○|گمشدگان برای همیشه|○
رفتن به کانال در Telegram
شرط لذت از کانال، گمگشتی است. @dementia78 ناشناس: https://t.me/begoo?start=_1862245833681
نمایش بیشتر787
مشترکین
-424 ساعت
-127 روز
-5230 روز
آرشیو پست ها
روشنفکر/تحلیلگرِ حکومتی همونقدر بی ارزشه که روشنفکر/تحلیلگرِ مردمی.
جفتشون برای مطلوبیت کسی دیگه حرف میزنن و بیاصالت هستن. آدمایی ترسو که دنبال منفعت(محبوبیت و...) خودشونن و فقط حرفایی تکراری میزنن. حالا این منفعت از حکومت بیاد یا مردم، بی ارزشه و گوش دادن بهش، اتلاف وقت. (بماند اصلا که مردم یعنی کیا؟)
برای همین کسی که عقیدهای مخالفِ من داشته باشه ولی اصیل باشه، محترمتر از شخصی هست که حرفایی بزنه صرفا چون من خوشم میاد.
ولی اصالت ترسناکه و پرهزینه. برای همینه که تعدادشون کمه، و اکثرا هم در زمانهایی مثل الان در بهترین حالت سکوت میکنن.
اردبیلی بنظرم یکی از اون اصیلهاست. اگر دغدغه مشترک داشته باشید(پوچی در کنش، تکرار تاریخ، ارزش زیستن و...) بهتر متوجه این موضع میشید.
دوتا فایل هست که اگر علاقهمند باشید، بنظرم میتونه براتون مفید باشه.
انقلاب و پشیمانی:
صوت
این مردم خشمگین داغدار:
صوت
فیلم
(۲)
خب چه کنیم حالا؟
دو حالت تو ذهنم میاد:
۱. این پشیمونی برای همهس. راه فراری نیست.
۲. این پشیمونی برای همه چیز/آدما نیست. چیزایی/راههایی هست که پشیمونی نمیاره.
مورد اول تا نرسم اثبات نمیشه. مورد دوم رو فرض میگیرم.
پس بریم ببینیم مصداق مورد دوم چی میتونه باشه؟
۱.به گذشته فکر نکن! در حال زندگی کن! حسرت گذشته رو نخور. و ازین حرفا...
باشه چشم.
معادل این حرف میشه= اگه پول نداری خب برو از خودپرداز بردار دیگه!
این حرفها نتیجه/هدف رو دارن تکرار میکنن. من باید این توانایی رو بدست بیارم. باید در من این مهارت تربیت شده باشه. باید تو حساب بانکی من پول باشه تا خودپرداز پول بده!
این حرفا صرفا برای لایک و فراره.
آخر هفته بیای از سر کاری که توش جون کندی. یک استوری بذاری از مهمونی و رفقا. با شعری از خیام تزئین بشه که دیگه واویلا:
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
بنشین سرجات جانان. بشنین که راهش این نیست.
(۱)
تصورم از سالهای اخر عمر اینجوریه!
که اکثر آدم ها(اگر نگم همهمون) از بخش های زیادی از زندگیشون پشیمونن.
پشیمونی از کارهای اشتباه و چیز های از دست رفته برام قابل هضمه. ولی پشیمونی از چیزهایی که فکر میکردی موفقیت بودن ترسناکه. و احتمالا دردناکتر. چون به اینها امید داشتی و وای به ناامید شدن...
#ترشح_نامه
#روز_آخر
❇️خیالبازی
🔹این توصیف رو به chat gpt گفتم بده. مربوط به یک نقاشیه. اول متن رو بخونید و موقعیت رو تخیل کنید. نقاشی اصلی رو توی کامنتها گذاشتم.
هم یک نوع مواجهه جالب با نقاشیه و جذاب تر اینکه تفاوت خیال با اثر اصلی جالبه!
🔸این نقاشی فضایی تاریک، سنگین و کابوسوار دارد؛ طوری که انگار بین خواب و بیداری معلق ماندهای.
