dístαnt mσσn
رفتن به کانال در Telegram
535
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
535
Repost from Jᥔnbumiz
ㅤ𓇼 ㅤ𝆬 Fairy-like .
🥲 « اینارو زودتر ببرین اقاي چوي ! اگه به شب بخوریم دیگه نمیتونیم به قطار بعدي برسیم . » یونجون نگاهشو به مرد مسن که سیبیل پر و بلندی داشت داد و لبخندي زد و سري تکون داد و چمدون بزرگ و لجني رنگشو که دستش کمی پاره شده بود با زور چند بار دوخت خودشو نگه داشته بود گرفت و دنبال خودش کشید و سمت ایستگاه حرکت کرد ، ایستگاه قطار پر از آدم های دلواپس بودن شوخی نبود این اخرین قطار سال بود و اگه کسی ازش جا میموند تا سال بعد باید همینجا منتظر میموند ! یا صدای فوت تند قطار یونجون سریع بلند شد تا با هول داخل بره ولی جمعیت سودجو همدیگه رو به قصد کشت هول میدادن تا فقط سوار واگن بشن با برخورد مرد درشت هیکل که صورتش درست مثل یه قصاب بود یونجون به عقب پرتاب شد و روی زمین افتاد و دسته کیفش بخاطر گیر کردنش بین پهلوی یه زن و مرد کنده شد و کیفش رو زمین افتاد ، یونجون سریع سمت کیفش خم شد تا سرشو بالا آورد اونارو فحش بده قطار رفته بود و فقط یه بلیط پاره بین دستاش باقی مونده بود « وای نه .. قطار » مشغول جمع کردن منجوق ها از روی زمین شد با از بین رفتن نور افتاب و ظاهر شدن سایه ای سرشو بالا آورد ، پسر ریز نقش با موهای پر و ولف کات ! لباسای سفید و پاره جوری که انگار هیچ احساسی نداشت بهش زل زده بود « تو کی هستی؟ » پسر روی زمین کنار یونجون نشست و مشغول جمع کردن منجوق ها شد و سوال جون رو بی جواب گذاشت یونجون دوباره از پسر پرسید « میگم تو کی هستی؟ دست نزن خودم جمعش میکنم » پسر نگاهشو به یونجون داد و سری تکون داد و به ریل قطار اشاره کرد « ساعت داری ؟ » یونجون سریع دستشو تو کیفش برد و ساعتشو بیرون آورد و به شیشه خرد شدش زل زد « لعنت .. ساعت مامان بزرگم بود شکسته همش تقصیر اون آدمای هوله » پسر بی حرف ساعت از بین دستای یونجون قاپید و به عقربه هاش اشاره کرد « درست یک دقیقه دیگه اون قطار از ریل خارج میشه و همشون میمیرن » یونجون با تعجب به ریل نگاه کرد و نگاهشو سمت پسر برگردوند با صدای انفجار سر جاش خشکش زد « ا..اون منفجر شد.. » بومگیو سرشو سمت انتهای ریل برگردوند و ساعت بین دستای یونجون گذاشت مشت پر از منجوقشو توی کیف جون خالی کرد « من باعث شدم منجوقات بریزه متأسفم » یونجون روی زمین کنار پسر نشست و با تعجب تکونش داد « تو بودی که کیفمو له کردی؟ چرا ؟؟؟ چرا اینکارو کردی تو از کجا میدونستی ها؟ از کجا فهمیدی ؟! » پسر لبخند زد و موهاشو کمی کنار زد « بومگیو ! اسمم بومگیوست و تو چوی یونجون هستی ، من ساعتتو میبرم میتونی تو اخرین قطار سال بعد منو دوباره ببینی » یونجون برای ثانیه ای سرگیجه گرفت و تاری دیدش باعث شد نتونه بفهمه بومگیو کجا ناپدید شد .
535
Repost from 𝗀︎𝗋𝗈𝗐𝗂𝗇︎𝗀︎ 𝗉𝖺𝗂𝗇︎
🍟 ๋࣭𝗉𝖺𝗋𝗇𝗂 ִֶָ | 𝖾𝗏︎𝖾𝗋𝗒𝖻︎𝗈𝖽𝗒 𝗄︎𝗇︎𝗈𝗐𝗌 𝗂'𝗆︎ 𝗉𝗈𝗉𝗎𝗅︎𝖺𝗋
𝖼︎𝖺𝗎𝗌𝖾 𝗂'𝗆︎ #yeonjun
535
Repost from 𝗀︎𝗋𝗈𝗐𝗂𝗇︎𝗀︎ 𝗉𝖺𝗂𝗇︎
📀 ๋࣭𝗇︎𝗂𝖼︎𝗄︎ ִֶָ | 𝖾𝗏︎𝖾𝗋𝗒𝖻︎𝗈𝖽𝗒 𝗄︎𝗇︎𝗈𝗐𝗌 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝗉𝗈𝗉𝗎𝗅︎𝖺𝗋
𝖼︎𝖺𝗎𝗌𝖾 𝗐𝖾'𝗋𝖾 #yeonbin
535
Repost from 𝗀︎𝗋𝗈𝗐𝗂𝗇︎𝗀︎ 𝗉𝖺𝗂𝗇︎
🕹 ๋࣭𝗇︎𝗂𝖼︎𝗄︎ ִֶָ | 𝖾𝗏︎𝖾𝗋𝗒𝖻︎𝗈𝖽𝗒 𝗄︎𝗇︎𝗈𝗐𝗌 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝗉𝗈𝗉𝗎𝗅︎𝖺𝗋
𝖼︎𝖺𝗎𝗌𝖾 𝗐𝖾'𝗋𝖾 #Ot3
