fa
Feedback
سواد و بیاض (یادداشت های محمدامین احمدپور)

سواد و بیاض (یادداشت های محمدامین احمدپور)

رفتن به کانال در Telegram

اینجا گاهی تاریخ و ادبیات را به هم پیوند می‌زنیم!

نمایش بیشتر
1 189
مشترکین
-124 ساعت
+27 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
در مراسم تشییع رهبر جمهوری اسلامی ایران، قاری قرآن گویا قرآن‌ ناطق شده بود پس برای هر کس آیه‌ای می‌خواند که گویای رابطه داخلی و خارجی هسته قدرت بود. آیات بهشت و جهاد و نظایرش به حوثی‌ها و حماس و رفقا می‌رسید و آیات‌ منافقین و کفار و مشرکین هم سهم عربستانی‌ها و اصلاح طلبان و...شد. عده‌ای از این دیس و دیسبک قرآنی خوشنود شدند ولی برخی آن را استفاده ابزاری از قرآن دانستند و تعدادی چون "سیّد حسن خمینی" مراسم را با شنیدن آیه‌ای که حواله‌اش شد ترک کردند. هرچه دشنام دهم بر تو همه راست بود شرح آن بازدهم من به نقیر و قطمیر با این حال این نخستین مورد از این نوع نبود. در مراسم ختم بنیان‌گذار انقلاب اسلامی ایرانی‌ها "شیخ محمّد محمود طبلاوی" را به همراه "شیخ محمود صدّیق منشاوی" دعوت کردند تا تلاوت کنند. شیخ طبلاوی که ظاهرا گمان می‌کرد میزبانان چیزی از عربی و معانی قرآن دستگیرشان نمی‌شود و بیلمز تر از این حرف‌هایند تعمدا از آیه ۷۱سوره زمر تلاوت کرد. بعد از پخش تلاوت به دستور جانشینِ آیت الله که کنایه ابلغ من تصریح شیخ طبلاوی را دریافته بود، پخش تلاوت موقوف شد و طبلاوی هرگز دیگر بابت این سیخ دار بازیش دعوت نشد. البته بعدها طبلاوی که رئیس سندیکای قاریان بود، قاری‌های مصری را که به ایران سفر می‌کردند به ویژه به خاطر گفتن اذان با سیاق تشیع تحت فشار قرار می‌داد. اما در تاریخ انتخاب آیات به همین سادگی و کم دردسری برای قاری نبود. به روایت "ابوالفضل عرب زاده" درباره سرنوشت یک قاری در تشییع جنازه یک ماهه رضاشاه می‌بایست توجه کرد. اگرچه رضاخان با نظر مساعد "آیت الله بروجردی" در قم تشییع شد ولی قاری مراسمش "آقای آیت اللهی" در مراسم تشییع در حرم حضرت معصومه آیه‌ای از سوره یس را تلاوت کرد که کنایه ای به سرنوشت شاه تبعیدی بود: هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتي‌ كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ۶۳. اين همان دوزخي است كه به شما وعده داده ميشد. اولیای امور آیت اللهی را برای چنین انتخابی به زندان انداختند و مدت‌ها اذیت کردند. راستش را بخواهید مخلص هم حکایتی از این نوع دارم. در روزگار جوانی وقتی در ختم یکی ازفامیل‌ها که مردی بی نماز و باور من اهل درک بود شرکت کردم اهل مجلس که می‌دانستند من  هم اهل بخیه‌ام و ته صدایی دارم گفتند دخترش خواسته آیاتی برایش بخوانید. مخلص هم شیطان به زیر جلدم رفت و چند بار این آیه سوره شعراء را خواندم:  وَاغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كَانَ مِنَ الضَّالِّينَ که البته خوشبختانه معنایش را نمی‌دانستند و سر به سلامت بردیم هرچند پشیمانم و باقی عمر ایستاده‌ام به غرامت! من که نمی‌دانم سرنوشت افراد پس از مرگ چه خواهد شد و خدا چه قضاوتی راجع به آنها خواهد کرد پس بهتر است اعمالمان را آب دهنِ سید ابوطالب نکنیم و فعلا  شأن نزول آیات را تا روز قیامت به خود خدا واگذار کنیم. مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست نظر به حسن معاد است نی به حسن معاش @savadvabayaz | سواد و بیاض

در دوران نت ملی گفته بودم: قلبت نت ملی است ای زیبا رو کانفینگ بده که اندکی آیم تو حتی دو دقیقه وصل بودن خوب است ایتا مشو امروز برایم بانو محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

