داستان کده
رفتن به کانال در Telegram
ب کانال داستان کده خوشامدین لینک دعوت @dastankadeh2347
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
694
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
694
سلام اسمم علی
من یه پسرم ۲۶سالمه ...عاشق دختر عمو کوچولوم شدم که اونم ۱۵ سالشه ....رفتم خواستگاریش...اما عموم باهام لج کرد تصمیم گرفتم یه کاری کنم تو دو راهی بودم ببینم خوبه یا ن...فهمیدم دختر عموم منو نمیخاد اما من از چیزی ک بخوام نمیگذرم
.اما دلم به دریا زدم ...یه روز خالم مریض شد مامانم و بابام رفتن از اون طرفم یکی از فامیلای زن عموم فوت کرده بود تا حالا این قد از مرگ کسی خوش حال نشده بودم ...بالاخره عزم رفتن کردن ....منم لباس پوشیدم و فوری رفتم خونه عمو در زدم تینا که تک دختر عموم بود در برام باز کرد بدون اینک بدونه من کیم..لبخند خبیثی زدم و وارد شدم
از حیاط عبور کردم در خونه باز بود وارد شدم که صدای تینا شنیدم ک گفت:مامان چرا این قد زود برگشتین
صداش از آشپز خونه میومد رفتم اونجا که با صحنه عجیبی رو به رو شدم
تینا رو با تیشرت و شلوارک دیدم ...یه لحضه نفهمیدم چی شد بهش حمله ور شدم کوبیدمش به دیوار شهوت به عقلم غلبه کرد
چشمای تیله ای تینام وحشت زده بود ...نفسام گرم شده بود داشتم میترکیدم این دختر بی نهایت جذاب بود....با ترسش بهم گفت علی داری چیکار میکنی ولم کن من میترسم
دلم به لحن معصوم و بچگونش سوخت اما نمیخاستم تینا از دست بدم
بهش گفتم عزیزم اروم باش زود تموم میکنم قول میدم درد نکشی...چشاش نم گرفت اما نباید توجه میکردم بغلش کردم هی میگف ولم کن کمک میخواست ....وقتش بود آرامش کنم انداختمش رو تخت زن عموم اینا ...لباش بوسیدم دستام رو تنش می چرخید....سینه هاش گرفتم اولش هی پسم میزد اما الان چشای نازش خمار شده بود....پیراهنش در آوردم سوتینش جر دادم ترسید اما قبل اینک کاری کنه سینش مک زدم...صدای اخ گفتنش که بلند شد جری تر شدم مک هام عمیق تر کردم ...گردنش میبوسیدم دست بردم سمت شلوارش که صدای جیغش بلند شد گفت علی ترو خدا دست نزن ....علی قربونت بشه اروم باش عشقم میخام مال خودم شی...گریه میکرد سرش به چپ و راست تکون میداد...از روش بلند شدم لباسام در آوردم قبل اینک قرار کنه گرفتمش....شورتشم در آوردم...واووو این دختر فوق العاده بود اما من اون به خاطر تنش نمیخاستم به خاطر خودش میخاستم....بهشت صورتیش بوسیدم و لیس زدم زیرم پیج و تاب میخورد ...وقتی ک دیدم امادس مردونه متورم شدمو اروم اروم واردش کردم ...خعلی تنگ بود درسته اولین رابطم با دختر بود اما خوش حال بودم که داشتم عشقمو زن میکردم ...کامل که واردش کردم مایع گرمی رو آلتم حس کردم وقتی درش آوردم دیدم خونیه....تینا از گریه زیاد نفس نفس میزد ....دوباره واردش کردم اروم تلمبه زدم .....تینا خوشگلم اخوو اوخ میکرد ...دستمال سفیدی ک برداشتم باهاش تینا تمیز کردم ...تینا بوسیدم ......حمومش کردم دلش درد میکرد آرومش کردم بالاخره عموم اینا رسیدن ...صبرم به سر رسید دستمال خونی نشونش دادم ....درسته خعلی کتک خوردم و چیزی نگفتم و سختی کشیدم اما به عشقم رسیدم و در حسترش نسوختم ....تینا خعلی شکسته بود ازم می ترسید اما اونم درس کردم باهاش راه اومدم ازدواج کردیم
امیدوارم همه به عشقتون برسید اینم داستان من
694
آشنایی با سوگند
1400/06/18
#دوست_دختر #زیارت
با سلام به شهوانی های عزیز
امید هستم ۲۱ سالمه داستان کاملا واقعی
ماجرا از ۱ سال پیش شروع شد وقتی که رفته بودیم عراق برا زیارت البته من خودم مذهبی نیستم ولی گفتم بار اول برم ببینم چجور یه حالی عوض کنیم. روز دوم بود که رسیده بودیم تو شهر نجف . من صبح زود تر بیدار شدم گرسنم شده بود رفتم بیرون که صبحانه چیزی بخورم . تو راه بودم که بطری آبی که دنبالم بود از کوله افتاد پایین . رفتم برش دارم که دیدم دختر محجبه و خوشگلی اون برداشته که بهم بده . همون موقع ازش تشکر کردم و از اونجا که خیلی ازش خوشم اومد . بهش گفتم ببخشید من گوشیم جا گذاشتم میتونم به رفیقم زنگ بزنم پیداش کنم
اونم موبایلش بهم داد و منم زنگ زدم به موبایل خودم که توی جیبم بود و مثل همیشه سایلنت بود. و بهش گفتم جواب نمیده رفیقم و ازش خداحافظی کردم و سریع سیوش کردم دختر محجبه.
چون اونجا نت نداشتم و … گذشت و سفر ما تموم شد ، وقتی برگشتیم
من چک کردم دیدم واتساپ نداره ولی تلگرام داشت . و من بهش پیام دادم و گفت شماره من از کجا گرفتین و… منم راستش بهش گفتم و اونم اول ادا مذهبی ها در اورد که چرا اینکار کردین نباید پیام بهم بدین و زشت و… ولی همش ادا بازی بود بعد چند روز پیام دادم مخش زدن اونم چراغ سبز نشون داد. اروم اروم گرم شدیم . اسم دختر فهمیدم سوگند ۱۸ سالش و از شیراز .