در مرکز تصویر، زنی جوان روی تختی خوابیده است. بدنش به پشت افتاده و سرش کمی به عقب آویزان شده، انگار نیرویی نامرئی جانش را گرفته و رهایش نمیکند. لباس سفید و نازکش روی بدنش پخش شده و در تضاد کامل با تاریکی اطراف میدرخشد. این سفیدی، نه آرامش، بلکه آسیبپذیری او را نشان میدهد. بازوانش بیجان افتادهاند و صورتش حالتی دارد که معلوم نیست خواب است یا بیهوش؛ دهانش کمی باز مانده، گویی نفسش سنگین یا بریده شده است.
روی سینهی زن، موجودی کوچک، زشت و شیطانی نشسته؛ شبیه یک دیو یا جن. بدنی فشرده و عضلانی دارد، پوستش تیره است و چهرهاش پر از قساوت. زانوهایش را جمع کرده و با تمام وزنش روی سینهی زن فشار میآورد. چشمانش به بیننده خیره شدهاند، نگاهی سرد و آگاه، انگار میداند چه رنجی ایجاد میکند و از آن لذت میبرد. این موجود نماد خفقان، ترس و فلج خواب است.
در پسزمینه، از دل تاریکی، سر یک اسب با چشمانی گرد و وحشتزده بیرون آمده است. اسب انگار از پردهای سیاه سرک میکشد. چشمانش سفید و برجستهاند و نگاهش پر از جنون و اضطراب است. حضور اسب غیرمنتظره و تهدیدکننده است؛ مثل فکری ترسناک که ناگهان در خواب ظاهر میشود. یالش در تاریکی حل شده و تنها صورتش با نوری سرد دیده میشود.
نور نقاشی محدود و موضعی است؛ فقط زن، دیو و صورت اسب را روشن میکند و بقیهی فضا در سایه فرو رفته. هیچ نشانهای از امنیت یا بیداری وجود ندارد. همهچیز سنگین، خفه و خاموش است.
این تصویر، کابوس را نه بهصورت یک رویا، بلکه بهشکل موجودی واقعی و فیزیکی نشان میدهد؛ کابوسی که روی سینه مینشیند، نفس را میبُرد و نگاهش مستقیم با تو روبهرو میشود.
#راه_هنر
بیا بنویسم
که اگر ننویسیم زندگی از بین انگشتهامون لیز میخوره...
مثل پاییز
ننوشتم و نفهمیدم چجور گذشت جریان زندگی
اون هم چه پاییزی...
بیا بنویسیم...
#راه_موسیقی
@lost_fr_ever
سه تن بودیم
من و امید و زندگی
کودکانه در پی بادها میدویدیم
و خیالات در سرمان میچرخید.
سه تن بودیم
من و امید و زندگی.
اکنون من و امید این سوی رودخانهایم
زندگی در آنسو
با کودک دیگری
مشغول به بازی.
✍️شمس لنگرودی
#راه_شعر
اینکه دست به قلم/کیبورد بشم و روان بنویسم، همیشه چالشی بوده برام که موفق هم نتونستم بشم.
حتی الان که دارم این متن رو مینویسم و خیلی مصمم هستم که خودم رو مجبور کنم تا انتهای یک متنِ "ترشحی" برم، امید ندارم که بشه.
اگر یک دریچه رو فرض کنیم برای خروج افکار، افرادی که روان صحبت میکنن، مینویسند و... این قدرت رو دارن که یک صف منظم تولید کنن و دونه دونه افکار رو از دریچه عبور بدن.
ولی ذهن من اینجور نیست. افکار توی صف نمیمونن و میخوان باهم بیان بیرون. درست مثل امروز، توی صفِ انتظار "سازمان نظام وظیفه" . وقتی که افراد گوشی ندارن تا سرگرم بشن و چی تحمل ناپذیرتر از خودِ شخص. وقتی چیزی برای فرار از خود نیست، پس بدو بزن جلو توی صف.
به اون شخصی(احتمال سرباز وظیفه) فکر میکنم که ۸ سال پیش محل تحصیل منو زده "کشاورزی قزوین" و این حرکت، ۸سال صبر کرده، ساکت یک گوشه نشسته، تا امروز علتی بشه برای این پست. علتی بشه برای سفر به قزوین صرفا برای یک ویرایش. اون هم توی تنگی زمان فارغی و ثبتنام...
دو هفته پیش وقتی رستوران قیمه نثار رو سیو میکردم برای یک سفر دونفره یک روزه قبل از مهر، یعنی اون توییت میدونست ۸ سال پیش چی نوشته بودن برام؟ اگه میدونستم یک نفره میشه و برای کار اداری، سیوش نمیکردم! نمیدونم شایدم حداقل یک بستنی پستهای خوردم.
