داستان بیغیرتی
رفتن به کانال در Telegram
برای درخواست فیلم یا داستان با آیدی زیر درتماس باشید آیدی ادمین لینک گروه👇 https://t.me/dastan
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
498
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
اینجوری اولین سکس کامل ما شروع شد ولی دفعات بعد خیلی بهتر و پیشرفته تر شد مثلا چند شب پیش شوهرخواهرم زنگ زد گفت من دارم می رم شیراز امشب بیا خونه. منم گفتم باشه ولی یه لحظه گوشیو بده مهسا. تا گوشیو خواهرم گرفت گفتم آبجی کوچیکه امشب از عقبه یا جلو؟؟؟ که خندید و گفت من حالم خوبه ولی فرقی نمیکنه(منظورش این بود که پریود نیستم چون هر وقت باشه از عقب بهم میده) . شب بهم گفت شوهرش ازش پرسیده قضیه چیه ؟؟؟ که پیچونده بود. البته الان برام ساکم می زنه.
نوشته: رضا
🔻🔻🇯 🇴 🇮 🇳🔻🔻🔻
================
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
تنها کانالـــ 🚫بدونـــ تبلیغاتــ و تبادلــــ ❌و 💏 پـــ”ــــراز *داستان های*ــ تشریحیـ
داستان بیغیرتی:
کیرم رو کردم تو کون نسترن جون
داماد ما یه خواهری داشت که خیلی
خوشکل بود من به شدت تو کفش بودم دامادمون و پدرش تو یه آپارتمان زندگی میکردن و به همین دلیل زیاد رفت و آمد داشتن یه شب که رفته بودم خونه دامادمون متوجه شدم که قراره فرداش بابا و مامان دامادمون برای انجام کاری برن یکی از شهرای اطراف و دخترشون که اسمش نسترن بود رو بخاطر اینکه دانشگاه داشت نمیتونستن ببرن و به همین خاطر سفارشش رو به دامادمون کردن کل شب رو من با این فکر گذروندم که چطور از این موقعیت استفاده کنم و ترتیب نسترن رو بدم
از یه طرف استرس داشتم که اتفاقی بیفته و از یه طرف نمیتونستم از فکر کردن نسترن بیام بیرون هر بار نسترن رو میدیدم تا مدت ها تو فکرش بودن دختری سفید و جذاب قد بلند و اندامی فوق العاده همون شب اومد بالا( همونطور که قبلن گفتم تو با داداشش تو یه آپارتمون بودن اونا طبقه پایین زندگی میکردن) یه شلوار لی پوشیده بود و یه تی شرت مشکی زیرچشمی زیر نظرش داشتم آخه میترسیدم داداشش ببینه خودشم پشتش به من بود کونش دیگه داشت دیوونم میکرد با خودم گفتم فردا هرطور شده باید بکنمش زود کارشو انجام داد و رفت خونشون تا ساعت دو و سه نصف شب بیدار بودم و بهش فکر میکردم که چیکار کنم تا اینکه فکری به سرم زد دامادمون کلید واحد باباشینا رو داشت تصمیم گرفتم صبح وقتی مطمین شدم بابا و مامانش رفتن کلید و بردارم و برم خونشون صب زود بیدار شدم ساعت هشت بود دامادمون به همراه خواهرم رفته بودن سر کار جاکلیدی رو نگاه کردم دیدم چنتا کلید هست همشو برداشتم اول رفتم پارکینگ دیدم ماشبنشون نیست مطمین شدم که باباشینا هم رفتن
رفتم جلو واحدشون چنتا کلید رو روی قفل امتحان کردم بالاخره یکیش درو باز کرد ترسبده بودم اما شهوت بر ترسم غلبه کرد رفتم داخل درو هم قفل کردم رفتم سمت اتاق نسترن درو یواش باز کردم وااااای چی میدیدم نسترن با یه شلوارک و تاپ مشکی رو تختش روشکم خوابیده بود دیگه طاقت نیاوردم سریع لباس و شلوارم رو بیرون آوردم با شرط رفتم کنارش خودمو انداختم روش صورتمو چسبوندم به صورتش انگار کل دنیا رو بهم داده بودن سریع بیدار شد ترسیده بود منو که دید داد زد چیکار میکنی شروع کرد به دست و پا زدن منم تند تند میبوسیدمش و صورت نازشو با زبونم میخوردم عصبانی شده بود گفت از روم پاشو وگرنه داد میزنم گفتمش کسی خونه نیست داد زدنت بی فایده هست منم اذیتت نمیکنم فقط یه بار لاپایی ارضا میشم تمام فهمید کاری ازش بر نمیاد هیچی نگفت
کیرم رو چسبونده بودم به کونش تمام وزنم روش بود یه لحظه ار روش پاشدم تا شلوارکش رو در بیارم سریع پاشد از رو تخت میخواست از اتاق بره بیرون که گرفتمش خودمو چسبوندم بهش تاپشو درآوروم واااااتی چی میدیدم نسترن با یه شرت و کرست مشکی با اون بدن ناز سفید جلوم بود و من میخواستم بکنمش همونطوری کلی ازش لب گرفتم صورتش واقعن جذاب بود انداختمش رو تخت شروع کردم به خوردن کل بدنش وقتی گردن و گونه هاش رو میخوردم کاملن داشت حشری میشد دیگه طاقت نداشتم میخواستم ارضا شم برگردوندمش به پشت و خوابیدم روش کیرم کامل چسبیده بود به کون نازش که مدت ها تو کفش بودم شرتشو به زور درآوردم کیرم رو گذاشتم لای کون سفیدش یواش یواش بردم سمت سوراخش داد زد نه تو که گفتی فقط لاپایی بهش توجهی نکردم به زور کیرمو کردم تو سوراخش اونم داد میزد دیگه کامل کیرم تو کونش بود خودمو چسبوندم بهش و صورتشو تند تند میخوردم دیگه داشت آبم میومد همونجوری آبمو خالی کردم تو کونش دیگه هیچی نگفت چن دقیقه خوابیدم روش با ناراحتی منو زد کنار ولی من کلی بوسیدمش بعد اون سکس یه بار ازش خواستم که باهاش سکس کنم اما قبول نکرد ولی همون یه بار کلی به من فاز داد.
#پایان
بعد که از خستگی افتاده بودم رو مبل گفت بیا بریم دوش بگیرم که دستمو گرفت و بلندم کرد با هم رفتیم تو حمون و خواستم یبار دیگه هم بکنم اما خیلی خسته شده بودم چون روزش سر کار بودم و واقعا داشتم از خستگی میمردم. بهش گفتم بیا یبار دیگه تو حموم بکنم که گفت دیونه داری میمیری از خستگی ولش کن باشه فردا صبح. بعد دوش گرفتیمو رفتیم تو رخت خواب تا صبح بغل هم دیگه خوابیدیم. امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: یاسر
#پایان
خواهر زن
سلام.من مهرانم
اول اینکه من سی و دو سالمه واز دواج کردم دوتا خواهر زن دارم که بخاطر رفتارای خودشون تو کفشون بودم اما بلاخره یکیشونو کردمو براتون تعریف میکنم.
