fa
Feedback
رمان ماکانی

رمان ماکانی

رفتن به کانال در Telegram

سلام مجموعه رمان های کوتاه ماکانی تقدیم به نگاه زیباتون💜🧡

نمایش بیشتر
392
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+530 روز
جذب مشترکین
مه '26
مه '26
+3
در 0 کانال‌ها
آوریل '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+33
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+30
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+40
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+60
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+54
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+66
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+52
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+77
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+46
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+45
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+48
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+211
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
18 مه0
17 مه0
16 مه0
15 مه0
14 مه+1
13 مه0
12 مه0
11 مه+1
10 مه0
09 مه0
08 مه0
07 مه0
06 مه+1
05 مه0
04 مه0
03 مه0
02 مه0
01 مه0
پست‌های کانال
رهام
رهام

2
افشین
افشین
149
3
بادیگارد.  ۲ رهام : ضربه ای به در اتاق رئیس زدم و وارد شدم سلام رئیس صابری : به سلام رهام جان پس بالاخره اومدی رهام : بله با رئیس دست دادم و برگشتم سمت افشین سلام افشین : سلام رهام خوشحالم برگشتی رهام : ممنون نیومدم بمونم افشین : نگاهی به رئیس کردم صابری : برگه رو امضا کردم و دست افشین دادم خوش بگذره شیرینی یادت نره افشین : بله حتما ممنونم رهام جان خداحافظ رهام : خداحافظ صابری : خب بشین ببینم چی میگی رهام : روی صندلی نشستم میخوام برگردم بم صابری : رهام چرا کوتاه نمیای ؟ تو یکی از بهترین نیروهای منی ، نمیتونم این اجازه رو بهت بدم رهام : خواهش میکنم رئیس صابری : تیم حفاظت من با تو کامل میشه نمیتونم قبول کنم رهام : رئیس نمیتونم منو توبیخ کنید ، هر کاری بگید میکنم فقط اجازه بدین صابری : یکم فکر کردم آنقدر لجباز بود که نتونم حریفش بشم نگاهی به چشماش کردم یک شرط دارم رهام : نشنیده قبول صابری : یک ماموریت دارم کسی بهتر از تو نمیتونم پیدا کنم اونو انجام بده بعد رهام : ولی رئیس صابری : گفتی نشنیده قبول پای حرفت وایسا رهام : اخمی کردم خودم قبول کرده بودم پس نمیتونستم زیر حرفم بزنم چشم صابری : مشخصات و آدرس رو برات نوشتم رهام : برگه رو گرفتم ممنون با اجازه صابری : رهام رهام : بله رئیس صابری : خوشحالم هستی رهام : ممنونم ، از اتاق بیرون رفتم و به سمت آدرسی که باید ، رفتم اینم از ماموریت آخرم خدا خدا میکردم زود تموم بشه و بتونم برای همیشه برگردم زادگاهم
142
4