درسته از شهرمون اصفهان نبود ولی از شانس خوبم یه رفیقام رفته بود شیراز برا دانشگاه خونه اجاره کرده بود و…
به دختر گفتم من چند روز دیگ میخوام بیام شهرتون میخوام ببینمت و…
دختر اول میگف نه نمیشه خانواده میفهمن و اینا انقدر بهش اسرار کردم که راضی شد و خانواده گفتم چند روز میخوام با رفبقام برم شیراز مسافرت
که جور شد و خودم تنهایی یه اتوبوس سوار شدم رفتم شیراز به رفیقمم زنگ زدم باهاش هماهنگ کردم که میام پیشت یه هفته ای و …
وقتی رسیدم آدرس گرفتم از رفیقم تو خیابون ابیاری بود بلد که نبودم تاکسی گرفتم و ادرس دادم و رفتم در خونه رفیقم.
زنگ خونه زدم رفیقم سیاوش اومد در باز کرد و سلام احوال پرسی و…
خونه جمع و جوری بود . نشستم و کمی خوش و بش کردن گف تو کجا اینجا کجا . راستش بگو . منم بهش گفتم هم اومدم یه هوایی بخورم هم یه دختری هست باهاش رفیق شدم اومدم ببینمش و…
رفتم حموم بعدظ یه دوشی بگیرم و به سرم زد شیو کنم اژ سیاوش ژیلت و … گرفتم شروع کردم شیو کردن .
عصر که شد زنگ زدم به سوگند برداشت و گفتم رسیدم و… یه قرار بزاریم ببینمت . قرار گذاشتیم کافه صخره آدرس ازش گرفتم و گفت یه ساعت دیگ بیا . رفتم داخل کافه دیدم به عجب جا لوکس و خوبی . یه کم منتظر شدم تا بیاد وقتی اومد خبری از چادر و… نبود با مانتو و کمی ارایش اومده بود . خیلی خوشگل شده بود . نشستیم و کمی حرف زدیم و… بعد از کافه هم گفتم بریم یه سینما . که رفتیم سینما تو سینما عقب نشستیم . وسطا فیلم بود که دستش که روی دسته صندلی بود گرفتم . اولش شوکه شد و دستش کشید از دستم ولی باز دستش گرفتم دیدم کاری نداره . فیلم تموم شد گفت دیرش شده و باید بره و…ازش خداحافظی کردم و رفتش شبش بهش پیام دادم گفتم روز خیلی خوبی بود خوش گذشت و… چت کردیم تا شب . اروم اروم براش گیف و جوک سکسی فرستادم دیدم واکنشش اوکی و اونم بدش نمیومد . که به حرفای سکسی کشید و گفتم تاحالا سکس داشتی ؟ گفت یه بار با یه فامیلمون در حد لب و مالیدن و اینا . که شب یه سکس چت اساسی باهاش کردم .
فردا صبح گفتم باید یه سکس با این سوگند بکنم حتما . برنامه چیدم به رفیقمم گفتم عصر یه چند ساعتی خونه منو تنها بزاره و بره تا دختر بیارمش خونه به سوگند زنگ
694
عکس ازاد
فیلم ازاد
نیم ساعت دیگ فیلم میده مالگ گپ
https://t.me/joinchat/osdxLZE_UT5hMGNk
694
صورتم خورد به کیر یه پیرمرده تو اتوبوس
1400/06/31
#گی #مرد_مسن #خاطرات_نوجوانی
سلام.نادر هستم والان ۳۶ سالمه .و این ماجرا که براتون تعریف میکنم برای تقریبا ۲۰ ساله پیشه.
من اونموقع دبیرستانی بودم .یه روز سر کلاس زبان .معلم زبانمون یه کتاب رو معرفی کرد و گفت که این رو بخرید . که کتاب خوبی هست .و برای تقویت زبان انگلیسی خوبه . و اون تو آموزشگاه زبان . به شاگرداش از روی اون درس میده .
وقرارشد یکی داوطلب بشه و بره انقلاب وبرای همه بخره .
که من داوطلب شدم و بچه ها پول دادند و وقتی پول جمع شد .
قرار شد من برای همه بخرم.
خونه ما جلیلی بود .از اونجا به انقلاب خط واحد داشت .فردای اون روز که مدرسه تعطیل شد…بعد از خونه رفتن .و کیفمو گذاشتم و ناهار خوردم و رفتم سوار اتوبوس شدم و رفتم انقلاب .و گشتم وآدرس نشریه رو پیدا کردم و کتاب ها رو خریدم.
و اومدم و رسیدم به اتوبوس انقلاب جلیلی.
خیلی شلوغ بود فکر کنم ۵ یا ۶ بود .
رفتم صف سر پایی ها وایستادم. واتوبوس اول بهم نرسید و اتوبوس بعدی اومد .اون موقع اتوبوسها از این بنز ها بود و در وقتی باز میشد. به داخل باز میشد و در جلو کوچک بود و در وسط اتوبوس بزرگ بود و دو تا پله میخورد تا به همسطح برسی.
همه سوار شدن و تا به من رسید .اتوبوس رو پلش هم پر شد .
و من خودمو زوری انداختم بالا و دو تا دستانم کتاب بود .و در اتوبوس بسته نمیشد. و راننده چند بار زد درو . و من خودمو هی کشیدم جلو و در اتوبوس بسته شد .
و حالا رو پله بالایی دو نفر ایستاده بودند .که یکیشون روش به من بود .
و من چون رو پله پایین بودم. متوجه شدم صورتم دقیقا روبروی زیپ یارو بود .
و صورتم نرمی کیر و خایشو لمس کرد .
راننده چون اتوبوس پر بود .ایستگاه هارو میپرسید و بعد نگه میداشت.
و توایستگاه ها هم که کسی پیاده نمیشد .نگه نمیداشت و میرفت.
یه دو ایستگاه که گذشت .متوجه شدم .کیر یارو سفت شده و با هر تکون اتوبوس قشنگ فشار میداد تو صورتم .و منم چیزی نمیگفتم و دستمم که بار بود و اصلا نمیتونستم .تکون بخورم .
و یارو قشنگ میمالید به صورتم و دیگه راحت فشار میداد .