از اونجایی که مردا فنی ترن هر مشکل فنی واسه خانواده زنم میافته اول بمن زنگ میزنن و در مرحله اول من اگه بتونم خودمو میرسونم اونجا
داستان از اونجا شروع شد که خواهر زن کوچیکه من که اسمش شکوفه هست یه ماشین ۲۰۶مدل پاین گرفت که هر روز ماشینش یه مشکلی داشت یه شب که قرار بود پدرو مادرشو برسونه ترمینال که اونا برن شهرستان بمن زنگ زدو گفت ماشینم پنچر شده منم طبق معمول مجبور شدم برم کمک البته ناگفته نماند که همش از سر طمع و پیدا کردن یه فرصت بود خلاصه کنم رفتم تا رسیدم به اونجایی که مونده بود میخواستم زاپاس عوض کنم که دیدم اونم پنچره و زاپاس خودمو جابجا کردمو گفتم پشت سر من بیا تا اپاراتی
اونشب قرار بود که شکوفه بره خونشون تنها بخوابه اینم بگم که ایشون فوقالعاده نسبت به خانوادش و مخصوصا پدر مادرش بی احترامی میکنه و حرف خودشو پیش میبره اونشبم قطعا برنامه ای داشت که بخاطر این قضیه کنسلش کرد چون از صحبتاش پای موبایل مشخص بود
خلاصه رسیدم اپاراتی هر دوتا لاستیکو درست کردیم و راه افتادیم
منم خداحافظی کردم که برم
اما یه ربع بعد دوباره تماس گرفتو گفت باز موندم
دوباره برگشتم دیگه نمیشد کاری کرد بهش گفتم ماشین منو بردار برو منم زاپاس و عوض میکنم میام
اون رفتو منم نیم ساعت بعد رسیدم خونه با دستو صورت و لباس کثیف تو این مدتم خانومم چند بار زنگ.زده بود و میدونست چیشده
رسیدم خونه ماشینو جابجا کردم و خواستم برم که دیدم شکوفه به گوشیم زنگ زد که اگه میشه بیا بالا منم کارامو بکنم باهات بیام خونتون اولش تعجب کردم چون میدونستم اون فرصت خونه خالی رواز دست نمیده و سریع یا دوس پسرشو میاره یا رفیقاشو جمع میکنه
اما رفتم سوار اسانسور شدم برم بالا تو این فکر بودم کاش یزره شانس داشتم و الان خودش بهم راه میداد یه حالی میکردم رسیدم بالا در باز گذاشته بود که دیگه نیاد درو باز کنه رفتم تو دیدم شکوفه نیست چند بار صداش کردم ج نداد منم یهو حس کنجکاویم گل کرد رفتم در اتاق خابی که توش حموم داشتو باز کردم یهو دیدم شکوفه داشت لباس در میاورد بره حموم سریع برگشتم ونشستم رو مبل تو حال
شکوفه رفت حموم من همش تو فکر کردنش بودم بعد از کلی کلنجار با خودم نتونستم تحمل کنم گفتم میرم میچسبم بهش میکنمش اونم بخاطر ابروش چیزی به کسی نمیگه
رفتم تو اتاق منتظر بودم در بیاد بعد چند دقیقه با تنپوش در اومد تعجب کرد با پرخاش گفت تو چرا اینجایی منم گفتم منتظرت بودم گفت واسه چی گفتم اخه اونطوری دیدمت حالم بد شد بلافاصله فهمید من قصدم چیه گفت گمشو ییرون لباس بپوشم منم ترسیده بودم با خودم فک کردم که تا اینجا اومدم این اگه بخواد بگه همینشم میگه خلاصه بلند شدم رفتم سمت در اما یهو برگشتمو گرفتمش اونم شروع کرد چنگ انداختنو جیغ کشیدن دیدم راهی ندارم جلو دهنشو گرفتم و با حالت پشت پا زدمش زمین وقتی دید من وحشی شدم دیگه داد نمیزد از پشت خودمو انداختم روش تنپوشو زدم بالا بدتش و موهاش هنوز خیس بود
یزره از پشت گردنشو خوردم دیدم گفت کثافت کارتو بکن بلند شو حالم ازت بهم میخوره تعجب کردم چقد وقیح بود یه تف انداختم روی سوراخ کونش انگشتمو کردم تو ش یهو گفت از پشت نه بزارجلو عوضی لحنش معلوم بود فقط میخواست از اون شرایط خالص بشه با تعجب گفتم مگه پرده نداری گفت بتو ربطی نداره کارتو بکن منم عین وحشیا یه تف سر کیرم انداختمو کردم تو کوسش اینقد گشاد بود که کیر بیست سانتی من راحت رفت توش بهش گفتم تو که از خواهرت گشاد تری اونم گفت اخه اونی که بهش دادم از تو مرد تره
خلاصه ده دقیقه تلمبه زدم با کوسش که نه اما با بدنش کلی کیف کردم کم کم ابم داشت میومد گفتم کجا بریزم فقط گفت تو نریز منم ریختم رو سوراخ کونش انگشتمم کردم توش بخیال اینکه یدست دیگه بکنمش دیدم داره زور میزنه بلند شه از روش پاشدم بمن گفت برو از اینجا گمشو منم نمیام خونتون.منم سرمست از یه س.ک.س وحشیانه جمع کردم رفتم خونه...
فردا صبحش رفتم سر کار وقتی عصر برگشتم خبرب از زنو بچمو وسایلشون نبود تا چند وقت کسی جوابمو نمیداد تا اینکه احضاریه اومد برای دادگاه زنم هرجوری بود طلاق گرفتو اخر سر گفت همون راهی رو میرم که تورفتی. خلاصه قیمت کوس خواهر زنم شد طلاق از زنم ولی ناراحت نیستم چون خودم دنبال بهونه میگشتم که بدون مهریه طلاقش بدم و این اتفاق کلی کارمو راحت کرد.
#پایان
داستان بیغیرتی:
زن پسرخالم
قصه از جایی شروع میشه ک من با پسر خالم خیلی شیشم و خیلی رفیقیم من ۲۲ سالمه و اون ۳۰ سالش ما همه جا از تفریح و ورزشو بقیه جاها باهمیم و همیشه برا قلیون میرم خونش و خیلی رفتو امد داریم من دوس دختر خیلی داشتم اونم چون با من شیشه از بغل یکی از زیدام براش ی دختر توپ زدمو کلی کیفو حال و زنشم مثه ی خاهر واقعی دوس داشتم چون خیلی باهم خوب بودیم تموم سوتیای پسر خاله رو من ماله میکشیدم سرتونو درد نیارم همیشه هرجا میرفتیم من ب زنش پی ام میدادمو هماهنگ میکردم ک درجریان باشه و ب پسر خاله. گیر نده من هروقت این بازنش بحث میکرد پا درمیونی میکردم و ارتباط تلکرامی من و زنش زیاد بود همیشه باهام دردو دل میکردو منم با تموم وجود دوس داشتم ارومش کنم ی شب کلی حرف زدیمو از زن گرفتن منو این چیزا و ک من گفتم شرایط شو ندارم و اونم شماره یکی از دوستاشو داد ک من مخشو بزنم ک بعد فهمیدم چون رفیقش خعلی کلاس میزاشته این کخش گرفته و مبخاسته دهنشو سروبس کنه شما ن رو داد و من مخو زدمو ی بارم دوستشو از ک ون کردمو بعدم پرشو وا کردم و بلاک بعدش دوستش بهش گفته بود ک میثم یعنی من کردمشو الانم ج شو نمیدم ک بهار اخر شب تو تل بهم پیام دادو گف جریانو روم ب روش وا شد و بحث س ک سو بش گفتم و اونم خندیدو گف خوب کاری کردی و گذشت و چند روزی من با بهار میحرفیدم زن پسر خاله رو میگم ک میگف خب ولش نمیکردی تا تنها نباشی منم بش گفتم بیخیال دختر بود تله میشد اونم گف پس چی میخای منم گفتم بکی باشه ک ارزششو داشته باشه زن باشع حرفه ای باشه حداقل ی حال درست بده اونم لا ب لای حرفا میگف ک از اون زنای شیطونو داغه برا شوهرش منم گفتم منم یکی رو میخام همینطوری کلی حرف زدیم ک یهو من گفتم خب نباید طرف راه بده ی چراغ سبز بده ک من برم تو کارش اون بهم گف این چراغ سبز نمیشه میثم جان یهو دیدم ب خودش گرف و فک کرد منظورم اونه وای من همچی قصدی نداشتم و حتی فکرشم نمیکردم ولی وقتی دیدم چ راحت برخورد کرد رفتم رو مخش و ک سشر گفتنو ابراز علاقه ک دبدم نرمه ولی وا نمیده خبلی دروغ گفتم ک نمیدونم دوسش دارمو از این چرتا ک گفتم حد اقل بخرفیم گفتم من حتی خوابتم دیدم ک کنجکاو شدو پرسید چی دیدی منم دیدم میخاره ولی. میترسه دلو زدم ب دریا ی چی الکی تعریف کردم ک ی روز اومدم خونه گفتی بیا پردرو برام بکن من پردرو کندمو کمک کردم مبلو جابه جا کنی بعد یهو تو ازم تشکر کردی با لبو ی س ک س براش تعریف کردم ک گف افرین بقبش خودمو ردم ب ناراحتی گفتم داری مسخره میکنی گف ن بخدا برام جالب بود خوشم اومد گفنم پس تو هم بگو یکم گف چی گفتم مثه من تعریف کن ک گف نه گفتم تو ک نمیخای باهم باشبم حدتقل امشب س ک س چت کنبم ک با اکراه قبول کرد و گف ک داغ شده و گف ک تشنه س ک سع و شوهرش سعید شب کاره و تنهاستو س ک س چت کردیم من ابم اومد اونم گف ک ارض ا شده گذشتو ب هزار بدبختی قرار شد حضوری بحرفیم یا من قانعش کنم یا اون ک ی شب شوهرش شب کار بود گف بیا خونه من خرم رفتم ولی گف مریضه و فقط شاید بهم بوس بده رفتم خونه تنها بود با مانتو بود و روسری گف خب چی میگی لعنتی دستشو گرفتم و گفتم من حرفامو زدم اونم گف ک میترسه از ابروش منم گفتم یعنی منو دوس داری ولی مبترسی تا گف ارع من بغلش کردمو لب گرفتم دبدم یهو ترسش ریخ من تو دلم کلا بیخیال شدم از این کار ولی اون تازه خوشش اومد رفتیم رو مبل و البته بگم بهار قدش یکو شصت تو پر سفید سینه سفتو هفتادو پنج قیافه معمولی و سنشم ۲۸تو س ک س چتا میگف سام زدنو دوس دارع روسریشو دراوردم بعد دوسع دقیفه لب نشستم لب تخت و اونم شلوارمو در اورد شروع کرد ب س اک زدن و چون پرید بود نشد بکنمش بعدش ابم اومدو سریع رفتم ک ناراحت شد و گف فقط میخاستی ی حال بکنی و بری ولی من ترسیده بودم کسی بیادو اب مم ک اومد حالم خوب نبود رفتم ی هفته بعد گف ک شوهرش میره سهرستان و ی روز نیس و منو گف صب ساعت هشت برمو منم رفتم خونش با لباس باز بود بردمش رو تخت شروع ب لبو بعدش شروع کرد ب س اک زدن ک گفتم کافیه واستا ایسستاد جلو اینه من از پشت کردم جلوش کیرم رف جلوش داغ بود تلمبه میزدم محکم محکم اونم حال میکردو ناله بغدش دراز. کشیدم پایین تخت اومد رومو تلمبه میزد گفت هر وقت اومد بریز توم من قرص میخورم. بعده ی بیس مین س ک س ریختم ولی اون هنو ارض ا نسده بود پاشدم ک برم بیرون گف هنوز سیخه گفتم خب ک چیگف بیا بکن ارض ا شم منم از مجبوری باز ادامه دادم ولی اصن حال نکردم تا ارضا شد بعدش رفتم و از خودم مثه سگ بدم اومد ولی ب سع بار بعدش س ک س کردیمو الان اصن ندبذمش و حتی پیامم بهم نمیدیم ولی من پسر خالمو میبینم و
از خودم بدم میاد این خلاصه کل موصوع بود و واقعی نمیدونم چرا نوشتم ولی خاستم ببینم شما چ فکری چ نظری دارید.
