رعیت ارباب زاده|خزائی|
رفتن به کانال در Telegram
﷽ میتونم”کهکــشانها”رو تو “چشمـات”ببینم. . .🌎🤍 نویسنده:زهراخزائی و A ✨️رعیت ارباب زاده ✴️ ملکه مافیا دارای مجوز چاپ،هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد💯 بزرگسال Tabligh: @tabliqat_roman
نمایش بیشتر4 422
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-107 روز
-13630 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
مارس '26
مارس '260
در 0 کانالها
فوریه '26
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+5
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+2
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+5
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+99
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+499
در 29 کانالها
Get PRO
اوت '25
+671
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+414
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+238
در 42 کانالها
Get PRO
مه '25
+357
در 44 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+460
در 23 کانالها
Get PRO
مارس '25
+513
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+243
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+1
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+1
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+8
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+1
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '240
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '240
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '240
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+290
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+276
در 68 کانالها
Get PRO
مارس '24
+278
در 57 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+120
در 29 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+432
در 62 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+2
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+5
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+29
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مه '230
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '230
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+148
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+4 133
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+1 571
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+1 961
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+10 419
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+2 609
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+1 620
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+857
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+1 540
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+3 518
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+5 516
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+4 125
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+2 347
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+836
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+185
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+419
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+846
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+638
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 مارس | 0 | |||
| 04 مارس | 0 | |||
| 03 مارس | 0 | |||
| 02 مارس | 0 | |||
| 01 مارس | 0 |
پستهای کانال
Repost from N/a
🔪💀معرفی کتاب: قصاب و پرنده سیاه💀🪚
✍️ نویسنده: براینی ویور💜
📚 ژانر: #عاشقانه #جنایی #دارک_رومنس
🏆 مجموعه سه جلدی: عشق ویرانگر❤️🔥
🎭خلاصه:
⚔سلون و روئن تو کاری که میکنن فوقالعادهان؛ شکارچیِ شکارچیها ☠.
اما یه برخورد کاملاً اتفاقی بینشون، یه رابطهی عجیب و غیرمنتظرهای رقم میزنه 🕷️✨.
این دو «قاتلِ قاتلکش» در نهایت تصمیم میگیرن یه رقابت دوستانه راه بندازن ⚔️🖤 و هر سال فقط یکبار همدیگه رو ملاقات کنن؛
اون هم برای شکار خطرناکترین هیولاهای انسانیِ کشور 💜💀🕸️.
[لینک دریافت فایل ترجمه مترجم]
| 2 | 🕯🪙معرفی کتاب: وقتی که از ماه زاده شد 🪙🕯
𓆩ꨄ︎𓆪
✍️ نویسنده: سارا.ای پارکر
📚 ژانر: #فانتزی #ماجراجویی #برزگسال
🏆 اولین جلد از مجموعه : هبوط ماه🦋⃝ ☾𖤓
🎭خلاصه:
داستان دربارهٔ تالیئه (Talliaya / Talli) است؛ 🌕🪽 زنی که در جهانی زندگی میکند که هزاران سال پیش درش ماهها شکستند 🌑🐉 و از آن موجودات خطرناک “خفته” به زمین افتادهاند. ⭐⚫
انسانها و سایر نژادها برای بقا در برابر این موجودات، که “هَچلینگز” (Hatchlings) نام دارند، 🔵✨ سالهاست در حالت تدافع و جنگ دائمیاند. 🌕🐉
تالی همیشه فکر میکند یک انسان معمولی است، 🌊🌑 اما در آغاز داستان، یک حادثه باعث میشود قدرتی ناشناخته درونش بیدار شود، ✨🐉 قدرتی که به موجودات هچلینگ و منبع اصلی ریشهٔ این هیولاها مرتبط است. 🌕🔵
با بیدار شدن این قدرت، توجه دشمنان، شکارچیان سلطنتی 🌑✨ و همچنین موجودات باستانیای که هزاران سال است زندانی بودهاند 🐉🌊 به او جلب میشود... 🔵🌕
[لینک دریافت فایل ترجمه مترجم] | 0 |
| 3 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت64
سرش رو بالا آورد و آلتش رو بین پاهام قرار بود..
