fa
Feedback
سواد و بیاض (یادداشت های محمدامین احمدپور)

سواد و بیاض (یادداشت های محمدامین احمدپور)

رفتن به کانال در Telegram

اینجا گاهی تاریخ و ادبیات را به هم پیوند می‌زنیم!

نمایش بیشتر
1 188
مشترکین
+124 ساعت
-57 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
برای کسی است که فکر می‌کنم در ایام دانشجویی دوستش داشتم ولی جسارت گفتنش به او هیچ گاه دست نداد! دلم اسیر نگاهت شدست و می‌دانی
برای کسی است که فکر می‌کنم در ایام دانشجویی دوستش داشتم ولی جسارت گفتنش به او هیچ گاه دست نداد! دلم اسیر نگاهت شدست و می‌دانی بیا که دل شده بی تو شبیه زندانی هزار دوست تو را در درون خانه دل چه می‌شود که کنی دعوتم به مهمانی چگونه وصف کنم بی‌قراریم ای دوست چو قایقی وسط یک خلیج طوفانی من آن درخت تکم در میان ریگ کویر که سال‌هاست نشسته به عشق بارانی بس است دیگر آخر چقدر صبر کنم؟ بر این فراق جگر سوز و اشک پنهانی از ابتدا که شدم مبتلات دانستم که نیست هیچ مرا از غم تو پایانی کدام نسخه بگیرم من از کدام پزشک؟ برای درد چنین لاعلاج درمانی درون فکر تو رفتن چه سخت و شیرین است شبیه فهم جدیدی ز شعر خاقانی تو عار داری شاید که من ز کرمانشاه شدم فریفته‌ات ای نگار تهرانی تو سال‌هاست که سامان گرفته‌ای من چه؟ ببین که نیست مرا هیچ گونه سامانی! غزل بس است که من خسته و  تو خاطر جمع چه سود حاصلی از شعر در پریشانی! ۱ آبان ۱۴۰۴ محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

"دکتر جوزف بل" یک پزشک و جراح اسکاتلندی و استاد "سِر آرتور کانن دویل" بود. شخصیت شرلوک هلمز در واقع بیش از هر کس الهام گرفته از هم او بود زیرا به گفته کانن دویل، استادش در بیمارستان غیب‌نما شده بود و مانند جام جم خصوصیات هرکس که مراجعه می‌کرد را بدون آنکه حرفی بزند به دانشجویان می‌گفت. مثلا از روی فرم راه رفتن طرف می گفت او ملوان است و سپس از روی خالکوبی‌های بدنش استنتاج می‌کرد که چه‌ها کرده و چه سفرهایی رفته و در نهایت برای چه بیماری و مرضی مراجعه کرده است. جوزف بل با این ویژگی‌ها حتی در حل چند پرونده پلیسی هم به قانون کمک کرد. گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسی بیا و همدم جام جهان نما می باش شبیه این شمّ پلیسی و علم الفراست داشتن شرلوک هلمزی را در حکایاتی از رضاشاه هم می‌بینیم که گاه بر صواب و گاهی بر خطا رفته است. نخستین مورد آن مربوط به وقتی است که تصویر "میرزا حسین سپهسالار" را در کاخ می‌بیند. "سلیمان بهبودی" این ماجرا را چنین نقل کرده: "رضاشاه برای بازدید به عمارت برلیان و عمارت عاج که فعلاً سفره‌خانه می‌باشد تشریف بردند. در ضمن این بازدید بود که دستور فرمودند متخصص بیاید و تابلوهای نامناسب را که به دیوارها نصب است جمع‌آوری کند و در هر محلی چند تابلو نفیس بگذارد. ضمن دیدن تابلوها چشمشان به تابلویی خورد این تابلو شخصی را با لباس رسمی و نشانهای زیاد نشان میداد از صدیق همایون توفیق سؤال فرمودند: این تابلو از کیست؟ جواب داد تابلو از مرحوم میرزا حسین خان سپهسالار است. به محض شنیدن این نام جلو رفتند در قیافه او دقت کردند و فرمودند: از دماغت پیداست که مرد بیکاره‌ای بودی و سالها جلو پیشرفت مملکت را گرفتی!بعد فرمودند از این قبیل تابلوها هرچه هست جمع آوری کنند!" بر خلاف نظر رضاشاه که حتی بعد از اشاره اطرافیان به نام سپهسالار او را نمی‌شناسد وی ابدا مرد بیکاره‌ای نبود و سند این گفته مسجد و مدرسه سپهسالار است که هم امروز موجود است. یاد آن قصر بلندی که  به صد خون جگر من بنا کردم و کندی تو ز بنیاد بخیر البته اگر قرارداد رویتر را هم به یاد بیاوریم که جناب سپهسالار بانی آن بود  کم و بیش رضاشاه با وجود بی‌اطلاعی عجیبش از امضا کننده آن خیلی هم بی راه نگفته است. حکایت دوم مربوط می‌شود به وقتی که شاه برای بازدید از املاک لوطی‌خور کرده‌اش به گرگان می‌رود. روزی که وارد گرگان شد به رسم مالوف مملکت ملخ زده ما همه رؤسای ادارات، اسموکینگ به‌تن برای بازدید شاه حضور یافتند. اشخاصی که زوری گیوه و کلاه نمدی را درآورده بودند و فکل و کراواتی شده بودند و لباس‌ها به تنشان زار می‌زد. چرا پیچد مگس دستار فوطه چرا پوشد ملخ رانین دیبا!! رضاشاه از مقابل صف مدعوین عبور می‌کرد و در صورت لزوم استاندار آن‌ها را‌ معرفی می‌کرد. وقتی شاه به شخص گاوپیکرِ تپل مپلی رسید پیش از اینکه استاندار او را معرفی کند خود شاه گفت:" تو حتما رئیس دارایی هستی؟!و آن شخص گفت بله قربان! سپس شاه به فرد زار و نزار رنگ پریده‌ای اشاره کرد و گفت: تو هم حتما مدیر فرهنگی!؟و باز شخص مورد نظر تصدیق کرد. البته این حکایت علاوه بر شرلوک هلمز بودن شاه گویای وضع فرهنگی ایران است که از صد سال پیش تا امروز و چه بسا پیش از آن تغییر نکرده و اهل فرهنگ همیشه بدبخت بیچاره و مفلوک بوده اند! رنگ زرد و جسم لاغر بایدت گرعاشقی جسم رافربه به سان گاو پرواری مکن!      محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سوادو بیاض

"اخوان ثالث" در زندان موقت شاه در همان محفل نیمه تاریک سلول که شب‌ها در سوسوی چراغی کم نور دور از چشم نگهبانان برگزار می‌شد و همنشینش امثال "پرتو علوی" و "انجوی شیرازی" بودند گفته بود: اگر رستم از دست این دستگاه من و کنج می‌خانه و مدح شاه و بعد که آزاد شد شعر را بدل کرد به: اگر رستم از دست این دستگاه من و کنج می‌خانه و هجو شاه در هرحال مزه کنج می‌خانه اخوان هجو سلطنت پهلوی بود. روحیه لطیف شاعر خراسانی آزرده شده بود، پس برای انتقام از دگنک و چک افسری و آن همه شنقصه، سه ماه زندان و آزار و اذیت‌ها را تبدیل به احسن کرد و در نشریه نام رزم حزب توده مخفیانه به چاپ می‌رساند. "تیمور بختیار" رئیس وقت ساواک اشعار را می‌خواند و می‌فهمد خیلی هم مثل اینکه بندتنبانی نیست و حتما نیمچه شاعری در زندان بوده که توانسته انقدر شفاف و خوب وضع زندان ژاندارم منطقه را تصویر کند. برای کشف قائل آن طبیعی است که از گروهبان و سربازرس و امثالهم کاری بر نمی‌آمده پس به سراغ پدر شعر نو "نیما یوشیج" رفتند. نیما را به فرمانداری نظامی می‌برند و نیما بدون هیچ پرده پوشی و جوانمردی صریحا می‌گوید این گفته‌های اخوان ثالث است و اشعار را چند روز قبل برای تصحیح و امعان نظر به نزد نیما برده است. اخوان دستگیر می‌شود و کتک مفصلی هم به او می‌زنند و اخوان هم تک بیتی در وصف نیما می سراید: مرا نیمای مادر قحبه لو داد مرا لو پیشوای شعر نو داد یا به نقلی دیگر: مرا لو مادر اشعار نو داد! بختیار پس از مدتی به شرط نوشتن گه خوردم نامه! یا با بیان مودبانه‌تر "تنفر نامه" به شکل شعر قول می‌دهد دست از سر سبیل دوبلکس شاعر بردارند و آزادش کنند. اخوان ویرش می‌گیرد که بنویسد و خود را رها کند ولی "مصطفی بی‌آزار" تصادفا غزلی از مولانا را با این مطلع می‌خواند: روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو عشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو اخوان می‌گرید و چیزی نمی‌نویسد تا ۶ماه آزگار مهمان ماموران بختیار باشد. بعد از این زمان "جهانگیر تفضلی" پادرمیانی می‌کند و اخوان شعری می سازد : تا چند عمر خویش به زندان هدر کنم هنگام آن رسید که فکر دگر کنم در هرحال اخوان هم مانند بهار که در زندان برای رضاشاه سروده بود: یاد ندارد کس از مُلوک و سَلاطین شاهی چون پهلوی به عِزّ و به تَمکین چیزی گفت و آزاد شد و جای سرزنش هم ندارد. سال قبل که در امتحان دبیری کد ۱۹ خوردم و رد شدم آقایان زنگ زدند که بیا اعتراض بنویس! گفتم اعتراضی ندارم و نظراتم همان است که گفتم! اصرارکردند که بیا! رفتم و طرف که آدم مودبی بود گفت اگر توبه نامه‌ای بنویسی قول می‌دهم مشکلت حل شود! گفت هم درباره اصل ۵ بنویس و هم تعهد بده دیگر استوری و پست سیاسی نگذاری! حدیثی نوشتم و گفتم : بر این زادم و هم بر این بگذرم... توبه او جوید که او کرده گناه راه او جوید که گم کردست راه هرجا لازم شود به امر به معروف ادامه خواهم داد! ظاهرا خوششان نیامد و دیگر خبری نشد. البته این وضع من در آزادی بود شاید اگر وضعم مشابه اخوان و بهار بود من هم جور دیگر مینوشتم! عجالتا نان‌خور خانواده بودن و حقوق مختصر حق التدریس در دانشگاه را به گه‌خوردم‌نامه نوشتن، ترجیح دادم تا خدا بعد چه خواهد! آوازه در افتاد که تایب شدم از می بهتانِ صریحست من و توبه، کجا؟کی؟ محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