زمانی که در دهه ۹۰  از جهل جوانی گمان می‌کردم می‌توان با کاندیدای مجلس شدن و زنخ جنباندن کاری برای مردم کرد مرا در مرحله اول به سبب عدم التزام به اسلام رد کرده بودند و البته بعد شاید از اینکه طرف برایم انگشت به شیر زده چیزی دستگیرشان شد یا لابد برای گرم شدن تنور انتخابات از نظرشان برگشتند و تاییدم کردند. از دوستی که سر و سری با اهل بخیه داشت شنیدم که دلیل رد اولیه آن بوده که قائلی قاری! به آنها گفته این احمدپور در آمریکا زن صیغه می‌کند! هرکس که دراین زمانه عزّت جوید باید که رهِ دروغ گویی پوید عینک زان رو دوچشمِ مردم شده است کزنیک وبد آنچه بیند افزون گوید آنها هم بی‌توجه به "فاسق بنبا" پذیرفتند و این بادمجان از بغداد خواستن را به دوسیه‌ام که کم از نامه اعمال روز قیامت یزید در چشمشان نداشت ملصق کرده بودند! این در حالی بود که من آن موقع اصلا پاسپورت نداشتم و در عمرم جز یک بار برای سفر عتبات از کشور خارج نشده بودم که انگ جانی سینز بودن بخورم! در هر حال آقایان اشتازی طور، زحمت اکتشاف آموندسنی این قضایا را به خود نداده بودند چرا که پذیرش یک دروغ  بسیار آسان‌تر از اثبات حقیقتی است که ممکن است کمی تحقیق هم بخواهد! ظاهرا مارک‌تواین در جایی گفته: "تا حقیقت کفش هایش را به پا کند، دروغ نیمی از جهان را دویده است!!" حالا تکلیف ما با این قسم آدم‌های پاچه ورمالیده بخوبریده که ابایی از هیچ قسم دروغی ندارند چیست خدا می‌داند؟! من درویش یک لا قبا به مصداقِ گوز بی‌بی صدا ندارد خطا و صوابم چندان اهمیتی ندارد ولی حکایت جالبی از یک دروغگوی بی‌چشم و رو در سیر اعلام النبلاء خواندم که نقلش بی‌مزه نیست. "احمد بن حنبل" بیش از یک میلیون حدیث از پیامبر(ص)نقل کرده بود. هم کلاس او "یحیی بن معین" نیز از خریطان فن حدیث بود و احمد بن حنبل راجع به او گفته بود هر حدیثی که یحیی بن معین نشنیده باشد قطعا از پیامبر (ص)نیست. در هر حال، روزی احمد و یحیی برای اقامه نماز به مسجد رصافه رفتند. قاص یا امام جماعت بلند شد و حدیثی گفت به این شکل: "حدثنا احمد بن حنبل و یحیی بن معین  قالا  حدثنا عبدالرزاق  حدثنا معمر عن قتاده  عن انس قال  رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من قال لا اله الا الله خلق الله من کل کلمه طیرا منقاره من ذهب و  ریشه من مرجان! یعنی  احمد بن حنبل و یحیی بن معین با سند متصل از رسول الله (ص)نقل کردند که گفت: هرکس لا اله الا الله بر زبان جاری کند خداوند [در بهشت] از هر کلمه برایش پرنده ای خلق می کند که منقارش از طلا و پرو بالش از مرجان باشد! احمد بن حنبل با تعجب به یحیی بن معین نگریست که او هم از تعجب خشکش زده بود و از او پرسید تو چنین چیزی گفتی؟ یحیی گفت والله این حدیث را همین الان شنیده‌ام. وقتی نماز تمام شد به پیش امام جماعت رفتند. مرد که نعل خر مرده را هم می‌کند گمان کرد می‌خواهند به او صله بدهند. یحیی آستینش را گرفت و گفت: "چه کسی این حدیث را یه تو گفته!؟او پاسخ داد شخصا از احمد و یحیی شنیده ام!" یحیی بن معین گفت: "من یحیی هستم و این احمد بن حنبل است!!!" مرد دروغگو گفت شنیده بودم یحیی آدم احمقیست ولی باور نمی‌کردم! شما فکر کرده اید شما یحیی بن معین و احمد حنبل هستید؟من از ۱۷ احمد بن حنبل حدیث نقل می کنم! نظیر این حکایت را سعدی در گلستان هم آورده :شیّادی گیسوان بافت که من علویم...و ظاهرا قرن هاست این قسم شارلاتان ها بر خر مراد سوارند و چهار اسبه می تازند. حالا ما با این دروغ زن‌ها چه بکنیم یک حرف است و اینکه سیستمی امورش را روی حرف امثال این ها بچرخاند مورد وثوق باشند و شلتاق کنند یک حرف!! ز بوم شوم توقع مدار یمن همای طمع مبند که گنجشک فعل باز کند چنین که پایه مفسد بلند شد نه عجب که دست جور بر اهل زمان دراز کند محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

