𝐇𝐲𝐩𝐞𝐫𝐟𝐞𝐦𝐢𝐧𝐢𝐧𝐢𝐭𝐲
رفتن به کانال در Telegram
Elizabeth Fraser is my mother, Chester Bennington is my father. I was raised somewhere between a lullaby and a scream. cinema diary: @Cineglimps بعد از سکوت، موسیقی بهترین وسیله برای بیان ناگفتههاست. Talk:http://t.me/BluChtBot?start=61a0a003b1dda3808b41
نمایش بیشتر305
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+1730 روز
آرشیو پست ها
Artist: Scarlet Meridian
Album: A Modern Noir
Released: 2024
Genre: Progressive Metalcore, Djent
@hyperfemininity
This symphony, this melody, is the sound of my soul, the echo of my life. Sometimes, all I can do is listen, as if there’s nothing left in me but the music, and nothing I can do but let it play.
All my life, I’ve felt I was here and somewhere else at the same time.
یکی از دوستان گفت ناشناس کار نمیکنه
تازه تو گروه هم بود
چقدر بی تربیت شدید، حس میکنم اصلا نه آهنگای اینجارو گوش میدید نه بهم توجه میکنید
Repost from پرامپت | My Prompt
این پرامپتو به ai که ازش استفاده میکنید بدید تا بر اساس صحبت هایی که تا الان باهم کردین بگه شبیه کدوم کاراکتر فیلم و سریال هستید.
Based on your personal experience while talking to me, please name a movie/tv character who resembles me. Only give me a name.
@DigiaiArtist: Bring Me the Horizon
Album: amo
Released: 2019
Genre: Electronic Rock, Alternative Rock
No secrets, you can’t keep me in the dark.
@hyperfemininity
Artist: The smallest Creature
Album: Magic Beans
Released: 2020
Genre: Alternative Rock
"All the sane gotta save"
"All the loves will bleed"
"All the pain gotta stain"
@hyperfemininity
وقتی بیدار شدم
اینقدر غصه خوردم که گرونی ها و محدودیت ها بهم فشار اوردن که حتی نتونم دیگه کفش مورد علاقهم رو بخرم.
و این متأسفانه برای بیشترمون صدق میکنه.
واقعا برام سنگین بود، نزدیک یک ربع فقط سر جام نشسته بودم و به همین بخشش فکر میکردم.
این خوابیه که دیروز دیدم، بخش اولش بسیار برام دردناک بود.
خوشحال میشم و اگه نظری دارید تو ناشناس بهم بگید. 💗
چیزهای کوچکی که از ما گرفتند
وقتی از خانهی مادربزرگ بیرون آمدیم، باران تازه شروع شده بود. ریز و آرام میبارید و خیابان هنوز آنقدر خیس نشده بود که کسی چتر باز کند. بوی خاک بلند شده بود و چراغ مغازه ها روی آسفالت نم کشیده کش میآمد. مامان کنارم راه میرفت و من با جورابشلواری مشکی، دامن پلیسهی کوتاه، کت مخمل و کانورسهای ساقبلند زرشکی، آهنگ در گوش، آرام پشت سرش میآمدم.
وسط راه چشمم افتاد به یک چالهی آب.
ایستادم.
آب جمعشدهی کنار خیابان، تکه ای از آسمان ابری را در خودش نگه داشته بود و با هر قطرهای که میافتاد، تصویرش برای یک لحظه به هم میریخت.
با خودم گفتم:
اگه جای دیگهای زندگی میکردم، الان میپریدم توش.
فقط برای اینکه صدای آب را زیر کفشم بشنوم. برای اینکه چند قطره تا روی ساق پاهایم بپاشد و لازم نباشد همان لحظه به خراب شدن چیزی فکر کنم؛ به اینکه اگر این کفش ها از بین بروند، دوباره پیدا کردنشان چقدر سخت است.
اما نپریدم.
نگاهش کردم و رد شدم.
بعد، بی هیچ مقدمهای، خودم را در یک ساختمان دیدم. لابی بزرگی داشت و همه کت و شلوارهای طوسی پوشیده بودند. آدم ها مدام از کنار هم رد میشدند؛ بعضی آشنا به نظر میرسیدند، بعضی نه. یک حس عجیب داشتم، انگار تمام آدم هایی که میتوانستند روزی رقیب من باشند، یک جا جمع شده بودند.
کنار دختری نشستم که داشت غذا میخورد. از کلاسش گفت، از دو نفر از رتبههای برتر سال قبل که با آنها درس خوانده بود.
حرف هایش که تمام شد، کمی مکث کردم و گفتم:
تو دانشگاهِ خوبی درس خوندی. طبیعیه آدم های بهتری ببینی. من یه جایی بودم که کسی اصلا منو نمیشناخت.
بلند شدم.
از بالای چند پله به سالن نگاه کردم. آن پایین، آدم ها در رفت و آمد بودند و هرکدام انگار مشغول زندگی خودشان بودند.
و یک دفعه، بدون اینکه کسی چیزی گفته باشد، با خودم فکر کردم:
چرا بیشتر تلاش نکنم؟
این بار حسرت نبود.
بیشتر شبیه این بود که بعد از مدت ها، یک راه دیگر را هم دیده باشم.
صدای زنگ آمد و همه به طرف سالن رفتند.
در میان جمعیت، پسری را دیدم که نفس های تندی میکشید. بور بود، چشم های روشنی داشت و رنگش پریده بود. انگار در آن شلوغی، جایی برای نفس کشیدن پیدا نمیکرد.
رفتم سمتش و آرام زدم روی شانهاش و گفتم:
آروم باش. یه نفس عمیق بکش. همهچی درست میشه.
سرش را بالا آورد و فقط نگاهم کرد.
بعد دوباره جمعیت حرکت کرد و ما هم راه افتادیم.
چند قدم که گذشت، دوباره یاد آن چاله افتادم.
فکر کردم شاید بعضی چیزها در زندگی همینقدر سادهاند.
گاهی آنقدر حواسمان به خراب شدن کفش هاست که یادمان میرود باران چقدر قشنگ است.
شاید یک روز، وقتی دوباره باران گرفت، دیگر کنار چاله نایستم و حساب نکنم اگر بپرم چه چیزی خراب میشود.
شاید فقط بپرم.
و بگذارم آب تا روی کفشهای زرشکی ام بپاشد.
برای یک بار هم که شده،
بگذارم چیزی خراب شود، بدون اینکه خودم را بابت دوست داشتنش سرزنش کنم.
Artist: Jeff Buckley
Album: Grace
Released: 1994
Genre: Folk-pop, Alternative Rock
Too young to hold on
And too old to just break free and run
Sometimes a man gets carried away
When he feels like should be having his fun
Much too blind to see the damage he's done
Sometimes a man must awake to find that
Really he has no one.
@hyperfemininity
