آیماه.
رفتن به کانال در Telegram
اینجا هیچ مخاطبی جز خودم ندارد. ″با اسم آیما کپی کنید″
نمایش بیشترإيران141 419دسته بندی مشخص نشده است
1 776
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
1 776
من اینجا به تو فکر میکنم. کاش حرکت انگشتهام رو روی پوستت حس میکردی و صدام رو که ازت میپرسم چرا کنارم نیستی؟ میدونستی مژههای بلندی داری؟ چرا اونقدر نزدیکم نیستی که بتونم مژههای بلند و کمرنگت رو ببوسم؟ و گوشه لبهات. اون لبهایی که اسمم رو صدا نزدن و هیچ کلمهای خطاب به من نگفتن. خواننده داره میخونه ″وقتی که نیستی نه شب هست نه روز نه ماه و نه حتی یهدونه ستاره″ چرا نیستی؟ ″وقتی نیستی همهجا تاریک و سوت و کوره، چیزی نمیبینم.″ چرا ازم دوری؟ صدام رو بشنو، اونقدر نزدیک که بتونی نفسهام رو کنار گردنت حس کنی، درست مثل خوابی که امروز صبح دیدم، واضح و شفاف. چرا کنارم نیستی؟
1 776
من اینجا به تو فکر میکنم. کاش حرکت انگشتهام رو روی پوستت حس میکردی و صدام رو که ازت میپرسم چرا کنارم نیستی؟ میدونستی مژههای بلندی داری؟ چرا اونقدر نزدیکم نیستی که بتونم مژههای بلند و کمرنگت رو ببوسم؟ و گوشه لبهات. اون لبهایی که اسمم رو صدا نزدن و هیچ کلمهای خطاب به من نگفتن. خواننده داره میخونه ″وقتی که نیستی نه شب هست نه روز نه ماه و نه حتی یهدونه ستاره″ چرا نیستی؟ ″وقتی نیستی همهجا تاریک و سوت و کوره، چیزی نمیبینم.″ چرا ازم دوری؟ صدام رو بشنو، اونقدر نزدیک که بتونی نفسهام رو کنار گردنت حس کنی، درست مثل خوابی که امروز صبح دیدم، واضح و شفاف. چرا کنارم نیستی؟
1 776
Repost from N/a
نمیدانم باید برایت بنویسم یا نه؟تا به حال یک نویسنده نامعلوم والحال دلبسته ات شده؟حتی نمیدانم در قلبت چه کسی خانه کرده یا میکند،از کوچ درختان میوه عشق هم بیخبرم که بذری در خانه جا گذاشته اند یا نه اما این روزها عجیب دلم میخواد بی پروا عاشقی کنم،نمیگویم عاشقم اما دستانم بعد از دیدنت یخ میزند،قلبم به یک باره نمیزند و باردیگر شتابان تر از قبلش به حرکت میآید گویا هیچکدام وقت تورا ندیده،در تلاطم روزگار که به سختی میگذرد دوری و دلتنگی مرا از پای درمیآورد،چه میشود در انتها؟میآیی یا راه نیامده رو برمیگردی؟
1 776
من صبح که از خواب پا میشم دلم میخواد هیشکی نباشه که بهم صبح بخیر بگه،میخوام شب که میام خونه،خونه تو سکوت مطلق غرق باشه و صدای تیک تاک ساعت هم نیاد،دلم میخواد کسی نباشه که باهام حرف بزنه،میخوام وقتی از خونه میرم بیرون کسی دلش تنگ نباشه که برگردم کسی منتظر نباشه که کلید بندازم.
1 776
شده بخواید یه حرفی رو بزنید بعد بگید ولش کن و دیر شده باشه؟ بگید چیبوده.
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1153536-m6zWgJb
1 776
-
من آدمها را دوست دارم، ولی از خودم در عجباَم. هر چقدر نوعِ بشر را به طورِ کلی دوست دارم، همانقدر از آدمها به طورِ مشخص، از آدمهای دور و بَرم بیزارم.
در عالمِ فکر و خیال، تمایلاتِ پُرشوری برای خدمت بهنوعِ بشر دارم؛ یعنی، برای خدمت به نوعِ بشر، اگر لازم باشد، حاضرم تا پای چوبهی دار هم بروم. ولی در عالمِ تجربهی شخصی، خوب میدانم که حتّی دو روز نمیتوانم با یک انسان در یک اتاق به سر ببرم. به محضِ اینکه یک نفر به من نزدیک میشود، شخصیتش کلافهاَم میکند و احساس میکنم آزادیِ مرا سلب کرده.
بهترین آدمِ دنیا هم که باشد، ظرفِ یک روز ازش بدم میآید. از این یکی بهخاطرِ اینکه سرِ سفره غذاش را طول میدهد، از آنیکی به خاطرِ اینکه سرماخورده و دائم دماغش را بالا میکشد. به محضِ اینکه با یکی ارتباط پیدا میکنم، تبدیل میشوم به یک آدمِ انسان گریز.