آروم روی واژنم میکشید که چشم باز کردم و به چشمهای پر از حس خواستنش زل زدم..
یه آن، برای یه لحظه.. حس و حالم پرید..
نفس نفس زدم و دستم رو روی دستش - که روی رونم بود - گذاشتم..
- تصاحب من به چه قیمت؟ ریختن خون بابا؟
رفتم عقب و خودم رو به تاج تخت فشردم..
- این هوسی که اسمشو گذاشتی دوس داشتن، ارزششو داره چاوش؟
شهوت توی چشمهاش کمتر شد ولی محکم گفت:
- عشق من، ارزشش خیلی بیشتر از حد تصورته
~~~~~
- دلربا؟
- دلربا؟
پیشونیم تیری کشید و چشم باز کردم.. چشمهام تار میدید ولی مردمکای نگرانش رو تشخیص دادم..
- داشتی چه خوابی میدیدی که همش ناله و نفرین میکردی؟
- ها؟
- هیچی ولش کن، بیا یکم آب بخور
پیشونی دردناکم رو لمس کردم..
تنم خیس عرق بود و مشخص بود چاوش هم حال و روز خوبی نداره.. | 0 |
| 4 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت63
سوتینم رو درآورد و بیقرار نوک سینهم رو لیسید..
مک محکمی بهش زد که آهی از گلوم خارج شد..
نفس نفس میزدم و اون محکمتر مک میزد..
سرش رو بالا آورد و به چشمها زل زد، هر دو شستش رو روی نوک سینهم که برآمده شده بود میچرخوند و به بیقرار شدنام لبخند میزد..
فشاری داد که کمرم به بالا اومد..
- میبینم که بدجوری تحریک شدی دلی
نفس نفس زدم.. جوابی نداشتم..
شلوارم رو از پام درآورد، لبهی شورتم رو یکم کشید و آروم گفت:
- تو مال خودمی..
شورتم رو از پام درآورد و به بدن لختم زل زد، قبل از اینکه حس و حالم از بین بره شلوار خودش رو درآورد و بین پاهام نشست..
- چقدر منتظر این لحظه بودم..
زبونش رو روی نقطهی G اندام تناسلیم کشید که بیقرار تکون خوردم زیرش..
دستهام ناخودآگاه روی موهاش نشست و به پایین تنهم فشار دادم که تو گلو خندید
- تو از منم بدتر داغ کردی.. چقدر خیس شدی
- چاوش لطفا
چند تا لیس دیگه زد که کنترل آه کشیدنم از دستم در رفت.. | 0 |
| 5 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت61
کف دستم رو که چسبونده بودم به دیوار رو روی قفسهی سینهم گذاشتم که داشت ضربانش داشت بیشتر و بیشتر میشد..
پلکم میپرید و خیره به برادری بودم که همچنان چاقو به دست بالای سرم ایستاده بود..
حس میکردم چشمهای خودشم به اشک نشسته، ولی بعد که پشتم در پشت سرم رو لمس کرد فهمیدم حسم اشتباه بوده و اون هاله، تصورات بیچارهی خودم بوده..
- دلبر ارباب؟
اخر من اینجاست، همینجا مقابل عزیزترین آدم زندگیم!
چشمام دو دو میزد انگار اون دیگه منو نمیدید!
لرزش دستهاش اونقدری زیاد بود که چاقو از دستش افتاد پایین..
چشمهام دنبال چاقوی ظریفش کشیده شد..
- چیشد که اینجوری شد؟!
- دوست داشتن من!
با صدای بیحسش نگاهم رو به چشمهاش دوختم..
اونقدر نزدیک شد که رگههای قرمز چشمهاش رو خوب میدیدم..
باید یه نفر رو صدا میزدم، باید کمک میخواستم وقتی لبش روی لبم نشست و من رو به سمت خودش کشید..