پایان
🔻🔻🇯 🇴 🇮 🇳🔻🔻🔻
داستانی ک میخوام تعریف واقعیه
من اسمم رضاس ۱۹ ساله قدم ۱۸۴ بدنی خوبی دارم چون از بچگی والیبال بازی کردم و بدنم رو فرمه
من تو مغازه لباس زنونه تو داخل شهر کار میکنم
مغازه ک من کار میکردم تو منطقه ای از شهر بود خرید و فروش زیاد بود تو مغازه با خیلیا سکس کردم یا مخشونو زدم رفتم خونشون یا بردم مکان اما داستانی ک میخوام تعریف کنم برا خیلی عجیب و هیجانی بود
بریم سر اصل مطلب:
ی روز تابستونی ک هوا گرم بود حوالی ظهر تو مغازه تنها بودم ک ی زن و شوهر اوندن برا خرید لباس زنه خیلی سکسی بود مانتو جلو باز پوشیده بود و ی ساپورت تنگ ک خط کوسش معلوم بود و ی بلوز هم پوشیده بود ک سینه هاش خودنمایی میکرد سینه هاش بزرگ بود کون خوش فرمی داشت معلوم بود شوهرش زیاد از کون میکنه چند تا لباس انتخاب کردند و گفتم برین اتاق پرو امتحان کنید از انتخاب لباسشون معلوم بود میخوان برن عروسی یا جشن زنه رفت تو لباسارو امتحان کنه منم با مرده مشغول صحبت شدم از طرز حرف زدنش معلوم بود زن ذلیله بعد زنه شوهرش رو صدا کرد شوهره با عجله رفت پیشش بعد یکم حرف زدن شوهره رو ب من گفت اقا میشه ی نگاهی ب این لباس بکنید یکم گشاده برا زنم منم رفتم نزدیک نگاه کردم زنه خیلی سفید بود در جا کیرم شق شد رفت نزدیک گفتم اجازه هس زن گفت بفرما با دستم یکم لباس رو فشار دادم تا ببینم چقدر گشاده وقتی دستم با بدنش برخورد کرد فکر کردم ارضا شدم بعد گفتم صبر کنید ی لباس تنگ تر بیارم ی لباس بردم گفتم اینو امتحان کنید زنه با لبخند لباسو گرفت و گفت ممنون منم اومدم این طرف ک دیدم مرده جلو اتاق وایستاده و درو نبسته زنه شروع کرد لخت شدن وقت شورتش تنش بود منم داشتم زیر چشمی دید میزم وقتی سینه هاش افتاد بیرون کیرم صد برابر شق شد و داشت شلوارمو پاره میکرد بعد لباس رو پوشید مرده منو صدا کرد و قیمت لباس رو پرسید منم گفتم فلان قیمت بعد زنه گفت ی لباس دیگ میخوام امتحان کنم من این بار نرفتم کنار ایستادم کنار اتاق زنه شروع کرد لخت شدن جلو من منم ی دستی ب کیرم کشیدم و داشتم جا ب جا میکردم ک دیدم مرده داره ب کیرم نگاه میکنه زود دستم کشیدم زنه لباس پوشید و گفت اقا میشه مغازه رو ببندید میخوام داخل مغازه راه برم ببینم خوبه یا ن منم گیرگیره مغازه رو از اوردم پایین زنه از اتاق اومد بود جوری راه میرفتم ادمو حشری میکرد منم زنه جندس و شوهرش هیچی نمیگه جرات رو بیشتر کردم و زیاد نگاه کردم ک زنه ی لحظه شد کفششو درست کونش از زیر لباس زد بیرون و کوسش از رو شورت کامل معلوم بود اومد نزدیک من و گفت اقا کوتاه کونم میزنه بیرون منم گفتم ی لحظه اجازه بدید بعد دستمو بردم رو کونش و مالیدم بعد یکم لباس رو کشیدم پایین گفتم خانم اینا کشی هس پایین میان زنه خودشو داد عقب طوری کیرم خورد ب کونش بعد گفت اقا من اگ سوتین بپوشم سینه هام جا نمیشه تو لباس منم دستم کشیدم رو سینه هاش گفتم خانوم اولا سینه شما بزرگه ب زور جا میشن دوما این لباس رو با سوتین نمیپوشن بعد ی چنگ ب سینه هاش زدم ک صدای اه و اوخ زنه بلند شد کیرمو بیشتر بهش فشار اوردم و شروع کردم ب خوردن گردنش مرده ی لحظه گفت اقا چکار میکنی میخواستم جواب بدم ک ی لحظه زنه گفت تو خفه زن ذلیل بذار کارشو بکنه بعد لباسشو در اوردم و شلوارمو با شورتم دادم پایین کیرم فشار دادم ب کونش رفت لای پاهاش و بادستام با سینه هاش بازی میکردم ی دستم بردم پایین تو شورتش و ک خورد ب کوسش دیدم خیسه خیسه بعد خواستم شورتشو در بیارم دیدم دستم خونیه ک زنه برگشت گفتم ببخشید امروز پریود شدم من تف کردم تو شانسم گفتم باشه منم از کون میکنمت زنه قبول کرد مرده هم با سرش تایید ک ادامه بده زنه زانو زد و کیرمو خورد بعد بلندش کردمو خمش کردم کیرمو گذاشتم رو کونش و با قدرت فشار دادم تو و شروع کردم تلمبه زدن یکم کردم ابمو خالی کردم تو کونش بعد لباسامونو پوشیدیم رفت لباس خریدن رفتن عصر صاحب مغازه اومد تو مغازه لب تاب داشتیم نشست با اون ور رفت منم با مشتریا مشغول شدم بعد موقع رفتن منو صدا رفتم دیدم تو مغازه دوربین جا سازی کرده و تمام کار هارو منو دیده بعد منم سکته کردم ک الان منو اخراج میکنه ک گفت چند وقته میدیدم ک با زنا سکس میکنی اینجا اما وقتی دیدم با ی زوج سکس میکنی خوشم اومده منم میخوام این تجربه رو داشته باشم منم تعجب کردم گفت چطور گفت میخوام زن منم جلو من بکنی من دیگ شوکه شده بودم ک ب قرار گذاشتیم برا روز ب عنوان ماساژور برم خونشون و زنشو بکنم ک اون داستان هم دفعه بعد تعریف میکنم ببخشید ک طولانی شد اما باور کنید واقعیته فحش هم ندید ممنون ک داستانمو خوندید ارسالی از عضا چنل
تلمبه زدم تو کصشو که ارضا شد گفتم مردت کونتم میخاد بزاره گفت بیا قربون اون کیرت برم و کیرمو بوسید بعد برگشت داگی استایل گونشم گذاشتم یکم کردمش داشت ابم میومد سری کشیدم بیرون که ابم نیاد و یکم دیگه بگام مامان جونمو بعد گفتم رو کیر پسرت میخای بالا پایین کنی گفت اغایی یا پسرم گفتم تو دیگه هم مامانمی هم زنم گفت باشه بیا اومد رو کیرم و بعد چن تا تلمبه تو کصش گفتم ابم داره میاد حامله نشه گفت ن قرص میخورم بریز منم تا اخرین قطره رو ریختم تو کصش همین که تموم شدم زد زیر گریه منم با ی حالت اندوهگینی گفتم ناراحتت کردم ببخشید گفت ن خیلی خوب ارضام کردی قول بده هر بار ابنجوری ارضام کنی منم خیذلم راحت شد و گفتم از الان دوس دخترمی دیگه باشه گفت باشه عشقم… بعد سکس قرار شد خونشو بفروشه مامانم و کلن بیایم اینجا که بعدیه ماه همین کارو هم کردیم تو اون چن روزی که هتل بودیم صاحب هتلم چن زور بعد اینکه سکسو با مامانم شرو کرده بودم ی بار که داشتیم میرفتیم بیرون من مامانم زودتر رفت منم که ی سوال از صاحب هتله کردم میخاستم برم اخر کار بم گفت مامان خوشکلیم داریا منم که حس دیوسیم گل کرده بود گفتم قابل نداره گفت جدی گفتم اره گفت برگشتید میزاری بکنمش گفتم چجوری گفت چجوریش با من اومدید من باش حرف میزنم تو برو گفتم باشه رفتنی ب مامانم گفتم اونم که سگ حشر و تو کف کیر بود قبول کرد ب یارو بده ولی گفت میخام یکم تو کف بزارمش نگو بم گفتی همین جور شد و وقتی اومدیم صاحب هتله به مامانم گفت فلان اتاق گلیم و اینا داریم برا فروش دوس داری نگا کن منم گفتم من میرم اتاق مامانمم گفت باشه یارو ب ماما نم گفت بفرمایید طبقه بالا میام ی چشمک زد ب منو رفت بالا مامانم بعد تعریف کرد برام گفت رفتم تو اتاق و اتاقو حسابی گرمش کرده بود بعد بهم گفته اگه راحتی لبساتو درار و منم در اوردم و با ی تاپ و ساپورت نشستم و همین جور که داشته برام توضیح میداده بم گفت شما خیلی خوشگلی میتونم دَستتو ببوسم منم با یکم اکراه گفتم اره بوسیدن همانا و لخت کردن همانا بعدشم که انداختتم رو تخت و هر چی گفتم الان پسرت میاد گفت طوری نیس با من کیرشو تا دسته تو کصم کرده بوده و ی دست حسابی مامای جونمو گایید فرداش که میخاَستیم بریم مامانم گفت ببخشید میشه ی بار دیگه گلیماتونو ببینم یارو هم ک گرفت چی میگه مامانم و منم گرفتم چی میگه من نشستم یارو رفت قشنگ ی دست دیگه مامانمو جوری گایید که لنگ لنگان میومد و خلاصه که رفتیم و اون روزای سکسی هتل تموم شو الانم که 8 سال گذشته و فانتزی نمونده با مامانم اجرا نکنیم از گنگ بنگ و تری سام وهمه چی خلاصه و هنوزم ک هنوزه تو شهر دانشگاهم موندگار شدیم اون دوستمم تا دانشگاه بود شده بود دوس پسر دومم مامانم و مرتب میکردش هر چند به کص خواهرش نرسید ولی من و اون ب کص مامان من رسیدیم ممنون که وقتتونو کذاشتید
