662
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-2430 روز
آرشیو پست ها
Repost from شاید بعداً گفتم
دلم پاستا میخواد، دلم رقص میخواد، دلم میخواد برم تجریش قدم بزنم، از انقلاب تا ولیعصر رو قدم بزنم و مثل قدیم کنار جدول بشینم و چایی دکهای بخورم، دلم میخواد برم پارک لاله دور حوضش قدم بزنم، برم بازارچه لاله و با خواهرم فحش بدیم که ای بابا اینا هم که جنسا رو اندازه خون باباشون میفروشن و چهارراه ولیعصر ارزونتره. دلم اون روز رو میخواد که با بهمن رفتیم کافه، میخواست منو بره پارک. دلم میخواد مربا به درست کنم و خالی بخورم. دلم میخواد برم شهر دانشگاه و با هماتاقیم زیر برف بریم بستنی بخوریم. دلم میخواد با نعیم بریم کوچه چتری. برم پارک طالقانی و با همه دوست بشم. با اوستا بریم دربند برف باشه و چای آلبالو بخوریم. با حدیث بریم توچال و دماغمون یخ بزنه. با مروا مست کنم. دلم میخواد بازم از ماه عکس بگیرم. دلم میخواد برگردم اون سالی که یادم میاد مامانم روغن دنبه درست کرده بود و ما دنبههای برشته شده رو نمک میزدیم و کنار بخاری میخوردیم. مامانم بود. مامانم نیست. دلم میخواد پیاده برگشتن از شرکت تا خونه رو میخواد. گلهای سر چهارراه که هر بار ازش میگرفتم فروشنده میگفت تو هم مثل من کسی رو نداری برات گل بگیره؟ دلم شبی رو میخواد که با فروغ رفتیم هفتتیر. دلم کیک تولد پختن میخواد. دلم....
من روزای بیدغدغه میخوام. من آدم سیاستبازی نیستم.
Repost from جنگ پژوهی🪖
+1
ترکیه ناگهان تمام پروازها به اردن، عراق و ایران را لغو کرد. مقامات هنوز هیچ توضیحی برای این لغو پروازها ارائه نکردهاند.
پارازیت GPS بر فراز تهران، بندرعباس و تنگه هرمز فعال است،
ایران حریم هوایی خود را، به ویژه در غرب کشور، بسته است.
@updateworlddnews
یه کارگر آوردیم امروز فهمیدم خیلی هیزه و تا دوره آزمایشی تموم نشده باید متاسفانه اخراجش کنم. چون مشکلات اخلاقی رو هیچ جوره نمیتانم.
Repost from آچار فرانسه🔧
نوشته "خدایا برای دردی که نیامد، برای خطری که نرسید و برای اجابتی که بیآنکه بدانم رخ داد تو را شکر"
خیلی محکم و قاطع بودم ها، اما اون لحظه که گفتم چطور تونستین این کار رو در حق مهندس کنید برای اوستا بغض کردم🥺
آهان سه تا که خیلی بی حاشیه بودن رو هم قبلا گفته بودم بیان. چون هم زن و بچه داشتند و هم اینکه از وضعیتشون باخبر بودم.
امروز ۴ تا از بچهها اومدن حرف زدن. دو تاشون که خیلی پشیمون بودن و قبول داشتند که اشتباه بزرگی کردند و خوب صحبت کردند رو دوباره گفتم بیان. این دو نفر گفتن به خدا ما داشتیم کار میکردیم مجبورمون کردن بریم. اما دو نفرشون تا لحظه آخر هم مدام گفتن آخه گرم بود، چایی میخواستیم و.. منم تسویه اون دو نفر رو زدم. حالا مونده ۶ تای دیگهشون.
چند تا پروژه داریم، نیرو نداریم، عقبیم، نقدینگی نیست و چک مشتریها که بهمون دادن داره برگشت میخوره چکار کنیم؟
من: ول کن یه نمایشگاه ثبت نام کنم فعلا.
یه پسر جوون بود، همیشه که میخواستیم قربونی ببریم تو کارگاه، گوسفند میآورد، برامون میکشت، تمیز میکرد، سهمها رو جدا میکرد، باهامون مشروب میخورد، کباب میخورد، کلی شوخی و خنده، کلی حال خوب باهاش داشتیم. متولد ۶۷ بود دو تا بچه کوچیک داشت. با من خیلی خوب بود و با اینکه اسمش وحید بود من بهش میگفتم اسماعیل که با همدیگه بخندیم.
روز عاشورا گویا برای یک هیئت رفته گاو بکشه، گاو در رفته و به وحید ضربه زده، پرتش کرده و وحید طفلی دست و پاش شکسته.
بردن بیمارستان، آتل بندی کرده اومده خونه، دیروز متاسفانه فوت کرده 😭 انقدر از صبح که شنیدم حالم بده که نگو😭 چقدر راحت سر این مراسمات، یه جوون طفلی رفت😭
