چیزهاییکهبایدمیگفتم..
رفتن به کانال در Telegram
605
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
نمیتونم جای خالیای رو که قبلاً خالی نبوده نبینم، چون هر بار چشمم بهش میافته، یادم میاندازه که یه زمانی اونجا یه کسی یا چیزی بوده که حالا دیگه نیست.
قلبم، تنها چیز باارزشی بود که میتونستم بدون هیچ چشم داشتی به آدمها هدیه بدم، اما اغلب طوری باهاش رفتار کردن که حس کنم اشتباهترین کار دنیا رو کردم.
شما که غریبه نیستین یه شبایی تو زندگی هست که آدم تا خرخره پر از نیازه، نیاز به شنیدن و قضاوت نشدن، نیاز به دستی که از این لجن تنهایی نجاتش بده، هر آدمی که اون شب رو تنها بگذرونه، از فرداش یه آدم کاملا جدیده.
Repost from مثلاً روانشناسم!
توی اکثرِ مشکلاتِ معمولیِ زندگی، ما یاد گرفتیم که حل مسئله کنیم. مثلاً اگه با یه پارتنرِ معمولی به مشکل میخوری، میشینید حرف میزنید، سازش میکنید، غرور رو میذارید کنار و قضیه حل میشه. این یعنی جنگیدن برای رابطه. اما وقتی طرفِ مقابل دچارِ اختلالِ شخصیت (مثل خودشیفته یا رفتارهای سمیِ شدید) باشه، قضیه فرق میکنه. اینجا دیگه مذاکره جواب نمیده. چون: بازیِ اونا متفاوته؛ کسی که با چاقو بهت حمله میکنه، دنبالِ صلح نیست، دنبالِ آسیب زدنه. اگه تو بخوای باهاش بجنگی، داری واردِ زمینِ بازیِ اون میشی. و خبرِ بد اینه که اونا توی هرجومرج و بازیهای کثیف از تو ماهرترن! تو اگه بخوای باهاش بحث کنی، فقط داری انرژیت رو هدر میدی و بیشتر زخم میخوری. مورد بعد اینکه، تو هیچی نمیتونی بهشون یاد بدی، پس معلم بازی درنیار. نمیتونی تغییرشون بدی و نمیتونی خوبشون کنی. اونا تا خودشون نخوان، تغییر نمیکنن. درنهایت، مرزگذاریِ مطلق خیلی مهمه. در مواجهه با اینجور اشخاص، عاقلانهترین و شجاعانهترین کارِ ممکن، فرار کردنه. فرار کردن همیشه نشونهی ترس نیست، بلکه نشوندهندهی هوشمندی و عزتنفسِ توئه.