بادیگارد.    ۱ رهام : سالگرد برادرم تموم شد مانی تنها کسی بود که داشتم چند سال پیش توی زلزله تمام خانواده ام رو از دست. داده بودم و فقط مانی برام مونده بود همه زندگیم بود جونم به جونش وصل بود اما مانی از بچگی ناراحتی قلبی داشت و بالاخره توی ۲۰ سالگی دوام نیاورد و قلب مهربونش برای همیشه از حرکت ایستاد من بادیگارد بودم از بچگی دوست داشتم حمایتگر باشم در صورتی که هیچ کس حمایتم نکرد الان دیگه یک آدم قوی بودم که دوست نداشتم حمایت بشم فقط دوست داشتم حمایت کنم برای همین شغل بادیگاردی رو انتخاب کردم تا آرامش داشته باشم صابری : گوشی تلفن رو برداشتم و از منشی خواستم افشین رو صدا کنه اتاقم افشین : رئیس کارم داشت در زدم و وارد اتاق شدم سلام رئیس صابری : سلام بشین افشین : در خدمتم صابری : ماموریت جدیدت اومده برای پسر یک تاجر محافظ میخوان افشین : بله صابری : نگاهی بهش کردم با تردید گفتی بله ، چیزی شده افشین : رئیس حقیقتش یک هفته دیگه خانومم فارغ میشه میخواستم مرخصی بگیرم صابری : مگه کسی نیست کمکش کنه افشین : راستش خانواده دوتامون شهرستان هستن صابری : یعنی نمیتونه از پس یک بچه بربیاد ؟ افشین : آقا یکی نیست 😊 صابری : چی میگی ؟ دوقلو اند ؟ افشین : ۳ تان رئیس صابری : لبخندی زدم مبارک باشه انشالله خوش قدم باشن تبریک میگم بهت افشین : ممنون رئیس صابری : پس واجب شد یک مرخصی اساسی بگیری افشین : اگر شما اجازه بدین صابری : از رهام خبر نداری افشین : نه والله صابری : هنوز حرفی نزده بودم که تلفن دفترم زنگ خورد بله ، با حرف منشی لبخندی زدم بگو بیاد داخل گوشی رو گذاشتم حلال زاده خودش اومد
141
5
بعضی‌ها همیشه پشت دیگران می‌ایستند، چون پشت خودشان خالی است. رهام یکی از همان‌هاست. بادیگاردی که زندگی‌اش را گذاشته تا از کسی
بعضی‌ها همیشه پشت دیگران می‌ایستند، چون پشت خودشان خالی است. رهام یکی از همان‌هاست. بادیگاردی که زندگی‌اش را گذاشته تا از کسی محافظت کند، شاید برای اینکه روزی کسی نتوانست از آدم‌های خودش محافظت کند. حالا یک مأموریت جدید در راه است. یک تاجر، یک پسر، یک قرارداد ساده. اما هیچ مأموریتی آنقدرها هم ساده نیست، وقتی پای آدم‌های تازه به میان می‌آید. رمان بادیگارد...
152
6
سلام دوستان عزیزم نماز و روزه هاتون قبول 🤲 خدا رو شکر یک رمان دیگه کنارتون تموم شد خوشحالم که راضی بودین 🙏 متاسفانه من دیر به دیر وصل میشم نمیتونم به همه پیام ها جواب بدم😔 ، از همه عزیزانی که میخونن و اون عزیزانی که نظر میدن واقعا ممنونم خوشحالم و افتخار میکنم که کنار من هستین .😍♥️
166
7
بیگانه.    ۱۹ امیر : از خواب بیدار شدم رفتم سراغ کمد و لباسهام رو عوض کردم تیشرتم رو درآوردم که دراتاق باز شد رهام : نگاهی به طرف کمد کردم داشت لباسهاشو عوض می‌کرد تمام کمرش کبود بود آروم به سمتش رفتم برنگشت تا خواست لباسش رو بپوشه دستش رو گرفتم امیر : بدترین موقعیتی بود که میتونستم داخلش باشم سرم رو انداختم پایین فقط خدا رو شکر میکردم که روبروش نیستم که نگاهم به چشماش بیافته و بیشتر شرمنده اش بشم رهام : آروم دستم رو روی کمرش کشیدم شونه اش که لرزید فهمیدم درد داره دستم رو عقب بردم خم شدم و کمرش رو بوسیدم امیر : نکن رهام رهام : با سنگینی که توی صدام بود به سختی گفتم میدونم جایگاهم چیه ، میدونم برادرت نیستم و حق نداشتم دست روت بلند کنم اما امیر : خواستم برگردم طرفش اما مانعم شد رهام : من فقط خواستم