده.
874
Repost from روحی در توکیو
[بوسیدمش
دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد
من از جهان سهمم را گرفته بودم
احمدرضا احمدی]
من هراس دارم از پایان جهان،من زیادهخواه تر از اینها هستم
من بیشتر از یک بوسه تا ختم روزگارم میخواهم
سهم من از تو تنها یک بوسه نیست،سهم من از تو بیشتر تر از اینهاست
چگونه قانع باشم به قطرهای از دریای بیکرانت؟به گلبرگی از باغ رنگارنگت؟به تابشی کم فروغ از خورشیدت؟
خودت را به من بده مه جبینم
قول میدهم آنگونه که شایسته و بایستهی توست ستایشت کنم،قول میدم بوسه هایم را به گونهای بر سراسر بدنت بکارم که لحظهای آزرده خاطر نشوی
قول میدهم قانع نباشم به کمی از عشقت،من پر شدهام از طمع عشق تو و تا زمانی که تمام وجودیتت را به خود آغشته نکنم برای پایان داستانمان آماده نیستم
-کتاب خاک خوردهی گوشهی کتابخونه-
874
Repost from ℳ𝒶ِ𝒴𝒷ℯ ِ𝒹ℯ𝒶𝓉𝓱َٰ
-دوست دارم
+من بیشتر دوست دارم
-نه تو نمیتونی بیشتر دوسم داشته باشی
+چطور ثابتش کنم؟
-یه مسابقه میزاریم ببینیم کی بیشتر اون یکیو دوست داره
+اوکی!
.....
+من برنده شدم :) ..