"شعبان جعفری" اگرچه بعد از انقلاب متواری شد و اگر نمی‌شد مانند "حسین فرزین" تکه بزرگشش گوشش می‌بود، فردی مذهبی بود. در ساخت زورخانه مشهورش در تهران او به نیت تبرّک، کاشی زیبایی را از آیت الله مرعشی، دست لاف گرفته بود که بر روی آن این جمله را نوشته بودند:  اِتَّقِ شَرَّ مَنْ احْسَنْتَ اِلَیْهِ که در بین آخوندها به عنوان حدیثی از حضرت علی مشهور است ولی ظاهرا فقط مثلی عربیست. در هرحال بعد از انقلاب و ایام یک کشتنی و هزار جلاد این کاشی هم تخریب شد و شد مصداق همان ترانه‌ای که شنیده‌اید: تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی اندوه بزرگیست زمانی که نباشی! زورخانه هم به چنگ یکی از رقبای شعبان جعفری افتاد که در پایان این جستار یادی از او می‌کنیم اما می‌دانم شما می‌گویید" باز گرد و قصه رنجور گو" پس یقه شعبان را فعلا می‌چسبیم. شعبان در انتخابات‌ها به نفع کسانی چون "حسین مکّی" هم سعی می‌کرد نشان دهد چقدر مذهبیست و حتی گاه از پیشانی بند "نصر من الله و فتح قریب " استفاده می‌کرد تا بگوید جبهه ملی سکولارند و شاه دوستان اهل خدا و پیر و پیغمبر! این مذهبی بازی‌ها البته با مرام لاتی و داش مشتی شعبان ملغمه‌ای مضحک می‌شد و صورتی خنده دار به خود می‌گرفت! داستان دیگری وجود دارد که علاقه شعبان را به اصحاب عمائم و ملالی نشان می‌دهد. وقتی هنوز  "آیت الله فلسفی" نیاز به آن عکس‌های افتد و دانی ساواک پیدا نکرده بود و قلبش برای دربار می‌تپید عمدتا به واسطه نزدیکی به "آیت الله بروجردی" سخنران مورد علاقه دربار هم بود. روزی از روزها که فلسفی بر سر منبر بود شیطنت خلق الله گل کرد و هرکس به نوعی سر به سرش می‌گذاشت! از جایی شیشکی ول می‌شد و شخص دیگری تیز در می‌کرد! شعبان که در جلسه حاضر بود برای دفاع از فلسفی چنان خشمگین شد که فریاد زد: "همین منبر توی ک.. خوارمادر هرکس حرف بزند!" صدالبته جلسه به بهایی گزاف ساکت شد. در هر حال شعبان خان در خانه‌اش عکس شاه را نداشت ولی عکسی از امام اول شیعه گذاشته بود تا نشان دهد برایش شاه مردان از شاه پلاک موقتی که خودش مدعی بود در کودتا تاجش را حفظ کرده برایش خیلی مهم تر است. این قسم چرخ جنگلی و چرخ تک پر را شعبان البته در گود زورخانه و پیش نوچه‌هایش ممکن بود بزند ولی بر خلاف ادعایش در مصاحبه با "هما سرشار" این قدرها هم قلدر و بزن بهادر نبود. وعده کرده بودم درباره مالک بعدی زورخانه شعبان چیزی بگویم و حال که سخن به اینجا رسید بدنیست وعده را وفا کنیم و این دو را به هم پیوند دهیم. "عبدالله کُرمی نوری" معروف به عبدالله قصاب از لات‌های منتسب به جبهه ملی و طرفدار مصدّق بود که بعد از انقلاب به خاطر رقابت با شعبان زورخانه او را صاحب شد. این کرّ و فر و دنبه را به چنگال دیدن البته چندان دوامی نداشت و او اندکی در بمب گذاری مجاهدین خلق در ۱۳۶۰ ترور شد. امّا ماجرای او با شعبان برمی‌گردد به انتخابات زمان مصدّق. شعبان در آن ایّام نسق گیری می‌کرد یعنی به همراه تعدادی از افراد شهربانی بر سر صندوق های رای حاضر می‌شد و مانع از رای به طرفداران جبهه ملی بود. وقتی به دروازه شمران و مسجد فخرالدوله رسید تا همین کار را بکند عبدالله کرمی که هیکلی عظیم هم داشت چنان سیلی محکمی به شعبان زد که شعبان بیهوش در جوی آب افتاد. ماموران شهربانی بر سر عبدالله ریختند و به ضرب قنداق و سر نیزه وی را زخمی و در آخر دستگیرش کردند. بعد از آزادی عبدالله کسی را تحریک کردند و او از پشت در کشتارگاه کاردی به عبدالله زد ولی به خاطر قد بلند عبدالله کارد به کتفش خورد و عبدالله با یک ضربه مشت جمجمه ضارب را متلاشی کرد و سبب شد تا آخر عمر مرد بیچاره فلج شود. فوکزه موسی فقضی علیه!... حالا شعبان داستان کتک خوردنش را به کتک زدن بدل کرده و از شجاعت موهومی در این قضیه یادکرده است و سوگند هوراتی خورده که راست می گوید.!حقیقت آن است که شعبان هم از طیب حاج رضایی و هم از عزیز الله گتمیری و هم از مصطفی دیوانه حساب می‌برد و البته چک افسری عبدالله کرمی هم هرگز از یادش نمی‌رفت. نمی‌دانم شاید این سیلی سخت دست انتقام الهی بوده زیرا شعبان مدتی در زندان انجوی شیرازی ادیب معروف را کتک می‌زده و اذیت می کرده است! بر زورِ خود مناز که یک مشت بال وپر درهم شکست شوکتِ اصحابِ فیل را محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

