○|گمشدگان برای همیشه|○
رفتن به کانال در Telegram
شرط لذت از کانال، گمگشتی است. @dementia78 ناشناس: https://t.me/begoo?start=_1862245833681
نمایش بیشتر797
مشترکین
+124 ساعت
-87 روز
-5830 روز
آرشیو پست ها
به شما التماس میکنم عزیز
[...]
وقتی فردا پیش من میآیید، مستقیم در چشمهایم نگاه نکنید...
#برادران_کارامازوف
#راه_کتاب
آدم باید با واقعیتهای زندگی کنار بیاد.
مثلاً من کمکم دارم میپذیرم که هیچوقت قرار نیست کتاب لامصب برادران کارامازوف را تموم کنم.
من همان اشک سرد آسمانم
نقش دردی به دیوار زمانم
بی سرانجام و بی نام و نشانم
چون غباری به جا از کاروانم
#راه_موسیقی
@lost_fr_ever
چالش یا ایده ای داشتید با این لینک بگید.
برای متن قبلی ایدههاتون رو دوست داشتم. :)
زن و مردی که آورده بودنش، پدرمادرش نبودن و مادر پدرش بچه رو به این دو نفر سپردن و رفتن کربلا(زیارت قبول!)
برای باورمندان به اصل علّیت یه روند بچینیم؟
...--> والدین بی خیال ---> تغذیه نامناسب کودک---> یبوست ---> زور زدن زیاد---> بیرون زدن تخمدان از دیواره شکم --->...
خب حالا که چی؟
والدین رو سرزنش کنیم؟ نه اونم میشه روند علیت حماقتش رو نوشت.
داستان هندی گفتم که تورو احساساتی کنم؟ شاید.
میخوام بگم دنیا ناعادلانهست؟
آفرین. جوابم به سوال اول متن اینه که دنیا نه عادلانس و نه ناعادلانه. دنیا بی تفاوته.
همونطور که من هم به درد این بچه بی تفاوتم. تا دردش رو دیدم سریع ذهنم بردش تو مفهوم عدالت و تبدیل شد به ابزاری برای این پست. حتی اسمش هم یادم نموند.
تحمل بی تفاوتی سخت تر از ناعادلانه بودنه. کسی که باهات بد رفتاری کنه قابل تحمل تر از کسیه که بهت اصلا محل نمیده! در ناعادلانه بودن هم بالاخره نظمی نشسته.
دنیا همونقدر به تخمدان این بچه(که احتمالا تا الان عمل شده) بی اهمیته ، که به لجن صفراوی بچه به نظر مرفه بعدی.
یعنی این خوشبخت میشه در آینده و اون دختره بدبخت؟ نه! دنیا به اینم اهمیتی نمیده. در این سلسله علیت هر چی نگاه میکنم جز بی تفاوتی و رندوم بودن نمی بینم.
این همه حرف زدم که با این حرفای منفی قیافه بیام؟
فکر نکنم.
اتفاقا حسم به این بی تفاوتی یک حس دوگانهست.
از یک طرف میتونه حالت رو بگیره ولی از یک طرف هم حس میکنم با پذیرش این بیتفاوتی میشه ازش قدرت گرفت. بوی "امکان ِ جدید" میده.
چطور؟
نمیدونم...
✍️اصل علّیت
دنیا عادلانهست یا ناعادلانه؟
اجازه بده با یک مثال دمدستی نظرم رو بگم.
موقعیت: صبح ساعت ۶ - آخرین مریض کشیک- دختر ۳ ساله لاغر -سونوگرافی شکم و لگن از نظر فتق
آخیش! این بچه هایی که صبح زود اومدن جیغ نمیزنن و آرومن. فقط یک بار حرف زد و به خاطر سرمای اتاق، پتوش رو خواست.
فتق دختر؟ ای بابا، کاش پسر بود که راحت پیدا بشه.
شلوار رو که کمی زدن پایین برآمدگی معلوم بود. عه خب پس راحته.
