fa
Feedback
ترجمه رمان های خارجی (لوکا ویتیلو)

ترجمه رمان های خارجی (لوکا ویتیلو)

رفتن به کانال در Telegram

رمانای کورا ریلی(جلدای لوکاویتیلو، رموفالکون و دانته و...) و ریناکنت(میراث خدایان‌ و...)🤩 بدون سانسور❤️‍🔥 ۲۸جلد تموم شده🥳 روزی ۵پارت😍 ارتباط با مترجم: @erotic_novel_bot ترتیب جلدا: https://t.me/c/1431397741/6940

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام ترجمه رمان های خارجی (لوکا ویتیلو)

کانال ترجمه رمان های خارجی (لوکا ویتیلو) (@erotic_novel) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 10 798 مشترک است و جایگاه 3 540 را در دسته کتب و رتبه 29 254 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 10 798 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 17 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 151 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -3 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 39.38% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً N/A% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 4 249 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 0 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 208 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند لاندن, وقت, مایا, بهم, مامان تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
رمانای کورا ریلی(جلدای لوکاویتیلو، رموفالکون و دانته و...) و ریناکنت(میراث خدایان‌ و...)🤩 بدون سانسور❤️‍🔥 ۲۸جلد تموم شده🥳 روزی ۵پارت😍 ارتباط با مترجم: @erotic_novel_bot ترتیب جلدا: https://t.me/c/1431397741/6940

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 18 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

10 798
مشترکین
-324 ساعت
+177 روز
+15130 روز
آرشیو پست ها
سلام و وقت بخیر خدمت دوستان عزیز امیدوارم همگی سلامت باشید. خواستم خواهش کنم به آیدی فروش @Foroosh_87 روزی چندبار پیام ندید وضعیت مترجم رو بپرسید. منم مثل شما از چیزی اطلاع ندارم. ایشون سلامت هستن فقط به دلایلی که خودشون می‌دونن آنلاین نمی‌شن. منو سوال پیچیده نکنید چون واقعاً از چیزی خبر ندارم. برای فروش کتاب‌ها هم فقط #جلدسوم نیرنگ و #جلدسوم میراث خدایان و ویرانگر مجنون بامنه. کتاب‌های دیگه نه دستمه بفرستم، نه اجازه دارم انجام بدم. برای کانال‌های حق عضویتی هم خبری ندارم سوال نفرمایید. روز خوش #ادمین

