𝐇𝐲𝐩𝐞𝐫𝐟𝐞𝐦𝐢𝐧𝐢𝐧𝐢𝐭𝐲
رفتن به کانال در Telegram
Elizabeth Fraser is my mother, Chester Bennington is my father. I was raised somewhere between a lullaby and a scream. cinema diary: @Cineglimps بعد از سکوت، موسیقی بهترین وسیله برای بیان ناگفتههاست. Talk:http://t.me/BluChtBot?start=61a0a003b1dda3808b41
نمایش بیشتر311
مشترکین
+324 ساعت
+87 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
Artist: Melanie De Biasio
Album: No Deal
Released: 2013
Genre: Jazz
@hyperfemininity
تا حالا، حتی وقتی تهموندهی جونم رو لای لحاف خستگیها جمع میکردم، هیچوقت اینقدر واضح به پوچی فکر نکرده بودم.
یه ساعته فقط دراز کشیدم. نه خوابم میبره، نه حوصله بیداری دارم.
سرم سنگینه، اونقدر که انگار تمام فکرام مثل وزنه آویزون شدن از جمجمهم.
بدنم؟ یه مشت استخون بیرمق، انگار از درون حل شدم، آب شدم، رفتم توی زمین.
ولی وسط این همه خالی بودن، ذهنم داشت یه تصویر میساخت
یه صحنه از خودم
اونجا بودم توی قبر.
خوابیده، بیحرکت، بیصدا.
بدنم دیگه هیچی حس نمیکرد.
خاک سرد و نرم، یکییکی میریخت روی صورتم، روی تنم.
انگار دنیا داشت منو فراموش میکرد.
همونطور که باید.
شاید چند نفر دور قبر ایستاده باشن. چند لحظهای نگام کنن.
یهچیزایی بگن، یا فقط سکوت کنن.
ولی بعدش، همه برمیگردن به زندگیهاشون
زندگی ادامه داره، بدون من.
و من؟
من کمکم محو میشم.
یه روزی میرسه که دیگه کسی یادش نمیاد مهدیهای بوده.
نه صدایی ازم میمونه، نه اثری.
انگار هیچوقت اینجا نبودم.
فقط یه گور، یه مشت خاک، و یه حس عمیقِ نبودن.
یه جور غم نیست که بشه واسش گریه کرد.
یه جور خاموشیه. یه جور بیاهمیت بودن مطلق.
و عجیبه که حتی توی این تصویر هم، یه گوشه از ذهنم هنوز داره فکر میکنه،
که اگه یه نفر فقط یه لحظه دیگه یادم کنه
شاید فقط شاید، هنوز کامل نرفته باشم.
نمیدونم چرا این موقع شب یهو یادم اومد که چقدر مهرِ ۱۴۰۱ استرس داشتم برای دانشگاه رفتن، و البته چقدر ام ذوق داشتم و کلی وسیله جدید خریدم، چقدر اون اوایل خوابگاه سخت بود چقدر بابتش ناراحتم بودم و گریه میکردم و احساس می کردم هیچکس نیست که درکم کنه.
و همینطور یهو ذهنم رفت سمت آینده، سال دیگه این موقع دانشگاهم تمومه، از این دانشگاه و خوابگاه میرم و این چپتر از زندگیم به پایان میرسه، حقیقتا هم حس عجیب و دوست داشتنی ایه و هم غمناک.
اما خب در نهایت خودمم و خودم، میخوام بگم که شاید اگه میتونستم به مهدیهی گذشته و آینده فقط یه چیزی بگم اینه که هرکاری که دوست داره رو انجام بده و کمتر استرس داشته باشه بابت زندگی کردن و آزادانه حرکت کنه.
تو زندگی فقط باید حرکت کرد نه باید درگیر اتفاقات و خاطرات بد شد و نه درگیر اتفاقات و خاطرات خوب.
Oh my God, how does this band make every single cell in my body feel joyful?
Just listen and enjoy.
@hyperfemininity
میدونید چرا اینقدر شوگیز رو دوست دارم؟
بخاطر اینکه فضای مه آلود داره و حس نوستالژیکی رو بهم منتقل میکنه که میشه توش قایم شد.
بخاطر اینکه احساست رو غیر مستقیم بیان میکنن، اون صداهای پر از ریورب حس هایی رو منتقل میکنن که بیانشون راحت نیست.
بخاطر اینکه یه غمی رو بهم منتقل میکنن که سنگین نیست و خیلی لطیفه و در اعماق وجودم میتونم حسش کنم.
بخاطر اینکه حس معلق بودن بین گذشته و رویا رو منتقل میکنن، انگار نه توی گذشته ای نه آینده بلکه تو یه برزخ امنی.
و در نهایت شوگیز بهم اجازه میده که همزمان هم قوی باشم و هم لطیف.
There is a melody that drifts like a forgotten breeze through the corridors of the soul. It does not ask to be heard but finds you quietly. Something about it folds time in gentle layers and leaves a trace of something not quite lost. It carries a softness that lingers, a light ache wrapped in a smile. When it plays, the world turns slower, like memory walking barefoot through a dream.
@hyperfemininity
Cause I'm feeling like a ghost
Drifting
Through the shadows of the night
I'm waiting for you.
I don't know why, but lately my mind has been working so slowly and I keep getting distracted.
امروز تولد توست، آدری عزیز دل.
بانویی که لبخندش، روشنی مهربان قرنهاست.
تو با نگاهی ساده و صدایی آرام، جهان را به سکوتی از عشق دعوت کردی.
چشمانت، قصه میگفتند؛ قصهی وقار، نجابت، و رویاهایی که در مه آفتاب قدم میزدند.
تو آمدی، با پیراهنت که شبیه صبح بود، و دنیای خاکستری را کمی روشنتر کردی.
با هر قاب، هر دیالوگ، هر لبخند، ما را از یاد بردن زیبایی نجات دادی.
آدری جان، نمیدانم چگونه کسی میتواند انقدر ساده باشد و در عین حال، انقدر افسانهای.
اما تو بودی.
و هنوز هستی.
در چایخوریهای تنهایی، در رویاهای پاریسی، در قلبهایی که هنوز به ظرافت ایمان دارند.
تولدت مبارک، الههی لطافت.
کاش میشد تو را در آغوش زمان پنهان کرد، تا همیشه بمانی، همینطور روشن، همینطور آرام.