اگر در فارسی بهترین شعر برای حسین بن علی غزل حسین منزویست با مطلع: ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیران افشانده شرف ها به بلندای دلیران در عربی بی شک قصیده جوهری است که در ۱۹۴۷ میلادی آن را گفته : فِدَاءً  لمثواكَ  من   مَضْــجَعِ              تَنَـوَّرَ    بالأبلَـجِ     الأروَعِ و ۱۵بیت آن را بر در حرم سیدالشهداء حک کرده اند.با این همه به نظرم بیش از این دو می بایست از شاعری بالنسبة گمنام تر یاد کنیم که شاید شعرش به همین زیبایی و قوت نباشد ولی زندگیش به سیره حسین بن علی نزدیک تر است. علی الرماحی متولد کوفه و  یک مهندس کشاورزی بود که طبع شعر خوبی هم داشت و آن را برای مدح امامان شیعه به کار می گرفت.در ۱۹۸۰ ماموران دستگاه اطلاعاتی عراق که مضامین اشعارعاشورایی رماحی را به نوعی طعنه هایی نیش دار به حزب بعث و رهبر جوانش صدام حسین می پنداشتند ،گمان  کردند او هم مداحی ننه خانیست پس از او خواستند شعری در مدح صدام بگوید و بخواند.وقتی رماحی مخالفت کرد گفتند حتی اگر ۵ بیت هم بگویی قابل قبول است ولی رماحی که گدایی شریعت شعرش نبود زیر بار نرفت و با خشم گفت:حتی اگر مرا در چرخ گوشت بیاندازید کلمه ای برای صدام نخواهم گفت.۰چند روز بعد بازداشت شد و هرگز خبری از او به دست نیامد.بعد از سقوط دیکتاتور در سال ۲۰۰۳میلادی در اسناد اعدامی های سیاسی نام علی الرماحی به دست آمد و معلوم شد او را زنده در چرخ گوشت انداخته اند در موقع مرگ تنها ۲۵ سال داشت.ظاهرا این آخرین شعر را در بازداشت استخبارات حزب بعث گفته بود تا از مرگ خود خبر دهد: فـــــــأشربوا مــا شئتم إن دمي أحــــــمر قان وهـــــــا قد دكنا واقطــــــعوا لحمي فهذا ديدني وغــــــدى الظلم لـــــــديكم ديدنا واكسروا ساقي فلا اسري بـها نــــحو بغي الارض ابغي سكنا هر چه می‌خواهی بنوش، زیرا خون من سرخِ سرخ است و ما له شده‌ایم. گوشت مرا ببر، زیرا این راه من است. و بی‌عدالتی راه تو شده است. پایم را بشکن، زیرا با آن سفر نخواهم کرد. به سوی سرزمین ظلم، در جستجوی مسکن بیت آخر اشاره به رد درخواست دوستی است که خواسته بود او را از عراق خارج کند تا از مرز سوریه بگریزد و رماحی  زندگی در ذلت و فرار را نپذیرفته بود. ما را ز تیغ مرگ مترسان که از ازل بر موج بسته اند کلاه حباب را محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

گویم به تو من ز بانکیان مختصری زیرا که ز کار و بارشان بی خبری یک پول سیاه هم به دستت ندهند تا اسکلت مرده خود را نبری!
گویم به تو من ز بانکیان مختصری زیرا که ز کار و بارشان بی خبری یک پول سیاه هم به دستت ندهند تا اسکلت مرده خود را نبری!

در تاریخ عرب شخص دوجنسه‌ای وجود دارد به نام "طویس" که او را اولین مغنّی اسلام می‌دانند یعنی نخستین کسی که مزقان به دست گرفته و جرات کرده ساز بزند  همین باباست. نامش را "أبو عبد المنعم عيسى بن عبد الله" نوشته‌اند ولی شاید مثل وصفش که ذهبی گفته دیلاق دو بین و احولی بوده برای تنفر ایجاد کردن از اهل موسیقی ساخته شده باشد. طویس بالاتر از همه اینها در تاریخ اسلام برای شوم بودنش معروف است و عرب در مثل می گوید: "أشأم من طويس" یعنی شوم تر از طویس! زیرا گفته‌اند در روز وفات پیامبر اکرم متولد شد، در مرگ ابوبکر از شیر گرفته شد، در روز کشته شدن عمر بالغ شد، در روز قتل عثمان ازدواج کرد و در ضربت خوردن علی فرزندش به دنیا آمد! خواستم تا زحلی گویمت از روی قیاس بازگویم نه که صدباره ازو نحس‌تری ملخ از تخم تو چیزی نتواند که خورد ترسم از گرسنگی تخم ملخ را بخوری وقتی اینترنت قطع بود و غم کشتگان دی ماه پیش چشمم بودند به این فکر می‌کردم  که الحق "مسعود پزشکیان" برای خودش یک پا طویس روزگار ماست بلکه شاید طویس باید در شومی پیش او لنگ بیاندازد و شاید خداوند هم  این مطلب را در وجود او پیش بینی کرده بود که وقتی در مدخل پاستور به مصحف شریف تفاِلی زد این آیه آمد: قَالَ ادْخُلُوا فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِكُم مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ فِي النَّارِ... ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﮔﺮﻭﻩ‌ﻫﺎیی ﺍﺯ ﺟﻦ ﻭ ﺍﻧﺲ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺩﺭﺁﻳﻴﺪ... بیهوده نبود که روزنامه آرمان امروز به محض ورود پزشکیان به پاستور او را به "میخائیل گورباچف" تشبیه کرد وگرنه کدام رجل سیاسی می‌تواند با آمدنش این همه بلای آسمانی و زمینی از قطعی و قحطی گاز و برق و آب گرفته تا ترور و جنگ و کشت و کشتار  بر سر مملکت و مردم بیاید، آخرین میخ را بر تابوت پوسیده اصلاحات قدرت طلب بزند . از همه این‌ها مضحک‌تر آن است که این همه نحوست از پا قدم شخصی است که نامش مسعود است!!!شاید منتظر تحلیل تاریخی عقلانی از من باشید ولی نباید فراموش کرد که برخی چیزها را نمی‌توان با نظرات ویکو، کندورسه یا آگوست کنت تحلیل کرد و نقش ماوراء الطبیعه را به کلی نادیده گرفت! من یکی که با پزشکیان کاملا به سعد و نحس و زحل و مشتری و سبعه مشئومه ایمان آوردم شماها را نمی‌دانم. چرخا زحلت نحس ترست از بهرام زهرت غر و مشتریت مغرور به نام تیرت زمنافقی نه پختست و نه خام خورشید تو ....ه است و ماهت نه تمام!       محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