یه دفعه به فکرم زد گازش بگیرم. که بعد پیش خودم گفتم ولش کن .
یه دو سه تا ایستگاه که رفتیم …
حقیقتا حس خود منم عوض شد .وکیرم سیخ شده بود .
تواین حین خود یارو هم فهمید که منم خوشم اومده …
که هیچ عکس العملی نشون نمیدم .
و ا ون قشنگ فشار میداد تو صورتم و میمالید ه .وکیرشو تو شلوار تکون هم میداد وبه صورتم فشار میداد.۸.
واین رو هم بگم .آنقدر ازدحام بود کسی متوجه نمیشد و خود منم .اصلا نمیتونستم قیافه یارو رو تشخیص بدم.
رسیدیم ایستگاه دو راهی قپان .که اتوبوس ایستاد ومن زوری خودمو کشیدم جلو .ودر اتوبوس باز شد .واومدم پایین و چند نفر دیگه اومدن پایین.و راه باز شد .و اونایی که مخاستند .پیاده شدند.
پایین اتوبوس نگاه کردم به یارو .یه مرد فکر کنم ۵۰ ویا ۵۳ ساله بود با ریش و سبیل پر پشت و سفید رو بود .و اونم منو نگاه کرد و خندید …ودوباره سوار شدیم .و چون اتوبوس جا باز شده بود .
همه راحت واستاده بودند .و اون یارو هم کنار من واستاده بود و از میله گرفته بود .
تا رسیدیم ایستگاه آخر. که ایستگاه جلیلی بود .و پیاده شدم .کمی که جلو رفتم
اون یارو هم اومد دنبالم .گفت واستا کمکت کنم .خسته شدی .و یکی از بسته کتاب ها رو ازم گرفت .
.وگفت ناراحت که نشدی. گفتم برای چی .
گفت …که مالیدم به صورتت…ببخشید جا تنگ بود و صورت تو هم جلو زیپم بود . و من تحریک شدم .
گفتم اشکال نداره پیش اومده دیگه .
از جلوی بقالی رد شدیم .
بعد گفت واستا و بعد رفت تو و دو تا نوشابه خرید و گفت .بیا بخور.
و اسرار کرد ومنم نوشابه رو خوردم .
وبعد
694
به نام او
1400/06/30
#عاشقی #مرد_متاهل
روی مبل های قرمز رنگ اتاق بودند و مشغول بوسیدن هم. لباس خوابی حریر بنفش رنگی به تن داشت، او هم بدنش لخت بود. لبانش در انحصار لبان شیرین او بود. سبیل او که به زیر بینیش میخورد کمی قلقلکش میداد. وقتی او دید دارد میخندد بیشتر قلقلکش داد و حسابی زیر گلویش را بوسید و لیسید. با حس آلت او در حریم امن بدنش آهی از سر لذت کشید که او را بیشتر به تقلا انداخت از ته دل بوسیدش و بیشتر ادامه داد با ارضایی عمیق و خوشایندش او هم ارضا شد . او بعد از ارضا شدنش با قهقه ای شیطانی و آبی به رنگ خون که از آلتش چکه میکرد، تنهایش گذاشت.
از خواب پرید، سردردش بدتر شده بود. انگار یک شئ نوک تیز میخواست از پشت سرش سوراخی درست کند تا بتواند بیرون بجهد.به ساعت نگاهی انداخت. 10 دقیقه به 7 روز جمعه. اواسط اردیبهشت بود. بلند شد و تنش را به آب سرد سپرد. یخ کرد. هنوز هوا کمی خنک بود. هول هولکی کف روی سر و بدنش را پاک کرد. خواست کمی آب را گرم کند اما میدانست کسلترش میکند پس با همان آب سرد دوشش را سریع به پایان رساند. از حمام بیرون آمد و تنپوشش را پوشید. گوشیاش را بلند کرد و برایش تایپ کرد : ببخشید آقای ب خیلی زوده و جمعهست ولی سردرد بدی شدم میتونم چند لحظه بیام چیزی بردارم، قول میدم زیاد طولش ندم.
دوباره یاد خواب دیشبش افتاد. سردردش بدتر شد. حتی یک ذره هم امیدوار نبود برای زودتر از ده جوابی از او بگیرد. اما فورا برایش پیام آمد:خواهش میکنم، یک ربع دیگه مغازهم. کشته مردهی همین مرام و معرفتش بود. میدانست او متعلق به زنی دیگر است اما کار دل که این حرف ها سرش نمیشود. به خودش قول داده بود هرگز پایش را از حدش فراتر نگذارد. تایپ کرد بهترین آقا ب دنیا. در جوابش یک پروانه و یک جام شراب دریافت کرد، حتی عاشق استیکرهای نابش بود. لباس پوشید سعی کرد زیاد به چشم نیاید نمیخواست فکر او را درگیر کند. کفش های پیاده رویاش را پوشید و بعد ده دقیقه جلوی مغازه بود. سردردش با پیادهروی بدتر شده بود اما دیدن کتاب های نخوانده شده پشت ویترین کمی تسکینش میداد. جلوی مغازه نشست و سرش را به زانوانش تکیه داد. لرز کوچکی برجانش نشست موهایش نمناک بود و موزاییک زیرش سرد. توجهی نکرد. صدای پایی را شنید،سرش را از روی زانوانش به سمت صدا بلند کرد و قامت چو ماهش را دید. لبخند همیشگیاش را بر لب داشت. از روی زمین بلند شد و با دستش خاک پشتش را تکاند. و لبخندی خسته اما از ته دل زد.
-سلام، ببخشید مزاحمت شدم آقا ب جان
-دوباره همون درد با درمونو گرفتی
_چیکار کنم، خیلی وقتا دلم میخواد کاردی بردارم و سرم رو سوراخ کنم ببینم حرف حسابش چیه
او در مغازه را باز کرد و تعارفش کرد که وارد شود
عطر کتاب را با عمق جانش به ریهاش فرستاد. مثل نیکوتین سیگار. کم کم بو جذب خونش شد. او وارد شد و با لبخندی پر مهر به تماشایش ایستاد و گفت :خب خانم خانوما، بفرما اینم جنس شما،درخدمتیم.