معروف است که به دستور ساواک هیچ روزنامه‌ای حق نداشت کلمه‌ای مثبت درباره "جمال عبدالناصر" بنویسد. این مسئله شاید به اختلاف ایران و مصر برگردد ولی بیشتر از ترس شاه به واسطه تمایلات کمونیستی ناصر ناشی می‌شد. انقلاب مصر یک انقلاب کمونیستی نبود ولی جمال عبدالناصر با خشونت زیادی اخوان المسلمین را سرکوب می‌کرد و باکی نداشت که رابطه بسیار صمیمی با شوروی برقرار کند و حتی تمایلات مارکسیستی داشته باشد و به قول عرب شیوعی و اشتراکی خوانده شود. با این همه یک شخص دیگر هم در انقلاب مصر در ‌کنار ناصر حضور داشت که از ناصر روسوفیل‌تر بود و او کسی نبود جز "ژنرال عبدالحکیم عامر" که بعدها به عنوان رئیس ستاد ارتش مصر هم خدمت کرد. عامر در کنار عبدالناصر و انور سادات یک مثلث وفادار به یکدیگر را تا جنگ ۱۹۶۷ مصر و اسرائیل حفظ کردند ولی با توجه به حمله موفق موسوم به "کبوترهای چاهی" توسط اسرائیل و انهدام کل نیروی هوایی مصر مسئولیت شکست نهایی بر دوش ژنرال عامر افتاد و حتی در افواه، او را به خیانت متهم کردند. ناصر بعد از جنگ چشمش را به روی دوستی با عامر بست و با استفاده از تکنیک مورد علاقه همه دیکتاتورهای شیکِ خاورمیانه او را حصر خانگی کرد. بادشمنِ من چودوست بسیارنشست بادوست نشاید که دگربار نشست پرهیز ازآن عسل که با زهر آمیخت بگریز از آن مگس که بامار نشست چند روز بعد خبر آمد که عامر با سم خودکشی کرده! روایتی که تا امروز چندان خریداری ندارد و بیشتر صاحب نظران معتقدان عامر به دستور شخص ناصر راهی دار آخرت شده است. اکنون عامر قهرمانی فراموش شده است زیرا طرفداران ملی‌گرای جمال عبدالناصر وی را مسئول شکست اعراب در جنگ با جهود می‌شمرند و اخوان المسلمین هم عامر را متهم به شکنجه و قتل اعضای خود توسط وی با تکنیک های روسی و کمونیستی می‌کنند. در واقع اکنون برای کسی چندان مهم نیست که واقعا جمال عبدالناصر کلک رفیق گرمابه و گلستانش را کنده باشد. راستی که دشوار است آدم علی الاقل ۲۰ سال در بالاترین مقام نظامی کشوری چون مصر باشد و بعدناگهان  چنان با سلطان سر به زمین بخورد و چیزخور شود که بعد از مرگ هم هیچ کس برایش فاتحه‌ای نخواند. بد نیست به این نکته هم اشاره کنم که عامر شخصی متهور و بی کله بود چنانچه نوشته‌اند حتی در جنگ، حین بمباران بر روی زمین نمی‌خوابید و از این کار ابا داشت و گاه اطرافیانش از ترس آنکه فرمانده کشته شود بر روی او شیرجه می‌زدند تا وادارش کنند پناه بگیرد. به نظر می‌رسد عامر هم قربانی روابط با شوروی شد زیرا اطلاعات شوروی در بسیاری از کشورهای عربی و از جمله در مصر  بر ارکان مختلف ارتش سیطره داشت و وقتی پای جنگ با اسرائیل به وسط آمد اگرچه ظاهرا پشتیبان مصر بود ولی ازجامعه بزرگ روس زبانان ساکن اسرائیل صرف نظر نمی‌کرد و پنهانی کمک‌های موثری به دولت متخاصم اعراب می‌رساند به ویژه آنکه آمریکا هم در جنگ اکتوبر چندان کمک مهمی به اسرائیل نکرد. اینکه ناصر بدون درنگ، دوست قدیمی خود را عامل شکست معرفی کند را نباید در بی‌مرامی و تکبّر او جست و جو کرد بلکه یک حکایت جالب از کودکی ناصر خلاف این مطلب را نشان می‌دهد و باید بپذیریم که واقعا ناصر اطلاعاتی از خیانت یا علی الاقل اهمال عامر داشته است. "حمدی لطفی" در کتاب "مأساة عبد الحكيم عامر " این حکایت را چنین شرح داده که برایتان ترجمه می‌کنم: وقتی جمال عبدالناصر کلاس چهارم بود بازرسی  در سر کلاس عربی حاضر شد. ناصر به خاطر قد بلندش همیشه آخر کلاس می‌نشست و بازرس در حضور معلم عربی از دانش آموزان خواست تا با کلمه "کتابه" یک جمله بسازند و این کلمه فاعل جمله باشد. کل کلاس سی نفره از ساخت جمله باز ماندند و معلم عربی بسیار خجالت زده شد و وقتی نوبت به آخرین نفر یعنی ناصر رسید او گفت: ظهرت کتابه القرآن واضحه و معلم را نجات داد. وقتی بازرس رفت معلم که از  بی‌سوادی دانش آموزان بسیار ناراحت شده بود به ناصر گفت به کف دست هر دانش آموز دو ضربه با چوب بزند! عبدالناصر از این کار سر باز زد و معلم گفت اگر نکند به دانش آموزان می‌گوید تنبیه خود را روی ناصر اجرا کنند. این تهدید هم موثّر نیفتاد و ناصر آن روز ۶۰ضربه چوب از دانش آموزان بر کف دستش خورد ولی ابدا شکایتی نکرد!" من از شست تو شصت تیر خدنگ بخوردم ننالیدم از نام و ننگ این حکایت به خوبی نشانگر روحیه و مردانگی خاص ناصر حتی از کودکی است و نمی توان بی‌سبب وی را به خاطر مجازات دوستش عامر سرزنش کرد و گفت او از کسانی بوده که مصداق قول شاعر است: هرچند به دل دوست نداری مارا قربانِ محبّتِ زبانیت شوم محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

یکی از الوات تهران به نام "حسین صمیمی" پس از ۲۸ مرداد با اهالی جنوب شهر به نزد شاه رفته بود تا از تلاش آن‌ها در ساقط کردن مصدّق قدردانی شود. شاه از هرکس سوال و جواب‌هایی راجع به شغل و حرفه‌اش می‌کرد و احوالی می‌پرسید و طرف هم جوابی می‌داد. وقتی نوبت به صمیمی رسیده بود در جواب سوال شاه برای آنکه نگوید بیکاره است گفته بود: شاه پرست هستم! و شاه انگشت به دهان مانده بود که مگر شاه پرستی هم شغل است؟!!! از بُت پرست، وقتِ تماشای حُسنِ او حرفی به غیر نام خدا نشنود کسی البته در ایران ما پرستش اهل قدرت برای افراد بیکاره همیشه شغل نان و آب داری بوده و چه مناصب که از این اظهار ارادت‌ها خیرات نشده است و هم امروز نیز بسیاری افراد خود را با این شعارها معرفی می‌کنند که اگر چه برای مملکت آب ندارد برای این‌جماعت حتما نان دارد. نمونه کهنه‌تر آن شهرداری تهران "مهدی مشایخی" بود که به خاطر واکس زدن کفش قوام السطنه به دست آمد! پیدا ونهان چو شمع در فانوسم مشهور و خفی چو گنج دقیانوسم القصّه درین چمن چو بید مجنون می بالم و در ترقّی معکوسم و البته تا زمان ما هم اوضاع تفاوت خاصی نکرده و اکنون عطر گلاب و عرق جوراب عامل ترقی است. در هر حال چون این حرف‌ها در فرنگ نیست حتی فرنگی‌هایی که به ایران آمده اند معمولا شغل و حرفه خود را بسیار جدی گرفته‌اند و این می‌تواند درسی برای ما ایرانی‌ها باشد که چگونه درباره شغلی که به ما واگذار می‌شود حمیّت داشته باشیم و دنبال بوسیدن دست قدرت و زندگی انگلی نرویم! یکی از این فرنگی‌های بسیار مسئولیت پذیر" کانیتز" افسر آلمانی و مسئول نظامی آن کشور در ممالک محروسه ایران در طول فترت احمد شاهی و مقارن با جنگ جهانی اوّل است. زندگی کانیتز از این جهت برای من بیشتر جلب توجه می‌کند که قسمت زیادی از ماموریت او در کرمانشاه انجام شده و از قضا در همین جا مرگی تراژیک را تجربه کرده است. جرج گراف کانیتز ظاهرا با درجه سرگردی از دستورات کلنل بپ در ایران اطاعت می‌کرد و تلاش داشت قوای ایرانی را در کنار نیروهای عثمانی به جنگ روس ها بفرستد. "یحیی دولت آبادی"، کانیتز را چنین وصف کرده است: "جوانی بلند قامت باریک اندام دارای قیافه نیکو است در سن‌چهل سالگی...کنت کانیتز  نسبت به ایران و ایرانیان خوش گمان بود و در دربار برلن از ایرانیان دفاع می کرد" در هرحال اطلاعات ما درباره این وابسته نظامی آلمان‌ها زیاد نیست ولی میدانیم که در ۱۳۳۴قمری  در غرب ایران به ویژه صفحات لرستان و کرمانشاه بسیار فعال بود و در قراردادی با نظام السلطنه ضمانت نامه‌ای داد که تا علی الاقل بیست سال استقلال سیاسی ایران را بعد از لغو قراردادهای ایران با روس و انگلیس تضمین کند. ایرانیان تحت امر کانیتز قرار بود در گردنه بیدسرخ صحنه در مقابل روس ها بایستند و بدین منظور خندق‌ها و استحکامات زیادی ایجاد شد.کانیتز گمان می‌کرد اگر در بید سرخ مقاومت کند، عثمانی‌ها به او مهمّات خواهند رساند ولی با ِفتح بغداد توسط بریتانیا، این کار میسّر نشد. وقتی دستور عقب نشینی از کلنل بپ به کانیتز داده شد، کانیتز نامه‌ای نوشت و در قراکونلو(قره گوزلو) حوالی کنگاور سوار بر اسب خود به مقصدی نامعلوم روان شد و هرگز دیگر نشانی از او پیدا نشد. ببینید که یک کنت آلمانی که وظایفش را هم به خوبی انجام داده وقتی نمی‌تواند به آرزوی خود در حیطه شغلی برسد چه سان انتحار می‌کند و ما ایرانیان اغلب نامی هم از وی نشنیده ایم چه برسد به اینکه بخواهیم یادی از خدمات مخلصانه‌اش بکنیم! نمی‌دانم شاید اگر مانند "لیندن بلات" پولی هاپولی می‌کرد برای ما عزیزتر بود و بیشتر در یادها می‌ماند. گمانم روحش از آن دنیا هنوز توقع دارد که ما به قلمی نامی از او ببریم: دم مرگ هیچ دانی زچه باز مانده چشمم زتو بود چشم آنم که نظر کنی نکردی       محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