در شهرستان صحنه کرمانشاه بیمارستانی به نام بیمارستان "معاون" وجود دارد که خوشبختانه هنوز نام بانی آن را برخود دارد. "دکتر حسین معاون" نماینده مجلس از کرمانشاه در نیمه نخست دهه ۲۰شمسی در تصادف اتوموبیل جان باخت تا فقط نامش با همین بیمارستان بعد از ۸۰سال باقی بماند. مقصد ز کاخ و صفه  الوان نگاشتن کاشانه های سر به فلک بر فراشتن گلهای رنگ رنگ و درختان میوه را در باغ و بوستان ز سر شوق کاشتن دانی که چیست تا به مراد دل اندر آن یک لحظه دوستی  بتوان شاد داشتن و رنه چگونه مردم عاقل بنا کنند از گل عمارتی  که بباید گذاشتن حسین‌معاون به اصطلاح نسبا و سببا از دم کلفت‌های روزگار بود. پدرش "میرزا جواد خان معاون‌السلطان" صاحب املاک فراوان در صحنه  و پدربزرگش "میرزا محمد حسین وزیر دفتر" برادر دکتر "محمد مصدق" بود که جدشان "میرزا هدایت الله وزیر دفتر" از رجال قدرت مند دوره ناصری و از نسل مستوفیان آشتیانی در دوره زندیه بود. طبعا دکتر معاون با این فک و فامیل اعیان و اشراف می‌بایست با شاه هم فالوده نخورد بخصوص که خودش باجناق "علی امینی" نخست وزیر ایران و نیز داماد وثوق الدوله هم محسوب می‌شد و به نوعی زیر و بالایش با نخست وزیرها و وزرا پیوند خورده بود و نیاز نیست درباره سائر فامیل‌های او یعنی "احمد قوام" و "میرزا یوسف آشتیانی" چیزی بگویم. وابن اللبون إذا ما لز في قرن لم يستطع صولة البزل القناعيس دکتر معاون با تکیه بر این خانواده که مناصبشان را تریلی نمی‌کشید در دوران قدرت رضا شاه بی‌محابا از او انتقاد می‌کرد و همین موضوع سبب شد که دستگیر شود. وقتی به قول برخی اهل ادب در فنارسه! روزنامه‌ها کاریکاتور رضاشاه را به شکل کرم بزرگی کشیدند که در حال خوردن زمین‌های شمال است شاه چنان غضب کرد که دستور داد تمام محرّکان احتمالی را دستگیر کنند و آجان‌های نظمیه هم اول از همه یخه حسین معاون شاهزاده دنده پهن کرمانشاهی را چسبیدند. از آنجا که هنوز ایران نیازی به قاضی هایی چون "آندره ویشینسکی" برای محکوم کردن افراد نداشت دکتر معاون بدون حرف پیش به حبس افتاد. در آنجا تا پای مردن هم پیش رفت. داستان‌جالبی از زبان "ابونصر عضد قاجار" در مصاحبه با هاروارد در این باره نقل شده: "....بالای سر من یک اتاق کوچولویی بود که توی این اتاق یک مرد لاغری، لاغر خوابیده بود. و روز همان شبی که این را کشتند، یک مرد کریه المنظری جلوی اتاقش وایساده بود که بعد معلوم شد آن عباس شش انگشتی بود که به دارش زدند. واقعاً یک صورت وحشتناکی این مرد داشت که هر کسی را می‌خواستند انژکسیون بزنند، بکشند، او مأمور مریض‌خونه شهربانی بود. او جلوی در اتاقش وایساده بود. سه بعد از شب من دیدم یک کسی بالای سر من خرخر می‌کند و بالای سر من یک جایی بود که آب، می‌دانید با دلوچه می‌انداختند، آب، آب پاشی می‌کردند. آن وقت که فشار آب نبود، از آنجا با مشک و اینها با چرخ آب پاشی می‌کردند. سرش را گذاشته دم آن خرخر می‌کند. این مردکه بهش انژکسیون هوا زده بود. من هم جلو بودم با مرحوم دکتر معاون، گفتم که دکتر، آدم بالای سرمون آدم کشتند، تکون نخوریم امروز. اگر دیدی، ندیدی، صدات درنیاد، والا ما را هم می‌کشند. تا دَه ما همین‌طور گرفتیم خوابیدیم و تا بالاخره پلیس‌ها آمدند که بلند شوید و بلند شوید. ما را بیدار کردند و شب یک مقصودی نامی بود از آن کهنه شهربانی هایی که این نمی‌دانم شصت سالش، هفتاد سالش بود، هنوز نایب دوم بود. گفت ای بابا، یک بیچاره‌ای امروز خبر آزادی‌اش را دادند و این امروز فوت کرد. شما دیدید؟ گفتم نه ما چیزی ندیدیم. من شروع کردم ورزش کردن و من اتفاقاً شده بودم رئیس ورزش آنجا و همه، من به جلو همه حبس‌ها هم هر کدام آنجا بود دنبال من...." در هر حال حسب و نسب دکتر معاون به دادش رسید و به دستور رضاشاه به مسقط الراس پدریش کرمانشاه تبعید شد تا بعد از سقوط پهلوی اول کوکب بختش در آسمان سیاست ایرانی درخشش کوتاهی در قامت سناتوری داشته باشد. راستی کوکب فیروزه بو اسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود. محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

