fa
Feedback
متلهف

متلهف

رفتن به کانال در Telegram

متلهف"غم زده و افسره" https://t.me/BChatBot?start=sc-caa63406a3

نمایش بیشتر
4 174
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها

دلیلی نبود که از اشک‌هامان خجالت بکشیم، که اشک‌ها شاهد آن بودند که ما بالاترین شجاعت را از خود نشان دادیم: شجاعت رنج کشیدن.

«امیدوار بودم؛ و آن‌هایی که امیدوارند، بیشتر رنج می‌کشند.»

photo content
+6

درونم جنگ است نه بین خیر و شر بلکه بین من و من، بین کودکی ام که هنوز عشق می‌خواهد، و بالغی که یاد گرفته فقط دوام بیاورد. و در این میان، نه پناهی هست، نه آغوشی امن، فقط سکوتی که همه چیز را در خودش می بلعد...

هرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبد دوستی نیست در آن دل که شکیبایی هست خبر از عشق نبودست و نباشد همه عمر هر که او را خبر از شنعت و رسوایی هست آن نه تنهاست که با یاد تو انسی دارد تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست همه را دیده به رویت نگرانست ولیک همه کس را نتوان گفت که بینایی هست گفته بودی همه زرقند و فریبند و فسوس تا چه بازی کند این پرده که برنایی هست

همچون قاصدکی سردرگم زورم به اجابت هیچ آرزویی نرسید:)

نه بیمارم نه خوشحالم، نه از حالم خبر دارم گهی با جان گهی با دل، گهی از هر دو بیزارم گهی خم های در جوشم، گهی خمار می نوشم گهی بیدار ولی خوابم، گهی در خواب و هشیارم گهی بیگانه از خویشم، گهی بیگانه هم خویشم گهی آنم، گهی اینم، گهی سر در گریبانم گهی در شور و در سازم، گهی با غصه دمسازم گهی تا عرش می تازم، گهی با ذره می سازم گهی شاد و غزل خوانم، گهی از درد بی تابم چه غوغاییست در این عالم، که من حیران حیرانم

به او فکر می‌کرد، نه با ذهن، بلکه با جانش؛ انگار که حضورش، از یاد رفتنی نبود، حتی اگر رفته باشد. - تولستوی

photo content
+7

Repost from آنائل
آدَمی دَوام می آورد، وَرای حدِ تصور...

Repost from آنائل
《آدم ها سعی میکنن بهت نزدیک بشن، بعد شما را به تو، و تو را به هیچ بدل می‌کنند.》 - نادر ابراهیمی
《آدم ها سعی میکنن بهت نزدیک بشن، بعد شما را به تو، و تو را به هیچ بدل می‌کنند.》 - نادر ابراهیمی

مدتی است که فیلم‌ها را نمی‌توانم در یک مرحله تماشا کنم. نصفه می‌مانند یا در چند نوبت می‌بینم. کتاب‌ها نصفه می‌مانند و پرسه‌ها هم زود خسته می‌کنند، برمی‌گردم. انگار رفته رفته آدم نفس کم می‌آورد. یک چیزی در وجود ما از کار افتاده. یا شاید خسته است و دقیقاً معلوم نیست که چیست.

اگر مرغی نشیند بر سر سنگ مزارم گهی بر حال من گرید گهی بر روزگارم چه زحمت‌ها کشیدم، قامتم از بهر غم خم شد عجب اُفتاده‌ام تنها، شده بی کس مزارم

من نزدیکِ مرز فروپاشی خود ایستاده‌ام بگو آغوشت در کجای نقشه جهان است.

ما همیشه در حالت بقا بودیم، همیشه در حالت تاب آوردن، غمگین شدن، خشمگین شدن، و به ناچار خود را آرام کردن... ما همیشه در حالت اضطراب بودیم، در حالت بحران‌های حین و پس از حادثه... در حالت تکلیف‌های ناروشن و آينده‌‌های نامعلوم... و حالا، درست در نقطه‌ای که هم جوانیم و هم پیر، هم رنجیده‌ایم و هم بی‌تابیم و هم ترسیده؛ ایستاده‌ایم وسط زندگی و به جست و خیز موشک‌ها نگاه می‌کنیم، و به تمام امیدی که با زور جمع کرده‌بودیم و برای جمع کردنش عمرمان را باختیم و در کسری از ثانیه ناپدید می‌شود و چطور شوق ادامه‌ی ما از دست می‌رود و ما از دست می‌رویم و معادلات و محاسبات ما برای دوام آوردن و زیستن از دست می‌رود... ایستاده‌ایم وسط زندگی، جایی که هیچ حساب و کتابی نیست. نه می‌توانیم توقف کنیم و نه می‌توانیم ادامه بدهیم! بلاتکلیفیم، خشمگین، رنجیده، نگران و این‌بار بیشتر از هر زمان دیگری حق داریم... حق داریم نگران جان عزیزانمان باشیم و نگران تمام دارایی‌مان که "هیچ" نیست، اما برای همان هیچ، تمام عمر و جوانی‌مان را پرداختیم و هنوز به دست نیاورده باید رها کنیم و به کنجی پناه ببریم. غمگینیم برای چمدان‌های بسته، خانه‌های تنها، گلدان‌های هنوز سبز و امیدوار و بدون صاحب رها شده... نگرانیم برای آینه‌هایی که کسی با شوق در آن‌ها نگاه نمی‌کند، نگرانیم برای عزیزانی که نمی‌توانیم از همه‌شان مراقبت کنیم. نگرانیم برای تمام شوق و امیدی که در اتاقمان و کنار کتابخانه جا گذاشتیم. نگرانیم برای خانه‌ها، پارک‌ها، خیابان‌ها، مدرسه‌ها، کتابخانه‌ها... نگرانیم برای مردم کشورمان، برای در راه مانده‌ها، رفته‌ها، نرسیده‌ها، تنها شده‌ها، بازمانده‌ها...

Repost from آنائل
شرحی زِ حال و حالی زِ شرح نیست

روزهای جالبی نیست، اما صبر می‌کنم.