به میان قفسه ها رفت و از همینگوی کتابی انتخاب کرد که نخوانده بودش ‘’ پاریس جشن بیکران’’. میخواست همین را بردارد و برود تا دوباره بهانهاش برای دیدن روی چو ماهش جور باشد اما به خودش نهیب زد : اون متاهله احمق. پس کتابی هم از ماریو بارگاس یوسا انتخاب کرد : سوربز. و همچنین چند کتاب دیگر که هنوز نخوانده بودشان. حسابی سرش گرم میشد و دردش فراموشش. به کنار او آمد و کارتش را درآورد: مهمون ما باش خانم خانما. لبخند محجوبی زد،یاد خواب دیشبش افتاد لب گرفتنشان. شرمش گرفت. سردردش هیچ پر کشیده بود قلبش هم بهتر میزد بهتر و عاشقانهتر. گفت:هزینه ی روز جمعه مغازه اومدن و مواد رسوندن به ی
694
دوجنسه منو گشاد کرد
1400/06/29
#شیمیل #دوجنسه #تریسام
من=اراد رلم=نیلو. دوجنسه=رویا
سلام دوستان من ارادم از شیراز و خب گرایش داشتم به اینکه مفعول باشم برا جنس مخالف حتی وقتایی که با دوس دخترم سکس میکردم بعدش میگفتم منو انگشت کنه بعد چند مدت بهم گفت که یه دوستی دارع و میخواد بریم پیشش منم قبول کردم خلاصه خیلی ازش تعریف میداد و میگفت که ۲۶سالشه ماهم ۱۷و۱۸سالمون بود بعد رفتیم پیشش تو خونشون سلام و اینا رو مبم نشستیم.
واسمون یه شیشه مشروبی اورد خلاصه خیلی خوردیم بعد ps5داشت کلی بازی کردیم و بعد گفت شرطی بزنیم گفتم روی چی گفت هرکی باخت شانسی یه فیلم از این پوشه من پلی من هرچی شد انجام میده قبول کردم.
خدایی بازیش یهو خوب شد بعد رفت تو پوشه گفت یکیو شانسی بیار پلیش کردم تا یه دوجنسه داره پسرو میکنه و اینا و خیلی حشری شدم نگاه نیلو میکردم تا هی میخنده خودشو رویا بعد گفتم چیشده شماها که کیر نداریم یهو رویا گفت اگر داشته باشم چیکار میکنی گفتم درش میارم و میخورم بعد هرطوری خواستی منو بکن یهو زدن زیر خنده گفت حیف شد ندارم بعد گفت میره تو اتاقش یه بالشت بیاره ماهم داشتیم بازی میکردیم یهو نیلو بازی مکرد نگاه سمت اتاق رویا کرد منم نگاه کردم تا رویا لخت لخت اومده.بیرون و یه کیر ۲۱سانتی لای پاهاش دارع وایییی خیلی حشریم میکرد سینه هاش ۸۰،۸۵بود و قدشم بلند بود بعد این کیرم داشت یهو چشام باز شد خیلی ترسیدم همراه با شهوت زیاد اومد دستمو گرفت کیرشو گذاشت رو لبام گفت چیه ترسیدی دهنتو باز کن رو حرفت بکون نیلو هم گفت توکه دوس داشتی فرصتو از دست نده بعد کم کم دهنمو باز کردم بوسش کردم و یکن لیسش زدم گفت عزیزم بخورش یواش گذاشتمش تو دهنم کلفت نبود زیاد ولی دراز بود میرفت تا اخر گلوم و برمیگشت نیلو هم داشت خودشو و منو لخت میکرد بعد همونجوری که رویا داشت کیرشو میکرد تو دهنم و در میاورد به نیلو گفت بازش کن این جوجه رو نیلو یه پمادی زد روی انگشتاش منو انگشت میکرد یه انگشتی اول بعد دوتایی بعد ۳تایی دوس داشتم بلنددد اههه اهه کنم اخه خیلی درد داشت ولی کیر رویا توی دهنم بود نمیتونستم واقعا بعدش رویا کیرشو از توی دهنم در اورد کیرش کاملا خیس بود بعد اومد پشتم خودشو نیلو لب میگرفتن و دوتاشون دستاشون روی کونم بودو میخندیدن خیلی لذت بخش بود بعد گفت داگی شو نیلو اومد زیرم دراز کشید اول کیرمو چرب کردم با همون پمادو کردم تو کونش بعد رویا هنوز انگشتم میکرد بعد گفت خب بخواب روی نیلو و تکون نخور یواش کیرشو گذاشت روی سوراخم و میمالوند وایییییی این حس فوقولاده بود بعدش یواش کردش توی کونم و درش میاورد منم اه اه میکردم و بعدش کیرشو تا اخر کرد توی کونم و بلند داد زدم نیلو هم یه اه بلندی کشید رویا زد تو کونم محکم گفت یواش بعد همینطور اروم عقب جلو میکرد و سرشو اورده بود ازم لب میگرفت خیلی فوقولاده بود تا اونموقع لب نگرقته بود ازم و انگار توی بهشت بودم واقعا من تکون نمیخوردم رویا همینطوری روم تلمبه میزد و کیرمم توی نیلو عقب جلو میشد بعد چند دقیقه ابم داشت میومد و توی کونش خالی کردم بعد پاشد رفت توی اتاق رویا و رویا هنوز ابش نیومده بود و محکم تر تلمبه میزد سینه هاش روی کمرم بود خیلی حشری بودم میگفت دوست داری به دخترا بدی منم با صدای بی حال میگفت خیلیی میگفت بازت کردم دیگه کونی شدی منم اه ناله میکردم بعد کیرشو دراورد و اومد جلوم نشست یهو دیدم نیلو با دیلدو کمری اومدع پشت سرم و دارع میمالونه روی سوراخم رویاهم کیرشو گذاشت توی دهنم نیلو هم کردش توی کونم وایییی حسش فوقولاده بود واقعا خودشونم لب میگرفتن و با سینه های هم بازی میکردن بعد چند دقیقه داشتم از ح