در شهرستان صحنه کرمانشاه بیمارستانی به نام بیمارستان "معاون" وجود دارد که خوشبختانه هنوز نام بانی آن را برخود دارد. "دکتر حسین معاون" نماینده مجلس از کرمانشاه در نیمه نخست دهه ۲۰شمسی در تصادف اتوموبیل جان باخت تا فقط نامش با همین بیمارستان بعد از ۸۰سال باقی بماند. مقصد ز کاخ و صفه  الوان نگاشتن کاشانه های سر به فلک بر فراشتن گلهای رنگ رنگ و درختان میوه را در باغ و بوستان ز سر شوق کاشتن دانی که چیست تا به مراد دل اندر آن یک لحظه دوستی  بتوان شاد داشتن و رنه چگونه مردم عاقل بنا کنند از گل عمارتی  که بباید گذاشتن حسین‌معاون به اصطلاح نسبا و سببا از دم کلفت‌های روزگار بود. پدرش "میرزا جواد خان معاون‌السلطان" صاحب املاک فراوان در صحنه  و پدربزرگش "میرزا محمد حسین وزیر دفتر" برادر دکتر "محمد مصدق" بود که جدشان "میرزا هدایت الله وزیر دفتر" از رجال قدرت مند دوره ناصری و از نسل مستوفیان آشتیانی در دوره زندیه بود. طبعا دکتر معاون علاوه با این فک و فامیل اعیان و اشراف می‌بایست با شاه هم فالوده نخورد بخصوص که خودش باجناق "علی امینی" نخست وزیر ایران و نیز داماد وثوق الدوله هم محسوب می‌شد و به نوعی زیر و بالایش با نخست وزیرها و وزرا پیوند خورده بود و نیاز نیست درباره سائر فامیل‌های او یعنی "احمد قوام" و  "میرزا یوسف آشتیانی" چیزی بگویم. وابن اللبون إذا ما لز في قرن لم يستطع صولة البزل القناعيس دکتر معاون که از این خانواده که مناصبشان را تریلی نمی‌کشید حسابی کیفور بود در دوران قدرت رضا شاه بی‌محابا از او انتقاد می‌کرد و همین موضوع سبب شد که دستگیر شود. وقتی به قول برخی اهل ادب در فنارسه! روزنامه‌ها کاریکاتور رضاشاه را به شکل کرم بزرگی کشیدند که در حال خوردن زمین‌های شمال است شاه چنان غضب کرد که دستور داد تمام محرّکان احتمالی را دستگیر کنند و آجان‌های نظمیه هم اول از همه حسین معاون شاهزاده دنده پهن کرمانشاهی را چسبیدند. از آنجا که هنوز ایران نیازی به قاضی هایی چون "آندره ویشینسکی" برای محکوم کردن افراد نداشت دکتر معاون بدون حرف پیش به حبس افتاد. در آنجا تا پای مردن هم پیش رفت. داستان‌جالبی از زبان :ابونصر عضد قاجار" در مصاحبه با هاروارد در این باره نقل شده: "....بالای سر من یک اتاق کوچولویی بود که توی این اتاق یک مرد لاغری، لاغر خوابیده بود. و روز همان شبی که این را کشتند، یک مرد کریه المنظری جلوی اتاقش وایساده بود که بعد معلوم شد آن عباس شش انگشتی بود که به دارش زدند. واقعاً یک صورت وحشتناکی این مرد داشت که هر کسی را می‌خواستند انژکسیون بزنند، بکشند، او مأمور مریض‌خونه شهریاری بود. او جلوی در اتاقش وایساده بود. سه بعد از شب من دیدم یک کسی بالای سر من خرخر می‌کند و بالای سر من یک جایی بود که آب، می‌دانید با دلوچه می‌انداختند، آب، آب پاشی می‌کردند. آن وقت که فشار آب نبود، از آنجا با مشک و اینها با چرخ آب پاشی می‌کردند. سرش را گذاشته دم آن خرخر می‌کند. این مردکه بهش انژکسیون هوا زده بود. من هم جلو بودم با مرحوم دکتر معاون، گفتم که دکتر، آدم بالای سرمون آدم کشتند، تکون نخوریم امروز. اگر دیدی، ندیدی، صدات درنیاد، والا ما را هم می‌کشند. تا دَه ما همین‌طور گرفتیم خوابیدیم و تا بالاخره پلیس‌ها آمدند که بلند شوید و بلند شوید. ما را بیدار کردند و شب یک مقصودی نامی بود از آن کهنه شهربانی هایی که این نمی‌دانم شصت سالش، هفتاد سالش بود، هنوز نایب دوم بود. گفت ای بابا، یک بیچاره‌ای امروز خبر آزادی‌اش را دادند و این امروز فوت کرد. شما دیدید؟ گفتم نه ما چیزی ندیدیم. من شروع کردم ورزش کردن و من اتفاقاً شده بودم رئیس ورزش آنجا و همه، من به جلو همه حبس‌ها هم هر کدام آنجا بود دنبال من...." در هر حال حسب و نسب دکتر معاون به دادش رسید و به دستور رضاشاه به مسقط الراس پدریش کرمانشاه تبعید شد تا بعد از سقوط پهلوی اول کوکب بختش در آسمان سیاست ایرانی درخشش کوتاهی در قامت سناتوری داشته باشد. راستی کوکب فیروزه بو اسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود. محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