🖤Empire of Flame and Thorns - Marion Black Wood🐉🩸
🔥🐉 امپراتوری شعله و خار – خطرناک‌ترین دارک فانتزی سال که بال‌هاتو می‌سوزونه و قلبتو خاکستر می‌کنه! 🖤🩸 #ترند در #تیک_تاک🖤💦
یه پری سرکش. یه فرمانده بی‌رحم اژدها. و یه آزمون مرگبار که زندگیشون رو زیر و رو می‌کنه. سلنا هیل، که توی دربار سیلی توسط یه جنگل خار به دام افتاده، زیر سلطه اژدهانماها زندگی می‌کنه. تنها شانسش برای به دست آوردن آزادی، شرکت توی آزمون‌های تاوان هست: یه رقابت مرگبار که جادوگرهای پری رو در برابر هم قرار می‌ده. فقط سه نفر می‌تونن برنده بشن، و سلنا قصد داره یکی از اون‌ها باشه. فقط یه مشکل وجود داره. دریون رایت، فرمانده بی‌رحم ارتش اژدها نماها، مصممه که باعث شکستش بشه. اون نماد هر چیزیه که سلنا ازش متنفره، و اگه بفهمه که اون هم عضوی از شورش مخفی پری‌هاست، نه تنها شانسش برای برنده شدن رو خراب می‌کنه، بلکه اون رو می‌کُشه. اما هر چی بیشتر با اون وقت می‌گذرونه، بیشتر خودش رو به طرز غیرقابل توضیحی جذب اون می‌بینه. و هیچ چیز توی یه آزمون مرگبار خطرناک‌تر از یه قلب پریشون نیست.
سلنا هیل پری سرکشِ خاردار، اسیر جنگلِ زنده و دربار اژدهانماها تنها شانس آزادی: برنده شدن در آزمون مرگبار تاوان🧝🏻‍♀ دریون رایت فرمانده بی‌رحم ارتش اژدها‌نماها، شعله‌ی سیاهِ نابودگر مصمم که سلنا رو بشکنه، نابود کنه… یا مال خودش کنه🐉 نفرت ← وسوسه ← تسلیم کامل ❤️‍🔥 هر نگاه یه جرقه‌ست، هر لمس یه انفجار، هر بوسه یه جنگ تمام‌عیار وقتی پریِ شورشی عاشق دشمنِ اژدهاییش می‌شه، جهان می‌سوزه، خون می‌ریزه، و هوس ممنوعه از خاکستر برمی‌خیزه. #امپراتوری_شعله_و_خار #راحیل_احمدی #دارک_فانتزی #اژدها_رومنس #انیمز_تو_لاورز #فول_اسپایسی #پری_سرکش #فرمانده_بی_رحم #دشمنی_تا_عاشق #فانتزی_تاریک_داغ 🌶️😈🥵🔥🐉 مخصوص بزرگسالانِ بی‌پروا که عاشقِ سوختنِ آهسته‌ان ⚠️🔞 همین حالا وارد قلمرو ممنوعه شو و تسلیم شعله بشو:👇🏻👇🏻 https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha خار به تنت فرو می‌ره، شعله به روحت می‌رسه. مقاومت = مرگ تسلیم = لذت ابدی انتخاب با توئه، پری کوچولو… بسوز یا سلطه‌ش رو بپذیر 🐉🖤🩸

💗 Kate Crew 👇🏻🏍💨 ملکه‌ی رومنس تاریک و انتقامی با سرعتِ دیوانه‌وار! 🖤💕 "روک و یاغی (شورشی)" – جایی که انتقام، گازِ موتورِ عشقِ ممنوعه رو می‌ده! 🏍🩷💥 💖 تصور کن: بادِ شبِ داغِ خیابان‌ها، موتورسوار خالکوبی‌شده که مثل سایه‌های خطرناک می‌تازه، و عشقی که از تعقیبِ ساده به یه وسواسِ مرگبار تبدیل می‌شه! نه قصه‌های رمانتیکِ آبکی، فقط سرعتِ نفس‌گیر، شوخی‌های تلخِ خنده‌دار، و خیانت‌هایی که قلبت رو با سرعتِ ۲۰۰ تا می‌بره! 😈❤️‍🔥 "روک و یاغی" تو رو به جاده‌ی بی‌بازگشت می‌ندازه! 💗 - جلد اولِ حماسی The Mavericks: از آرزوهای شکسته‌ی ریگان فلچر تا نقشه‌های انتقامی روک امرسون .. هر صفحه یه پیچِ تیزِ احساسی! 🖤 - شخصیت‌های وحشی و واقعی: دخترِ محبوسِ عمارت با روحِ آزاد، مردِ موتورسوارِ خشن با زخم‌هایِ پنهان، و رازهایی که مثل تصادفِ مرگبار عمل می‌کنن! 💗 - هیجان 🔥🔞 بی‌مهار: رومنسِ تاریک با طعمِ انتقام، شوخی‌هایِ تند و تیز، سرعتِ بالا و صحنه‌هایی از عشق که نبضِت رو به سقف می‌زنه! 💕 #رمان_روک_و_یاغی #دارک_رومنس_انتقامی #موتورسواری_خطرناک #عشق_ممنوعه 🖤💣🏍️ 📌 ترجمه‌ای پرسرعت و روان از راحیل احمدی – فقط برای افرادی که عاشقِ آدرنالینِ خامن! 🩷 مترجم: راحیل احمدی | نویسنده: Kate Crew 😏🛐 هشدارِ قرمز: یه بار گاز بدی، دیگه ترمزِ ممکن نیست. عاشق شو، انتقام بگیر، یا سقوط کن! 🖤🏍️🩸 https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha
💝 #روک_امبرسون #ریگان_فلچر #هیجان_بالا #راحیل💝