جلوی بد شدنت رو بگیرم این حق رو داشتم که بخاطر دور شدنت ازم دستم روت بلند بشه ولی دیشب تا صبح فکر کردم من هیچکی نیستم جز یک آدم که پدرش نخواستش،  یک آدم که مادرش گرسنه بود و فقیر ولی پدرت پناهش شد ، یک آدم که یهو فهمیدم یک خواهر دارم که باید مراقبش باشم ، یک آدم که .... که برادرش از خون اش نیست اما جیگر گوشه اشِ ، یک آدم که بدترین مصیبت ها سرش اومد بعد از رفتنه جیگر گوشه اش امیر : اشکهام پایین می‌اومد اما هنوزم اجازه نداشتم برگردم سمتش رهام : جیگر گوشه 😔 یک عمر آرومت کردم تو چرا آرومم نکردی و رفتی ، مگه چقدر روی قوی بودنم حساب باز کرده بودی که با رفتنت کمرم رو شکستی ، آخه جگر گوشه اینقدر نامرد میشه امیر : دستهاش از روی شونه ام شل شد صدای گریه اش رو برای اولین بار توی زندگیم شنیدم اون کوه استواری که همیشه کنارم بود و مراقبم بود بدجور شکسته بود آروم برگشتم سمتش موهاش بلندش توی صورتش ریخته بود و اشکهای قشنگش رو پنهان می‌کرد با تردید دستهام رو باز کردم و قدم اول رو آروم برداشتم دستهام رو دور شونه اش گذاشتم و بغلش کردم رهام : بغلش آروم بودم تونسته بودم برای اولین بار برای دردم بغلش گریه کنم ولی نمیخواستم دستهام رو دور کمرش بذارم می‌دونستم درد داره امیر : جیگر گوشه ات رو بغل نمیکنی 😭 رهام : دستهام رو محکم دور کمر برهنه اش قلاب کردم از بیشتر شدن گریه اش و جمع شدنش فهمیدم درد داره شاید فکر میکردم ته مونده ای از تنبیه ام مونده همون جوری که بغلم بود دوبار توی کمرش کوبیدم و با گریه و لرزش صدام گفتم نمیبخشمت امیر ، توی سخت ترین شرایط تنهام گذاشتی نمیبخشمت امیر : اون روز به هر سختی بود گذشت دیگه مهمونی نمی‌رفتم آروم شده بودم خیلی متین و محترم با رهام سر کار میرفتم و برمیگشتم انگار پَر هام رو چیده بودن میخواستم با این تعقیرم به رهام بفهمونم که عوض شدم و دیگه قرار نیست ناراحتش کنم برای سارا خیلی خوشحال بودم واقعا سارا کنار من حیف می‌شد،  سارا بزرگترین حسرت زندگی من بود عشقی که با خریت خودم از دستش داده بودم شاید دیگه هیچ وقت کسی مثل اون منو دوست نداشته باشه و عاشقم نباشه اما تمام تمرکزم روی خودم بود که با کمک رهام تعقیر کنم و بشم اون آدمی که لیاقت اینو داشته باشه که برادری مثل رهام کنارش باشه . پایان رمان بیگانه
169
8
بیگانه.   ۱۸ ایرج : خواب و خوراک نداشتم نبود امیر منو مادرش رو روانی کرده بود تا اینکه رهام خبر پیدا کردنش رو بهمون داد خیلی خوشحال شده بودم الحق که رهام خوب جواب پدری کردنم رو بهم داده بود شیدا : با شنیدن صدای زنگ بدو به سمت حیات رفتم دیدن امیر بعد از یکماه برام خیلی شیرین بود به سمتش با گریه رفتم و بغلش کردم ، کجا بودی مامان 😭 کجا بودی قربونت برم امیر : شرایط سختی بود بدون هیچ آمادگی باهاشون رو در رو شده بودم هیچی نمیتونستم بگم سکوت کامل بودم مامان محکم بغلم کرده بود و درد جای ضربه های رهام رو بیشتر از قبل حس میکردم ایرج : نزدیک رفتم اول رهام رو بغل کردم ممنونم بابا ، ممنونتم نگاهی به امیر کردم سرش پایین بود هر قدمی که به سمتش میرفتم عقب تر می‌رفت تا اینکه ایستاد امیر : از بابا خیلی حساب می‌بردم حتما الان