تا پیش از آنکه فیلم "جایی برای پیرمردها" نیست را ببینم و با "آنتون شیگوری" که "خاویر باردم" بازی کرده آشنا شوم صحنه قتل در سلمانی فیلم هزاردستان برایم ترسناک ترین صحنه می‌نمود چنانکه از شما چه پنهان هنوز هم که کله مبارک را به دست سلمانی می‌سپارم یک چشمم گاهی به دست و پنجول طرف است که مبادا مثل همان صحنه به سرش بزند و کله مخلص را من الاذن الی الاذن ببرد! برای من که فیلم بازم و صحنه سر بریدن کم در این فیلم و آن فیلم ندیده‌ام هنوز کار شعبان استخونی حاتمی بهتر از نمونه‌های مشهور دیگر از "گوستاوو فرینگ" در "بریکینگ بد" تا "جانی دپ" در "آرایشگر شیطانی خیابان فلیت" است و به نوعی ترومای کودکی محسوب می‌شود! یکی نبود جلوی چشم من را در کودکی بگیرد و بگوید بچه جان هزاردستان دوست داری درست ولی این صحنه برای سن تو خیلی خشن است! هرچند احتمالا نمی‌پذیرفتم که به قول سعدی: طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سرِ بریدن نیست البته این تروما با نقل‌های تحذیری مادرم از تو کوچه نرو و بچه دزد و درآوردن کلیه و قصه‌های پدر مرحومم از جن و از مابهتران خیلی حالت بدتری هم پیدا می‌کرد چنانکه مدت‌ها از ترس یک قسمت "کاراگاه و رکس" شب تا صبح در بغل مادرم نمی‌خوابیدم و زیر همان لحاف از ترس بچه دزد موهوم می‌لرزیدم! بعد این ماجرا با مزد ترس تمجیدی و صحنه پیدا شدن جنازه در کامارو و "جن گیر ویلیام فرد کین" هم تکرار شد. این چیزها را نباید دست کم گرفت! دوستی دارم که ۴۰ سال را رد کرده ولی تنهایی در شب می‌ترسد چونکه در کودکی معلم مهدکودک او را در زیرزمین تاریک مهد زندانی می‌کرده است! این ترس مرضی بعدها سبب علاقه ام به جرم شناسی هم شد و نوعی ماخولیای خواندن پرونده‌ها را در من پدید آورد و شاید بدون اغراق صدها ساعت مطالعه روی این چیزها کردم که عادتا موجب ترس است و برای یک ادبیاتی خیلی احساساتی مثل من محل اعجاب اطرافیان است که مرد حسابی تو "برزیگری بیلت آید بکار!" چکار به کار "تد باندی" و "جفری دامر" و "جک ریپر" و بقیه مجانین داری!در هر حال تخم این کشش لامبروزویی را در وجودم احتمالا همان صحنه هزاردستان کاشت و با اینکه شخصا خودم را در این چیزها آدم شجاعی نمی‌دانم و شاید ترسو هم باشم هنوز حتی در خواندن تاریخ دنبال زیر بغل مار و فلان کفتار و این چیزهای عجیب غریبم که دخلی به جرم شناسی داشته باشد! وقت آن است از آب گل آلود ماهی تاریخی بگیرم و به ماجرایی در تاریخ معاصر اشاره کنم که شاید الهام بخش علی حاتمی هم بوده باشد! "باقر عطیفه" پلیسی بود که دکتر مصدق او را ارتقای شغلی داد و البته بعد از کودتا حسابی برایش انگشت به شیر زدند تا دیگر دنگش نگیرد و نقش پلیس خوب را بازی نکند! اما او برادری دیگر به نام کاظم داشت که سروان آگاهی بود و رئیس کلانتری ۱۱ تهران! او هم که تازه از پلیس راهنمایی به جرگه آگاهی‌چی‌ها پیوسته بود در جریان اعتصاب کارگران کشتارگاه در اردیبهشت ۳۸ یا به روایتی حین گشت خیابانی متهمی را بازداشت کرد. از آنجا که صفرکیلومتر بود و ناآگاه به شرط احتیاط! بدون دست بند و بازرسی بدنی مردک را چپاند توی صندلی عقب جیپ و خودش جلو نشست! چند متری که ماشین حرکت کرد متهم با یک گارد سلاخی سر جناب سروان را گوش تا گوش برید و یکی از عجیب ترین پرونده های جنایی ایران را به وجود آورد! در همان سال دولت که از این قتل مانند مردم به شدت متاثر شده بود برای خانواده سروان عطیه قانونی گذراند که علاوه بر مستمری عادی مستمری دیگری نیز به آنها تعلق گیرد! شاید اگر جناب سروان هم کمی احتیاط مرضی می‌داشت چنین بلایی بر سرش نمی‌آمد هرچند با این سر بریده شدن جایی برای خودش در تاریخ وا کرد شاید اگر عادی  بازنشست می‌شد و می‌مرد راحت فراموش می‌شد! بر آن سریر سر بی‌سران به تاج رسید تو تاج بر سری ار سر فرو نهی عمدا سر است قیمت این تاج گر سرش داری به من یزید چنین تاج سر بیار بها     محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