خلاصه اینکه وضعِ من از این قرار است: هر چقدر که از آدمها منفرداً بیزارم، همانقدر بشریت را مجتمعاً دوست دارم.
_برادران کارامازوف، داستایفسکی
1 776
Why am i here?:
https://t.me/Ayenecha مودامو میزارم اینجا صرفاً چون نیستم این اکم با اون اکم میزارم اونجا برای اعلام حیات، چون گفته بودید همچین چنلی بزن و لینکشو بزار صرفاً شب هم پاکش میکنم .
1 776
https://t.me/Ayenecha مودامو میزارم اینجا صرفاً چون نیستم این اکم با اون اکم میزارم اونجا برای اعلام حیات، چون گفته بودید همچین چنلی بزن و لینکشو بزار صرفاً شب هم پاکش میکنم .
1 776
تا یه مدت طولانی بوسه به قلبهاتون،ادمینهارو دیس ادمین کردم و خب تا برگردم چنل فعالیت نداره.
1 776
-
جدیدَنا اعصاب خوردیامو روی دیوارا خالی میکنم
دستمو بیخیال، بیچاره دیوارا!
سعی کردم یه تغییرِ اساسی توو خودم به وجود بیارم و حداقلش مثبت تر ببینم اما خب بینِ خودمون بمونه که "فقط سعی کردم"، چون نرسید راهی به ذهنم که بتونم با استفاده کردنِ ازش اون تغییرَرو به وجود بیارم. نهایتش رسیدم به یه ایده، ایدهی تغییرِ دیدِ خودم نسبت به هرچیزی که دیدم، میدیدم و خواهم دید.
ایدههای من معمولا با چندتا سوال پیدا میشن، با سوالایی که خودم نه جوابی براشون دارم، نه حسی واسه پیدا کردنِ جواباشون و نه انگیزهای برای اتفاقهای خوبی که میشه به واسطشون رقم زد.
تا اینجایِ کار حس میکنم که متنِ خوبی قراره از این چرت و پرتا دربیاد، البته حتی اگه خوب درنیاد هم مهم نیست، چون دیگه خیلی چیزا هستن که مهم نیستن مثلِ من، تو، ما، شما، ایشان، که دستِ کم روزی یه بار سعی به تغییر کردن میکنیم و متاسفانه "فقط سعی به تغییر کردن میکنیم" و نه بیشتر.
دردناکه، این که "فقط سعی به تغییر میکنیم"؟؟
نه ، دردناکه چون فهمیدیم که خیلی چیزا دیگه مهم نیستن، تکرار میکنم مثلِ من، تو، ما، شما، ایشان که از یه جا به بعد صرفا داریم میگذرونیم، از گذرگاهی که هیچ رهگذری جز خودمون قرار نیست ازش بگذره!
درست فهمیدی، هرنفر، یه گذرگاه
هرنفر، یه رهگذرِ بی همراه
با مُشتایِ محکم خورده توو دیوار، اونم صرفا جهتِ اطلاع
وقتایی که شروع به نوشتن میکنم، میدونم که تنها هدفم خالی شدنِ، خالی شدن از صفر تا صدِ همهی مزخرفاتی که بیست و چهارساعت از هر شبانه روز باعثِ زیاد فکر کردنم به همهچی، تکرار میکنم "به همهچی" میشن. مثلِ فکر کردن به اون پیرِزنِ که قبلِ پُل نشسته بود روی زمین چادرشم گل گلی بود، موهاش سفید حنایی بود، چشماش دیگه برق نداشت، لب داشت ولی خنده نداشت، نگاه میکرد اونورِ پُل، کسی میاد به دیدنش؟ کسی میاد دیگه نره؟ کسی میاد که انتظارو دیگه اینبار ببره؟ نه نمیاد، چرا بیاد؟ وقتی بارون بند نمیاد؟ چتر نداره، مریض میشه، بعد دیگه هیچوقت نمیاد، بهونهها زیاد شدن، بهونه واسه بد بودن، واسه دیگه شاد نبودن.
میخواد گریه کنه ولش کن، بذار بازم از هر دری بنویسه، بخونه، بگه، بمیره اصلا، لیاقتش همینه، باید میمرد، زنده نبود، جا مشت رو دیوارا نبود، چشماش پر از گریه نبود، هِی نمیگفت، هِی نمیخوند، جاش دیگه اینجا هم نبود، باید بره، میره،#علیرضا_اریانفر رفت که بره، مراقبت کن توام از خودت یکم، تنها نمون، گرم بپوش، سرده هوا، مریض نشی سرفه کنی، دستمالارو تموم کنی، بخند توام تموم میشه، بخند توام، تموم میشه!
1 776
کلاسی که ثبت نام کرده بودم اینجوری بود که کل روز از ساعت هفت صبح بیرون بودم از پنج صبح بیدار بعد که اخر شب میرفتم کلاس تا نه شب که برسم خونه ده بود حالم خوب میشد مهمم نبود که روزم چطور گذشته، خواستم بگم کلاسم رو به اتمامه و این خوب نیست.
