fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

معمای عشق

معمای عشق

رفتن به کانال در Telegram

از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است... فرح _فریماااا https://t.me/AF14202https https://t.me/AFmoamm

نمایش بیشتر
788
مشترکین
+224 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
○ قدم هایِ کودکی ام را،‌ می شمارم در پس سال هایِ رفته بی بازگشت زندگی ام را قدم می زنم؛ دست هایِ گرم‌ و مهربانِ مادربزرگ سکوتِ عاشقانه پدر بزرگ ، که بواقع بزرگ بود و بزرگوار ... خاطره روزهایِ هراسانِ پاییزی، لابلایِ برگ ها به دنبالِ خرمالو هایِ رسیده و شیرین، که چقدر هم‌ شیرین بود،‌ شیرین، مثل لبخند عشق! و شاتوت هایِ ترش و شیرینی که سرخیِ لب هایم می شد، در تابستان هایِ داغ، در خاله بازی های کودکانه مان، زیر پلکانِ حیاط خانه پدربزرگ؛ و آواز خوشِ پدرم که دوستان و آشنایان بلبل غزلخوانش می خواندند صدایی ملکوتی و آسمانی داشت و کلاس درس و تعلیم آواز و زندگی اش سراسر پیچ و تاب ، با آن همه استعداد و هنر که از هستی وام گرفته بود و از کنش و واکنش های قدم هایِ رفته اش... و شعرهایِ پخته و زیبایی، که می سرود و همدمِ غربت و بیگانگی اش بود در دنیایی که تو را نمی فهمند و چقدر تواضع داشت و چقدر مهربان بود و چقدر زلال... و چه زود از بام خانه ما پرید ..... و مادر که دست های اش، همدمِ  شمعدانی هایِ پشتِ پنجره بود و مونسِ کوکب ها و یاس و یاسمن هایِ باغچه حیاط مان... عاشقِ خاک بود، عاشقِ آب و پاکی و طراوت... و‌من در سراشیبِ روزهایِ کودکی ام، از مرزِ قرن ها گذشتم، و از همان روزهایِ سبز آموختم، عطرِ  عشق را در لابلایِ لحظه هایِ زندگی باید  بویید، و همراه با  شرابِ گسِ زندگی، دردها را باید نوشید، باید عاشق بود تا بتوانی از این همه مرز بگذری، باید عاشق بود تا بتوانی همراه مرغکانی شاد پرواز را، تجربه کنی و زمانی که از خود دل کنده ای در آسمان آبیِ عشق بار دیگر تولد دوباره ای را،  آغاز کنی و شرابِ عشق را به تمامی بنوشی ... من؛ عشق را، از ورایِ قرن ها، تنهایی می فهمم که با عشق و در عشق زاده شدم... #فرح_فریماااا📕معمای_عشق #مقدمه📕معمای_عشق۲ بهمن ماه _ ۱۴۰۱ 🍏🍎🍃

sticker.webp0.31 KB

photo content

sticker.webp0.54 KB

○ چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است ✍#صائب_تبریزی - غزل شمارهٔ ۱۷۷۰ 🍏🍎🍃

○ چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است فسردگی و کدورت شده است عالمگیر جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است مکن به بدگهران مردمی که آتش را چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟ چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است ✍#صائب_تبریزی - غزل شمارهٔ ۱۷۷۰ 🍏🍎🍃

sticker.webp0.46 KB

با سپاس از یک دوست بزرگوار

photo content

sticker.webp0.25 KB

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم دلِ بیمار شد از دست، رفیقان مددی تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم #حافظ

sticker.webp0.84 KB

sticker.webp0.53 KB

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست! دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست! حضرت#مولانا 🍏🍎🍃

sticker.webp0.53 KB

‌ عقل را از بارگاه عشق بیرون کرده اند هر فضولی محرم خلوت سرای شاه نیست ! #صائب_تبریزی

sticker.webp0.54 KB

🎼❤️🎼 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو حضرت_ #مولانا » دیوان شمس » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ 🍏🍎🍃

Repost from معمای عشق
🎼❤️🎼 💽#غیر قمر هیچ مگو 👤#غزل_مولانا 🎙🎼خواننده و آهنگساز:هژیر مهرافروز من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو؛     جز سخن گنج مگو        ور از این بی‌خبری        رنج مبر .. هیچ مگو  🍏🍎🍃

sticker.webp0.26 KB