▰ 𝐍e𝐯𝐚𝐀𝐥𝐭𝐚𝐣💦🔥😈 ستاره‌ی درخشان رمان‌های مافیایی / دارک رومنس / اروتیک – perfectly imperfect از #نوا_آلتاج🤤🫦 🩸«« سری زیبای  ناقص »»🩸 سفری هیجان‌انگیز به عمق عشق و انتقام – ۱۲ جلد پر از تعلیق به همراه اسپین‌آف «میراث مافیا»، جایی که قلب‌ها در زنجیرهای ممنوعه اسیر می‌شوند🥹🫀. در اعماق امپراتوری مافیا، جایی که هر راز می‌تواند ویرانگر باشد. روابط پنهان و تمایلات سرکش بیدار می‌شوند. از زیرزمین‌های مرموز تا برج‌های نفوذناپذیر. زیبای ناقص قصه‌ای از شورهای ممنوعه است که روی لبه‌ی پرتگاه هیجان و وحشت پرواز می‌کنند. هر جلد شما را به ورطه‌ی احساسات تند و تیز، توطئه‌های لایه‌لایه و لحظات #مافیایی #اروتیک سرکش می‌برد. پر از آدرنالین هستید برای این ماجراجویی خطرناک و فریبنده؟! ▰⭕️ ۱۲ جلد تمام‌عیار: داستان‌هایی که نفس‌تان را حبس می‌کنند تا پایان. ❗️ ▱⭕️ قهرمان‌های چندلایه: مردان بی‌رحم، زنان مصمم، و رمزهایی که سرنوشت را زیر و رو می‌کنند. ❗️ ▰⭕️ راست و پوست‌کنده: شور، دروغ و هوس بدون هیچ فیلتری. ❗️ ترجمه‌ای جذاب و سیال برای خوانندگان بالغ ‼️🔞📛 دریافت و خرید کل سری از کانال: https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha https://t.me/rahilasha تا جلد دوازدهم کاملاً آماده و کل مجموعه با #اسپین‌آف «« رمان #میراث_مافیا »» موجوده❕⚠️ الان غوطه‌ور شید در جهان مافیایی و پر رمز #زیبای_ناقص🩸😏 دانلود کنین و به دام بیفتید 📖💥🔞

#پارت۵ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی به دنیلو نگاه کرد. -براش پرستار خصوصی گرفتین؟ دنیلو اخم غلیظ کرد. -شرایط ما خاصه. خوشمون نمیاد غریبه توی خونه‌مون باشه. -پس خودتون باید بهش کمک کنین. در حال حاضر هنوز نمی‌تونه تنهایی کارهاش رو انجام بده. دنیلو اومد سمتم، ولی من به نشونه‌ منفی سر تکون دادم. -نه! نمی‌خواستم داداشم کمکم کنه لباسم رو دربیارم تا بتونم دستشویی کنم. نمی‌خواستم بلندم کنه و منو بذاره روی توالت. ترجیح می‌دادم دوباره بهم سوند وصل کنن تا اینکه اون بهم کمک کنه. دنیلو بهم نگاه کرد، ولی می‌تونستم بفهمم که نمی‌دونست باید چیکار کنه. از دیدن درموندگیش، ناامیدیم بیشتر شد. برادر بزرگ و قوی من. آب دهنم رو به زحمت قورت دادم. -هر روز تمرین می‌کنم تا بتونم خودم انجامش بدم. -اگه خانواده‌ات نظرشون عوض نشه، یه هفته‌ دیگه می‌ری خونه. بدنت هنوز خیلی کار داره تا خوب بشه، اِما.