بدتر از رهام باهام برخورد می‌کرد اما کاری که کرد باعث شد فهمم چقدر دلش برام تنگ شده محکم بغلم کرد دوباره درد کمرم رو بیشتر از قبل حس کردم دلم میخواست آروم بشم سرم رو روی شونه ی بابا گذاشتم و گریه کردم ایرج : آروم باش بابا من اینجام ، من درستش میکنم چرا روم حساب باز نکردی مثل همیشه ازم کمک نخواستی امیر : ببخشید بابا رهام : رفتم توی اتاقم و روی صندلی کنار اتاق نشستم امیر اومد زیر نظرش داشتم امیر : چه جو سنگینی بود چه لحظه مزخرفی بود حس میکردم هوای اتاق سنگینه برام آروم روی تختم دراز کشیدم بدنم خیلی درد داشت برام سخت بود توی صورت رهام نگاه کنم پشتم رو بهش کردم و چشمام رو بستم آروم گفتم سارا...کجاست ؟ رهام : رفت پیش کسی که لیاقتش رو داره نه کسی که دلش رو شکست و اشکش رو درآورده امیر : چشمام رو محکم تر بستم و خیلی زود خوابم برد رهام : داشتم نگاهش می‌کردم نمیدونم چند ساعت اونجوری گذشت ولی با صدای اذان فهمیدم صبح شده و کم کم هوا روشن میشه رفتم توی آشپزخونه و یک چایی برای خودم درست کردم بابا طبق معمول رفت سر کار و مامان برای خرید بیرون رفت ، امیر هنوز پایین نیومده بود رفتم توی اتاق که خیالم ازش راحت بشه آروم در اتاق رو باز کردم نگاهی به تختش کردم توی جاش نبود
162
9
بدون متن...
324
10
بیگانه.     ۱۷ افشین : خیلی اصرار کردم که با رهام برم اما نذاشت نمیتونستم بیشتر از این اصرار کنم و تنها رفت دیدن امیر رهام : پشت سرش بودم اما متوجه ام نشد امیری که تا اون موقع توی پر قو بزرگ شده بود الان توی این اشغال دونی داشت ذغال و تنباکو درست می‌کرد و دیزی بار میذاشت عصبانیت تمام وجودم رو گرفت کرکره رو با تمام زوری که داشتم پایین کشیدم صدای بلند و وحشتناکی داد از صدای کوبیده شدن کرکره تمام تن امیر لرزید و من به وضوح شاهد ترس اش بودم امیر : با وحشت نگاهش می‌کردم بعد از یکماه چقدر عوض شده بود لاغر شده بود و رنگ پریده تا الان اینجوری عصبی ندیده بودمش خواستم اسمش رو بگم که با عجله اومد سمت ام لال شدم و هیچی نتونستم بگم رهام : به طرفش حمله کردم و شلنگ قلیون توی دستش رو کشیدم برام مهم نبود کجاش میخوره تا تونستم زدمش با تمام قدرتم و زوری که داشتم امیر : تنها راه دفاعم این بود که ساکت باشم و دستهام رو روی سرم بذارم کف زمین افتاده بودم و ضربه های رهام یکی بعد از اون یکی محکم تر به بدنم می‌خورد افشین : طاقت نیاوردم و پیاده شدم کرکره رو بالا کشیدم الکی بی قرار نبودم اگر نمی‌رسیدم با ضربه هایی که رهام می‌زد قطعا امیر زنده نمی‌موند نزدیکش رفتم و گرفتمش عقب آنقدر التماسش کردم تا بالاخره بیخیال کتک زدن امیر شد رهام : این اشغال رو بنداز توی ماشین تا سیاهش رو بهت نپوشوندم افشین : به سختی امیر رو بلند کردم رهام رفت توی ماشین دلم خیلی به حالش سوخت معلوم بود جقدر درد داره ولی هیچی نمیگه توی سکوت فقط نگاهم کرد ، آخه چه کاری بود کردی ؟ چجوری بغلت کنم دردت نیاد آخه 😔 امیر : خراب کردم ؟ 😭 افشین: بدجور خراب کردی رفیق آروم بغلش کردم 😔 امیر : آروم توی ماشین نشستم تمام بدنم درد میکرد اما غم نگاه سرد رهام خیلی دردش بیشتر بود
322
11
بدون متن...
1
12
بدون متن...