احتمالا تجمع مایع باشه.
عه!
اینکه تخمدان چپشه!
👇👇
#گم_نوشته
این متن در مورد مواجهه با اثر هنری رو بخونید جالبه.به جاهای دیگه هم میشه تعمیمش داد.
فرق بین دو رویکرد.
۱.گشودگی به دنیای جدید .مزه مزه کردن...
۲.سرکوب کردن تجربه جدید با دمدستی ترین عقاید.اظهار نظر فوری.بدو بدو چیزی که تو ذهنته رو پرتاب کن.
واقعیت انقدر واضح اون بیرون نشسته مگه نمیبینیش؟!
#راه_هنر
❇️خیالبازی(۲)
🔹این توصیف رو به chat gpt گفتم بده. مربوط به یک نقاشیه. اول متن رو بخونید و موقعیت رو تخیل کنید. نقاشی اصلی رو توی کامنتها گذاشتم.
🔸این نقاشی فضایی رؤیایی، غمانگیز و اندکی رازآلود دارد؛ انگار در جایی میان آسمان، خاطره و احساسِ فقدان معلق شدهای.
در مرکز تصویر، دو پیکر انسانی در آغوشی عمیق و فشرده به هم گره خوردهاند. یکی از آنها موهایی سرخ و پریشان دارد که در نور طلایی میدرخشند و مانند شعلههایی نرم در هوا پراکنده شدهاند. سرش را بر شانهی دیگری گذاشته و بازوانش را با تمام نیرو دور او حلقه کرده است؛ آغوشی که همزمان آرامش، دلتنگی و نیاز به پناه را در خود دارد.
بدن پیکر دیگر کامل نیست. از ناحیهی کمر به پایین، تن او به حفرهای تاریک و خالی ختم میشود؛ شکافی عمیق که بهجای ادامهی بدن، تنها خلأ دیده میشود. این تاریکی در تضاد با نور گرم اطراف، حضوری سنگین و تأملبرانگیز دارد؛ گویی بخشی از وجود، خاطره یا روح او از میان رفته است. این خلأ نه زخمی جسمانی، بلکه نشانهای از فقدان، تنهایی یا ناتمامبودن است.
اطراف این دو پیکر را ابرهایی نرم و روشن فرا گرفتهاند؛ ابرهایی که در میان پرتوهای طلایی نور شناورند و فضایی میان زمین و آسمان میسازند. نور از میان ابرها میتابد و لبههای بدنها را روشن میکند، بیآنکه تمام تصویر را آشکار سازد. سایهها هنوز حضور دارند و به اثر حالتی اسرارآمیز میبخشند.
هیچ نشانهای از زمان یا مکان وجود ندارد. تنها یک آغوش است، یک خلأ، و سکوتی گسترده که همهچیز را در بر گرفته است. تصویر بیش از آنکه صحنهای واقعی باشد، شبیه تجسم یک احساس است؛ احساسی از نیاز به نزدیکی، ترس از فقدان و تلاشی آرام برای پُر کردن چیزی که دیگر وجود ندارد.
#راه_هنر
سلام.
چندماه پیش(این رشتهپستی که ادامه پیدا نکرد) میخواستم این کار رو شروع کنم و حتی متن قسمت اولش رو اماده کرده بودم ولی خب بدلایلی نشد.
قصد دارم کتاب "مغالطات" رو به صورت وویس های کوتاه توضیح بدم. در اصل مثل یک کتابخوانی تقریبا یکطرفه است. چون خود من هم درحال یادگیری هستم.
الان از ظهر بزور نشستم پای گوشی و خودم رو مجبور کردم که استارت کار رو بزنم حتی اگر کیفیت مطلوبم نباشه.
قسمت اول هست و در ادامه امیدوارم که وویس ها لحن خودشون رو پیدا کنن.
اگر پیشنهادی/انتقادی هم بود، ممنون میشم بگید.