نوشته: ساسان
مثه سگ حشری بودم… مامنمم گفت بذار یکم بغل ی مرد رو بعد مدتها احساس کنم یکم وایسا منم ک فرصتو غنیمت شمردم تا اینو گفت باز شرو کردم که من همیشه پیشتم و با وجود من مرد دیگه ای نمیخای و قربون خانم خوشگلم برم (اینجا اولین بار نگفتم مامان خوشگام گفتم خانمم) و این حرفا اونم کلی حال کرد و قربون صدقم میرفت اونم نمطگفت پسرم کم کم شرو کرد بهم میگفت اغایی و اغم و مرد من از این حرفا صدام میکرد احساس میکردم ی تاثیری داره کم کم حرفام بعد یکمی گفتم خب من برم حموم گفت باشه عشقم (اینو ک گفت کیرم ی قلقلکی توش اومد) برو منم میام پشتتو کیسه میکشم گفتم باشه کاری که همیشه میکرد برام منتها من شورت می پوشیدم قبلش رفتم حموم و دیگه جق نزدم که شانسمو امتحان کنم صداش کردم ک بیاد اومد منم کلی جرات ب خرح دادم و شورت نپوشیدم کیرمم نصفه راست بود اومد تو ی لحظه یکم شوکه شد وری به رو خودش نیاورد اومد تو یکم پشتمو کیسه کشید گفت منم خیلی عرق کردم با خودم گفتم بذا یکم نازشو بکشم لخت شه شاید اینو بخاد گفتم خوب نفسم خانمم لخت شو ی دوش بگیر توام گفت ن بابا حوصله ندارم این شلوارکمو با تاپو باید بشورم لباسم ندارم گفتم خب دو دقیقه رو شوفاژ بذار حله گفت ن حوصله ندارم لخت شم بعدن گفتم مگه اغاییت مرده الان لختت میکنم هم خودتو هم لبایاتو میشورم برات همینجور که. اشت پشتنو کیسه میکشید میدونَتم تا غردام حرف بزنم لخت نمیشه چون روش نمیشد برگشتم تاپشو کشیدم بالا گفت نه نه نمیخاد گفتم عه عه اغاییت دستور داد لخت شو هاا خنده ی کوچیکی کرد و گفت فربون اغاییم برم و درش اورد شرتشم دراوردم و ی نیگا ب سرتا پاش انداختم… عجب کصی داشت دوس داتم خمونجا جرش بدم… یکم خجالت کشید دسشتو گذاشت رو کصش منم کنار زدم دستشو با ی لبخندی بش گفتم نمیخام خانمیم خجالتی باشه و ی لب ازش گرفتم و رفتم بعد لیفشو برداشتم که مثلن توجهی به اندامش نکنم شرو کردم لیف کشیدن و شستن خودشو لباساش وقتی خودشو شستم کاملا سکوت بینمون حکم فرما بود و میخاست ببینه چیکار میکنم منم نمیدوستم چجوری شرو کنم به سکس فقط با خودم گفتم بذار اعتمادشو بیشتر جلب کنم زیاد موقع لبف زدن و صابون زدنش با کص و کونش ور نرفتیم در حد ی دست ساده کشیدم و رفتم کیرم مثه سنگ شده بود تا اون خودشو اب کشید منم وسط کار لباساشم شستم و اخراش یکم حرف زدم که یجکخمون کاملا اب شه گفتم تو برو منم ی شامپو ب سرم بزنم بیام خودمم میخام لباس تنت کنماا لباس نپوشی با ی لبخند کوچیکی گفت باشه عشقم من تو لباس تنم کن و ی لب گرفتیم و رفت مامانم که رفت بیرون از حموم کیرم داشت میترکید همشم زیر چشمی داشت کیرمو نگا میکرد خیلییییم تمرکز کردم اخراش یکم خوابیده بود کیرم تا اون رفت 10 ثانیه نکشید کیرمو مالیدم ابمو خالی کردم و رفتم بیرون دوتایی لخت بودیم منم با ی کیر جق زده خوابیده جلوش مامانم وایسادم اونم که داشت موهاشو خشک میکرد گفتم حموم چسپید گفت عالی بود بغلش کردم و شرو کردم لب گرفتن دیگه فکرم کار میکرد و میتونستم یکم حساب شده تر کار کنم بغرش کردم و گفدم بغل من مال توعه میدونستی ی نام کرد و اهی کشید و گفت خیلی وقت بود حس لخت بودن جلو ی مردو یادم رفته بود منم گفتم اصن دیگه اطنجا جلو خم لخت میشیم که حسش یادت بیاد و کاملتر بغلش کردم جوری که کیرمو ب لگنش میمالیدم دستم زیر ممه های لختش بود یکم نازش کردم و کیرم داشت بزرگتر میشد هی دنبال ی حرفی بودم که حرفو ب سکس بکشونم از طرفیم چون جق زده بودم یجورایی حسشم نبود ورب گفدم این دیگه اخرین فرصته الان نکنمش دیگه هیچوقت نمیشه تو این فکرا بودم که کیرمم داشت بزرگتر میشد و مامانم داشت بیشتر حسش میکرد که یه دفه برگشت نگاش کرد و گفت خوب دودولیت بزرگ داره میشه شیطون گفتم خانم ب این خوشگلی لخت بغلمه میخای نشه (باخودم گفتم دیگه تموم شد بالاخره خود سر بحثو باز کرد) گفت هیی میدونی خوشحالم کیرت برام راس میشه ی لحظه هنگ کردم و گفتم چطور گفت چون هنوز انقد سکسی هستم که کیر یکی برام راست شه گفتم شوخیت گرفته گفت چطور گفتم تو خیلی سکسی هستی نفس من هنوز چیه مگه چن سالته این حرفو میزنی گفت میدونم ولی خب الان کلی وقته کیر ندیدم هیجان زدم اون وقتم کیر اون عوضی بابات بود که اصن از کیر زدم کرد تا حالا نشده ی حال دریت حسابی بکنم… منم که اصن باورم نمیشد مامانم داره این حرفا رو میزنه و مطمین شدم دیگه که سکس میخاد دیگه کارو تموم کردم… دستشو کشیدم گفتم دس بزن گفت اخه اخرشم پسرمی تو نمیشه گفتم کی میگه نمیشه دس بزن ببین نمیشه دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم و شرو کرد مالیدنش منم شرو کردم کصشو مالیدن کیرمو کم کم گذذاشتم دهنش و ی ساک دو سه دقیقه ای زد برام بلد اروم در گوشش گفتم میخای کن که پسرتم اغایتم بشم جدی جدی گفت ینی چی گفتم ینی کیرمو بکنم توکصت ی لبخندی زد و گفت تصمیم با خودته گفتم معلومه تصمیم با اغاییته خوابوندمش رو تخت و کیرمو کردم تو کصش دات نفس نفس میزد یکم