#پارت۴ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی با لحن بی‌روح گفتم: -باید برم دستشویی. -می‌خوای من کمکت کنم یا داداشت؟ شاید بد نباشه اونم یاد بگیره چجوری کمکت کنه، تا وقتی که خودت بتونی تنهایی از پسش بربیای. چشم‌هام از وحشت گشاد شدن. دنیلو هم که همیشه جلوی من خودش رو خیلی آروم و کنترل‌شده نشون می‌داد، یهو جا خورد و صاف وایساد. ولی خیلی سریع خودش رو جمع و جور کرد و آروم به نشونه تایید سر تکون داد. به نشونه منفی سر تکون دادم. -نه. نمی‌خوام دنیلو کمکم کنه. صدام شکست. -مامانت چی؟ لب‌های دنیلو سفت شد. گفتم: -اون نمی‌تونه کمک کنه. مامان باید از بابا مراقبت می‌گرد و همین الانشم این کار براش خیلی سخت بود. پرستار انگار گیر کرده بود. -خب، خانواده‌ات تصمیم دارن تا یه هفته‌ دیگه ببرنت خونه، پس باید یه فکری برای کمک کردن بهت بکنیم.

#پارت۳ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی نگاهم رو ازش دور کردم. چرا نمی‌تونست مثل مامان دروغ بگه؟ چرا نمی‌تونست بگه که یه روز دوباره راه می‌رم؟ ****** اولش توی چرخوندن چرخ‌های ویلچر مشکل داشتم. انگار گیر کرده بودن. انگشت‌هام از بس سعی کرده بودم تکونشون بدم، درد گرفته بودن. هدایت کردن این ویلچر اصلاً راحت نبود؛ سبک هم نبود. -کار نمی‌کنه! بعد از ده دقیقه کلنجار رفتن با اون ویلچر سبکی که پرستار برای تمرین آورده بود، اشک عصبانیت و درموندگی چشم‌هام رو سوزوند. پرستار گفت: -فکر کنم اتفاقی ترمز رو زدی. یه اهرم رو کنار چرخ کشید و تونستم ویلچر رو به جلو حرکت بدم، ولی همین که خواستم از کنار تخت رد بشم، چرخ ویلچر گیر کرد به یکی از پایه‌های تخت. دست‌هام رو انداختم روی پام و لب‌هام رو محکم روی هم فشار دادم. دنیلو به لبه‌ پنجره تکیه داده بود و با حالت بی‌حس همه‌چیز رو تماشا می‌کرد. مامان طاقت نداشت منو روی ویلچر ببینه، بخاطر همین با بادیگاردش رفته بود بوفه.

#پارت۲ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی -می‌دونم هضم کردن این قضیه خیلی سخته، اِما. یکمم ترسناکه، ولی ویلچر دشمنت نیست. کمکت می‌کنه هر جا دلت می‌خواد بری. برای هر کاری یه مدل ویلچر هست. اینا خیلی سبک و تند و تیزن. حتی می‌تونی باهاشون ورزش کنی یا سریع دور بزنی. اگه یه ویلچر خوب داشته باشی، از داداشت هم سریع‌تر می‌شی. اگه بخوای پیشرفته‌تر عمل کنه، می‌تونی مدل برقی بگیری که با یه انگشت هدایت می‌شه. باحال نیست؟ می‌دونستم داره سعی می‌کنه دلداریم بده تا اوضاع برام زیاد ترسناک به نظر نرسه، ولی نمی‌خواستم هیچی درباره‌ ویلچر بدونم. می‌خواستم پاهای خودم منو هر جا که لازم بود ببرن. با لبخند دلسوزانه شونه‌ام رو فشار داد. -هر وقت دست‌هات یکم قوی‌تر شدن، یکی از سبک‌ترین مدل‌هامون رو برات میارم تا بهش عادت کنی، خب؟ به نشونه‌ تایید سر تکون دادم. همین که پرستار از اتاق رفت بیرون، با التماس به داداشم نگاه کردم. -دنیلو، من نمی‌خوام به ویلچر عادت کنم. پاهای خودم رو می‌خوام. خواهش می‌کنم. دنیلو اومد جلوی ویلچر و چمباتمه زد. دست‌هام رو گرفت توی دستش. -هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم تا کمکت کنم، اِما. کل دنیا رو دنبال درمان و دکتر می‌گردم، ولی می‌خوام که آماده باشی. می‌خوام یاد بگیری چجوری از ویلچر استفاده کنی. اون‌قدر برات بهترین مدل‌ها رو می‌خرم تا بالاخره یکی که ازش خوشت بیاد رو پیدا کنی.