301
13
بیگانه.    ۱۶ یک ماه بعد رهام : یک ماه بود که ازش خبر نداشتم زمین و زمان رو گشتم که پیداش کنم ولی نبود مامان و بابا خیلی غصه میخوردن و من هر روز خودم رو بیشتر مقصر می‌دونستم خصوصا بعد از قضیه خاستگاری آرش از سارا و موافقت سارا بیشتر تنها شدم چون تصمیمی برای گرفتن مراسم نداشتن و با یک عقد ساده توی محظر برای همیشه از ایران رفتن ، الان دیگه خیلی تنهاتر شده بودم به هر کسی سپرده بودم که خبری از امیر گرفتن سریع بهم اطلاع بدن اما انگار امیر با زمین و زمان قطع ارتباط کرده بود و هیچ کس ازش خبر نداشت تا اینکه یک روز ساعت ۲ صبح گوشیم زنگ خورد افشین : الو رهام رهام : افشین ساعت رو دیدی ؟ چی شده ؟ افشین : بیا دم در رهام : از جام پریدم تو اینجا چیکار میکنی ؟ امیر.... افشین : بیا رهام خواهش میکنم رهام : با عجله اما آروم رفتم بیرون و به طرف ماشین افشین رفتم افشین : سریع پیاده شدم رهام رهام : امیر آره؟ افشین : آروم باش میگم بهت رهام : داد زدم حرف بزننننن افشین : چند روز قبل چک یکی از دوستهام برگشت خورد انگار چک اش رو داده بودن به شر خر ، ازم خواست باهاش برم ته شهر بود رهام : خب افشین: نمیدونم چجوری بگم رهام : جون مادرت حرف بزن افشین افشین : دیدمش امیر بود بخدا اشتباه نمیکنم رهام : خشکم زد تمام تنم یخ کرد کجا دیدیش افشین : توی یک قهوه خونه ته شهر یک جای کثیف بین ارازل و اوباش قلیون و چایی پخش میکنه رهام : چی ؟  امیر ؟ مطمئنی ؟ امکان نداره افشین : بریم رهام الان بریم بهتره فردا صبح اونجا پر آدم میشه نمیشه ببینیش محله درستی نیست رهام : خشم تمام وجودم رو گرفت جدی گفتم بریم ، تمام مسیر به این فکر میکردم که کجای بودنم کنار امیر رو اشتباه کردم که انقدر لوس و بی خاصیت شده بود که بخاطر اشتباه خودش دل سارا رو که عاشقش بود شکست و با منی که برادرش بودم اینجوری سنگدل و بی رحم برخورد کرد ، حق با افشین بود به عمرم این محله ها رو ندیده بودم دیدنش وحشتناک بود چه برسه به بودن و زندگی کردن داخلش امیر : طبق معمول دیزی های فردا رو بار گذاشتم و فکرم فقط به گذشته بود به تصمیمی که توی یک لحظه گرفتم و راه برگشت برای خودم نذاشته بودم با صدای کرکره مغازه که به شدت پایین اومد ترس تمام بدنم رو گرفت برگشتم با دیدن کسی که پشت سرم بود خشکم زد
296
14
بیگانه.    ۱۵ رهام : سردرگم بودم چجوری باید به مامان و بابا میگفتم که امیر رفته اونم بخاطر اشتباه من ، چجوری باید میگفتم منه غریبه کنارشون هستم اما پسر واقعیشون رفته نمیدونم چند ساعت توی فرودگاه بودم فقط میدونم اومدم هوا روشن بود اما الان تاریک تاریک بالاخره رسیدم خونه و این جای سخت ماجرا بود ایرج : رهام ؟ کجا بودی تا الان ؟ امیر کجاست ؟ شیدا : چی شده رهام رهام : کنار دیوار روی زمین نشستم امیر رفت ، برای همیشه ایرج : کجا رفته ؟ حرف بزن رهام ؟ رهام : نگاهی به سارا کردم که مظلوم یک گوشه ایستاده بود و از استرس دستهاش میلرزید و سرم رو انداختم پایین سارا : همه اش تقصیر من بود ، من با خودخواهی خودم رهام رو از امیر گرفته بودم و یک خانواده رو نابود کردم اونی که اینجا جایی نداشت من بودم نه امیر ، من باید میرفتم خصوصا که امیر منو نمی‌خواست و باید با این واقعیت کنار می‌اومدم رفتم توی اتاقم و در رو بستم شماره آرش رو گرفتم آرش: جانم سارا سارا : آرش 😭 میشه کمکم کنی آرش: گریه نکن عزیزم چی شده ؟ امیر جیزی گفته بهت سارا : امیر رفت برای همیشه 😭 انگار هیچ کس منو نمیخواد ، من باید چیکار کنم آرش آرش: آروم باش عزیزم من فردا صبح میام دنبالت الان فقط آروم باش سارا : حتما میای ؟ آرش: معلومه که میام قشنگم تو رو خدا گریه نکن شبت بخیر تماس رو قطع کردم اما ته دلم هزارتا فحش به امیر دادم ، امیر میدونست چقدر سارا رو دوست دارم و برام مهمه اما وقتی پا جلو گذاشت بخاطر آرامش سارا حرفی نزدم اما نمیتونستم تحمل کنم اینجوری گریه کنه ، تا صبح پلک روی هم نذاشتم و صبح زود رفتم دنبال سارا سارا : نشستم توی ماشین آرش و زدم زیر گریه آرش: نگاهش می‌کردم چشمای خودمم پر شده بود ، تو رو خدا اینجوری گریه نکن سارا میدونی چقدر برام عزیزی سارا : همیشه دلم میخواست مثل آدم زندگی کنم ولی نشد تو بگو چیکار کنم آرش آرش: الان دیگه وقتش بود حرف دلم رو بزنم بی مقدمه گفتم زنم شو سارا : نگاهش کردم گریه ام متوقف شد آرش: تو منو میشناسی چند ساله که عاشقتم ولی وقتی امیر دو انتخاب کردی به نظرت احترام گذاشتم چون عاشقتم میخواستم با کسی باشی که دوستش داری ولی الان نمیتونم توی این حال ببینمت بذار کنارت باشم قول میدم نذارم هیچ وقت گریه کنی
224
15
بدون متن...
214
16
بیگانه.    ۱۴ ۲ ماه بعد امیر : ۲ ماه از بودن سارا کنارمون می‌گذشت و من هر روز افسرده تر و عصبی تر می‌شدم رهام فکر می‌کرد داره تنبیه ام. میکنه کم محلی میکنه ولی نمیدونست که من هر روز افسرده تر از قبل میشم تا اینکه یک تصمیم مهم رو به تنهایی برای اولین بار گرفتم رهام : امروز تولد امیر بود میخواستم همه چیز رو تموم کنم و باهاش آشتی کنم توی کافه ای که هر روز میرفتیم قرار گذاشتم صاحب کافه رفیقم بود با دیدنم بعد از چند وقت ذوق کرد افشین : قهوه رو روی میز گذاشتم چه عجب یک سر زدی رهام : امیر هنوز میاد افشین : می‌اومد دیگه نه رهام : چند وقته نمیاد افشین : دو ساعت پیش اینجا بود رفت دیگه رهام : کجا رفت افشین : مگه خبر نداری رهام رهام : حرف بزن خب کجا رفته افشین : نمیدونم رهام ، گفت داره مهاجرت میکنه واقعا نمیدونستی رهام : مهاجرت؟ یعنی چی کجا ؟ افشین : گفت میره ترکیه الان داشت می‌رفت فرودگاه رهام : با عجله بلند شدم سوار ماشینم شدم و با عجله به طرف فرودگاه رفتم شماره اش رو گرفتم جواب داد الو امیر ...امیر .... امیر : ..... رهام : کجا داری میری ؟ کجا تنهام میذاری ؟ امیر برگرد ؟ باهام حرف بزن ؟ امیر : اشکهام تمومی نداشت صداش ، امیر گفتنش ، همه اش برام حسرت شده بود به سختی و آروم گفتم زیاد به خودت وابسطه اش نکن بری میمیره رهام : امیر ...امیر جان ...کجایی تو رو خدا حرف بزن باهام امیر : التماست کردم باهام حرف بزنی نزدی ، دیگه نمیخوامت رهام ... هیچ وقت نمیخوام ببینمت ... تو برادر من نبودی برای همین راحت قید منو زدی اون پدر و مادر و خواهرت برای خودت خداحافظ رهام : الو امیررررررر امیر رفت و من دیر به فرودگاه رسیدم فقط خدا میدونه چی به روز من اومد و چجوری زندگی برام تیره و تار شد
267
17
بدون متن...