694
شب به یاد موندنی با مبینا
1400/06/29
#دوست_دختر #آنال
سلام به همگی من تا حالا هرچی داستان مینوشتم موضوعاتش سکس نبود ولی الان میخوام خاطره خودم درباره اولین سکسم با عشقم رو بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد و پیشاپیش عذر خواهی میکنم اگه داستان بد بود به بزرگی خودتون ببخشید ارداتمند شما Dark Man
داشتیم برمیگشتیم از طرقبه که یهو فرزاد اومد کنار ماشینم و گفت
-امیر کورس بذاریم
+بیخیال بابا بچه ها میترسن
-بگو میترسم چرا الکی بهونه میاری
+امیر نیستم امشب حال تو رو نگیرم
شروع کردیم یه سبقت ازش گرفتم جاده باریک بود و اجازه نمیدادم ازم سبقت بگیره مبینا خیلی ترسیده بود حقم داشت هم من هم فرزاد قبلش عرق خورده بودیم البته همه پسرای جمع خورده بودن ولی ما دوتا پشت فرمون بودیم و این ترس بچه هارو زیاد ترمیکرد یه لحظه یه ماشین جلوم بود خیلی یواش داشت میرفت هرچی بوق و چراغ دادم فایده نداشت به هر بدبختی بود از بغلش رد شدم ولی فرزاد نتونست و زد به اون ماشین واستادیم فرزاد شروع کرد به دعوا رفتم جداشون کردم و گفتم
+آقا حق کاملا با شماست و این دوست من مقصره الان بیمه و مدارک ماشینش رومیده فردا که تعطیله انشالله شنبه برید بیمه خسارت بگیرید
که یهو فرزاد گفت :
-اصلا حق با منه ببینم چه گوهی میتونی بخوری
+فرزاد کصشر نگو بذار درست کنم این گند برو بتمرگ تو ماشین
خلاصه به هر بدبختی بود یارو رو راضی کردم که بره و زنگ نزنه افسر بیاد
+فرزاد بیوفت جلو و یواش برو اگرم نمیتونی بده یکی دیگه بشینه
-یه شیر همیشه شیره
+گوه تو بخور تو کیرم نیستی الان مرتیکه دوتا پیک شاش ساقی خوردی مست شدی مغزت از کار افتاده
نشستیم تو ماشین و رفتیم تمام مدت دست مبینا رو گرفته بودم و داشتم از حضورش لذت میبردم
مائده که صندلی عقب نشسته بود گفت
~امیر چرا نذاشتی زنگ بزنن پلیس؟
+با این عقلت حتما درسم میخونی ؟ ای که گل بگیرن در اون دانشگاه خراب شده مارو که تو توش داری درس میخونی
~ عه مبینا نگاش کن چی میگه؟
*امیر جان اذیتش نکن
+چشم عشقم ، ببین مائده رانندگی حین مستی تو کشور هایی که استفاده از الکل آزاده هم جرمه بعد اینجا میومد اون گوساله رو میدیدن میبردنش شلاق و این حرفا بعد میگفتن خب نسبت شما ها باهم چیه؟؟ ما هم میگفتیم واسه پروژه دانشجویی اومدیم طرقبه ساعت یک نصفه شب ؟
~ اوکی گرفتم
خلاصه بچه ها رو رسوندم خونه و رفتیم مبینا در خونشون که یکهو بهم گفت
*نمیای بالا ؟
+نکنه میخای بابات کونم بذاره؟
*مامان بابام نیستن اگه میخوای بیا بالا
+خب الان ک فکر میکنم یه چایی میچسبه
رفتیم بالا مانتو و شالش رو در آورد و با یک تیشرت و شلوار جین جلوی من راه میرفت و میخواست چایی دم کنه تا حالا اینجوری دیده بودمش ولی تو عکس از نزدیک ندیده بودم رفت تو آشپزخونه و در عین حال که عشوه میومد سعی داشت خودشو معمولی و بی تفاوت نشون بده
+میگم مبینا من خودم جرات نمیکنم با خودم تو یه خونه خالی باشم تو چطور جرات کردی
*مثه اینکه یادت رفته من کی هستم ها
+نه ولی تو یادت رفته من کیم؟
*نه بابا ، الان داری تهدید میکنی؟
+نه عشقم دارم از حقایق پرده برداری میکنم
*منکه ازت نمیترسم
بلند شدم رفتم بغلش کردم و لبام رو گذاشتم رو گردنش و شروع کردم به بوسیدن و مک زدن گردنش
*امیر یه مشت میزنم به همون جا ها بیخیال شو
+اگه حتی بِکَنیش هم امشب بیخیالت نمیشم نفسم
یه مشت آروم زد به وسط پام ولی من بیخیال نشدم از گردنش اومدم سمت لباش و لبای خوشگلش رو شکار کردم ( البته دفعه اول نبود که لباش رو میبوسیدم) دیگه اون مقاومت ساختگیش هم در کار نبود همونطور که داشتیم لبای همو میبوسیدیم تیشرتشو آوردم بالا لبام رو ازش جدا کردم و درش آوردم
694