#پارت۱ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی فصل۱ اِما یازده سالگی دیگه هیچ‌وقت نتونستم بدون کمک راه برم. البته همون‌جوری که دنیلو گفت، به مرور اوضاع بهتر شد. توی همون هفته‌ اولی که از کما به هوش اومدم، تونستم دست‌هام رو تکون بدم و حس لامسه به نیم‌تنه‌ بالاییم برگشت. دست‌هام ضعیف‌تر از قبل بودن، ولی دکترها بهم اطمینان دادن که با تمرین و به مرور، وقتی که بدنم از اون تصادف و جراحی‌ها جون بگیره، قدرتشون برمی‌گرده. ولی نیم‌تنه‌ پایینیم اون‌جوری خوب نشد؛ هرچقدرم که خودم می‌خواستم و مامان دعا می‌کرد، فرقی نکرد. مامان همیشه بهم می‌گفت این وضعیت موقتیه و منم باور می‌کردم. باید باور می‌کردم. وقتی یکم بهتر شدم، دنیلو و یه پرستار کمکم کردن بشینم روی ویلچر. مامان تا منو اون‌جوری دید زد زیر گریه و با یه بهونه‌ زیرلبی از اتاق رفت بیرون. به داداشم که دسته‌های ویلچر رو گرفته بود، نگاه کردم؛ حالتش مثل سنگ بود. نگاهش بهم افتاد و یه لبخند زورکی زد. -من نمی‌خوام روی ویلچر باشم، دنیلو. می‌خوام مثل قبل راه برم. بازم می‌تونم راه می‌رم، مگه نه؟ دنیلو مدت زیادی بهم خیره شد. فقط یکم فکش می‌لرزید و بقیه‌ صورتش انگار یخ زده بود. پرستار بهمون نگاه انداخت و ابروهاش تو هم رفت. دستم رو که لمس کرد، به چشم‌های آبی و مهربونش نگاه کردم.

سلام بچه ها من پیام های باتو همشو جواب دادم اگر کسی پیام داده و جوابی نگرفته دوباره پیام بده🥰 @erotic_novel_bot

اگر یادتون باشه قرار بود بعد از خدای نابودی دیگه یکی از رمان های کورا اینجا پارت گذاری بشه که این جلد جدید رو انتخاب کردم🥹 جلد لمس سرنوشت اسپین اف مجموعه زاده مافیای خون میشه بچه. شخصیت های اصلیش ساموئل(برادر دوقلوی سرافینا) و اِما(خواهر دنیلو) هستن💗 این جلد واقعا قشنگه‌. خودم شخصیت پردازیشو خیلی دوس دارم و چالش داستانیشم از این نظر که دختره رو ویلچره بنظرم خیلی جالب و جدیده🥹 شخصیت اِما: یه دختری که با وجود محدودیت فیزیکیش به شدت قوی و مستقل و مثبت نگره. منطقیم هست😌 شخصیت ساموئل: زخم خورده از روزگار، باملاحظه و آلفا و جنتلمن‌ و جذاب لعنتی(این تازه اوایل جلده فقط)👍😭 درکل هم یکم تنوع میشه بعد از اینکه خیلی وقته رمان های رینا رو میذاشتم، هم اینکه داستان قشنگیه واقعا. امیدوارم دوست داشته باشین💋 درمورد رمان های رینا: الان جلد پنجم میراث خدایان(خدای جنون،نیکولای و براندن) توی وی ای پی درحال پارت گذاریه😀 بعد از اینم دوباره برمیگردیم سر رمانای رینا نگران نباشین🩷