241
18
بیگانه.    ۱۳ سارا : نمیدونم رفتن به خونه شون درست بود یا نه اما اینو می‌دونستم نزدیک امیر باشم آرومم اونم کم کم نرم می‌شد امکان نداشت قید نو بزنه ما خیلی آرزوها برای هم داشتیم امیر : توی اتاقم نشسته بودم که با سر و صدا بلند شدم در اتاقم رو باز کردم صداها واضح تر شد باورم نمیشد رهام ، سارا رو آورده بود خونه پله ها رو با عجله پایین رفتم رهام : نگاهم به امیر افتاد با اخم نگاهش کردم امیر : تو اینجا چیکار میکنی ؟ چی از جون ما می‌خوای؟ ایرج : امیر درست حرف بزن خواهرته امیر : خواهرم ؟ کدوم خواهر ؟ من فقط یک برادر دارم اونم رهامه که این خانوم میخواد از من بگیرتش سارا : ساک ام رو برداشتم که برم رهام : سارا ، ساک اش رو گرفتم و جدی توی صورتش نگاه کردم جایی نمیری ، همین جا بمون هر کسی هم مخالفه مشکلش رو خودش حل کنه امیر : نه آفرین رهام ، آفرین داداشم ، خجالت نکش بازم بگو الان من شدم کسی ؟ رهام : به سمت امیر رفتم دستش رو گرفتم و کشیدمش اتاق بالا هول اش دادم داخل و در اتاق رو بستم چته تو ؟ امیر : لحن صدام عوض شد آروم گفتم رهام چیکار داری میکنی ؟ قهرمان شدی ؟ می‌خوای بگی هیچی برات مهم نیست؟ لعنتی یک عمر دروغ بهت گفتن چیزی بروز ندادی دمت گرم ، خواهرته مراقبشی دمت گرم ولی حق نداری قید منو بزنی رهام : کاری کردی که بدجور از چشمم افتادی ، برای جی نیومدی ؟ سارا الان بهت نیاز داشت وقتی داشت باباش رو خاک می‌کرد امیر : حرفی غیر سارا نداری ؟ رهام : نه امیر : من دارم درباره خودم حرف میزنم رهام ، نابودم نکن لعنتی حق نداری خودت رو با کسی شریک کنی رهام : مگه تو کی هستی که اینقدر بهم دستور میدی امیر : نگاهش کردم نه این رهام اون رهام من نبود واقعا عوض شده بود نزدیکش رفتم رهام من بدون تو نمیتونم زندگی کنم رهام : من که نمردم هستم کنارتم امیر : تو کنار اونی ، به اون دلداری میدی رهام : آنقدر شعور دارم که چیزی برات کم نذارم ولی بهت اجازه نمیدم با خواهرم بد رفتار کنی امیر : تا حالا اجازه دادنات فرق داشت ، برات مهم بود اخم نکنم قهر نکنم الان چی ؟ رهام : سارا بهت وابسطه است امیر امیر : بهم دروغ گفت ، می‌دونستم برادرشی اما خودش رو خواهر آرش جا زد میدونست خط قرمزم دروغه ولی گفت ، الان هم با نقشه اومده تو رو از من بگیره رهام : لعنت بهت چقدر اینو میگی من اینجام کنارتم امیر : اگر کنارمی چرا نفهمیدی چند شبه کابوس نبودت رو میبینم ؟ چرا آرومم نمیکنی ؟ رهام : نمیخوام اینجوری بزرگ بشی امیر ، خودخواهی خط قرمزه منه امیر : نمیتونم باهاش کنار بیام رهام : پس تا کنار اومدنت ازم فاصله بگیر امیر : خشکم زد باورم نمیشد این واقعا رهام بود که اینجوری باهام حرف می‌زد
269
19
سلام دوستان کانال ما در ایتا رو هم دنبال کنید https://eitaa.com/roman_macani_kootah
373
20
بدون متن...
385