در پادگان دو مکان خاص وجود دارد. یکی خانه نیمه مخروبه ایست که چند درخت هم در کنارش کاشته‌اند و وسط پادگان است. ظاهرا ساختمانیست برای اقامت فرمانده که به آن نرسیده‌اند و به این شکل مخوف درآمده است. در هر حال بین سربازان چوپیچه افتاده که اینجا جن دارد و حکایاتی مختلف درباره از ما بهتران هم بین نگهبان‌های شب در این مورد رد و بدل می‌شود. به هرشکل وقتی کسی تنها باشد آن هم  وسط شب تاریک این بر و بیابان دشوار است که عنان خیال را از کف ندهد. برای من این محل چیزیست شبیه ساختمان فیلم Opération beurre de pinottes ساخته "مایکل روبو" که پسرک در آن موهایش از ترس ریخت. قسمتی از موی من هم از پشت سر کم پشت شد ولی هرگز وارد آن ساختمان نشدم و احتمالا به سبب دسترسی نداشتن به حمام و عرق زیر کلاه سربازی بوده است. مکان دوم یک برجک نهگبانیست که معروف است به برجک الهام و ظاهرا سربازی عاشق پیشه وقتی فهمیده معشوق با کسی روی هم ریخته با گلوله به خود شلیک کرده و رد گلوله در سقف برجک دیده می‌شود. خودکشی با این شیوه تحقیرآمیز سربازی چندان چیز عجیبی نیست. در دوره ما هم چندتایی البته در گردان‌های بغل رخ داد. طبیعی هم بود زیرا آن‌ها دیپلم و زیر دیپلم بودند و برخوردهای محترمانه‌ای با آنها نمی‌شد. یکبار در صبحگاه معاون گروهان آن‌ها را دیدم که با چک و لقد به جان سرباز مادرمرده‌ای افتاده بود که صف را به هم می‌زد. این فحش و فحش کاری‌ها و گاه تعدی‌هایِ یدی در شامگاه و پایین آمدن پرچم هم دیده می‌شد. در این موارد من بی اختیار یاد صفحاتی از رمان درخشان فردیناند سلین "در امتداد شب" می‌افتادم. آنجا که درباره سرگرد پنسون می‌نویسد: "..غروب‌ها افراد یگان را جمع می‌کرد و بعد کلی بد و بی راه نثارمان می‌کرد که حالمان جا بیاید و احساسات پرشور ما بیدار شود..." اذیت کردن سربازان توسط خود سربازان هم چیز معمولی بود. اگر کسی از شهر خاصی بود و مسئول چیزی هوای هم ولایتی‌های خود را بیشتر داشت. مثلا مسئول تقسیم غذا یک سرباز آذری بود و به طبع بشقاب و کاسه رفقایش را چرب و چیلی‌تر می‌کرد و برایشان کثیر الرماد می‌شد و آنها هم تونی سوپرانو وار هرچه به آن‌ها می‌دادند را می‌بلعیدند. کردها هم مسئولیت‌هایی از جمله پاسبخشی و سائر موارد را داشتند. من بیشتر با بر و بچ کرمانشاه و هارون آباد سابق یا اسلام آبادغرب فعلی می‌پلکیدم! به حکایاتشان گوش می‌دادم و طرح دوستی می‌ریختم!طبعا در این بخش هم در نگهبانی عدالت وجود نداشت. بیچاره کسی که در دسته و گروهی عضو نبود. مسئولیت نگهبانی توالت و جاروکشی حیاط و کارهای دیگر برگرده اش بود. آزارهای جنسی و روابط سدومی هم در اینجا کم و بیش دیده می‌شد.البته گردان ما ظاهرا آزارهای دیگر را نداشت ولی اخباری از آزار جنسی در یکی دو گردان بغلی شنیده می‌شد که خیلی پا پی صدق و کذبش نشدم. به‌هرشکل این مسائل به کره یا اجبار وقتی چند صد جوان در اوج غلمه شهوت را کنار هم چند ماه نگه داری خالی از انتظار نیست!شوخی رکیکی است ولی سربازان می‌گویند در سربازی افراد یا ..نی می شوند یا سیگاری! از Ramon Novarro ها که بگذریم شاید این حد از جنسیت زدگی و افکار چارواداری که در ذهن و زبان جامعه ایرانی وجود دارد و در دوران سربازی هم شدیدتراست به نوعی حاصل بسته بودن اجتماع در طی قرون باشد که اکنون با سیل تکنولوژی و اینترنت سد نیم بندش متلاشی شده است. اکنون شاید فرهنگ ما همه زشتی‌های فرهنگ غرب را در خود دارد بدون آنکه از موارد مثبت آن چیزی به این سو آمده باشد؛ چیزی شاید شبیه دهه ۷۰ آمریکا که دوران طغیان جوانان علیه فرهنگ و سنت بود. از این حرف‌ها که بگذریم دوره ما رو به پایان بود و با یکی دو بار رفتن به تیراندازی شبانه سر و ته قضیه هم‌ می‌آمد. در این شب‌ها کسی جز تعدادی کادری تیراندازی نکردند و سرهنگ س که به خیال خودش کوپرنیک شده بود مقداری حرف‌های پیش پا افتاده راجع به جهت‌یابی با ستاره قطبی و پیداکردن دب اکبر سر هم می‌کرد.به دوستم که حوصله اش سر رفته بود گفتم: آن ستاره کوچک دب اکبر را سها می‌گویند ! _خوب به سختی دیده می شود! _بله! اتفاقا عرب‌ها برای آزمایش بینایی کمانداران از آن استفاده می‌کردند. چنان به نور دو چشمم رسید نقصانی که جز سها ننماید مه منیر مرا ادامه دارد... قسمت۱ قسمت۲ قسمت۳ قسمت۴ قسمت۵ قسمت۶ قسمت۷ قسمت۸ قسمت۹ قسمت۱۰ محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