باید وقتی لبام رو میمکید و من رو روی دستهاش بلند میکرد حرفی میزدم..
من باید پسش میزدم وقتی دستش روی تنم چرخ میخورد و سینههام رو توی چنگش دیوونهوار فشار میداد.. | 0 |
| 6 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت60
اونقدری نزدیک که جثه اش رو بدنم سایه انداخت و از پشت مماس در پشت سرم شدم
قلبم رو حس نمیکردم!
دستهای لرزونش رو برد بالا، نگاهم کشیده شد سمت چاقویی که به شدت تو دستاش میلرزید..
بترس دلربا!
چرا این ترس دیگه نمیاد سراغم؟!
چرا انقدر مبهوتم؟!
بترس لعنتی، گفت باباتو کشته.. گفت برای رسیدن به تو خون ریخته..
بترس....
اما انگار سنگ شده بودم و فقط به چاقویی که بالا سرم بود خیره شده بودم..
این چاوش بود، کسی که با حالی خراب روبروم ایستاده بود و داشت چاقوی یادگاریش رو نشونم میداد..
تموم خاطرات این چندسال و اندی مثل پرده سینما از جلوی چشمام عبور میکرد..
اونقدری شوکه شده بودم که اشکی هم برای ریختن نداشتم، برخلاف وقتی که دیدم مشروب میخوره، برخلاف وقتی که دیدم بهش نیشخند میزنه..
زبونم تو دهنم چرخید و با صدایی که هیچ شباهتی به صدای خودم نداشت برای اخرین بار اسمش رو صدا زدم:
- چاوش؟؟
رنگ نگاهش عوض شد،
به خودم جرات دادم و نفس پرشتابم رو پرت کردم بیرون.. | 0 |
| 7 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت59
بهت برای یه لحظه بود! یچیزی از بهت اونورتر!
قدمی به عقب برداشتم و با چشمایی که از حدقه در اومده بود چشمام رو بازی دادم، اول به دستهای لرزونش خیره شدم که چاقوی ضامنداری دستش بود،
بعد به چشمهای سردش....
از سرمای چشماش یخ کردم.. به معنی واقعی کلمه قلبم یخ بست!
چاقو رو میشناختم، کادوی بابا بود.. چاوش همیشه همراه خودش داشت.. میگفت قشنگترین کادوی زندگیمه..
بدنم رو دیگه حس نمیکردم، نه از شدت ترس و وحشت.. از شدت بهت! از شدت تعجب!
از شدت حس ویرونی که دچارش شدم!
با ناباوری لب زدم:
- نه!
حتی لبهاش به نیشخند باز نمیشد.. انگار توی خلسه بود،
تو مشروب خوردی چاوش.. بخند.. حرف بزن.. قدمهاتو لرزون بیا.. چاوش مست باش..!!
کاری کن باورم شه حرفت مضخرف بود.. یه کاری کن.. یه کاری کن!
مردمکهای تیکه تیکه شدهش برخلاف چند دقیقه قبل هیچ حسی رو بهم نمیدادن..
بهم نزدیکتر میشد
نزدیک
نزدیکتر | 0 |
| 8 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت58
قلبم توی دهنم داشت میزد، لرزون صداش زدم:
- چاوش؟
مشروبو با طمأنینه روی کانتر انداخت که با صدای بدی شکست..
زانوهام داشت میلرزید وقتی با ظاهر آشغتهش سمتم اومد.. با صدای دو رگهای جواب داد:
- جونم دلبر سکسی من
دهنم خشک شده بود.. داشت گریهم میگرفت وقتی هی نزدیکتر میشد و من هی عقبتر میرفتم و اون بیشتر کیف میکرد..
- چرا نمیای بغل چاوشت؟
قطرهی اشک از روی گونهم سر خورد
- چی میگی عوضی؟ بابا کجاس؟؟
کشدار گفت:
- اوفف گریه میکنی هم سکسی هستی
نگاهم رو دور تا دور اتاقی که توش بودیم چرخوندم.. اتاق خودش بود..