#مقدمه_پارت۶ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی -بدنم رو حس نمی‌کنم. بابا چشم‌هاش رو بست و با انگشت‌هاش بالای بینیش رو فشار داد. دنیلو نشست روی همون صندلی‌ای که قبلش مامان روش نشسته بود. دستم رو گرفت، ولی اولش هیچی نگفت. وقتی بالاخره شروع به حرف زدن کرد، صداش چند بار لرزید. -اِما، مجبور شدن بدنه‌ ماشین رو ببرن تا بتونن بکشنت بیرون. اوضاع خیلی بد بود. نخاعت آسیب دیده. پرسیدم: -بازم می‌تونم برقصم؟ نمی‌دونم چرا این اولین چیزی بود که پرسیدم. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواست باله رو ول کنم، چون معلممون هیچ‌وقت ازم راضی نبود، ولی حالا، فکر رها کردنش یه حفره توی سینه‌ام درست کرده بود. دنیلو به نشونه منفی سر تکون داد. -نه. مامان سریع گفت: -هیچی قطعی نیست. دنیلو دوباره به نشونه منفی سر تکون داد. -خیلی بعیده که دیگه حتی بتونه پاهاش رو حرکت بده. بهش امید واهی نده، مامان. امید واهی؟ سعی کردم پاهام رو تکون بدم، سعی کردم حسشون کنم؛ هر چیزی که زیر قفسه سینه‌ام بود‌ رو. وقتی دیدم نمی‌تونم، دوباره وحشت افتاد به جونم. دنیلو دستم رو محکم‌تر گرفت. -اِما، ما پیشتیم. تو تنها نیستی. همیشه مراقبتیم. چشم‌هام رو بستم. اگه می‌تونستم دست‌هام رو حرکت بدم، گوش‌هامم می‌گرفتم. دیگه نمی‌خواستم چیزی بشنوم یا ببینم. حتی نمی‌خواستم فکر کنم. فقط دلم می‌خواست از این کابوس بیدار بشم و دوباره حس کنم که یه آدم معمولیم.

#مقدمه_پارت۵ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی بالاخره دنیلو اومد کنار تختم، بابا هم با یه ناله‌ لرزون روی اون یکی صندلی نشست. بابا رنگش مثل گچ سفید شده بود و موهای قهوه‌ایش جوری بود که انگار خیلی وقت بود رنگ آب رو ندیده بود. معمولاً این ما بودیم که توی بیمارستان میومدیم عیادتش. اون بود که مامان براش گریه می‌کرد. اخم کردم. مگه بابا خودش بیمارستان نمی‌موند؟ سعی کردم یادم بیاد، ولی خاطراتم تار و نامفهوم بودن. دنیلو شونه‌ام رو لمس کرد. می‌دیدم که انگشت‌هاش روی شونه‌مه، ولی انگار لمسش از دور بود، انگار لباس بیمارستانم کلی لایه‌های ضخیم داشت و من هیچی حس نمی‌کردم. دوباره به صورت نگرانش نگاه کردم. -تصادف کردی. یادت میاد؟ ابروهام تو هم رفت. مدرسه بودم... بعد رفتم خونه... نه. رفته بودم کلاس رقص باله. برای بزرگ‌ترین نقشی که تا حالا داشتم. رقص عالی پیش رفت. بادیگاردم داشت منو می‌برد خونه، چون مامان به خاطر عمل سرطان بابا، توی بیمارستان پیشش بود... و دنیلو هم مجبور شده بود نمایش منو زودتر ترک کنه. با گیجی به دنیلو زل زدم. بعد یه نگاهی به بابا انداختم. مامان رفته بود دم پنجره و داشت بیرون رو نگاه می‌کرد. -چند هفته‌ توی کما بودی.