امان از علت و معلول و پروانهها و اثرشون...
عه بالاخره شد یک متن.
متن رو بدون بازخوانی و بدون ویرایش میفرستم و با این جمله از یک اهنگ که الان تو ذهنمه تمومش میکنم:
آخرین زخم تو گوشِ سردِ ما میگفت
که زندگی یه شاهکار بی مقایسه است
ما دردامونو مشترک شدیم؛ زمان به ما
داد امکان اشتراکِ درد رو واسه رقص
#ترشح_نامه
زمان میگیره یکی یکی قهرمانهاتو
زمان داره بهت میگه شبیه خودت شو
درختهای بیریشه میرن با این طوفان
بده دستاتو خودم میشم ریشه تو
#راه_موسیقی
@lost_fr_ever
📚فلسفه درد
...درد حسود است...
میشه گفت فلسفه، علم، پیشرفت، فرهنگ، تمدن، رابطه، اخلاق(؟) و... به یک مقداری از "شکمسیری" نیاز دارند. حالا اینکه تعریفِ شکمسیری چیه محل بحثه، ولی حداقل باید روزنهای برای تنفس وجود داشته باشه. وگرنه همه اینها مسخره و بی معنی میشن.
وقتی دردِ حسود(از هر نوعش) زندگی فرد رو احاطه کنه، جهانِ بیرون(همونا که بالا گفتم) رو ازش میگیره. تمامِ جهانِ فرد میشه بدنِ خودش. بدنی که در درد غرق شده.
اینجا درد معنا خاص خودش رو تحمیل میکنه: تمام جهان میشود بدن، تمام بدن در درد است؛ پس تمام جهان درد است.
این حالت رو همه تجربه کردیم. مثلِ وقتی انگشتِ کوچکِ پا، با جایی برخورد کنه. تمرکز از جهانِ بیرون به بدن برده میشه. و البته تمام بدن هم خلاصه میشه در انگشتِ پایی که درد دارد...
#راه_کتاب
در ادامه بحث زِر مفت، دیدن این مطلب هم جالبه.
اومدن پیشبینیهای کارشناسهای سیاسی رو بعد از چند سال، بررسی کردن که آیا درست گفتن یا نه؟
اینم نتیجه.
#راه_کتاب
"هنوز در سفرم.
خیال میکنم
در آبهای جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنههای فصول میخوانم
و پیش میرانم.
مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟ کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین
[...]
کدام راه مرا میبرد به باغ فواصل؟
عبور باید کرد
صدای باد میآید، عبور باید کرد.
و من مسافرم، ای بادهای همواره!
[...]
دریچههای شعور مرا بهم بزنید.
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور «هیچ» ملایم را
به من نشان بدهید."
#راه_شعر
تمامِ شعر
نگاه عمیق و سختیه.
اینکه در یک بحران یا شادی باشی ولی بتونی از اون زمان فراتر بری.
انقد فراتر بری که تمام علت و معلولیِ زندگی رو ،مثل یک نخِ در حال بافتهشدن، تصور کنی.
ولی خب تا آخرین گره رو نبینیم، نمیشه در مورد لحظه ها داوری کرد. شاید حتی آخرش هم نشه فهمید. وقتی دیگه نیستی تا این بافتنی رو بپوشی. ای بابا...
حس متناقضی داره. هم معنا میده و هم از معنا تهی میکنه.