ه همگی میخام از داستانی که 8 سال پیش برام اتفاق افتاد براتون بگم من هیچی غیر از حقیقت ندارم بگم میخاید باور کنید میخایید نه…ماجرا مربوط میشه به سال دوم دانشگام زمانی که من دانشجو بودم مامانم از بابام طلاق گرفته بود و مامانم با پول مهریه و ی مقدار پولی که داشت ی خونه خرید تو شهر خودمون که با من اونجا زندگی کنیم ی مغازه هم از خونه پدریش به ارث رسیده بود و اجارش داده بودیم و وضعمون خوبه در کل منم که رفته بودم ی شهر دیگه دانشگاه و گه گاهی سر میزدم و اینا… اینم بگم که مامانم زود ازدواج کرده بود و منو تو 14 سالگی ب دنیا اورده بوده و اون موقع که داستانشو میخام براتون بگم من 20 سال و مامانم 34 سالش بود و کلن سن هامون نزدیک بود بهم ما مانمم ی زن 160 قد سینه 80 وزنشم 55 و پوست سفید و خیلبی سکسی و خوشگل… تو دانشگاه یه دوستی داشتم که خیلی تو کف خواهرش بود و چون خیلی نزدیک بود ب من خیلی از اینکه خواهرشو دید زده و چه فانتزیایی داره باش تعریف میکرد که باعث شد منم ب تنها محرمم که مامانم باشه فک کنم و منم شرو کنم از فانتزیام با مامانم به دوستم گفتن و خلاصه که برم تو کف مامانم ی روز که داشتیم حرف میزدیم دوستم گفت که تو فرصتشو داری و یکم جلب توجه کن برا مامانتو اونم قطعا میل جنسی داره و اینا که بتونی بکنیش همین منو تو فکر برد یکم صمیمی تر و عاشقانه تر کنم رابطمو با مامانم تابستون بعد از ترم دو که رفتم خونه همین کارو کردم و دیدم که داره جواب میده مثلن مامانمو زیاد می بوسیدم و ق بون صدقش میرفتم اولش بعدشم از میخاستم یکم برام ارایش کنه تو خونه و مثلن بش میگفتم میرم بیرون اوندم میخام فلان لباسو بپوشی و فلان جوره ارایش کنی که انجام میداد و در حین همین کارا که 3 ماهه تابستون درگیرش بودم با دوستم مشورت هم میکردم و جوری شد اخرای تابستون حسابی رابطمون زن و شوهری شده بود یجورایی ولی سکس و رابطه فیزیکی نداشتیم غیر از بوسه های مادر و پسرانه همین… اخر تابستون که میخاستم برگردم دانشگاه مامانم حسابی دلش تنگ شده بود و موقع رفتن برا اولین بار ناخودآگاه از هم ی لب حسابی گرفتیم کمر همو گرفتیم بغل کردیم منم بش قول دادم زود زود بش سر بزنم… گذشت و تا زمستون من چن باری سر زدم به خونمونو هر بارم کلی لاس زدن و لاو ترکوندن ولی جرات خیلی جلو رفتن برا پیشنهاد سکس یا شروع یهویی رو نداشتم چیزی که دوستم هر بار بم میگفت این کارو بکن… تو زمستون مامانم زنگ زد بهم و گفتش که دلش تنگ شده برام و خودش میاد… منم از اخر تابستون تا اون موقع دو بار بش سر زده بودم و با دوستم کلی نقشه کشیده بودیم که وقتی برا عید رفتم خونه دیگه مامانمو بکنم چون به دوستم گفته بودم که خیلی حشری شدم و دیگه طاقت ندارم… این که مامانم گفت که میخاد بیاد رو به دوستم گفتم اونم گفت اینجام بهترین فرصته میتونی همینجا تو هتل تقه مامانتو بزنی خلاصه یه نقشه کشیدیم برا اینجا و چن روز بعدش مامانم اومد یادمه ی پنجشنبه جمعه بود که دوشنبه سه شنبه قبلش و یکشنبه بعدش تعطیل بود که دانشگا ه شنبه رو هم تعطیل کرده بود منم ی هتل گرفتم و مامانم که اومد کلی خوشگل کرده بود و منم مثه قبل کلی قربون صدقش رفتم و اونم همینطور خلاصه که رفتیم هتل و کلی داشتم ناز مامی جونمو میکشیدم که رفتیم اتاق دیدیم که ی حموم گوشه اتاق داشت و ی تخت دو نفره مامانم لباساشو رفت تو حموم عوض کرد و ی تاپ مثه همیشه با ی شلوار نسبتا گشاد پوشید که منم کلی جرات دادم ب خودم گفتم بش نازی ناز من (حرفی بود که معمولا اینجورط صداش میزدم البته وقتتی تنهایی خودمون ن تو جمعی جایی) این چه شلواری اخه ی چی خوشگلتر بپوش مثل اومدی سفر اونم گفت این شلوارکو بپوشم نشونم که داد ی شلوارک تا نصف زانوش بود گفتم ارههه خیلی بت میاد حتمن گفت اته یکم کوتاهه گفتم طوری نیس مهم اینه که خوشگلا باید خوشگل بپوشن بعدشم مهم اینه که من میخام اونم خندید و گفت باشه رفت تو حموم پوشیدشو اومد و اوفففف چقد سکسی شده بود تا حالا انقد لخت ندیده بودمش تا ظهر همونجوری گشت و اومد و رفت و تو اتاق و اصلن هیچ کدوم از نقشه هایی که با دوستم کشیده بودم جواب نداد و فهمیدم که حرفامون فقط حرف دوتا ادم جقیه تو کف کص مامان و خواهرشونه البته این که اولس گفت محبت کن به مامانت جواب داد ولی ادامشو نمیدونستیم چیکار کنیم… منم که همینجوری تو کف مامانم بودم که ظهر رفتیم بیرون و کلی گشتیم و اونجام که شهر غریبه بودیم کلی دوس دختر دوس پسر بازی دراورده بودیم چون تو شهر خودمون بیرون نمیشد این کارا رو کرد کلیم تو ماشینمون لب گرفتیم لبم کا از اخر تابستوو جزو کارای مجاز حساب کرده بودیم برگشتنی مامانم گفت که خیلی تنها میشه وقتی که من میرم و درد دل و اینا منم که سنگ تموم بذار رفتیم تو اتاق یکم بغلم دراز شید منم که کامل از کردن ماما نم بی خیال شده بودم و ب لاس زدن راضی شده بودم گفتم من میرم حموم… میخاستم برم ی جقی بزنم اروم شم یکم اخه
ظهر از خواب بیدار شدم یه دوش گرفتم از حموم که اومدم بیرون دیدم نگار هم از خواب بیدار شد. رفتم از بیرون ناهار گرفتم اوردم و ناهار رو با هم خوردیم بعد از ناهار رفتم خونه خودمون یه آمار دادم و سریع برگشتم و دوباره سکس وای از اون روز به بعد من و نگار عین زن و شوهر بودیم و شبها رو یه تخت تو بغل هم می خوابیدیم تا اینکه داداشم از زندان آزاد شد ولی بعد از اون هم ما باز با هم رابطه داریم و بهتون بگم اونا یه بچه دارن که مطمئنم که از منه چون نگار خودش هم میگه و در ضمن خیلی هم به من رفته و همه تو فامیل هم میگن ببینید که ….. چقدر به عموش رفته( اسم بچمو به دلایل امنیتی نمیگم)
در پایان باید بگم هنوز هم یه تار موی نگار را با تموم دنیا عوض نمی کنم و رابطه ما صرفا یه رابطه سکسی نیست و من اونو فقط واسه سکس نمی خوام و بخاطر اون با همه دوشت دخترام قطع رابطه کردم چون اون دوست نداشت من بغیر از اون مال کس دیگه باشم والان هم که دارم این داستان رو واسه شما می نویسم کنارمه چون داداشم رفته مسافرت و تازه داریم آماده می شیم واسه یه سکس دیگه
خوش باشین امیدوارم همیشه در کار و عشق و زندگی موفق باشین
بهاشتراکگذاری
سکس با زن داداش
اونم داشت با من گریه میکرد دستمو به آرومی بردم حلقه کردم دور گردنش و آخرین قطره اشکی که داشت از چشای آسمونیش میچکید رو لیسیدم و خیلی یواش لبم رو گذاشتم رو لباش و گفتم حالا اگه تو هم منو می خوای ببوس دیدم نمی بوسه گفتم تا لب نگیری من هم نمی گیرم وای انگار تو بهشت بودم دیدم آروم کنج لبمو بوسید وای خدای من داشتم از هرم لبش می سوختم همونجوری که دستم حلقه بود دور گردنش دوتایمون به پهلو جوری که صورتامون به طرف هم بود خوابیدیم کف اتاق بهش گفتم می خوام همین جوری تو بغلم بخوابی تا این حال از سرم بپره می خوام تو هوشیاری باهات حال کنم و چند لحظه بعد همون جا کف اتاق در حالی که یه دستم زیر سرش و یه دست دیگمو انداخته بودم روش هر دومون خوابیدیم بیدار که شدم دیدم ساعت4 صبح و گل زیبام هم تو بغلم خوابه آروم لبمو گذاشتم رو لبش دیدم از خواب نارش بیدار شد بهش گفتم اجازه میدی اونم با علامت سر تایید کرد بهش گفتم من تو رویام بارها با تو سکس کردم دلم می خواد الان که بهت رسیدم اون جوری که دلم می خواد این کارو بکنم اونم گفت من در اختیار توام.