سعدی در گلستان گفته : ...مجلس وعظ چون کلبهٔ بزاز است آنجا تا نقدی نبری بضاعتی نستانی!.. و نمی‌دانم که این را باید به حساب تعریف از بزّاز جماعت گذاشت یا نه؟ در هر حال در میان بزّازان و مشاهیر این صنف شاید "معلی بن خنیس" از دیگران معروف‌تر است که همه احادیث نوروز از او نقل شده است و البته چنانکه ابن غضائری او را تضعیف کرده نباید به روایات نقل شده از این رفیق پارچه‌فروش و محدثمان توجهی کرد! اکنون بحث من حدیثی نیست پس برویم سراغ یک بزّاز معروف دیگر که هنوز نامش با زندگی ما پیوندی دارد. "اسماعیل بزّاز" دلقک و مطرب دربار ناصرالدّین شاه با عکسی که "آنتوان سورگین" از او گرفته در تاریخ ماندگار شده است و البته همه تهرانی‌ها وقتی گذارشان به خیابان مولوی بیفتد که ساخته اسماعیل بزّار است و در قدیم هم به  همین نام مشهور بود خواه ناخواه پایشان به قلمرو این دلقک بامزه باز شده است. اسمال بزّاز از کاشان بود و بعد از گشودن دکان در تهران به خاطر استعداد در بازیگری و اجرای نمایش روحوضی به دربار پیوست. در ایران این سنتی باستانیست که هر چه دلقک‌تر باشی در حکومت‌های ایران محترم تری : اندر این ایام ما بازار هزل است و فسوس کار بوبکر ربابی دارد و طنز جحی پس کارش در این شغل تا جایی پیش رفت که نمایش‌های مولیر را هم اجرا می‌کرد. گاه در این شیوه گستاخ بود چنانکه به خاطر درآوردن ادای "کنت مونت فرت" نخستین رئیس پلیس ایران به تحریک او کتک سختی خورد. اعتماد السلطنه از گنده‌گویی‌هایش چیزهای مختلفی نقل کرده است از جمله: وقتی ناصرالدین شاه از یکی از سفرهای خود مراجعت می‌کند، به همۀ همسفرانش خلعت و هدیه می‌دهد؛ اسماعیل بزاز هم که در آنجا حاضر بوده می‌گوید: "حالا که به هر سگ و گربه خلعت دادید، ما را هم از این نمد کلاهی بدهید" بنابراین اسماعیل بزّاز علاوه بر بازیگری و لودگی توانایی خوبی در موسیقی هم داشته است و دسته طرب  او در تهران مجالس مختلفی را گرم می‌کرده است. در اواخر عمر، اسمال بزّاز شد پیرچنگی و توبه کرد و در همان خیابان مولوی شروع به ساخت ابنیه مختلف از قبیل حمام و زورخانه ومسجد و...کرد. داستان‌هایِ بامزه‌ای از این بخش زندگی او توسط "مرحوم عباس منظرپور" نقل شده است که نشانه حاضرجوابی و تشحیذ خاطر اسمال بزّاز است. منظر پور در این باره نوشته: "اسماعیل بزّاز با مجتهد و پیش نماز مسجد خندق آباد نیز درگیری‌هایی داشت که زبانزد پیران قدیم بود: یک مورد زورخانه بود که تقریبا جنب مسجد قرار داشت. حاج آقا حسین خندق آبادی پیش از نماز و مجتهد عمده که بسیار مورد احترام اهالی هم بود از اقامه نماز صبح در مسجد خودداری کرد و وقتی علت را از ایشان جویا شدند جواب داد: شنیدن صدای ضرب زورخانه وضو را باطل می‌کند و به همین دلیل از اقامه نماز صبح در مسجد معذور است. اسماعیل بزّاز ناچار زورخانه را که بسیار مورد علاقه اش بود فروخت. خریدار آن را خراب(کرد) و به جایش یک شیره کش خانه معتبر ساخت و تحریم نماز صبح تمام شد.حمام را  هم آقا تحریم کردند و گفتند غسل در آن شرعی نیست چون با پول مطربی ساخته شده! اسماعیل بزّاز نمی‌توانست از حمام صرف نظر کند چون هم خیلی خرج کرده بود و هم واقعا اهالی محل که حالا جمعیت آن زیاده شده بود به آن احتیاج داشتند.حمام  بسته بود چون هیچ  کس با فتوای آقا به حمام نمی‌رفت تا این که خبر ازدواج فرزند حاجی آقا حسین به نام آقا جعفر منتشر شد. شبی اسماعیل بزّاز یک‌ کیسه اشرفی به خانه آقا می‌برد و به عنوان چشم روشنی فرزند ایشان تقدیم می‌کند. چند روز بعد آقا با خبر قبلی و به معیّت جمعی از مومنین به حمام می‌روند و پس از این که یک دولچه آب با دست خود به صحن حمام می‌ریزند و آن را پاک اعلام می کنند در آن به استحمام می‌پردازند. مردم هم به حمام می‌روند و حمام به کار می پردازد‌." در هر حال هنوز هم باید بدانیم برخی کارها را چگونه می‌توان به سبک اسماعیل بزّاز صورتی شرعی بخشید تا زندگی گوارا تر شود : چو نقش مُفتی وصوفی به صفحه ای دیدم شگفتم آمد و گفتم که جای خوشحالی است شریعت است وطریقت ،ولی هزار افسوس که جای نقش حقیقت در این میان خالی است         محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

یادم می‌آید در مسجدی نماز می‌خواندم که بین دو نماز یک روحانی خواست فیض بدهد و گفت: "می‌دانید که حلال زاده به ائمّه جسارت نمی‌کند و  روزی که بر تن حضرت سیدالشهداء اسب تاختند در واقع اسب نتاختند زیرا اسب حلال زاده‌است و این کار را نمی‌کند. بعد در حالی که مردم متحیّر مانده بودند ملای مربوط چه می‌فرماید ادامه داد: آن روز بر تن مبارک ایشان و اصحاب قاطر تاختند زیرا قاطر حرامزاده است!" آن روحانی  اکنون  پیشرفت کرده و در کرمانشاه منابر معروفی دارد که بهتر است از ذکر نامش بگذریم تا فیض دادنش ادامه داشته باشد. حالا که سخن به روحانی و این حرف ها رسید ذهنم به سمت شاه سلطان حسین شاه روحانی مسلک صفوی رفت اما چه ربطی بین او و خر وجود دارد؟ رستم الحکما در این باره نوشته: «از آثار ضعف دولت و اقبال آن سلطان جمشید نشان، آنچه به ظهور رسید، اوّل این بود که طبع اشرفش از اسب سواری متنفر شده و مایل به خر سواری شده بود و با زنان خاصه خود به باغ‌ها و بوستان‌ها و مرغزارها بر خر مصری یراق مرصع، سوار شده، تشریف می‌بردند و به هر قریه که داخل می‌شد، زنان و دختران آن قریه، بی چادر و پرده به استقبالش می‌آمدند ...» حالا که سقوط صفویه هم افتاد گردن خر و خرسواری! شاید بتوان پیوندی بین اشرف افغان و اشرف خر هم پیداکرد گو اینکه ملک الشعرای بهار اشرف خر را از تاتار زاده ها دانسته است. این لقب خر شاید توهین آمیز باشد ولی بگذارید این نکته را هم بگویم که خرسفید برعکس بقیه همه خرها نماد دانایی بوده است. الاغ طلایی هم داریم که کتاب معروف آپولیوس به زبان لاتین است و شبیه است به اسفار ملاصدرا و سیرالعباد سنایی و شاید حکایت پینوکیو در تبدیل شدن به خر! اینجا جاییست که خر رمزی ادبی است و به همین دلیل توفیق الحکیم نویسنده بزرگ مصری نام یک کتاب خود را "حمار الحکیم" گذاشته است.یک جیغ آن طرف‌تر "حسن اورید" نویسنده مراکشی کتاب معروف خود "سیرة الحمار" را تالیف کرده تا نشان دهد هنوز خر می‌تواند قهرمان یک رمان باشد. اگر در جهان باستان فرشته‌ای راه را بر الاغ بلعام ببندد و بلعام از خرش عصبانی شود و در آخر بفهمیم که بصیرت خر از بلعام بیشتر بوده است چرا باید این حیوان زبان بسته را رمزی از دانایی نشماریم. خوان رامون خیمنس برنده نوبل هم متوجه اهمیت خر بود که کتاب "من و پلاترو" را درباره خر کوچکش نوشت و می‌دانیم که چه استقبال وسیعی از این کتاب در جهان شده است. به همه اینها "بنجامین" خری را اضافه کنید که جورج اورول در مزرعه حیوانات ترسیم کرده است. خر گاهی رشوه‌ای گرانبها هم بوده است که بهتر است پایان این نوشته همین مطلب باشد. زمانی که "صدرالاشراف" وزیر عدلیّه بود می‌گفتند که مناصب دادگستری را به ازای دریافت رشوه واگذار می‌کند. موقعی شنیده شد شخص فاقد صلاحیّتی را به منصب قضاوت درگلپایگان نشانده است و خری ستانده پس شاعری گفت: زگلپایگان رفت شخصی به اردو که قاضی شود صدر، راضی نمی شد  به رشوت خری داد وبستُد قضا را اگر خر نمی بود، قاضی نمی‌شد     محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