‍ "اچ. رایدر هگرد" نویسنده بریتانیایی که رمان گنج سلیمان او شهرت قابل توجهی دارد نخستین بار اصطلاح "گورستان فیل ها"را مطرح کرد.جایی که فیل ها برای مردن دور از گروه انتخاب می کنند شاید بیش از آنکه واقعی باشد به درد همان رمان های خیالی فانتزی می خورد ولی نمونه واقعی آن دفتر اشرف پهلوی بود که فیل ها یعنی رجال بانفوذ قبلی و مغضوب شاه را در خود جمع می کرد و این اصطلاح را نخست رابرات گراهام وابسته خارجی آن سالهای روزنامه فاینانشال تایمز در تهران به کار برده بود. بر نقش پای مور به آهستگی خرام زنجیر فیل مست مکافات پاره است! یکی از این فیل ها،ایرج وحیدی وزیر آب و برق بود که بعدها به خاطر مخالفت با یکی از درخواست های اشرف نامش در لیست بازداشتی های سال ۵۷رفت هرچند خوش شانس تر از منصور روحانی وزیر قبلی آب و برق بود که بعد از بازداشت به دستور شاه، در بهمن ۵۷گیر انقلابیون افتاد و والذّاریاتش را خلخالی خواند. دنیای عجیبی است که یکی بشود احمد وحیدی که با وجود آمدن نامش در ماجرای آمیا هنوز سُر و مُر و گنده راه می رود و چند دوره وزارت می کند و یکی می شود این یکی وحیدی که دکترا از انگلستان می گیرد و آخر به این سرنوشت دچار می شود.برکناری ایرج وحیدی از وزارت به خاطر قطع  برق های مکرر در سال ۱۳۵۶بود که با اعتراضات مردمی همراه شد ولی نباید او را چندان مقصر دانست چون وی ۳سال پیش هشدار داده بود که خریدهای نظامی سنگین ایران عملا چیزی از بودجه برای ظرفیت سازی برق باقی نخواهد گذاشت و به خرج شاه با آن روحیات انا ربکم الاعلای آن سالها نرفته بود!شاه به برکناری او اکتفا کرد و ایرج از شلوارشاه به دامن بنیاد اشرف پهلوی چسبید! سال بعد که دستگیرش کردند منصور روحانی که هنوز فردی قدرتمند بود جمله مهمی گفت که به نظرم تا امروز کارایی بالایی دارد و بیانگر این نکته است که در ایران در بر همان پاشنه می چرخد که وفادار باشید و هر غلطی بکنید!آن‌جمله این است: "ما اگر بدزدیم کسی ما را کاری ندارد ولی اگر داخل سیاست شویم یک‌گه سیاسی بخوریم پدر دیوث ما را در می آورند!" سرنوشت وحیدی جور دیگری رقم می خورد اگر وی هم به زیرکی زن آلمانیش بود که چند میلیون پول بی زبان شوهر را به بهانه تجارت به ینگه دنیا برد و برای لوتی خور کردن یکجای مبلغ، همانجا برای وحیدی طلاق نامه فرستاد و جدا شد! بالاخره ماده فیل ها همیشه باهوش ترند و از همین جاست که رهبری گله فیل ها را همیشه یک ماده بر عهده دارد! از همت بزرگ به دولت توان رسید آری به فیل صید نمایند فیل را محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

