ری را 🌱
رفتن به کانال در Telegram
اسم من (ری را) نیست... فقط شاید پزشک باشم؛ شاید خیلی کم! . @reyhan_zty
نمایش بیشترإيران144 357دسته بندی مشخص نشده است
253
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
253
امید داشتن و امیدواری مقوله ی عجیبی عه
تاب آوری و تحمل، از اون عجیب تر عه
ما داریم با هر شرایطی خودمون و وفق میدیم و همچنان زندگی میکنیم و تلاش میکنیم برای آینده؛ که خب خود همین اتفاق یعنی امید.
امروز فکر میکنی این شیفتی که تو بیمارستان دادی، این چیزی رو که دیدی، این اتفاقی که از سر گذروندی و ... دیگه ته ته اش بوده؛ دیگه سخت تر از این نمیتونه باشه و اگر بیشتر از این باشه دیگه تموم میشی؛ ولی خب ممکنه یه شرایط دشوارتر به وجود بیاد و اون ژن تاب آوری ات رو روشن کنه و بهت این اطمینان رو بده که تو یک انسانی! یک انسان با قدرتی ماورایی که هنوز هم میتونه زندگی کنه و به روزهای بعدش امیدوار باشه!
نمیدونم در انتها ممکنه چی پیش بیاد، در انتهای این همه راه پر پیچ و خم، آدمیزاد صیقل خورده و والامقام تر میشه یا ضعیف تر و شکسته تر؟!
253
تو دوران دانشجویی ام، یه بار یه دختری که اونم دانشجو بود، اومد گفت استادمون گفته برم واسه تخت فلان سوند بذارم. من تا حالا سوند نذاشتم واسه بیمار، بلد نیستم، میشه بهم یاد بدی که چکار کنم؟
منم اون موقع ماه های آخر پزشکی ام بود و مثلا فاز گرفته بودم که من الان دیگه همه کاری بلدم و سال بالام و فلان و بهمان (جوون بودم و جوگیر!)؛ گفتم چرا نمیشه؟!، بیا بریم بهت یاد بدم!
خلاصه ما رفتیم یه سوند بذاریم و الکی الکی با هم دوست شدیم!
یه سوند ما رو به هم وصل کرد، یه سوند...
همینقدر عاشقانه!
پ.ن:
سوند ادراری یا کاتتر ادراری، لوله باریک و توخالی و انعطافپذیری است که برای جمعآوری ادرار، درون مثانه قرار داده میشود!
253
کاش دوستام انقدر همشون پراکنده نبودن
یکیشون اینور کشور باشه و یکیشون اون سر کشور و اون یکی شون اونور دنیا.
کاش انقدر شیفت نبودن تو بیمارستان و درگیر امتحان و زندگی نبودن
میتونستم تورلیدر بشم و همشون و جمع کنم و یه هفته بریم سفر!
این وضعیتی که انقدر دور افتادم از همشون و ماه هاست خیلی هاشون رو ندیدم، گرچه از عوارض بزرگسالی عه، ولی به شدت غم انگیز و اسفبار عه!
253
من یک بار با صاد (یکی از دوست هام) رفته بودم بیرون
ماشین آورده بود همراه خودش
سوار ماشین اش شدیم
نگفت تو وصل شو موزیک بذار، نگفت چی دوست داری واست بذارم، رفت تو (ری را) و موزیک ها رو به ترتیب پلی کرد...
هنوزم یه وقت هایی که موزیک میذارم اینجا منتظرم تا صاد همشون و دانلود کنه و وقتی بعد از مدت ها دوباره دیدمش و سوار ماشینش شدم، واسم پلی کنه:)
این میزان توجه کردنِ زیبایی که داشت، همیشه در خاطرم هست و خواهد بود!