یادم می‌آید در مسجدی نماز می‌خواندم که بین دو نماز یک روحانی خواست فیض بدهد و گفت: "می‌دانید که حلال زاده به ائمّه جسارت نمی‌کند و  روزی که بر تن حضرت سیدالشهداء اسب تاختند در واقع اسب نتاختند زیرا اسب حلال زاده‌است و این کار را نمی‌کند. بعد در حالی که مردم متحیّر مانده بودند ملای مربوط چه می‌فرماید ادامه داد: آن روز بر تن مبارک ایشان و اصحاب قاطر تاختند زیرا قاطر حرامزاده است!" آن روحانی  اکنون  پیشرفت کرده و در کرمانشاه منابر معروفی دارد که بهتر است از ذکر نامش بگذریم تا فیض دادنش ادامه داشته باشد. حالا که سخن به روحانی و این حرف ها رسید ذهنم به سمت شاه سلطان حسین شاه روحانی مسلک صفوی رفت اما چه ربطی بین او و خر وجود دارد؟ رستم الحکما در این باره نوشته: «از آثار ضعف دولت و اقبال آن سلطان جمشید نشان، آنچه به ظهور رسید، اوّل این بود که طبع اشرفش از اسب سواری متنفر شده و مایل به خر سواری شده بود و با زنان خاصه خود به باغ‌ها و بوستان‌ها و مرغزارها بر خر مصری یراق مرصع، سوار شده، تشریف می‌بردند و به هر قریه که داخل می‌شد، زنان و دختران آن قریه، بی چادر و پرده به استقبالش می‌آمدند ...» حالا که سقوط صفویه هم افتاد گردن خر و خرسواری! شاید بتوان پیوندی بین اشرف افغان و اشرف خر هم پیداکرد گو اینکه ملک الشعرای بهار اشرف خر را از تاتار زاده ها دانسته است. این لقب خر شاید توهین آمیز باشد ولی بگذارید این نکته را هم بگویم که خرسفید برعکس بقیه همه خرها نماد دانایی بوده است. الاغ طلایی هم داریم که کتاب معروف آپولیوس به زبان لاتین است و شبیه است به اسفار ملاصدرا و سیرالعباد سنایی و شاید حکایت پینوکیو در تبدیل شدن به خر! اینجا جاییست که خر رمزی ادبی است و به همین دلیل توفیق الحکیم نویسنده بزرگ مصری نام یک کتاب خود را "حمار الحکیم" گذاشته است.یک جیغ آن طرف‌تر "حسن اورید" نویسنده مراکشی کتاب معروف خود "سیرة الحمار" را تالیف کرده تا نشان دهد هنوز خر می‌تواند قهرمان یک رمان باشد. اگر در جهان باستان فرشته‌ای راه را بر الاغ بلعام ببندد و بلعام از خرش عصبانی شود و در آخر بفهمیم که بصیرت خر از بلعام بیشتر بوده است چرا باید این حیوان زبان بسته را رمزی از دانایی نشماریم. خوان رامون خیمنس برنده نوبل هم متوجه اهمیت خر بود که کتاب "من و پلاترو" را درباره خر کوچکش نوشت و می‌دانیم که چه استقبال وسیعی از این کتاب در جهان شده است. به همه اینها "بنجامین" خری را اضافه کنید که جورج اورول در مزرعه حیوانات ترسیم کرده است. خر گاهی رشوه‌ای گرانبها هم بوده است که بهتر است پایان این نوشته همین مطلب باشد. زمانی که "صدرالاشراف" وزیر عدلیّه بود می‌گفتند که مناصب دادگستری را به ازای دریافت رشوه واگذار می‌کند. موقعی شنیده شد شخص فاقد صلاحیّتی را به منصب قضاوت درگلپایگان نشانده است و خری ستانده پس شاعری گفت: زگلپایگان رفت شخصی به اردو که قاضی شود صدر، راضی نمی شد  به رشوت خری داد وبستُد قضا را اگر خر نمی بود، قاضی نمی‌شد     محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

به ابوبکر اصم لقب "خربان" داده بودند و من هم‌ می‌ترسم چسبیدن به خر مرا به سرنوشت او دچار کند ولی بگذارید کمی بیشتربنویسم. در ایران قدیم ترها خر کمتر بود و شاهدم حکایتی است که در سفرنامه "سانسون" خواندم: "یکی از مبلّغین مسیحی اهل اسپانیا که برای تقدیم داشتن نامه‌ای که تصادفاً از طرف پادشاه لهستان به او سپرده شده بود، در دربار ایران حضور داشته است، از دیدن خر‌هایی که به آن خوبی زینت شده‌اند و پوشش‌هائی به آن گران‌بهایی بر آنان انداخته‌اند به تعجب درمی‌آید و سنگینی و وقار خود را از دست می‌دهد و نمی‌تواند جلوی خندهٔ خود را بگیرد. یکی از صاحب‌منصبان دربار به او نزدیک می‌شود و با کمال ادب دلیل خندهٔ او را سؤال می‌کند. نمایندهٔ اسپانیائی جواب داده بود چون مشاهده کرده است خرهایی که در اسپانیا با آنها به منتها درجهٔ حقارت رفتار می‌شود در ایران باین صورت ممتاز در آمده‌اند خنده‌اش گرفته است. صاحب‌منصب دربار باهوش و ظرافت خاصی به او جواب داده بود «ما در ایران از این جهت به خرها احترام می‌گذاریم که برخلاف مملکت شما که در آنجا خر فراوان و عادی است در مملکت ما بسیار نادر و کمیاب است». " حالا ممکن است  خر کم باشد ولی رفتار خرکی زیاد است و روزگار ما بالاخره زیاد با دوران ظهیرفاریابی فرق نکرده که می‌گفت: سُخَن چه عَرضه کُنَم بَر جَماعَتی که زِ جَهل زِ بانگِ خَر نَشِناسَند نُطقِ عیسی را؟! بنابراین خرجویی من شاید از سر تفنّن است. حالا این مورد خر خطاب نیچه به فلاسفه باشد :
آیا خر می‌تواند تراژیک باشد؟ زیر باری درهم شکستن که نه توان کشیدنش را داری نه امکانِ زمین گذاشتنش را: موردِ فلاسفه.
یا هر چیز دیگر بالاخره در امثله ما هم گفته‌اند دستش به خر نمی‌رسید  و به پالان‌ می‌زد چنانکه فرخی سیستانی می‌گوید: چون بایاران خشم کنی جانِ پدر برمن مپریش خشم یاران دگر دانی که منم زبونتر وعاجزتر پالان بزنی چو برنیایی با خر و من هم وقتی با این حجم سانسور و تبعات آن که پیش از این کم هم بر سرم نیامده ترجیح می‌دهم درباره چیزی مثل خر بنویسم که به هیچ خری به ویژه خرمقدّس‌ها برنخورد. با این دو سه نادان که چنین می‌دانند از جهل که دانای جهان ایشانند خر باش که این جماعت از فرط خری هر کو نه خر است کافرش می‌خوانند مطمئنم مخاطبان نوشته‌های من این مطلب را درک می‌کنند و می‌فهمند که باید چیز تازه‌ای نوشت و گرنه خر ما در این جور مسائل از کره گی دم نداشت. ما اگر هم امکان نوشتن دقیق نداریم  علی الاقل نباید مغز خر خورده باشیم  عوام زده شویم و رسالت درست نویسی خود را رها کنیم که به قول معروف: از پی رد و قبول عامه خود را خر مکن زانکه کار عامه نبْوَد جز خری یا خرخری گاو را دارند باور در خدایی عامیان نوح را باور ندارند از پی پیغمبری خوب به گمانم اکنون می‌گویید محض خدا از خرشیطان پیاده شو و دست از سرخر بردار! حق با شماست. بهتر است خر را عجالتا رها کنیم که در این روزگار نان در خر بودن یا خود را به خریت زدن است : شمعی‌ست زمان که هیچ پرتو ندهد جز اهل ضَلال و جهل را ضو ندهد امروز زمانۀ خَران‌ است، بِدان! تا خر نشوی کسیت یک جو ندهد این امید داشتن به هر همیشه هم جوابگو نیست. در داستان‌ها آمده که وقتی "حطیئه" شاعر معروف عرب در بستر مرگ افتاد وصیت کرد برایش ماچه خری بیاورند تا سوارش شود زیر عرب گمان می‌برد آدم کریم بر اتان نخواهد مرد. از قضا بر همان خر مرد ولی پیش از مرگ گفته بود: لا أحدُ الأمُ مِنْ حُطَيَّه هَجَا بَنيهِ وَهَجَا الُمرَيَّه مِنْ لُؤمِهِ مَاتَ عَلَى فُريَّه و فریه نامیست که به خر به ویژه خر وحشی می‌دهند. شاید حطئیه مشکلی داشته یا خرش حرامزاده بوده نمی‌دانم! مستشکلی اگر بپرسد مگر خر هم حرامزاده می‌شود  پاسخ آن است که قاطر نوعی خر حرامزاده است که البته به داییش رفته است.از شوخی گذشته اگر خر نر یا به قول فرنگی (jack)با اسب ماده یا (mare)بیامیزد نتیجه قاطر (mule)خواهد بود. از آن طرف اگر یک اسب نر یا به قول اهل انجلیز (stallion)با یک ماچه خر (jenny) وصلت کند فرزند برومندشان یابو (hinny)خواهد بود. در هر حال معمولا یابو عقیم است و چیزی است شبیه نژاد "کالیکو" در گربه ها که یکی از آن‌ها در حیاط خانه ما می‌پلکد و این نژاد هم معمولا نرهایی عقیم دارد. از بحث تحرمز دور نشویم و ترمز جانورشناسی را بکشیم.

تلاوت جدید مجلسی بسیار زیبایی از استاد محمد صدیق منشاوی منتشر شده که تقدیم می شود.تلاوت در اواخر دهه ۵۰در سوریه اجرا شده است.
تلاوت جدید مجلسی بسیار زیبایی از استاد محمد صدیق منشاوی منتشر شده که تقدیم می شود.تلاوت در اواخر دهه ۵۰در سوریه اجرا شده است.