اول آروم نشستم و لبامو گذاشتم رو لباش و تا جایی که تونستم لباشو خوردم و ازش لب گرفتمو بهش لب دادم وای که چه لبای خوشمزه ای داشت اصلا دلم نمی خواست اونا رو ول کنم ولی بعد از کلی لب گرفتن رفتم سراغ گوشش و اونم تا جایی که میتونستم لیس زدم حالا دیگه کم کم داشت صداش در می اومد و همین منو بیشتر تحریکم میکرد همین جوری من خوردم و لذت میبردم تا اومدم پاینتر تا به سینه هاش رسیدم بعد از اینکه کمی از رو لباساش باهاشون بازی کردم بهش گفتم بلند شو می خوام لباساتو در بیارم و آروم تابشو از تنش در آوردم اخ که چه لذتی داشت در آوردن لباش کسی که مدتها بود تو آتیش عشقش و دیدن اون بدن ناز و ترنجش می سوختم
خلاصه بدنش همونجوری بود که تو رویاهام بود به همون سفیدی و لطافت و زیبایی تا سینه هاشو دیدم عین تشنه که مدتها آب نخورده بود شروع کردم به خوردنشون چقده هم لذیذ بودن بغلش کردم خوابوندمش روی تخت والان نخور کی بخور اونم دیگه تحریک شده بود و هر چی می خواست خودشو کنترل کنه نمی تونست و صداش بود که لحظه به لحظه بلند و بلند تر می شد و تقریبا دیگه داشت داد میزد و منم اومدم پاینتر تا رسیدم به نافش اونجا هم کمی مکث کردم کم کم رسیدم به شلوارکش دستمو بردم زیرش وای چه حرارتی پاهاشو دادم بالا و شلوار و شرتشو از پاش در آوردم یه بوسه زدم رو کوسش چه کوس تپل و گوشتی داشت چه چوجول ناز و مامانی
وای خدای من عین وحشی های کوس ندیده شروع کردم به خوردن که دیدم نگار با خنده گفت چته هول کردی آروم همش مال خودته
گفتم می دونم ولی می ترسم تموم بشه و شروع کردم به خوردن چه عطری داشت وای که تا آخر عمرم اون عطر اولیش تو مشامم می مونه چوجولش داغ داغ بود و فکر می کردم که تو کوسش چقدر داغه خلاصه من می خوردم با ولع هم می خوردم و صدای نگار هم دیگه تو اتاق پیچیده بود و یه ریز با صدای لرزون حرف میزد و منو به خوردن بیشتر بشویق میکرد: بخور بخور همشو بخور ایییییی مهدی میخوام با کوس بیام تو دهنت
و من هم تند تند میخوردم و از اینکه اون خوشش اومده بود خوشحال بودم و همه تجاربی را که در طی این چند ساله به دست اورده بودم رو کوس نگارم داشتم پیاده میکردم و می دونستم اگر از سکس با من خوشش بیاد امکان اینی که دفعات بعدی هم تو کار باشه زیاده
تو همین فکرا بودم که متوجه شدم داره ارضا میشه و بعده چن لحظه به نهایت لذت رسید و اورگاسم شد جاهامونو با هم عوض کردیم وآروم کیر شق کرده منو تو دهنش کرد و با مهارت عجیبی که فقط مخصوص خودش بود شروع کرد به خوردن واقعا تو کارش خبره بود بعد از چند دقیقه ساک زدن گفتم کافیه و به پشت خوابوندمش و کیرم رو که الان دیگه خیس خیس بود کردم تو کوسش اول یه اخ بلند گفت و بعد چشاشو بست و رفت تو حس هی اخ واوخ میکرد و معلوم بود خیلی لذت می بره چون هم کیر من به برکت خانمای دوست دخترم کلفت بود و هم اون چند وقت بود بواسطه زندان بودن آق داداشم از نعمت کیر محروم بود خلاصه من میکردم و با یه دستم رو چوجولشو مالش میدادم و با دشت دیگم سینشو اون شب تا صبح ما با هم سکس داشتیم صبح که شد هر دومون دیگه نای نفس کشیدنم نداشتشم چون دوتایمون چند بار ارضا شده بودیم نگار گفت مهدی جان خیلی حال دادی و الان واقعا دوست دختراتو درک می کنم و میفهمم چرا اینقده خاطرتو می خوان واقعا تو کارت واردی گفتم
خانم خانما خجالتم میدین
گفت نه واقعا جدی میگم من که خیلی لذت بردم از این حرفش احساس غرور کردم چون واسه مرد خیلی مهمه که طرف جنسیش از سکس با اون اینقدر راضی باشه واز طرف دیگه دیگه مطمئن شدم که دفعات بعدی هم تو کار هست خلاصه تو بغل هم خوابیدیم تا ظهر
مهدی و زن داداش
اسم من مهدیه این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به دو سال پیش اون موقع من 22 سالم بود اوج جوانی و زیباییم بود و دور وبرم پر بود از دوست دخترهای جورواجور و هر روز را با یکی از اونا بودم ولی تا اون روز از هیچ دختری خوشم نیومده بود تا اینکه مادرم یه روز گفت که واسی داداشم یه دختره خوب پیدا کرده والحق هم که خوب مالی پیدا کرده بود بطوری که اقا ما تو همون نگاه اول یه دل نه صد دل نه بلکه صد هزار دل عاشق این این زن داداش آینده مون شدیم و همون موقع هم با توجه به شناختی که ار خود جلبم داشتم می دونستم که این خانمه چه زن داداشم بشه وچه نشه رو باید بکنم و میکردم خلاصه کارا رو براه شدو این عشق ما اومد بغل گوش ما و زن داداشم شد که الهی فداش شم یه مدت گذشت وعشق من به این زن داداش روز بروز بیشتر میشد اها تا یادم نرفته بگم داداش عزیز بنده خلافکار تشریف داشتن و خاتم عزیزترش از این موضوع بی اطلاع تا اینکه بعده چن ماه زندگی سراسر شوروعشق آقایون پلیس که ایشالله قربون همش بشم ودستشون درد نکنه ودرد وبلاشون بخوره تو این سرمن این اق داداش ما رو گرفتن و انداختن تو حلفدونی و زن داداش هم که تاره فهمیده بود که شوهر جونش خلافکار بوده می خواست خونه زندگیشو رها کنه و بره خونه باباش ولی با صحبتهای مامان خوبم و دیگر اطرافیون که تو الان باید خودتو نشون بدی وپشتیبان شوهرت باشی واین سری حرفها مخ این کفتر سفید منو زدن و نزاشتن بره و این رز منم قرار شد تا آزادی اق داداش سر خونه زندیگش بمونه و بعده آزادی شوهرش ازش تعهد بگیره که دیگه خلاف نکنه و قسمت جالب داستان اینجا بود که قرار شد من خونه داداشم بمونم و شب هم همونجا بخوابم تا بقول مامانم بتونم تو یه محیط آرومتر خودمو واسه کنکور آماده کنم ولی من خودمو واسه یه عملیات بزرگ داشتم آماده می کردم
خلاصه منو کتابام رفتیم خونه داداشی باورم نمیشد که می تونم با نگارم شبای زیادی رو تنها باشم واز همون موقع با توجه بقدرتی که در خودم برای برقراری ارتباط سکس با جنس مخلالف میدیدم میدونستم داداشم خونه خراب خواهد شد چند روز بدون اینکه اتفاقی بیفته گذشت تا اینکه گفتم این جوری نمیشه ومن هم باید از یه جایی شروع میکردم از اتاقی که بهم داده بود اومدم بیرون دیدم داره کتاب میخونه گفتم نگار جون زیاد نخون سوادت تموم میشه گفت پروفسور میام از شما قرض میگیرم اینم بگم زن داداشم نگار 6ماه از من کوچیکتر بود القصه ما کم کم سر حرف وانداختیم که یهو گفت مهدی جان جون من یکم بیشتر بفکر درسات باشو به این دوست دختراتم بگو که کمتر زنگ بزنن اینجا گفتم اول بگو بینم از کجا میدونی که خیلی واسه من عزیزی گفت والله فکر نکنم کسی بجز دوست دخترات واسه تو عزیز باشه که من حرفشو قطع کردم وگفتم نگار جان من تو دنیا فقط ار یه دختر خوشم میاد که متاسفانه و دیگه ادامه ندادم. گفت چه جالب بقیشو بگو گفتم اصلا هم جالب نیست چون اون الان شوهر کرده گفت خوب بگو گفتم بقیشو شب بهت میگم بزا برم یه وودکا بگیرم شب همه چیو