مثل شعر سهراب:
#ترشح_نامه
🔹فرض کنید شما سعی خود را برای قبولی در کنکور در شهری خاص کردهاید و در اثر یک اتفاق، به نحو مطلوب کنکور را نگذرانده اید و درنتیجه بهجای قبولی در شهر موردنظر خود، در شهر دیگری در دانشگاه پذیرفته شدهاید. در ابتدای امر گمان میکنید عدم قبولی در شهر خاصی که طالب آن بودهاید اتفاقی است نامطلوب اما در ادامه، حضور شما در آن شهری که قبول شدهاید زمینهساز ازدواج شما با یک فرد ایده آل میشود که به نظر میرسد این ازدواج، اتفاقی است خوشایند که در زندگی به نفع شما است.در ادامه زندگی متوجه میشوید که همسر شما قادر به فرزند آوری نیست و شما نمیتوانید صاحب فرزند شوید؛ بنابراین ازدواج با این فرد که در ابتدا اتفاقی خوشایند بود تبدیل به اتفاقی ناخوشایند میشود .باگذشت زمان به دلیل جنگی که در شهر شما اتفاق میافتد اطرافیان و همشهریان شما فرزندان خود را از دست میدهند؛ اما شما که فرزندی ندارید دچار رنج از دست دادن فرزند نمیشوید و فرزند نداشتن خود را نعمت و موقعیتی مطلوب تصور میکنید.بدین ترتیب شما هیچگاه نمیتوانید بفهمید که آیا قبولی شما در آن شهر سرانجام به نفع شما بوده است یا به ضرر شما.
#مصطفی_ملکیان
@mostafamalekian
لبخند یادگاری
ماهی قرمزهایی داشتیم
و دور تا دور کاسهی روی میز میچرخیدند
کنار پارچههای کلفتی که پنجره را میپوشاند و مادرم همیشه لبخند میزد،
میخواست همه ما خوشحال باشیم
به من گفت:
<خوشحال باش هنری!>
درست میگفت:
<کسی که میتواند، بهتر است خوشحال باشد.>
اما پدرم
هفتهای چند مرتبه هر دومان را به باد کتک میگرفت
لحظههایی که قواره ۱۹۰ سانتیاش گُر میگرفت،
چرا که نمیتوانست بفهمد چه چیزی از درون به او حمله میکند.
مادرم، ماهی بدبخت،
که دلش میخواست خوشحال باشد
حداقل دو سه بار در هفته کتک میخورد
به من هم میگفت خوشحال باشم
<لبخند بزن هنری! چرا هیچوقت لبخند نمیزنی؟>
و بعد خودش لبخند میزد که من هم یاد بگیرم، و این غمگینترین لبخندی بود که دیدهام.
یک روز ماهی قرمزها
هر پنجتایشان
مُردند
به پهلو روی آب افتاده بودند
چشمهاشان هنوز باز بود
و وقتی پدرم به خانه آمد آنها را کف آشپزخانه انداخت
جلوی گربه انداخت
و ما تماشا میکردیم
و مادرم لبخند میزد🥲
+1
چند وقت پیش، همینطور توی طاقچه میگشتم که کتاب شعر چارلز بوکوفسکی رو دیدم. تا به حال کتاب شعر ترجمهشده نخونده بودم، ولی...
شعرهاش به سادگی معروفه.
در لابهلای تمام کلماتش، مرگ نشسته. نویسنده بارها تا دم مرگ رفته و آخرش هم با سرطان خون میمیره.
توصیه میکنم تو فضایی آرام، با یک آهنگ بی کلام مناسب شعرهاش رو بخونید.
#راه_شعر
دعا برای ربودهشدگان
کتابی به دور از کلیشه با موضوع زنان، که کمدی سیاه جاری در طول داستان، تصویری از دنیای رمان برام ساخت که هنوز یادم هست.
لینک طاقچه
#راه_کتاب
این فیلم رو شاید(قطعا!) بالای ۱۰۰بار دیدم.
دو بخش داره.
بخش اول: رنج در رئالترین حالت خودش، نمایش داده شده. حس "همدلی" مخاطب، در این بخش فعال میشه. به یادآوردنِ گمشدن در گذشته و یا شاید تخیل دچار شدن در آینده، کلید ورود به دنیای بخش اوله.
بخش دوم: این بخش بنظر شبیه بخش اوله، ولی نیست!
برای ورود به دنیای این بخش، کلیدی نیست.(حداقل برای من)
اونقدر در نردبان بدبختی بالا رفته که نمیشه دیدش. وقتی از ابزار تخیل کمک میگیری، این بالای ابرهاست و پاهای من روی زمین.
این مقایسه خیلی موارد دیگه رو هم از لحاظ اهمیت به زمین میکوبه. فلسفه، جنگ، وطنپرستی، موفقیت و... که الان حوصله توضیح بیشترش نیست.
این بخش منو یاد کتاب "دعا برای ربودهشدگان" انداخت. رمان کوتاه و قشنگی بود. توصیه میکنم بخونید.
#گم_نوشته