ای دخترک دلقکک بی هنرک ای جاهلک جلفکک همچو خرک هر کس بکند تمسخر فردوسی در حشر خدا بسوزد او را بدرک

در گزارش جیمز موریه مطلب جالبی درباره خر راه راه به این قرار آمده است: "در میان وزیران با میرزا رضا ایلچیِ ایران در دربارِ بناپارت آشنا شدیم که با گزارشی از«فرنگستان» (اروپا) ما را سرگرم ساخت. دربارهٔ همهٔ دیده‌های خود در «فرنگستان» با شور و شادی آشکار به درازی سخن گفت. میرزا شفیع [صدراعظم] که شاید بارها این سخنان را از زبان او شنیده بود به سر هارفورد جونز گفت: «من می‌توانم بسیاری از گفته‌های او را باور کنم اما یک چیز مرا شگفت‌زده ساخته و آن سخنانی است که دربارهٔ خری می‌گوید که در وین دیده با پشت راه‌راه که نمی‌توانم آن را باور کنم مگر اینکه شما گفتهٔ او را تصدیق کنید!» سر هارفورد گفت این گفته نیک درست است و در دماغه امیدنیک[آفریقای جنوبی] از این‌گونه جانور فراوان است میرزا شفیع خرسند شد." به نظر می رسد مردم نباید گاهی درباره خر بدانند ور نه چرا به دستور ناصرالدین شاه کتاب منطق الحمار اثر اعتماد السلطنه جمع آوری شد و اجازه انتشار نیافت؟باز شاید شاه شهید حرمت خر را گرفت که دستور نداد مانندیوسف مستشارالدوله  کتاب را بر سر نویسنده بکوبند!خوب تا اینجای کار شاید زیاد درباره خر نوشته باشم و حوصله شما از این پراکنده گویی سر رفته باشد ولی چه کنم که هر چیز درباره خر برایم جالب است و به قول سعدی: گرگ گرسنه چو گوشت یافت نپرسد کاین شتر صالح است یا خر دجال! ادامه دارد... https://t.me/mohtavasavadvabayaz/114 محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

در گزارش جیمز موریه مطلب جالبی درباره خر راه راه به این قرار آمده است: "در میان وزیران با میرزا رضا ایلچیِ ایران در دربارِ بناپارت آشنا شدیم که با گزارشی از«فرنگستان» (اروپا) ما را سرگرم ساخت. دربارهٔ همهٔ دیده‌های خود در «فرنگستان» با شور و شادی آشکار به درازی سخن گفت. میرزا شفیع [صدراعظم] که شاید بارها این سخنان را از زبان او شنیده بود به سر هارفورد جونز گفت: «من می‌توانم بسیاری از گفته‌های او را باور کنم اما یک چیز مرا شگفت‌زده ساخته و آن سخنانی است که دربارهٔ خری می‌گوید که در وین دیده با پشت راه‌راه که نمی‌توانم آن را باور کنم مگر اینکه شما گفتهٔ او را تصدیق کنید!» سر هارفورد گفت این گفته نیک درست است و در دماغه امیدنیک[آفریقای جنوبی] از این‌گونه جانور فراوان است میرزا شفیع خرسند شد." به نظر می رسد مردم نباید گاهی درباره خر بدانند ور نه چرا به دستور ناصرالدین شاه کتاب منطق الحمار اثر اعتماد السلطنه جمع آوری شد و اجازه انتشار نیافت؟باز شاید شاه شهید حرمت خر را گرفت که دستور نداد مانندیوسف مستشارالدوله  کتاب را بر سر نویسنده بکوبند!خوب تا اینجای کار شاید زیاد درباره خر نوشته باشم و حوصله شما از این پراکنده گویی سر رفته باشد ولی چه کنم که هر چیز درباره خر برایم جالب است و به قول سعدی: گرگ گرسنه چو گوشت یافت نپرسد کاین شتر صالح است یا خر دجال! ادامه دارد... قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

جناب آقای نورالدینی از صفحات جنوبی کشور و بشاگرد  که موضوع معتنی به مرا درباره خر خوانده بود مقاله ای از ایلیا گرشویچ فرستادند که در سفرش به ایران از خرهای آن منطقه تعریف کرده بود.از ایشان تشکر می کنم که خرک لنگ  قلم مرا در این راه دور و دراز شناخت و کمکی کرد تا همچون انوری از تنگنای قافیه نگویم: هیچ‌کس در یک قوافی بنده را یاری نکرد هرکه بیتی شعر دانست از رعیت وز رعات در هر حال من خاکسار خری ندارم تا نگرانش باشم که از دستم ناراحت شود یا غصه کاه و جوش را بخورم  و فقط مقداری شعر و شرعیات بلدم که مرا از شعیر و مصاحبت آن حیوان بی شعور بی نیاز می کند! شکر کن زانکه شرع و شعرت هست خرت ار نیست گو شعیر مباش! نمی خواهم خر رنگ کنم ولی بد نیست به این نکته اشاره کنم واژه Donkey در انگلیسی از ریشه ای می آید که معنای خاکستری رنگ می دهد و احتمالا واژه فارسی خر هم اگر از عیر عربی نیامده باشد و ربطی هم با صدای جانور نداشته باشد که در زبان باستانی به معنای سخت و خشن است لامحاله پیوندی با رنگ  جانور دارد زیرا در برخی زبانهای هند و اروپایی هم خر به معنای خاکستری است!ممکن است بی ربط بیاید ولی پیوند خربز در معنای اوریکس انگلیسی یا همان جانوری که عرب "مها"می خواند هم با میوه ای که ما به آن خربزه می گوییم بیشتر از آنکه ربطی با خر یا بز داشته باشد شاید به رنگ مربوط باشد.منشی زاده هم خر را در خربوزه در معنای خرکی و بزرگ نپذیرفته و آن را به معنای باستانی خوش و خوب تفسیر کرده است و گروهی آن را اصلا در معنای خیار فرض کرده اند.بگذارید من درباره بزش هم چیز دیگری بگوییم و آن را از ریشه ای بدانم که در زبان لکی  نوع رنگ سیاه و سپید یا رنگارنگ است یعنی واژه بازه!حالا شاید بهتر باشد این حرف ها را به امثال آقایان احمد قائم مقامی و حسن دوست  بسپاریم و یک خربزه "کدخدا حسینی" یا "گرگاب" را نوش جان کنیم و دنبال دعوا بر سر لحاف ملا نباشیم که چرا هندوانه خوب را می گویند جهودی و نظایر آن!از این ترکیبات لایتچسبک درباره خر کم در تاریخ نداشته ایم یکی از جالب ترین آنها تصویریست که طلبکاران از کاظم ملک التّجار منتشر می کردند.مهدی بامداد در این باره نوشته است: "این عکس حاجی کاظم ملك التجار رئيس شر کت عمومی است چون پولهای شرکت را خورد و شرکت منحل گردید بستانکاران او را باین شکل در آوردند. گاهی سرش را به تنه خر میگذاشتند و گاهی به تنه سگ. روزی یکی از بستانکارها این عکس را پیش حاجی ... پسر بزرگ و ارشد ملك التجار برد و به او گفت بین پدرت را به چه شکلی در آورده‌اند بگو حیا کند و پول مردم را بدهد. حاجی ... باو چنین جواب داد: این چندان چیز مهمی نیست که تو اینقدرها به آن اهمیت می‌دهی سر پدر مرا برداشته‌اند به تن پدر تو گذاشته‌اند..." از آنجا که خر خودش زبان ندارد که بگوید بی انصاف ها مگر من چه هیزم تری برای شما کشیده ام که چنین نام مرا در هر چه فحش و فضاحت به کار می برید در اینجا باید "لئوپلد رانکه "شد و روایت بینندگان خر را لحاظ کرد نه خود جانور و علی الاقل از نظر من گاهی خر به جای آنکه موجودی بی ارزش تلقی شود رازآمیز تر از "اوستاش دوژه" هم بوده است.اگر خر رامیز نیست چرا هنوز ما نمی توانیم بفهمیم منشا واژه "قدغ " در معنای کره خر از کجاست و "هولی"از کجا آمده و چرا برخی به کره خر مسیح "عیلا"گفته اند؟علاوه بر این گور خر خود خری مرموز است ولی از آن مرموزتر به ویژه برای ما ایرانی های آفریقا ندیده گور اسب یا خر راه راه است.

