وَتین.
رفتن به کانال در Telegram
-اول و آخر نوکر -صاحب عینکهای تکدسته -آمالی با عرض فراتر ز چاکدهان -چارچنگولی چسبیده به "وانالراحلاليكقريبالمسافة" -دانشجوی ناشریف https://t.me/SendHarfBot?start=cac355c1b4dc
نمایش بیشتر393
مشترکین
+324 ساعت
+37 روز
+2830 روز
آرشیو پست ها
394
اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا؟! همین؟! گفتی ترازوی حق و باطل درست کار میکند و تمام؟! تمام چیزی که بلد بودی همین بود؟!
394
دیدی اربعین رو کولههاشون مینویسن «آقا جان اگر دیدم و نشناختمت، سلام؟»
امروز کلا روی این حالم.
394
مترو تو ایستگاه تئاتر شهر توقف نداره و کلا هم وحشتناک غلغلهست حتی از همون اول خطها
پیشنهاد میشه اگه نزدیک به اواسط خطوطید حتما با بیآرتی برید.
394
هنوز بیست و چند ایستگاه مانده تا مصلی و کل واگن سیاهپوشاند. «تو کشته کدام قبیلهای که اینچنین تمام قبائل بر تو مویه میکنند؟»
394
زائره اومد کنارم نشست، گفت تا حالا از نزدیک دیده بودیش؟ به لاک اسکرین لپ تاپم زل زدم گفتم نه.
394
Repost from N/a
۲/ از زمین ماههای قرمز میجوشد. تا چشم کار میکند چراغهای قرمز و آبی چشمک زن بالا و پایین میروند و سر تا ته دانشگاه را گز میکنند. گردن میکشم که انتهای صفشان را ببینم، نمیشود. اضطراب دلم را چنگ میزند، از چشمهایم بالا میآید و میرسد بر گونههایم. صدای بوق میشنوم و فریاد «آبجی برو کنار». نگاهم دوخته میشود بر گویندهاش: «نترس آبجی ماشین داشت میخورد بهت». انگار لبهایم را چسب قطره زدهاند. کلمات به زبانم میرسند و صدایم در نمیآید. «آبجی صد و بیست تا ماشینه، باید سریع صف شه، شرمنده داد زدم». میدوم سمت سردر. سمت آدمهای ناغریبه. غریبههای سرخ و سفید پوش هلال احمر برای مردم ردیف شدهاند و باز صدا بلند کردنشان زبانم را بسته. لال شود دهان ذهنم، نکند در شام هم وقتی برای صف شدن کاروان اسرا عجله داشتند، صدا بر زینب کبری بلند کردند؟ لا یوم کیومک...
394
Repost from نگاشت | Negasht
اگر از خارج تهران میخوای تو وداع و تشییع امام شهید شرکت کنید و نگران اسکان و غذا و... هستید، اسکان دانشگاه صنعتی شریف همچنان ظرفیت داره.
https://eskan.yad-ara.ir
ثبتنام اسکان زائرین امام شهید در مواکب و اسکان دانشگاه صنعتی شریف
امکانات اسکان: صبحانه، ناهار، شام، میانوعده، حمام و سرویس و...
394
Repost from N/a
۲/ از زمین ماههای قرمز میجوشد. تا چشم کار میکند چراغهای قرمز و آبی چشمک زن بالا و پایین میروند و سر تا ته دانشگاه را گز میکنند. گردن میکشم که انتهای صفشان را ببینم، نمیشود. ناگهان اضطراب دلم را چنگ میزند و از چشمهایم بالا میآید و میرسد بر گونههایم. صدای بوق میشنوم و فریاد «آبجی برو کنار». نگاه وحشتزدهام دوخته میشود بر گویندهاش: «نترس آبجی ماشین داشت میخورد بهت». انگار لبهایم را چسب قطره زدهاند. کلمات به زبانم میرسند و صدایم در نمیآید. «آبجی صد و بیست تا ماشینه، باید سریع صف شه، شرمنده داد زدم». میدوم سمت سردر. سمت آدمهای ناغریبه. غریبههای سرخ و سفید پوش هلال احمر برای مردم ردیف شدهاند و باز صدا بلند کردنشان زبانم را بسته. لال شود دهان ذهنم، نکند در شام هم وقتی برای صف شدن کاروان اسرا عجله داشتند، صدا بر زینب کبری بلند کردند؟ لا یوم کیومک...
394
Repost from N/a
۱/ از خواب این چند شب نفرت دارم و عاشقش هم هستم. چند ساعتی تن خسته آدمی را بغل میکند و بعد، بیدار شدن برابر است با یک شوک جدید، تصویر جدید، خبر جدید. دیروز تصاویر اولین وداع در جوار حسینیه امام و امروز هم، شروع وداع در مصلی. تصاویر مصلی را اصلا چک هم نمیکنم. انقدر خستهام که وحشت دارم به وداع نرسم و اگر هم برسم، جان نداشته باشم خوب ببینمش. این اضطراب را در چشم بچهها هم میبینم. دیشب موقع شام حساب و کتاب میکردند که راه افتادن را به کی موکول کنند که نه از تک و تا بیافتند، نه به ساعات شلوغی بخورد. این بُعد اضطراب را، چنان رندانه از آدمها پنهان میکنند که بعید است کسی به آن توجه کرده باشد.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