#مقدمه_پارت۴ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی مامان یه لیوان آب داد دستم و یه دکمه رو زد تا قسمت تکیه‌گاه تخت تا نیمه بیاد بالا. می‌خواستم کمک کنم و خودم بشینم، ولی بدنم هیچ واکنشی نشون نمی‌داد. ماهیچه‌هام ازم فرمان نمی‌گرفتن. می‌خواستم خودم رو هل بدم بالا که بشینم، ولی اون حس پنبه‌ای بودن هنوز توی تمام بدنم بود؛ بجز دست چپم، گلوم، قفسه سینه‌ام و سرم. دنیلو و بابا یه نگاهی به هم انداختن که واقعاً منو ترسوند. گلوم رو صاف کردم، ولی کلمه‌ها هنوز توی گلوم گیر کرده بودن. یه قلپ دیگه آب خوردم و دوباره امتحان کردم: -چی‌... به سرفه افتادم. مامان تشویقم کرد: -بازم بخور‌. و در حالی که دستش می‌لرزید دوباره لیوان رو آورد نزدیک لب‌هام. به نشونه منفی سر تکون دادم. -چه... ات... فا... قی... افتاده؟ یه اتفاق بدی افتاده بود و هیچ‌کس هیچی بهم نمی‌گفت.

#مقدمه_پارت۳ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی صداش در حد کشیدن ناخون روی تخته‌سیاه غیرقابل‌تحمل بود. موهای ریز پشت گردنم سیخ شد و حتی همین تکون کوچیک عضلاتمم درد داشت. -این لوله تنفسیته عزیزم. بهش دست نزن. الان پرستار میاد درش میاره. نمی‌فهمیدم چه خبره. پرستار؟ چشم‌هام دور و برم رو برانداز کرد؛ دستگاهی که ضربان قلب و نبضم رو نشون می‌داد، دستگاه تنفس، سِرم. مامان دستم رو فشار داد. زمزمه کرد: -هیش، همه‌چی درست می‌شه. ولی همین که داشت اینو می‌گفت، زد زیر گریه. در باز شد و یه پرستار اومد تو، پشت سرش بابا و داداشم، دَنیلو هم وارد شدن. همه‌شون با عجله اومدن بالای سرم. پرستار شروع کرد به توضیح دادن اینکه می‌خواد چیکار بکنه، ولی من اصلاً گوش نمی‌دادم. بابا دستم رو نوازش می‌کرد، ولی قیافه‌اش می‌گفت یه اتفاق خیلی بدی افتاده. و دنیلو؟ صورتش از درد تو هم رفته بود، انگار دیدن من توی این وضع داغونش می‌کرد. موهای قهوه‌ایش حسابی بهم ریخته بود، به نظر می‌رسید هزار بار دستش رو برده بود لای موهاش. پیرهن سفیدش هم چروکِ چروک بود. چروک. اگه دنیلو به تیپ و قیافه‌اش نرسیده بود، یعنی اوضاع خیلی بد بود. وقتی پرستار لوله رو درآورد، حالت تهوع بهم دست داد و بعدش به سرفه افتادم. دهنم طعم موندگی می‌داد و گلوم اون‌قدر خشک بود که انگار بینیم گرفته بوده و دهن باز خوابیده بودم. ولی حسش از اونم بدتر بود.