سوفی، کنتس دو سگور نویسنده فرانسوی روسی کتابی دارد بنام Mémoires d'un âne که بنیانهای  فلسفی را از زبان یک خر به نام "کادیشون"نقل کرده و کتاب چندبار هم به فارسی ترجمه شده است.اگر خر فیلسوف است چرا شاعر نباشد؟عرب اصطلاحی دارد به نام "حمار الشعراء"که مقصودش همان بحر رجز یعنی شعر بر وزن مستفعلن است.ظاهرا این اصطلاح از آن جهت به کار برده شده که این بحر زحاف زیاد دارد و هر حمار ننه قمری می تواند با این وزن سوار خر شعر شود و عادتا منظومه های تعلیمی و الفیه های گوناگون را بر آن بحر می سرایند.گروهی البته در ادب فارسی حمارالشعراء را به رَوی ر  به سبب زیادی قافیه معنی کرده اند که وجهی ندارد.در هر حال کسی که حتی نتواند در بحر رجز هم  شعر بگوید و وزن را کنار بگذارد نوع خاصی از حمار است که هنوز نامی برایش نگذاشته اند ولی در ایران ظاهرا طرفدار زیاد دارد و این شیر بی یال و سر و اشکم از آن جهت که همه بدبخت بیچاره ها را مفتخر به لقب شاعر می کند حتی در برخی دانشکده های ادبیات هم تدریس می شود!شاید خر در پوشت شیر برای شعر بدون وزن اصطلاح بدی نباشد تا دوستان چه بگویند هرچند امیدوارم  نصیحتم نکنند که ای آقا! شعر سپید را فلانی هم پذیرفته است و شما هنوز افکار کهنه دکتر حمیدی شیرازی را ول نکرده اید! صد البته به قول عرب: اذا سکت جدار و اذا تکلم حمار!  و به هر شکل پاسخ را باز بهتر است با شعر درست و حسابی بدهیم به ویژه که خاقانی هم خر را به خوبی به کار گرفته است! من همی در هند معنی راست همچون آدمم وین خران در چین صورت کوژ چون مردم گیا! از من بشنوید و با خر درنیفتید چون اگر چه شاخ ندارد ولی بدجوری جفتک می پراند! حتی اگر خری راه را بر شما بست به او راه دهید که به قول شاعر: ای بس جاهل که عاقلش تسلیم است کز بی خردی او دلش پربیم است در کوچه تنگی که خری می گذرد ره دادن او نه از سرتعظیم است! حالا که بحث شعر است اشاره کنم که حتی در شعر حافظ هم خر مشغله ای ایجادکرده است.اگر چه حافظ یک بار خر را به کار برده: یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند درباره کاربرد دیگر کلمه اختلافی بین حافظ پژوهان وجود دارد.راستش را بخواهید اگر چه در برخی نسخ این غزل آمده ولی شعر: اسب تازی شده مجروح به زیر پالان طوق زرّین همه در گردنِ خر می‌بینم با اینکه مضمونی خوب دارد ولی به لحاظ فرم خرکی است و نمی تواند از حافظ باشد.این کاربرد خر بیشتر مناسب شعر ناصرخسرو است که چپ و راست مردم را خر خطاب کرده! تا به عصیر و به سبزه شاد نباشی خوردن و رفتن به سبزه کار حمار است! یا: معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم خرسند مشو همچو خر از قول به آوا! خوب دوباره سرخر را بگیریم و بر خر مراد سوار شویم و ردپای خر را در تاریخ بجوئیم و ببینیم خر دیگر در کجاها سرش را در توبره تاریخ فرو کرده است. عرب به سال پایانی قرن" سنة حمار" می گفت! شاید از آن جهت که در قرآن ،عزیر با خرش صد سال مرد و زنده شد در هر حال در تقویم مغولی به خر ظلم شده و سالی ندارد ولی عرب این نقص را جبران کرده و قرنی یک بار یادی از خر کرده است.عتبی مورخ مشهور علت ملقب شدن مروان بن‌محمد به حمار را همین سال خر می داند زیرا مروان در پایان قرن متولّد شد بنابراین آنانکه آخرین امیر اموی را که ذهب الدوله ببوله کرد خرسوار قلمداد کرده اند ظاهرا راه خطا رفته اند و هرگز امیر اموی با آن دبدبه و کبکبه سوار خر نمی شود.مرکب مناسب امیر همیشه اسب است و خر بیچاره  را هیچ گاه کسی به جایی جز برای حمالی دعوت نمی کند!   خرکی را به عروسی خواندند خر بخندید و شد از قهقهه سست گفت من رقص ندانم به سزا مطربی نیز ندانم به درست بهر حمالی خوانند مرا کاب نیکو کشم و هیزم چست خر همیشه مرکب بیچارگان بوده ! و حتی اسب هم عار داشته با خر در یک ردیف قرار بگیرد مگر از سر ناچاری! ‏كَم مُهرَةٍ عَرَبيَةٍ قَد زُوِّجَتْ خوفَ العُنوسَةِ مِن حِمارٍ ناهِقِ! بی خود نیست که انوری هم در نامه اهل خراسان وقتی خواسته نهایت استیصال را نشان بدهد از بی خری حرف زده است: هرکه پایی و خری داشت به حیلت افکند چه کند آن‌که نه پای است مر او را و نه خر! به نظرم سنجر محض گل روی همین بیت و خر دعوت انوری را لبیک گفت و البته شد آنچه شد.تسخر نزنید که خر چه حرمتی دارد! فراموش نکنید که در اولین تصاویری که از عیسی مسیح(ع) کشیده می شد او را در حالی بر صلیب مجسم می کردند که سری چون خر داشت. قدیمی ترین این تصاویر در ۱۸۵۷میلادی در Palatine Hillکشف شد که از کهن ترین بخش های رم باستان به شمار می رود.در هر حال باستان شناسان معتقدند شاید این نقاشی دیواری نوعی شوخی با نام یونانی Alexamenos باشد.شوخی یا جدی خر در چیزهای مختلفی به کار گرفته شده است و مثلا چنانکه می دانیم نیوتن قانون سوم خود را بر اساس مثال خر توضیح داده است تا اثرات کنش و واکنش انرژی را در دوجسم توضیح دهد. ادامه دارد..

خواندم من آنچه گفت خویی از خطای زن جز کین نجسته هیچ در این ماجرای زن هرچند مرده شاعر و نیکو نه پیش ماست پاسخ  چنین به مرده قصیده سرای زن لیکن هر آنچه گفته چو اسلام را زده گویم ز شرع آنچه پسند و سزای زن گوید سخن به کینه ز اسلام و فهم او چون غربیان نشانه گرفته حیای زن خواهد که زن زکف بدهد گوهر شرف این است ارج و قیمت و قدر و بهای زن؟ زن چیست؟ آلتی پی ارضای جسم مرد؟ این است غایت و هدف و منتهای زن؟ زن چیست در جهان مدرنیسم رو ببین دیوار کج نهاده شهوتسرای زن بازیچه هوس شده در دست مردبد خاک سیاه بر سر این گونه رای زن مردان پر ز شهوت و زن باره فرنگ جویان سکس رفته همه در قفای زن از زن نخواست روح لطیف و بسنده کرد تنها به جسم از همه قیدی رهای زن آزاد کرده زن به خیال خوشش ولی بسته به بندهای گران دست و پای زن زن برده گشته از پی اغلوطه ای سه چار: باید به نفس خویش بود اتکّای زن! پیچید نسخه ای که نشد زن رها ز درد زن را شفا نداد و شد آخر وبای زن نابود کرد جوهر زن را و از اساس باقی نماند هیچ بغیر از فنای زن خواهند تا به حیله شکارش کنند زود مکّار مردکان مکارم نمای زن نامرد مرد چون که زشهوت فریب خورد از زن نخواست هیچ بغیر از زنای زن ما حرمتی به مادر و همسر نهاده ایم کان را ندیده ای تو به آنجا برای زن در حق زن کدام ستم کرد دین حق تا جرم بی سبب بنهی بر خدای زن؟ قرآن همیشه حرمت زن را گرفته است دین است بهترین متد و رهنمای زن از سوره نساء تو صد حق زن ببین بنگر به "نور" آیه مهر و وفای زن مردان ما اگر که ندادند حق زن کشتند در گلو چو به هر جا صدای زن تقصیر را به گردن اسلام مفکنید مردی اگر برید صدای رسای زن قرآن نگفت مرد به از زن بود و یا نیمی ز مرد شد دیه و خونبهای زن! از لا اضیع موضع قرآن چه چیز بود؟ جز مثل مرد بودن روز جزای زن موئده را عرب چو همی خاک خورد کرد قرآن گریست خویش هم اندر عزای زن دیدم هزار ایسم به جانت ولی نداشت والله هیچ مکتبی این سان هوای زن من گویم از زر زن و الماس هستیش اما گرفته قلب تو آن شهروای زن گفتی چرا "پیمبر زن زو نیامدست" مریم بس است بهر زنان مقتدای زن این سان که دم زنی تو ز حق زنان به جهل گر پیرو کلام تو گردند وای زن! زن چونکه مرد نیست نباید شود چو مرد در جای خویش مرد خوش و زن به جای زن احسنت بر دلیری و خلق و سخای مرد قربان عشق ورزی و مهر و صفای زن مسّ وجود مرد که چون سیم روشن است زر می شود اگر بخرد کیمیای زن یک بیت طنز گویم و این چامه را کنون پایان دهم به مدحت نام و ثنای زن زن چون بلاست گفته پدر این سخن ولی خالی مباد خانه کس از بلای زن