امیدوار شدم و جیغ کشیدم:
- بابا؟ گندم؟ اشکان؟ یاشار؟ سامان؟ من اینجام!! یکی بهم کمک کنه..
سرعت قدماش بیشتر شد و من بیشتر عقب رفتم.. پشت سرم مطمئن بودم دیواره.. در درست پشت سر چاوش بود ولی میدونستم نمیتونم دورش بزنم..
- بابا رو کشتم تا بهت برسم.. دلبر ارباب! | 0 |
| 9 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت57
من لرزیدم و اون لبخند دیگهای زد:
- جدا از اون که خیلی به هم میاین، خیلی دوستت داره
و با لحن بچهگونهای گفت:
- کوفتت بشه این آقا خوشتیپه
لب زدم:
- این آقا برای تو
خیلی سرخوش بود که به هر حرفم لبخند میزد.
- بدجنس نباش دختر، این مرد از وقتی اینجا بستری شدی آروم و قرار نداشت.. خیلی عاشقته
وقتی عاشق رو گفت، توی صداش حسرت بود..
لبخند جدیدش غمگین بود:
- دیدی حواستو پرت کردم و آمپول زدمت و درد هم نداشت؟
دستش رو روی گونهم کشید..
- حالا دیگه راحت بخواب خانوم خانوما
و من واقعا خوابم برد..
~~~~~~
خشک شده به هیبتی زل زده بودم که داشت بهم نزدیک میشد، مشروب توی دستش رو سر کشید و لبخند ترسناکی زد.. | 0 |
| 10 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت56
لبش هنوز روی صورتم بود.. نفسش روی پوستم میخورد..
شستش رو زیر چشمم کشید و آروم گفت:
- چاوش به موقعش برات میمیره دلی..
دستم رو روی قلبش گذاشت:
- تموم این سالها کوبیدنش برای تو رو نادیده گرفتم تا اذیت نشی.. ولی دیگه بسه! دیگه نمیخوام ندونی..
هر چیزی هم که بشه پای دوست داشتنم وایمیسم..
از آسمون سنگم بیاد تو رو از دست نمیدم دلی.. به اشک چشمهات قسم..
ازم فاصله گرفت و به سرعت از اتاق بیرون رفت..
کاش میتونستم هق هق کنم.. برای خودم، برای آبرویی که مطمئن بودم خیلی بد قراره بریزه، برای باوری که گند زده شد بهش و برای دختری که قرار بود قشنگترین لبخندشو به برادرش بزنه..
حس میکردم مژههام به هم چسبیدن..
- ضربان قلبت نرمال نیست عزیزم.. باید بیهوشت کنم..
با صدای پرستاری که نفهمیدم کی اومده بود بالای سرم و میخواست سرم رو از توی دستم دراره، دست از فکر کردن برداشتم و به چشمهای تیرهش زل زدم..
لب زدم:
- فکر خوبیه.. بیهوشم کن
نشنید چی گفتم.. فکر کرد استرس گرفتم که لبخندی زد:
- نه بیهوشی ترسناکه نه آمپول.. ولی اگه میترسی میتونم شوهرتو صدا کنم بیاد دستت رو بگیره.. | 0 |
| 11 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت55
شنید.. شنید که نفس توی سینهش حبس شد..
- خیلی دوستت داشتم..
اشک از چشمهام میریخت و مطمئن بودم حالم قراره بد شه..
هیچی نگفت..
- اگه تو رو نداشتم، اون تیغا رو جوری میکشیدم که بمیرم..
به سرم توی دستم زل زده بود..
- بیشتر از حد تصورت دوستت دارم دلی..
نمیخواستم کنارم باشه.. نمیخواستم باهاش حرف بزنم..
ولی بیرمق گفتم:
- تو گفتی دلنواز داشتی..
- دلنوازِ من بودی..
چشم بستم:
- کاش دلنوازت بمیره..
انگار تازه داشت به خودش میومد که با صدای بم شدهای جواب داد:
- خوشبختترینت میکنم.. قسم میخورم..