بهت میگم که ناراحت شد وگفت کوفت بخوری مگه تو هم از اینچیا میخوری گفتم نه ولی هر وقت که یاد اون عشقم میافتم باید بخورم آخه راحتم میکنه خلاصه مخشو زدم و رفتم یه وودکا گرفتم وسریع اومدم خونه شب که شد صداش کردم واوردمش تو اتاقم گفتم میخوری گفت تو عمرم لب نزدم منم تو اون لحظه بغیر از اون نمی خواستم به چیزی فکر کنم لامپ اتاقو خاموش کردم که اون ختدید و گفت دیوونه لامپ وچرا خاموش میکنی بهش گفتم ببین نگار جان جون مادرت کاری به این کارا نداشته تو فقط امشب قراره بشینی و حرفای منو گوش کنی پس دیگه ضد حال نزن اونم قبول کرد و دیگه هیچی نگفت بعد بهش گفتم حالا که نمی خوری لااقل واسم بریز اونم همین کارو کرد وای که چه حالی میداد انگار تو آسمونا بودم همین طور که واسم می ریخت و من میخوردم شروع کردم به تعریف داستان عاشقانم و اونم با تمام وجود رفته بود تو نخ داستان من و منم همه حرفهایی که تو دلم بود را داشتم میگفتم و اون هم داشت گوش میداد دیگه تقریبا مست شده بودم هم از هم صحبتی اون و هم از وودکا که بهم گفت مهدی جان چرا باهاش صحبت نمیکنی گفتم آخه روم نمیشه گفت تو که خیلی از این حرفا پرو تری گفتم نه نگارم این بار قضیه فرق میکنه که باز گفت بنظر من هیچم فرق نمی کنه اگه من به جای تو باشم میرم و همه حرفامو بهش میگم تا اینو گفت جرات بیشتری پیدا کردم و دلمو زدم به دریا یه کم جلوتر رفتم حالا دیگه بهش چسپیده بودم و خیلی آروم بهش گفتم نگار جان راستشو بخوای اون عشق من تویی که دیدم یهو رنگش پرید و با صدای لرزون گفت مهدی جان تو الان حالت خوب نیست متوجه نیستی چی داری میگی گفتم نه به خدا حالم خیلی هم خوبه من خیلی وقت بود که می خواستم این حرفا رو بهت بگم و جلو دهنشو گرفتم و همه حرفامو از اول تا آخر براش گفتم اینبار رودررو و مستقیم همین طور که حرفامو می گفتم گریه میکردم و
نداشت منم یه دوچرخه براش خریدم بچه اش دیگه باهام اوکی بود دوسالی بود هر هفته دوسه شب زن دوستمو میگاییدم تا یه شب چت میکردیم امید بیاد گوشی رو بگیره چت سکسیمون ببینه بفهمه که من زنش میکنم سریع زنش زنگ زد گفت گوشی دست امید پیامارو دیده امید که حتی نمیدونس من شماره زنش دارم قاطی کنه دعوا با شیدا ولی بخاطر بچه ها نمیتونس طلاقش بده به من پیام داد خودش جا شیدا جا زد منم که میدونستم خودم زدم به اون راه گفتم نمیشناسم اشتباه شده بلاکش کردم دیگه هم حرفش نزدم تا اینکه شیدا زنگ زد بعد دو هفته گفت امید میخاد پرینت بگیره گفتم نترس نمیتونه واتساپ پرینت نمیدنش خیالش راحت شد سه ماهی گذشت دوباره سکس با شیدا رو شروع کردم شب رفتم قلیون بردم وقتی قلیون میکشیدم شیدا رو کیرم سوار بود گفتم داگی شو چهار دست پا شد یه روکش خاردار ژلاتینی خریده بودم کشیدم رو کیرم یهو کردم تو کس شیدا وای شیدا خر کیف شد گفت جون این چیه گفتم سوپرایز گفته بودم برات خیلی حال کردم هم کس هم کون دیگه حال توضیح دادن الان ندارم چند
تایی سکس کردیم دوباره امید شک کرد دیدم داره دردسر میشه بیخیالش شدم دیگه اخرین سکسمون تو سال 99بود تمومش کردم اگه خوشتون اومد داستان ها دیگه دارم دوست داشتید مینویسم براتون
عشقید سکس دوستان من
نوشته: ارمان
🔻🔻🇯 🇴 🇮 🇳🔻🔻🔻
================
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
تنها کانالـــ 🚫بدونـــ تبلیغاتــ و تبادلــــ ❌و 💏 پـــ”ــــراز *داستان های*ــ تشریحیـ
سینه ها 75کون متوسط ولی خیلی خشگل دیدمش از ترس هول کرده بود اومدم داخل حیاط شروع کردیم صحبت کردن کنار هم وایساده بودیم دستش گرفتم دیدم عکس العملی نشون نداد جراتم بیشتر شد کم کم دستش میفشردم دست انداختم دور گردنش بوسیدمش ساکت شد لبش گرفتم خودش میکشید کنار نمیزاشت درس لب بگیرم از رو لباس سینه هاش میمالیدم روسریشو زدم کنار دست تو موهاش میکشیدم اقا خیلی لب سینه هاش مالیدم شهوت چشاشش گرفته بود چسپیده بودم بهش میمالیدمش لب میگرفتم هر کار میکردم نمیزاشت شلوارشو بیارم پایین یهو بچه اش بیدار شد در زد که گفت سریع برو میشناست به امید میگه منم سریع رفتم رسیدم خونه ساعتایی سه نیم چهار بود پیامش دادم خیلی شهوتیم بزار سکس کنم قبول نکرد گفت خودشم شهوتی شده ولی نمیخاد سکس داشته باشیم در همین حد لب بغل فقط باشه
اون شب از شق درد حالم خراب بود تا یه هفته گذشت دوباره با اصرار گفتم بزار بیام داخل خونه کنار هم دراز بکشیم لب بغل خیلی رو مخش رفتم قبول کرد همش ترس داشت یه وقت امید یهو بیاد گفتم همون ساعت یک میام بچه هام خواب باشن اون وقت دیگه امیدم نیست ازم قول گرفت فقط لب بغل منم قول دادم گذاشت رفتم در باز کرد ناز تر از قبل خیلی خشگل بود رفتیم داخل تو اتاق خواب رو تخت دوستم تو بغل زنش تو خونه خودش داشتم از زنش لب میگرفتم سینه هاش در اوردم سینه هاش مک میزدم چنگ میزدم حسابی شهوتی شده بودیم گردن شیدا رو مک زدم دیدم از حال رفت فهمیدم نقطه ضعفش گردنش بخورم هست اروم دستم کردم تو شلوارش خواست در بیاره دستمو از داخل شلوارش.شلوار تا زانو دادم پایین گفتم فقط میخورمش سریع سرم رفت وسط پاهاش شروع کردم کسش خوردن چه کس نازو سفید خوش بوی خیس خیس پر اب شده بود از شهوت ده دقیقه ای کسشو خوردم لیس میزدم تو اوج حالش بود کیرم در اوردم اومد جلوم بگیره سرش رفت تو کسش ابم اومد کشیدم بیرون ریختم تو دستمال شیدا فکر کرد بخاطر اینکه قول دادم نزاشته بکنم نکردم نمیدونست ارضا شدم زدم بیرون دستمال اوردم همرام انداختم بیرون یه جورایی عذاب وجدان داشتم زن دوست چندین سالمو کردم صمیمی ترین دوستم ولی از اون طرف خوشحال بودم انتقامم گرفتم پولم بالا کشید منم زنش کردم تو همین عذاب وجدان بودم چهار روز جواب شیدا ندادم تا یه روز پیام داد توام مثل دوستت امیدی نامردی فقط میخاستی سکس کنی ولم کنی بری الان که حالت کردی دیگ
