dístαnt mσσn
رفتن به کانال در Telegram
535
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
535
Repost from 🔒
❄️انگشت هاشونو تو هم قفل کرد تا گرمای دستاشون به سوز هوای زمستونی غلبه کنه.
نفسش رو بیرون داد و بالافاصله، ابرک بخار از بین لبخندش آزاد شد و توی سرمای پاریس رقصید.
همونجوری که رو به روی برج ایفل، روی برفهای پیادهرو قدم میزدن، فشار آرومی به دستهای پسر کوچیکتر وارد کرد. سرش رو کمی چرخوند تا به بومگیو که لا به لای کاپشن و شال گردنش گم شده بود، نگاه کنه.
تک خندهی آرومی کرد و باعث شد اون دوتا تیلههای شکلاتی که از ذوق پر از ستاره بودن، روش قرار بگیرن.
تماشا کرد که چطور مردمک چشمهای بومگیو بزرگ تر شدن و لبخند بامزهش، یونجون رو ترغیب میکرد تا جایی که جفتشون نفس کم بیارن، اون پسر رو ببوسه.
"سردت نیست تدی بر؟"
بومگیو اول سرش رو به دو طرف تکون داد ولی وقتی توجه یونجون به نوک بینی و گونه های سرخش جلب شد، نگاهشو از یونجون دزدید.
"فقط یکمی ولی قدم زدن با کسی که دوسش دارم اونم تو شهر رویاهام باعث میشه به هیچ چیز دیگهای فکر نکنم"
کلماتی که با اون صدای بم از بین لبهای بومگیو آزاد شدن باعث شدن قلب پسر بزرگ تر دوتا ضربان جا بندازه. همونجا دست از قدم زدن برداشت و بدون توجه به قیافهی متعجب بومگیو، لبهاشونو بهم رسوند و یه بوسهی کوتاه به لبهای یخ زدهشون هدیه داد.
وقتی که عقب کشید، چشمهای همیشه خمارش از عشق میدرخشیدن و بومگیو میتونست احساساتی داخل چشمهای دوست پسرش ریشه زده بودن رو بخونه.
"از شدت رویایی بودن این لحظه حس کردم که انگار یه جای دیگهایم"
یونجون سرشو کج کرد و دستاشو دور بومگیو پیچید و تو صورتش زمزمه کرد: "مثلا رو ابرها؟"
وقتی بومگیو گونهش رو بوسید، لبخند کمرنگی روی لبهاش نقاشی شد.
"اونقدر دوستت دارم که ممکنه نفسم قطع بشه. میخوام هر روزی که با من میگذرونی، برات مثل یه رویای شیرین باشه. پس چوی بومگیو، این اجازه رو میدی که برای بقیه عمرمون با من رو ابرها قدم بزنی؟"