ن پسر مغرور دانشکدمونه که جواب کسی رو نمیداد الان داره التماس میکنه که سگ من باشه؟منم تمام ماجرارو بهش گفتم.گفت بیا داخل شاید یه فکری کردیم.رفتم داخل نشستن رو مبل.میخواستم بشینم که مینا بهم گفت حیوون کی بهت اجازه داد بشینی ؟واای به ارزوم رسیدم.مینا بلند شد وبا سیلی ومشت ولگد منو جلوی خودش به زانو دراورد ودستور دادن که با لیس زدن پاها و جورابشون بردگی حودمو ثابت کنم.منم نزدیک نیم ساعت فقط لیس میزدم ومیبوسیدم پاهای مقدس ارباب مینارو.وسطاش اربابم میومد تف میکرد تو دهنم.سیلی بهم میزد.فوش ناموسی بهم میداد .چند بار با پاهای مقدس که جوراب زیباش توشون بود اومد رو صورتم ونزدیک بود لهم کنه.بهم دستورداد با دهن نجسم جورابشونو دربیارم وبعد از جویدنش خوب پاهاشونو بوسه بارون کنم.بعد نیم ساعت اربابم بهم دستور دادن که لخت بشم.لخت شدم وایشون چندتا عکس با موبایلشون گرفتن.بعدش گفت به یه شرطی میتونی به صورت دائم سگ وبرده من بشی؟گفتم هرچی باشه قبوله ارباب .ایشونم گفتن باید توالتم بشی ومن بشاشم تو دهنت.برینم تو دهنت.تو باید گه وشاش منو بخوری .فهمیدی توله؟وااای به ارزوم رسیدم.باورتون نمیشه .اگه ارباب مینارو از نزدیک میدیدین شماهم ارزوتون این بود که توالتش بشین.با بوسیدن پاهاش ازش تشکر کردم.اربابم لخت شدن ودستور دادن مثل اسب ایشونو سوار کنم وببرم حموم.اونجا گفتن کوصمو دیس بزن تا شاشم بیاد.بعد لیس زدن کوصش اربابم اومد کامل کوصشو جلو دهنم گرفتم وگفت حتی اگه یه قطرش هم حروم بشه میکشمت.بعد شروع کردن به شاشیدن .وای چه اب زلالی .چه شراب نابی.چه نوشیدنی بینظیری.من دهنمو پر میکردم وبعد قورتش میدادم.با تمام وجودم شاش ارباب مینای عزیزم رو میخوردم.بعد دو سه دقیقه شاشیدن شاش اربابم بند اومد.پا شد خشکش زد.حتی یه قطرش هم روم نریخته بود.همشو خورده بودم.اربابم لبخندی از رضایت زد گفت افرین توله.حالا ببینم با گهم چه کار میکنی.اومدن روم.سوراخ کون مقدسشونو دقیق رو دهن من تنظیم کردن .منم کامل دهنمو باز کردم.سوراخ کونشون متورم شد و لحضه موعود رسید .وای چه گه خوشمزه ای .مینا کامل گهشو میرید تو دهن من ومن میخوردم .خیلی خوشمزه بود.بعد از خوردن گهش خودمونو شستیم وتمیز کردیم رفتیم بیرون.گفت چون بچه خوبی بودی الان میخوام لطفم ودر حقت تموم کنم.ومنو برد به اتاقش .از تو کمدش یه چیزی دراورد.وای باورم نمیشد دیلدو یا همون کیر مصنوعی بود.گفت دوس داری جنده مینا بشی؟دوس داری کونی ارباب مینات بشی؟منم گفتم ارباب منوسگ شمام .سگ ارزوش لطف اربابه .حتی اگه بریدن سرش باشه.گفت خوبه توله حالا به حالت سگی بخواب روتخت.اقا جاتون خالی مینا حسابی با انواع روشها اون روز منو گایید.از داگ استایل گرفته تا ایستاده.مطمئنم مینا تو زندگی قبلیش یه پورن استار مرد بوده.چون امکان نداره یه دختر به این نازی بتونه پسر خوشتیپ وخوشهیکلی مثل من رو اینجوری بگاد.وسط گاییدن من فوشم میداد ومنو وادار به حرف زدن میکرد.مثل اینکه بگو جنده کی هستی؟منم داد میزدم جنده مینا.کونی ارباب مینا.سگ کونی مینای عزیزم.بعد حسابی گاییدنم کارمون تموم شد ورو تحقیق متمرکز شدیم.بعد اون روز من سگ ارباب مینا شدم وچند بار دیگه ایشون هم ریدن تو دهنم .هم کونم گذاشتن هم شاشیدن رو هیکلم هم اینکه چندتا از دخترای دیگه همکلاسیمو اورد وپنج نفری کونم گذاشتن وریدن تو دهنم وشاشیدن رو هیکلم.اگه این داستانمو دوست داشتین اون داستان بردگی برای این پنج همکلاسیمو میگم براتون .اخ نمیدنین خوردن گه وشاش و کون دادن به دخترای همکلاسی چه لذتی داره.تو کلاس همش میگی ووای این دختر ناز همونی نی
694
زیر پاهای مینا
1400/06/28
#ارباب_و_برده #همکلاسی #دانشجویی
سلام من امیدم ومیخوام داستان بردگی برای همکلاسی زیبا و ملکه ام مینای عزیزم رو براتون تعریف کنم.داستان از این قرار بود که من تو یکی از دانشگاهای شمال دانشجو بودم واونجا خونه گرفتم.اسم دانشگاه وشهرو نمیارم چون اگه بگم درجا منو میشناسن چون از بس پسر خوشتیپ وتودل برویی بودم مرکز توجه تمام دختران دانشگاه بودم.اما من مغرور تر از این حرفا بودم که دم به تله بدم .اما در مقابل یکی از دخترای همکلاسیم اوضاع فرق میکرد.من شیفته اون شده بودم.اسمش مینا بود.یه دختر معمولی از نظر زیبایی ولی فوق العاده با نمک ودوست داشتنی.از اون دخترایی که معصومیت از چهره ورفتارشون میباره و ادم حتی باورش نمیشه که این ملکه ها هم میرینن.