253
من فضای مجازی رو دوست داشتم
فکر میکردم خیلی ایده ها میشه ازش گرفت
خیلی چیزها رو راحت تر میشه پیدا کرد و دید
راحت تر میشه با آدم ها ارتباط گرفت
باهاشون حرف زد
و و و ...
این حس من عه یا بقیه هم اینطورین رو نمیدونم
ولی فضای مجازی الان، خصوصا اینستاگرام و توییتر، شبیه یه باتلاق شده، شبیه یه سیاه چاله، شبیه فاضلاب شهری، شبیه لجنزار...!
آدم ها داخل این فضا دیگه فکر نمیکنن
دیگه همدیگه رو دوست ندارن
دیگه با هم حرف نمیزنن
فقط دنبال کشتن و قتل عام کردن همدیگه ان؛
به هر دلیلی...
دلم میخواد دست دوست هام و چند تا آدم رو بگیرم و در این فاضلاب و ببندم و بیام بیرون!
253
من بیشتر از اینکه دوست هام رو دوست داشته باشم، چطوری دوست شدن و آشنا شدن باهاشون رو دوست دارم
هر ماجرایی در نوع خودش جالب و دوست داشتنی و زیباست واقعا برای من!
اینکه چطوری یهو سر راه هم قرار گرفتیم و به هم وصل شدیم، اولین دیالوگی که بین ما رد و بدل شد چی بود، اولین بار کی با هم چایی خوردیم، اولین بار کی شماره و آیدی اینستاگرام همدیگه رو گرفتیم و از کی و از کجا صمیمی تر شدیم!
هر بار به هر کدومشون فکر میکنم و قند تو دلم آب میشه!
253
یکی از بیمارهام میگه من این قرص های نوافن رو میخورم، به خاطر کافئین داخلش دیگه خوابم نمیبره.[ کافئین داخل کپسول های نوافن، ۴۰ میلی گرم عه]
من واقعا به این آدم ها حسودیم میشه
خب چطور ممکنه من بعد قرص کافئین ۲۰۰ میلی گرمی و یه شات اسپرسو، چهار ساعت بگیرم بخوابم؟!
253
تو فضای مجازی پخش شده که پسر اروین یالوم خودکشی کرده و همه دارن کامنت میگذارن که تو دیگه چرا؟ تو که پدرت فلان بود؟ تو که تراپیست دم دستت بود؟! و ...
این حرفشون من و یاد کسایی میندازه که وقتی یه دکتر و میبینن که مثلا مریض شده، میپرسن: عهههه! دکترها هم مگه مریض میشن؟؟!! [همراه با خنده ی شوهر عمه ای]
253
فضای مجازی پر از آدم های تقلیدکار عه
یه نفر میاد مینویسه: مرگ بر فلان و فحش به این و اون و روز بعد، یه نفر دیگه میاد همون ها رو واو به واو و بدون تغییر تکرار میکنه، بدون اینکه اصلا یه لحظه با خودش فکر کنه که چرا اصلا مرگ بر فلان؟ چرا فحش به این و اون؟
انگار همه شدن طوطی
فقط تکرار میکنن
واو به واو
عین به عین
هیچ ایده ی جدیدی از خودشون ندارن
یه متن، یه حرف، یه فحش و تو گوشی شون کپی کردن و اینور و اونور پیست میکنن!
و اصلا فکر نمیکنن که این چه حرف و حرکتی عه که من دارم انجام میدم؟!
انگار یه عالمه احساس ناشناخته و ناگفته از اینور اونور دارن که گاها با این چیزها خودشون و تخلیه میکنن!
253
یه روز کاری ایده آل همون روزی بود که دو تا از بیمارهای جوان ام، از مرگی که هیچ کس فکرش رو نمیکرد واقعا اتفاق بیفته، نجات پیدا کردن
و من شروع کننده ی این نجات بودم و بعد، باقی بچه ها و پزشک ها و پرستارهای عزیزم...!