#مقدمه_پارت۲ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی کجا بودم؟ چه خبر بود؟ دهن و گلوم به طرز دردناکی خشک شده بودن‌. سعی کردم آب دهنم رو قورت بدم، ولی یه چیزی راه گلوم رو بسته بود. وقتی حس وحشت‌ بهم غلبه کرد، سریع چشم‌هام رو باز کردم. می‌خواستم جیغ بزنم، ولی دهنمم باز نمی‌شد. مامان گفت: -اِما. نگاهمون به هم افتاد. چشم‌هاش پر از اشک بود. دستم رو از زیر دستش کشیدم بیرون؛ حتی همین حرکت ساده هم به طرز عجیبی برام سخت و طاقت‌فرسا بود. دستم رو بردم سمت صورتم؛ می‌خواستم بِکنم هر چیزی رو که نمی‌ذاشت آب دهنم رو قورت بدم و حرف بزنم. و جیغ بکشم. یه لوله‌ عجیب رو لمس کردم. مامان دستم رو گرفت و آروم کنارش زد. داشت چیکار می‌کرد؟ چرا کمکم نمی‌کرد؟ گفت: -چیزی نیست. ولی صداش داد می‌زد که داشت دروغ می‌گفت. همزمان یه دکمه رو زد که باعث شد صدای آلارم بلند بشه. صداش توی سرم جیغ می‌کشید؛ اون‌قدر بلند و گوش‌خراش بود که می‌خواستم گوش‌هام رو بگیرم، ولی حتی اون کار هم برام ممکن نبود.

#مقدمه_پارت۱ #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی مقدمه اِما یازده سالگی بیپ. بیپ. و به دنبالش صدای خس‌خس سینه. انگار دور تا دورم رو پنبه چپونده بودن. بدنم بی‌حس بود؛ تقریباً مثل موقعی که دستم خورده بود به شیشه‌ شومینه و انگشت‌هام سوخته بود. تا چند روز نوک انگشت‌هام هیچ حسی نداشتن. حالا کل بدنم اون‌جوری شده بود، نه فقط پوستم. یه جور بی‌حسی توی تمام لایه‌های دست و پام نفوذ کرده بود؛ یه مه غلیظ از نیستی که سر در نمیاوردم چی بود. بیپ. بیپ. غژ. حس می‌کردم دستم سنگینه. اینو می‌فهمیدم. دستم از بقیه‌ بدنم واقعی‌تر به نظر می‌رسید. پلک‌هام جوری خشک شده بودن که به هم چسبیده بودن و کلی زور زدم تا بتونم بازشون کنم، ولی بالاخره سیاهی جاش رو داد به یه دیوار سفید. چشم‌هام رو چرخوندم سمت چپ، چون سرم سنگین‌تر از اونی بود که بتونم تکونش بدم. مامان روی صندلی کنارم نشسته بود؛ سرش رو گذاشته بود روی تشک و دستم رو گرفته بود. اون حس سنگینی هم مال همین بود.

#مقدمه❤️👇 #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی
#مقدمه❤️👇 #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی

#خلاصه #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی خلاصه‌ وقتی اِما منچینی خبر ازدواج اجباریش با ساموئل میونه رو میشنوه، کسی که زیررئیس آینده و یکی از‌ محبوب‌ترین مردهای مجرد اوت فیته، باوجود اختلاف سنی‌شون، به آینده امیدوار می‌شه. اما شایعه‌های بی‌پایان درباره‌ وصلتشون و رفتار سرد ساموئل، اون شعله‌ امید رو خاموش می‌کنه. ساموئل، به خاطر تصمیم اشتباهی که توی گذشته گرفته، همیشه با احساس گناه و تلخی دست‌وپنج نرم می‌کنه. وقتی برای مزخرفات احساسی نداره و پیوند با یه زن رو فقط یه مسئولیت ناخواسته‌ دیگه می‌بینه. با این حال، اِما کسی نیست که تسلیم سرنوشت بشه. به موانع خیلی بزرگ‌تر از یه شوهر سرد که اصرار داره اونو از خودش دور نگه داره، غلبه کرده. یعنی اِما می‌تونه دیوارهای نفوذناپذیر ساموئل رو بشکنه؟ و اگه موفق بشه، می‌تونه با چیزی که کشف می‌کنه، زندگی کنه؟

#خلاصه❤️👇 #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی
#خلاصه❤️👇 #لمس_سرنوشت #جلد_اسپین_اف_زاده_مافیای_خون #جلد_ساموئل_میونه_و_اما_منچینی