لبهاش روی پیشونیم نشست و من حس کردم ضربان قلبم داره کند میشه..
- همه چی رو درست میکنم..
- کاش بمیری.. | 0 |
| 12 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت54
صداش هم میلرزید..
- من.. معذرت میخوام!
نفسام تند شد، وقتی دستی که سرم بهش وصل بود رو بین دستهاش گرفت..
نمیخواستم، حضور لعنتیش رو نمیخواستم.. اینکه برای اولین بار توی عمرش داشت بابت یه چیزی معذرت میخواست فقط باعث شد بخوام ماسک اکسیژن رواز روی صورتم بردارم و داد بزنم:
" برو بمیر "
- من فکر میکردم تو هم راضیای.. وقتی، توی دستهام شل شدی فکر کردم خوشت اومده و دلت با دلمه.. دلربا، من..
از وقتی دستم رو گرفته بود، داشتم تلاش میکردم دست لعنتیم رو ازش دور کنم، و بالاخره تونستم.. دستم رو تونستم بالاخره از دستش درارم رو روی ماسک اکسیژنم بذارم..
بیانرژی ماسک رو خواستم بردارم..
- برش ندار
قطره اشک سمجی که از چشمم راه گرفته بود سمت شقیقهم رو بوسید و تلاشم برای برداشتن ماسک رو هدر داد، وقتی ماسک رو روی صورتم تنظیم کرد..
- گریه نکن.. همه چی رو درست میکنم
دوس داشتم انقدر گریه کنم که بمیرم.. صورتش هنوز نزدیک صورتم بود و من تلاش کردم حرف بزنم و بگم که چقدر گند زده به باورام!
- تو رو از خودم هم بیشتر دوس داشتم.. | 0 |
| 13 | #غریبه_کوچولو
꒷꒦˚ˑ༄ؘ *꒰🍓꒱*࿐˚ˑ꒷꒦
@play_novel
꒷꒦˚ˑ༄ؘ *꒰🍓꒱*࿐˚ˑ꒷꒦ | 0 |
| 14 | 🧡⛓️ غریبه کوچولو ⛓️🧡
🕷️ خلاصه 🕷️
الیویا و مالاکای از بچگی کنار هم بزرگ شدن؛
اما رابطهشون هیچوقت شبیه رابطهی معمولیِ خواهر و برادر نبود.
همیشه یک چیز پنهان… یک وسوسهی ممنوعه…
بینشون نفس میکشید. 🔥🧡⛓️
مالاکای پسری بود ساکت، مرموز، و همیشه در هالهای از سایه
پسری که دنیا رو با زبان اشاره حرف میزد
و هیچکس نمیفهمید پشت اون چشمهای سرد
چه جهنمی خوابیده. 🕷️🖤⛓️
یک خیانت قدیمی همهچیز رو از هم پاشوند
و مالاکای رو برای سالها به زندان کشوند.
حالا که برگشته… فقط یک هدف توی سرش میتپه: 🔥⛓️🧡
الیویا باید تاوان پس بده.
نه فقط با جسمش
بلکه با قلبش… ذهنش… و روحش. 🕷️🔥⛓️
و اینبار هیچچیز☠🔥
هیچ قانون، هیچ ترس، و هیچ فاصلهای
نمیتونه بین اون و دختری که از بچگی مالِ خودش میدونست،
دیوار بکشه. 🧡⛓️🕷️
برای دانلود فایل کیلیک کنید🪼 | 0 |
| 15 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت53
اضافه کرد:
- فعلا شما رو تا تنها میذارم.. بعدش لطف کنید بیاید دفتر تا یه سری چیزا رو به صحبتام اضافه کنم..
دوست داشتم به صدای هول زده و خستهی چاوش بخندم.. چرا انقدر اصرار داشت قلب مریض من مهمه؟
- کاری لازم هست بکنم؟
- بله، شمارهی دکتر بابایی رو لازم دارم تا با ایشون تماس بگیرم..