هر روز کاری ای که شبیه همون روز باشه واسم بهترین و ایده آل ترینه
اینکه آدمی، به واسطه ی بخشی از من، از مرگ و درد و رنج دور بشه و خانواده اش، یه نفس راحت بکشن و بگن: خدایا شکرت!
ولی روز غیر کاری ایده آلم، ترجیحا یه روز بهاری عه (ترجیحا اردیبهشت یا خرداد)، روزی عه که صبح خیلی زود از خواب بیدار نشم، روز بعدش هم تعطیل رسمی عه و میتونم آف باشم و بیمارستان نرم و اتفاقا تو همون روز تعطیل، برنامه رفتن به تئاتر و تهران گردی یه روزه رو با دوستام چیده باشم. روزی عه که بتونم یه دوست خیلی عزیز رو برای چند ساعتی ببینم و باهاش نهار بخورم و یه گفتگوی عمیق باهاش داشته باشم، چند صفحه از کتابی که تازه خریدم رو بخونم و یه فیلمِ خانوادگی رو خانوادگی ببینم!
یه دسته گل (به جز رز) بخرم و بیارم خونه.
تو یخچالمون نون خامه ای تازه داشته باشیم و روی گاز، چای با طعم میخک!
واسه شام لازانیا درست کنم با پنیر فراوون!
آخر شب، تو خیابون های شهر بریم دور دور، یه نم بارون زده باشه و کف خیابون یه مقدار خیس شده باشه و وقتی پنجره ماشین پایین عه، بوی بارون بیاد و عصب های بویایی ام رو قلقلک بده!
موزیک تو ماشین در حال پخش باشه؛ آرمان گرشاسبی، وصال، ابی، گوگوش...، اولین بستنی اینور سال مون رو بخوریم و دوباره برگردیم خونه.
و من دوباره کتاب بخونم و شب، دیر وقت بخوابم.
همین!
253
من چه تو شهر خودم و چه شهرهای دیگه که واسه سفر یا درس خوندن میرم، زیاد گم و گور میشم؛ چون واقعا هیچی از مسیریابی حالیم نیست!
و خب طبیعتا آدم وقتی گم میشه و هیچ آدرسی بلد نیست، اضطراب میگیره
من اینجور وقت ها چکار میکنم؟
میرم و یه بیمارستان پیدا میکنم و میرم داخلش!
و بعد دیگه هیچ نگرانی ای ندارم و با کمال آرامش میتونم بشینم و بفهمم کجام و اصلا چطوری باید مسیرم رو پیدا کنم!
انگار خونه ام عه مثلا، به آرامش میرسم وقتی یه بیمارستان میبینم سر راهم!!!
253
تو یه قسمت از اخلاق پزشکی میگه وقتی بیمار در مراحل پیشرفته بیماری و سرطان قرار داره و داره به خاطر دردش عذاب میکشه و از شما میخواد تا با مرگ خودخواسته به زندگیش پایان بدین (اوتانازی)؛ شما حق این کار و ندارین، فقط میتونین داروهاش رو قطع کنین و واسش مسکن های قوی و شبه مخدر تجویز کنین تا کمتر درد بکشه تو اون روزهای آخر عمرش!
و همیشه این واسم سوال بوده که خب چرا نباید تو همچین موقعیت هایی قانونی چیزی شبیه به اوتانازی وجود داشته باشه؟
همینجور هر روز و هر روز مخدر به بیمار طفلی تزریق کنیم که دردش کم بشه و منتظر بمونیم تا بمیره؟
چه کار مسخره و بیهوده ایه واقعا؟!
253
به من بگو صبح زود بلند شو برو سرکار
بلند شو درس بخون
بلند شو برو ورزش
اصلا بگو صبح زود بلند شو تا کامروا بشی!
عمرا اگه بلند شم
عمرااااا
یعنی به خاطر اینکه صبح زود از خواب بیدار شدم و تلویزیون و روشن کردم، نباید میبردین بازی رو؟!