من هر رور بیشتر عاشق ودلباخته مینا میشدم.همیشه کفشای اسپورت میپوشید و پابند میزد ومنو دیونه تر میکرد.دلمو زدم به دریا وهرجوری که میشد میخواستم حرف دلمو بهش بزنم و واسه یه روز هم که شد برده مینای زیبایم میشدم.من که سکس ورابطه نمیخواستم.فقط چند ساعت زیر پاش باشم واینکه به جای توالت زحمت بکشه ومنت بزاره تو دهن این برده حقیر خودشو تخلیه کنه.گذشت وگذشت تا اینکه واسه یکی از درسا قرار شد دونفری واسه استادمون تحقیق کنیم.استاد هم گفت بر اساس ترتیب لیست کلاس گروه بندی میکنم.و اینو گفت تو کون من عروسی شد چون فامیل منو ارباب مینا هردو با یه کلمه شروع میشد واین یعنی همگروهی من و الهه ی مقدسم.همین شد و ما همگرویی شدیم.شبش تو تلگرام واسم پیام فرستاد که هماهنگ کنیم چکارا کنیم.یه دوسه بار با هم رفتیم بیرون وتو پارک ودانشکده وکتابخونه باهم حرف زدیم قرار شد واسه کامل کردن نهاییش بریم خونه یکیمون.وخب چون اون دختر بود ونمیتونست بهم اعتماد کنه بیاد خونمون قرار شد من برم خونشون.ادرس داد ومن روزبعدش رفتم اونجا.ملکه من مینا خانم زیبا هم دقیقا وقتی رسیدم جلوی در از بیرون میومد .گفت یه کار کوچکی داشته رفته تا بانک.یه مانتو جلوباز با شلوار جین تنگ تنش بود.کفشاشم اسپورت وساق پاهای مقدسش هم طبق معمول سفید ودیوونه کننده.به پاهاش واق شده بودم که با صدای مینای مقدسم به خودم اومدم.نگاش کردم ولبخند زد گفت حواست کجاست.یه بهونه ای اوردم واون خندید.فکر کنم دوزاریش افتاده بود.خلاصه دعوتم کرد رفتیم بالا .اولش روم نمیشد .ولی گفتش که باباش خونه نیست ومامانشم داره میره بیرون.همین که وارد خونه شدیم مادر اربابم رو دیدم که داشت میرفت بیرون.واااای مادرشم مثل خودش زیبا وبینظیر بود.اصلا بهش نمیخورد که ملکه مقدس من دخترش باشه.دستشو اورد جلو سلام کرد بهم منم جواب دادم وبهش دست دادم.گفت بچه ها شما راحت باشین من دارم میرم وتا شب هم برنمیگردم پس باخیال راحت پروژتونو پیش ببرید.خداحافظی کردیم ورفتیم داخل.البته کفشامونو جلود در دراوردیم.وای ارباب مینا جوراب سیاه کالج پاش بود .کفشای اسپورت خوشکلش رو گذاشت تو جاکفشی.رفتیم داخل ومن به بهونه دست وصورت شستن اجازه خواستم برم دستشویی .دستشویی جلو راهرو کنار جاکفشی بود.ایشونم راهنمایی کردن ورفتن که لبتاپ ولوازم لازم رو بیارن هال.رفتم کنار دستشویی و به احترام کفشای مقدس اربابم زانو زدم و با برداشتن یکیشون شروع کردم به لیس زدن وبوسیدن .یه دفعه ای در باز شد وارباب اومد .وایی خدای من .هاج واج نگاش کردم.از تعجب خشکش زده بود.گفت چکار داری میکنی؟یه دفعه ای دلو زدم به دریا وافتادم به پاش.حالا نبوس کی ببوس.یعنی فقط بوسه لبهای من بود که بر پاهای مقدس اربابم فرود میومد.گفتم توروخدا بزار سگت بشم .فقط واسه یه روزم که سده.اولش هاج و واج نگا میکرد بعد زد زیر خنده.گفت :وای این همو
694
مادرزن و ضربدری
#ضربدری #مادرزن
سلام
ارش هستم ۲۹ از اصفهان ،خانومم رها۲۶ سالشه و اصالتا آبادانی هستند و بعد از جنگ اومده بودند اصفهان.
مادر خانومم تو ۱۴ سالگی با اجبار با پدر خانومم که ۲۸ سالش بود ازدواج کرده بود، و همیشه بهم میگفت که از زندگیش ناراضی هست با وجودی که خداییش خیلی پولدار بودند،سه سالی بود نامزدی بودیم و چون مادر خانومم همیشه جلو من لباسایه باز میپوشید خیلی تو کفش بودم یجورایی خودشم فهمیده بود ولی خب خیلی ترسو بود،من مهندس هستم و عسلویه کار میکنم بعد از ازدواج شرکت واسم یه خونه گرفت و رها رو بردم عسلویه پیش خودم و هر روز ، روزی سه بارم سکس داشتیم ،تو اینستا با واژه های ضربدری و بی غیرتی آشنا شدم و واسم دلچسب بود و موقع خرید لباس واسه رها اونایی که آزادتر بودو انتخاب میکردم و رها هم خوشش مییومد، مدام تو این پیجا میگشتم به صورت یواشکی و مخفی ، سه ماهی از زندگی مشترکمون گذشته بود که وارد یه سری داستانایه باور نکردنی شدیم،
من کارم جوری هست که ۱۴ روز عسلویه هستم و ۷ روز اصفهان یه چندتا رست که اومده بودم رها اصرار کرد که اصفهان پیش مامانش و اینا چند روز بیشتر بمونه و بعد بیاد ،منم قبول کردم ،دو الی سه روز سرکار بودم که زنگ زدم رها معلوم بود داره گریه میکنه ولی اصرار داشت همه چی اوکی هست ،قرار بود یه هفته ای بیاد عسلویه ولی ۱۴ روز موند اصفهان، رفتم اصفهان خیلی تو خودش بود ،ناراحت بود هر چی میپرسیدم چیزی نمیگفت و بحثو عوض میکرد ،بعد از ۷ روز اومدیم اصفهان ،تو راه برگشت قسمش دادم چی شده گفت بریم اصفهان بهت میگم و کلی گریه کرد،تو ذهن خودم فکر میکردم بهش تجاوز کردند …
خلاصه رسیدیم اصفهان ،خستگیمون که از بین رفت شروع کرد به حرف زدن که تورو خدا در مورد خانوادم بد فکر نکن و این یه راز باشه گفتم خب چیه بگو،گفت مامانم به یه پسر به اسم میثم دوسته و بعد از ازدواجمون به صورت اتفاقی پیاماشونو تو واتس آپ دیدم و واتس آپشو هک کردم و فهمیدم رابطشون خیلی باهم زیاده پسره تقریبا۲۷ سالی داشت،میگفت با مامانم صحبت کردم کلی گریه کردم ولی فایده نداره و گفته همه چی بینمون تمومه تا اینکه یواشی پشت سر مامان رفتم دیدم رفت سواره ماشین پسره شد منم رفت جلوشونو گرفتم که پسره اومده پایین سرم داد زده و فرار کرده …
یه لحظه هنگ کرده بودم رفتم سر لب تاب واتس اپ مادر خانومم باز کردم دیدم به به اوضاع خرابه ،چندتا عکس از کص و کونشم واسه پسره فرستاده و شدید باهم اوکی هستند ،بدونه اینکه رها بفهمه عکسارو فرستادم واسه خودم ،باور کنید چند بار من با این عکسا ارضا شدم و تو چندتا گروه میفرستادم و نظراتشونو میپرسیدم و حشری میشدم،پیش خودم گفت بی عرضه هستی که یه غریبه داره مادر زنتو میکنه تصمیم گرفتم برم تو نخش به خانومم گفتم همرو خودم درست میکنم فکر نباش، ۴ روز مرخصی گرفتم و با ۷ روز خودم شد۱۴ روز، رفتیم اصفهان خونه پدر خانومم اول کار که همو دیدیم خیلی آروم و سکسی نزدیک لبش بوسش کردم که یکم تعجب کرد،با خانومم هماهنگ کرده بودم چون مامانت از بابات آنچنان محبت ندیده و پسر نداره من باهاش خیلی جور بشم تا سمت غریبه نره که آبرو ریزی کنه اونم از خدا خواسته که قبول کرد ولی گفتم به شرطی که یه کار واسم بکنی ولی به موقعش میگم گفت هرچی باشه قبوله
خلاصه فردایه اونروز منو مژگان (مادر خانومم) رفتیم بیرون از اولش که تو ماشین نشست همش دستش تو دستم بود،بهش گفتم من همیشه دوست داشتمو دارم ولی یه اتفاقایی افتاده که ازت دلخورم و شاید رها رو طلاق بدم، تعجب کرد و گفت چی
گفتم رها تو سکس خیلی سرد شده اصلا رابطه نداریم ،گفت خب این که درست میشه گفتم
694
رها!