- توی گوشیمه.. الان میدم خدمتتون..
صدای افتادن چیزی و شکستنش توی فضای اتاق پیچید و سکوت چند ثانیهای رو شکست..
صدای چاوش دوباره اومد ولی این بار خیلی آروم، خیلی داغون، خیلی شکست خورده:
- دستم میلرزه..
- آقای کیاراد، ترستون رو درک میکنم ولی الان دیگه هیچ مشکلی نیست..
احتمالا بتونم از رئیس بیمارستان بگیرم.. خودتون رو اذیت نکنین، مشکلی هم پیش اومد سریعا بهمون اطلاع بدین..
صدای بسته شدن در اومد..
و بعد شخصی با لقب برادر روی صندلی کنارم فرود اومد..
نگاهم ذرهای جابجا نشد، چشمهام ولی پر از آب شد وقتی به گذشته فکر میکردم که چقدر اونو دوستش داشتم..
- دلربا؟ | 0 |
| 16 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت52
- دکتر بابایی.. از چند سال پیش که دلربا حملهی قلبی بهش دست داد هر ماه یه بار میومد چکاپ، طی دو سال پیش شیش ماه یه بار میاد معاینه میکنه
- دکتر بابایی پزشک مورد اعتبار و احترامی هستن.. من با ایشون در مورد همسرتون صحبت میکنم و وضعیت رو اطلاع میدم..
دختر عموتون هستن؟
- دوز داروها میره بالا؟
- همینطوره.. همونطور که قبلا ذکر کردم به موقع رسوندینش آقای کیاراد، حتی یک دقیقه دیرتر اومده بودین اتفاقات بدتری برای همسرتون میوفتاد..
از جمله سکتهی قلبی!
با چشمهای باز به حرفهاشون گوش میدادم.. نگاهم به سقف سفیدی بود که زیرش دراز کشیده بودم..
صدای چاوش داشت میلرزید.. چرا؟ مگه مهم بود براش؟
- دلربا داشت از دستم میرفت؟
- لطفا خونسردی خودتون رو حفظ کنین آقای کیاراد.. الان همسرتون وضعیت نرمالی دارند و جای نگرانیای نیست در حال حاضر.. شما به موقع رسوندینش و همهی صحبتهای من برای این هستش که بیشتر مراقب همسرتون باشید..
خانومتون هم انشالا طی چن دقیقهی دیگه بهوش میاد..
صدای قدمهایی توی گوشم پیچید، در باز شد و من حتی پلک هم نزدم
- یه سری مراقبتا هستش که اون رو توی دفترم واستون توضیح میدم.. | 0 |
| 17 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت51
نه از لذت، که از درد قفسهی سینهم!
دستی که مچ دستهام رو گرفته بود، الان روی سینهم نشسته بود و هی چنگ میزد بهشون..
- تو رو خدا بس کن..
مکث کرد، پایین تنهش رو به پایین تنهم فشار داد که قسم ممنوعه رو دادم:
- جون من نکن
مکثی کرد، سرش رو بالا آورد و تا حالم رو دید عقب کشید..
دستش رو زیر زانوم انداخت و بلندم کرد.. پیشونیم رو به سینهش چسبوند و زیر لب گفت:
- گند زدی چاوش.. گند زدی..
شیر آب رو باز کرد و دستش رو زیر آب گرفت.. احساس سرگیجه میکردم که با ریخته شدن چند قطره آب چشمهام باز شد و توی مردمک تیکه تیکهش - که نگرانی توشون موج میزد - قفل شد..
- خوبی؟
به لبام که نگاه کرد با هول داد زد:
- یا خداا
~~~~~~~~
- همسرتون وضعیت قلبیش داره بدتر میشه.. زیر نظر کدوم پزشک هستش؟ | 0 |
| 18 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت50
چاوش یکی دیگه شده بود..! یکی که زبونش رو بامهارت روی زبونم میکشید و لب پایینیم رو توی دهنش کشید و مک عمیقی زد..