ه جوابمم نمیدی حالم گرفته شد زنگ زدم بهش گفتم بین عذاب وجدان گرفتم زن بهترین دوستم هستی شیدا گفت عذاب وجدان نگیر اون من ول کرده اگه من میخاست شب تو بغلم بود که دوستش نیاد زنشو بکنه دوباره شروع کردیم شب همون ساعت رفتم خونه اش ایندفعه قرص خوردم کمر سفت رفتم اول در باز کرد همون جلو در لباش گرفتم بغلش کردم دستم دور کمرش کردم تو کونش یه گاز از لبش گرفتم رفتیم داخل دستش تو دستم بود قبلش گفتم امشب میام دوس دارم یه تاپ با دامن کوتا بدون شورت شلوار بپوشی وقتی در باز کرد همونی پوشیده بود من میخاستم در جا کیرم راست شد رو تخت دراز کشیدم اومد کنارم کلی حرف زدیم همو بوس میکردیم دست لا پاهاش میکشیدم کسش لمس میکردم رفتم لب گرفتن سینه هاش خوردن که گفت دوس داره کسش بمالم گفتم چطوری گفت دستت بزار پایین کسم بگیرش تو دستت بکش به سمت بالا لبه ها کسمو بکششون منم براش همون کار میکردم لب میگرفتم بهش گفتم برو گلاب عسل بیار گفت میخای چکارگفتم بیار میخام جشن گلاب برات بگیرم اورد تو ظرف گلاب عسل قاطی کردم زدم به کسش وای چه حالی میده کس با گلاب خوردنش تو اوج بودیم اومدم خوابیدم روش پاهاش دادم بالا کیرم کردم تو کسش اوف چه داغ تنگ بود چه حالی داد یه جیغ کشید گفتم اروم بچه ها بیدار میشن شروع کردم تلمبه زدن به کسش محکم میزدم پاهاش رو گردنم بود کیرم میخورد ته کسش دوستان تجربه دار میدونن چی میگم داگیش کردم وحشی سوار کسش بودم میزدم که جرش بدم تو همون حالت نیم ساعتی کردمش سینه هاش طوری چنگ میزدم که میخاستن کنده بشن محکم میکشیدمشون ابم کامل خالی کردم تو کسش گفتم قرص اورژانسی بخور حامله نشی گفت کلا قرص میخوره نگران نباش رفتم دستشویی اومدم یه شربت بهم داد دوباره همو بغل کردیم باهم صحبت میکردیم یه ساعتی گذشت باز راست شد اصرار کردم از کون بزار اروم اروم کردم تو کونش دیدم گشاده ولی خودش ادا تنگا در میاورد اقا کونش خیلی میچسپید بهم کیرم شده بود تیر اهن خودشم از کون خیلی حال میکرد مشخص بود جوری میزدم تو کونش که پاره شه بازم یه نیم ساعتی داگی دراز کشیده از کون میکردم تو کس از کس تو کون اخر کار فشار اوردم دیگه التماس میکرد تموم کن یهو متوجه شدم بچه اش داشته از گوشه در نگاهمون میکرده کل سکسمون دیده بود ابم اومد به رو شیدا نیاوردم بچه اش بیدار بوده داشت گریه میکرد که شیدا ارومش کرد کلاس اول دبستان بود شب رفتم گفت به بچه اش گفته که امید رفته منم تنهام میخام با ارمان ازدواج کنم بچه اشم از امید چون تنهاشون گذاشته بود دل خوشی
داستان بیغیرتی:
گاییدن زن دوست صمیمیم
1400/05/07
#زن_دوست #زن_شوهردار
با سلام
دوستان عزیز این اتفاقی هست که برام پیش اومد کاملا واقعی هست از دوستان استدعا دارم خواهشا بی ادبی توهین نکنید عزیزیانی که این جور داستان ها رو نمیپسندند نخونید لطفا. که بخواهید توهین کنید
بزرگوارنی هم به هر دلیل توهین میکنید اون دیگه توجهی براش نیست جز …قضاوت با خودتون هست این داستان طولانی میشه کامل با جرئیات برات تون میخام بگم امیدوارم خسته کننده نباشه بازم میگم دوس ندارید اصراری به خوندنش نیست ولی واقعی ترین داستان زندگیتون که خوندید.
ارمان هستم 37سالمه الان که براتون داستان مینویسم یه فروشگاه داشتم که افراد زیادی میومدن میرفتن یه روز یه اقایی اومد به اسم احسان همین جور صحبت کردیم پسره گرمی بود صمیمی شد همین باعث شد روزا میومد پیشم باهم صحبت میکردیم یه ظهر اصرار کرد برم پیشش خونه مجردی داشت زن داشت جدا شده بودن تنها زندگی میکرد اون روز خیلی اصرار کرد ظهر رفتم خونه اش اونجا رفتم یه نفر دیگه بود به اسم امید نشستیم محفل کردن مشروب کلی پذیرایی خیلی تحویل گرفت با امید اشنا شدم امید دیگه بیشتر باهام بود طوری که صمیمی تر شد امید احسان باهم شریک کاری بودن یه سری مسایل مالی بینشون بهم خورد از هم جدا شدن دیگه رفت امد من امید بیشتر شد جوری که رفیق گرمابه گلستان هم شدیم شب روز باهم بودیم جایی رسید خانوم بازی هامون باهم شد یه شب سر کار بودم زنگ زد گفت بیا یه دختر اوردم اس ادرس خونه برادرش داد رفتم اونجا من رسیدم برادرش رو کار بود کرد من رفتم دختره کردم رفتم سر کار امیدم دختره برد رسوندش برگشتن اومد پیش من همونجا صحبت کردم میخای بیا با من شریک شو اونم از خداش بود چون موقعیت عالی بود براش یه روز دیدم امید یه دختری اورد گفتم این کیه گفت دوس دخترمه میخام منشی مون بشه حقیقت ناراحت شدم خوشم نمیومد تو محیط کارم کثیف کاری کنم بهش گفتم دختره رو ردش کردم رفت دیگه کلا هر روز شریک هم بودیم باهم بودیم شبا اکثر وقتا میرفتیم عشق حال امید خیلی زن باز دختر باز بود زن امید شیدا شک کنه گوشی رو چک کنه ببینه بله اقا خانوم باز هست یه روز دیدم یه شماره ناشناس پیام داد گفت زن امید هست گفت امید با زنای دیگه هست تو گوشیش چک کرده متوجه شده نصحیتش کن بگو این کارا رو نکنه یه بچه دارن الانم حامله هست امید این کارو نکنه به زندگیش بچسپه منم گفتم باشه کارت نباسه خبر نداشت باهم این کارا رو میکنیم امید هر وقت میرفت پیش دوس دختراش میگفت پیش ارمانم .شیدا هم امارشو از من میگرفت میگف پیش تواومده منم میگفتم اره الکی بهش پیام میدادم امید پیش من تا اینکه با یه زنه امید اشنا کردم جوری شد که واقعا عاشق زنه شد گفت میخاد باهاش ازدواج کنه بهش گفتم زندگیت خراب نکن تو میخای سکس کنی چرا داری خودت زنت بچه هات نابود میکنی گفت نه اینقد ادم خوبیه فلان اینجوری هوامو داره همه کار برام میکنه طلاهاش بخاطر من فروخته تو همین حین اشفته بارازی بازار خرابی کاسبی ها مجبور شدیم تعطیل کنیم هزینه ها به زور میدادیم این بین اقا امید نامردی کرد یه پولی از من بالا کشید بهش گفتم قبول کرد قرار شد پول پس بده که هنوزم نداد به رو خودشم نیاورد از هم جدا شدیم هر کی رفت سمت خودش شنیدم زنه رو عقد کرده بعد پنج شیش ماهی از امید خبری نداشتم احسان دیدم گفت از دوستت چه خبر گفتم خیلی وقت ندیدمش گفت اره زنش دومش حامله اس داره بچه دار میشه شب رفتم تو فکرش گفتم بزار با شیدا دوس بشم اون که الان ولش کرده تنهاس بهش پیام دادم گفتم از امید چه خبر کجاس شمارش ندارم گفت زن گرفته با اون زنشه شبا پیش اونه زنش حامله هست منم خودم زدم به بی اطلاعی خ
بر ندارم چطور تونست با تو این کار کنه حیف تو نبود این کور بود تورو نمیدید اقا کلی ازش تعریف کردم اونم از زشتی ها زن امید میگفت کلی بدبیراه خلاصه کلی باهاش درد دل کردن ارومش کردن این حرفا دیگه تقریبا هر شب کارمون چت کردن بود بعضی شبا تا دیروقت چت میکردیم جوری شد که بهم عادت کرده بود مخصوص شبا امید نبود شیدا تنها بود تا یه شب بهش گفتم شیدا یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفت نه گفتم من از روز اول تورو دیدم ازت خوشم اومد چند سال این عشق تو قلبم نگه داشتم بخاطر امید الان که رفته تنها شدی بهت میگم دوستت دارم همون موقع هام عاشقت بودم خیلی مخش زدم اول میترسید از طرف امید باشم دارم امتحانش میکنم کم کم به مرور زمان اعتماد کرد فهمید نه اصلا با امید در ارتباط نیستم دیگه میدونس واقعا میخام باهاش باشم دیگه اصرار میکردم بیاد بیرون همدیگه رو ببینیم میترسید همش میگفت نه تو دوست شوهرمی نمیشه یه وقت بفهمه شر میشه این حرفا اینقد اصرار کردم تا قبول کرد گفت بیرون نمیام شب بچه ها خواب بودن میگم بیا رو حیاط حرف بزن قرار گذاشتیم شب شد ساعت یک بعد نصف شب رفتم درزنگ زدم رو گوشیش در باز کرد واییییی عجب تیکه ای شده بود لاغر قد بلند سفید
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