#عاشقی #دوست_دختر
مثل اون ماشین برقیای کنار خیابون که تو بچگی سوارشون میشدیم، تا آخر پدال گازشو فشار میدادیم ولی هیچ وقت نمیرسیدیم.
خوشگل تر شده بود، چشماشو میگم، هنوزم بعد این همه سال بعد دیدنش اولین چیزی که توجهمو جلب کرده بود چشماش بود.
گاهی وقتا آرزو میکنی کاش یه سری آدما رو هرگز ملاقات نمیکردی، رها یکی از اون آدمای داستان زندگی من بود که بعد رفتنش روزی هزار بار آرزو کردم کاش هیچ وقت دیوونه ی اون چشمای مشکیش نمیشدم.
خیره شده بودم به علیرضا که داشت سعی میکرد مراحل رشد و بهره وری پروژه جدیدو توضیح بده، اما ذهنم گم شده بود لای یه سری خاطره، خاطراتی که چهار سال سعی کرده بودم پاره پورشون کنم و حالا، این دختر ظریف رو به روم با همون نگاه جادوییش، با برگشتنش گند زده بود به همه چی.
پولدار بودن، ولی همیشه ساده لباس میپوشید، خیلی میخندید، با کوچیک ترین چیزا ذوق میکرد. خیلی دختر جنجالی بود، از اونایی که اصلا زیر بار حرف زور نمیرن، چند تا درسو به خاطر همین بحث با استادا حذف شده بود ولی خب انگار براش مهم نبود.
وضع مالی ما متوسط رو به بالا بود ولی پولدار نبودیم. پسر ساکتی بودم، تو مدرسه اکثر اوقات برای خنده هام مسخرم میکردن، برای همین همیشه سعی میکردم آروم بخندم.
هیچ وقت از دختری خوشم نیومده بود، شایدم اومده بود ولی هیچ وقت اونی که میخواستم نبود.
رها ولی فرق داشت، نمیدونم شایدم من فکر میکردم فرق داره، میترسیدم بهش بگم دوست دارم، بگه نه، نفرت داشتم از این که بهم نه بگن.
آدم شوخی نبودم ولی با اون خیلی شوخی میکردم، آروم خندیدن برام عادت شده بود تا این که یه روز بهم گفت قشنگ میخندی، از اون روز سعی کردم بلند بخندم.
حالا شده بود یک سال که حرفمو بهش نگفته بودم.
دیگه تقریبا همه فهمیده بودن دوسش دارم، حتی خودشم انگار فهمیده بود اما همیشه با خودم میگفتم نکنه منو به چشم دوست معمولی میبینه و اگه بهش بگم دوسش دارم فکر کنه آدم بی جنبه ای هستم و تا بهم دو بار خندیده فکر دیگه ای کردم.
دوشنبه بود، بارون شدیدی میومد، جفتمون کلاسامون تموم شده بود، گفت دلم میخواد برم یه جای دنج، بهش گفتم اگه بخواد یه کافه ی خوب اون اطراف میشناسم که املت های خوشمزه ای داره، یهو چشماش شیطون شدن با یه لحن خبیث گفت، مهمون تو؟!
همونجوری که میخندیدم شونه هامو بالا انداختم و گفتم، سگ تو ضرر!
وقتی رسیدیم کافه ساعت شش و ربع بود، جفتمون از شدت بارون مثل موش آب کشیده شده بودیم، دلم میخواست پشت میزی که کنار شیشست بشینم، ولی در نهایت میزی که وسط تر بود و روش یه گلدون پر از گل های رز بود رو ترجیح دادم، آخه رها عاشق گل رز بود.
ازش پرسیدم چی میخوره و تو دلم خدا رو شکر کردم انتخاب کردن غذای مورد علاقش حداقل پنج دقیقه طول میکشه، چون اون موقع با خیال راحت میتونستم تمام این مدت خیره شم بهش!
بلاخره انتخاب کرد، منم همون املت همیشگی رو سفارش دادم و البته مثل همیشه تاکید کردم کنارش حتما برام پیاز بیارن!
(بدون پیاز غذا نمیخورم)
داشت در مورد استاد یحیوی میگفت و طبق معمول غر میزد که استاد ازشون خواسته به عنوان منبع امتحان کتاب خودش رو باید تهیه کنن، میگفت این رفتار خیلی غیر حرفه ای و از این همه رفتار چیپ و سطح پایین ناراحت بود و طبق معمول که در مورد این مسائل صحبت میکرد، برای بار هزارم جملشو با این حرف که واقعا نمیشه تو این مملکت زندگی کرد، تموم کرد!
همیشه به این جا که میرسید سعی میکردم بحثو عوض کنم یا قانعش کنم که این جا هم میشه زندگی کرد ولی خب اون عاشق رفتن بود.
تو کل مدت مکالممون حس میکردم میخواد یه چیزی بگه، آخرشم ط
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
