fa
Feedback
متلهف

متلهف

رفتن به کانال در Telegram

متلهف"غم زده و افسره" https://t.me/BChatBot?start=sc-caa63406a3

نمایش بیشتر
4 174
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
Repost from TONY
Stay loyal or stay out of my life.

در نهایت شبی که سیاهیا هجوم‌میارن همیشه تنهایی.

Repost from آنائل
‌هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم. میخواهم تا ابد فرد بمانم، سرد بمانم و آدم‌ها را درد بدانم. ‌

درون ما چیزی هست که اسم ندارد، ما همین چیز بی‌نام و نشان هستیم.

«همه آدم‌ها اعتیاد دارند و‌ تمام معتادها در آرزوی یک‌ چیزند: گریز از واقعیت‌.»

درون ما چیزی هست که اسم ندارد، ما همین چیز بی‌نام و نشان هستیم. - ژوزه ساراماگو

Repost from آنائل
با قلم می گویم: ای همزاد ای همراه ای هم سرنوشت نیک میدانی چه ها دیدم در این دوران زشت هر دومان حیران بازی‌های دوران‌های زشت شعرهایم را نوشتی دست‌خوش اشک‌هایم را کجا خواهی نوشت؟

Repost from آنائل
آدم‌ها مقصد نیستن، مسیرن. و هیچکس نباید تو مسیر خونه بسازه.

ای تمامیِ دروازه‌های جهان! مرا به بازیافتنِ فریادِ گم‌شده‌ی خویش مددی کنید! - احمدشاملو

خاطِره ای مَخدوش دَر حصارِ مَغز!

Repost from N/a
تو در غیاب کسی که دوستش داری، یتیم خواهی ماند. حتی اگر تمام دنیا تو را در اغوش بگیرند.

تو از صبر می‌رویی من از غم؛ تو سبز تر من زرد تر..

photo content
+7

«گاهی در تو همه‌چیز گریه می‌کند، جز چشم‌هایت»

Repost from آنائل
چی قوی تر از قلب ادمه!؟ که بارها و بارها خورد میشه و هنوز زندگی میکنه

گفتمش: ـ «شیرین‌ترین آواز چیست؟» چشم غمگینش به‌رویم خیره ماند، قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید، لرزه افتادش به گیسوی بلند، زیر لب، غمناک خواند: ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!» گفتمش: ـ «آنگه که از هم بگسلند...» خندۀ تلخی به لب آورد و گفت: ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغ بخت شورم ره برین امید بست! و آن طلایی زورق خورشید را صخره‌های ساحل مغرب شکست.» من به‌خود لرزیدم از دردی که تلخ در دل من با دل او می‌گریست. گفتمش: ـ «بنگر، درین دریای کور چشم هر اختر چراغ زورقی ست!» سر به سوی آسمان برداشت، گفت: ـ «چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست، لیکن این شب نیز دریایی‌ست ژرف! ای دریغا شبروان! کز نیمه‌راه می‌کشد افسونِ شب در خوابشان.» گفتمش: ـ «فانوس ماه می‌دهد از چشم بیداری نشان…» گفت: ـ «اما، در شبی این‌گونه گُنگ هیچ آوایی نمی‌آید به‌گوش.» گفتمش: ـ «اما دل من می‌تپید. گوش کُن اینک صدای پای دوست!» گفت: ـ «ای افسوس! در این دام مرگ باز صید تازه‌ای را می‌برند، این صدای پای اوست...» گریه‌ای افتاد در من بی‌امان. در میان اشک‌ها، پرسیدمش: ـ «خوش‌ترین لبخند چیست؟» شعله‌ای در چشم تاریکش شکفت، جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند، گفت: ـ «لبخندی که عشق سربلند وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند!» من ز جا برخاستم، بوسیدمش. - هوشنگ ابتهاج

تجمع بغض مرا گردن کلفت کرده است!

Repost from آنائل
‌ببینمت تو کجایی که چهره‌ات باغی است که از هزار پنجرۀ نور می‌وزد هر صبح، و شانه‌های تو آنجا چه ابرهای سپیدی که بر بلندی آنها چه تاج چهره چه خورشیدی! منی که دست ندارم چگونه کف بزنم! به من بگو که کجا می‌روی پس از آن وقتها که رؤیاها تعطیل می‌شوند وَ ما به گریه روی می‌آریم و گریه به رو، کجا؟