موهام رو از روی صورتم کنار زد و منو به شدت به دیوار پشت سرم کوبید..
نفس کم آورده بودم.. دستش روی سینهم نشست و چنگی بهش زد که دردم اومد..
اشک دیگهای که از چشمم ریخت، عقب کشید و من با هق هق نفس نفس میزدم..
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و با نفس نفس گفت:
- این بهترین بوسهی عمرم بود.. عشق من!
- چاوش نه__
صدای نه گفتنم در نیومده بود که لبش رو روی لبم فشار داد..
لعنتی بس کن!
مشتهام رو روی سینهش کوبیدم تا عقب بکشه ولی مچ هر دو دستم رو با دستش گرفت و بیشتر منو بوسید..
دست از تقلا برداشتم.. اون دستی که دور کمرم بود همه جا تاب میخورد تا اینکه روی باسنم نشست.. چنگ محکمی به باسنم زد که آخی گفتم..
زیر لب جونی گفت و سرش رو سمت گردنم برد.. گاز ریزی از گردنم گرفت که زانوهام شل شد، خودمم توی دستش شل شدم.. | 0 |
| 19 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت49
از ترس به گریه افتاده بودم:
_منظورت چیه که یه سری چیزا میخواد عوض شه؟ من.. ینی تو... تو چرا انقد نزدیک من بودی چاوش؟ داری چیکار میکنی؟
لبخندی که زد، ترسناکترین لبخندی بود که میتونستم شاهد باشم:
- بالاخره میخوام کاری که تمام این سی و دو سال توی حسرتش بودمو بکنم..
حتی فرصت تعجب کردن هم بهم نداد، سرشو فورا خم کرد و لبهاش رو روی لبام کوبید.. دستش رو دور کمرم انداخت و از زمین بلندم کرد، و به خودش چسبوندم..
اشک از چشمهام میومد.. بوسههای تبدارش روی لبام ادامه داشت..
لب پایینیم رو کشید و بوسههای عمیقتر و خیستر شد.. ضربان قلبم بیشتر و بیشتر میشد و من ناخودآگاه لب باز کردم که صداش بزنم و این فرصتی برای اون شد که زبونش رو بفرسته توی دهنم..
بوسههاش حرارت داشت و این نفرت انگیز بود! بوسههاش تبدار بودن و این زجرآور بود! منو بیشتر به خودش چسبوند و لبهای خیسش رو بیشتر و بیشتر روی لبام تاب داد..
چاوش به اشکم توجهی نمیکرد..
چاوش به من توجه نمیکرد.. | 0 |
| 20 | دلبـــــر...ارباب❤💦
#پارت48
خواستم اعتراض کنم ولی چیزی برای گفتن نداشتم.. توی چشمهام زل زد و سرش جلو اومد.. ناخودآگاه یه قدم رفتم عقب که جبرانش کرد، و من بی اونکه بفهمم پشتم به در یخچال برخورد کرد..
سرش رو یکم کج کرد و حالا هرم نفسهاش داشت پوستم رو میسوزوند.. چشمهاش درست مقابل چشمهام بودن و فاصلهی صورتمون از یه بند انگشت هم داشت کمتر میشد..
تپش قلبم رفته بود بالا، حتی نمیتونستم حرف بزنم؛ این حس رو داشتم که با لب باز کردنم، به لبش برخورد میکنه..
چشمهاش خمار شده بود.. و خیره به لبهام!
بیشتر به یخچال چسبیدم که نگاهش رو از لبام برداشت و به چشمهای ترسیدهم داد..
- یه چیزایی تو این مسافرت فرق میکنه دلی، ولی آروم آروم..
من حواسم به قلب مریضت هست، تو هم حواست به قلبت_
سرش رو جلوتر آورد و لبش به لبم خورد موقع گفتن:
- باشه! دلربا کیاراد
گلوم خشک شده بود و تپش قلبم شدت گرفت.. صاف ایستاد و بحث رو عوض کرد:
- چایی میدی یا هنوز میخوای آب قوره بگیری؟
@n6velx | 0 |