"اچ. رایدر هگرد" نویسنده بریتانیایی که رمان گنج سلیمان او شهرت قابل توجهی دارد نخستین بار اصطلاح "گورستان فیل ها"را مطرح کرد.جایی که فیل ها برای مردن دور از گروه انتخاب می کنند شاید بیش از آنکه واقعی باشد به درد همان رمان های خیالی فانتزی می خورد ولی نمونه واقعی آن دفتر اشرف پهلوی بود که فیل ها یعنی رجال بانفوذ قبلی و مغضوب شاه را در خود جمع می کرد و این اصطلاح را نخست رابرات گراهام وابسته خارجی آن سالهای روزنامه فاینانشال تایمز در تهران به کار برده بود. بر نقش پای مور به آهستگی خرام زنجیر فیل مست مکافات پاره است! یکی از این فیل ها،ایرج وحیدی وزیر آب و برق بود که بعدها به خاطر مخالفت با یکی از درخواست های اشرف نامش در لیست بازداشتی های سال ۵۷رفت هرچند خوش شانس تر از منصور روحانی وزیر قبلی آب و برق بود که بعد از بازداشت به دستور شاه، در بهمن ۵۷گیر انقلابیون افتاد و والذّاریاتش را خلخالی خواند. دنیای عجیبی است که یکی بشود احمد وحیدی که با وجود آمدن نامش در ماجرای آمیا هنوز سُر و مُر و گنده راه می رود و چند دوره وزارت می کند و یکی می شود این یکی وحیدی که دکترا از انگلستان می گیرد و آخر به این سرنوشت دچار می شود.برکناری ایرج وحیدی از وزارت به خاطر قطع  برق های مکرر در سال ۱۳۵۶بود که با اعتراضات مردمی همراه شد ولی نباید او را چندان مقصر دانست چون وی ۳سال پیش هشدار داده بود که خریدهای نظامی سنگین ایران عملا چیزی از بودجه برای ظرفیت سازی برق باقی نخواهد گذاشت و به خرج شاه با آن روحیات انا ربکم الاعلای آن سالها نرفته بود!شاه به برکناری او اکتفا کرد و ایرج از شلوارشاه به دامن بنیاد اشرف پهلوی چسبید! سال بعد که دستگیرش کردند منصور روحانی که هنوز فردی قدرتمند بود جمله مهمی گفت که به نظرم تا امروز کارایی بالایی دارد و بیانگر این نکته است که در ایران در بر همان پاشنه می چرخد که وفادار باشید و هر غلطی بکنید!آن‌جمله این است: "ما اگر بدزدیم کسی ما را کاری ندارد ولی اگر داخل سیاست شویم یک‌گه سیاسی بخوریم پدر دیوث ما را در می آورند!" سرنوشت وحیدی جور دیگری رقم می خورد اگر وی هم به زیرکی زن آلمانیش بود که چند میلیون پول بی زبان شوهر را به بهانه تجارت به ینگه دنیا برد و برای لوتی خور کردن یکجای مبلغ، همانجا برای وحیدی طلاق نامه فرستاد و جدا شد! بالاخره ماده فیل ها همیشه باهوش ترند و از همین جاست که رهبری گله فیل ها را همیشه یک ماده بر عهده دارد! از همت بزرگ به دولت توان رسید آری به فیل صید نمایند فیل را

کتاب جالبی به نام گزارش‌های نظمیه از محلات تهران وجود دارد که در واقع جمع آوری اتفاقات تهران در دوره ناصری است که هر روز به امضای "کنت دو مونت فرت" می‌رسیده است. این گزارش‌ها علاوه بر شرح جرم و جنایت‌های تهران حاوی مطالب عادی‌تر هم هست چنانکه می‌توان در آن مثلا دانست هر شب در تهران کجا مجلس روضه بوده و کجا عروسی یا مجلس عقد گرفته‌اند و در واقع به دستور رئیس ایتالیایی نظمیه نوعی خفیه نویسی نیز در این گزارش‌ها وجود داشته است. عبرت گزارش‌ها این است که ایرانی جماعت چندان تغییر محسوسی در این ۲۰۰ سال اخیر نداشته و طبعا هر چه امروز به عنوان عیب جامعه یا فکر واپس مانده برخی گروه‌ها می‌بینیم تقریبا همان است که بود و جامعه اگرچه به ظاهر مدرن شده ولی خوی چاپلوسی و مستبد پروری عینا چیزی است که تغییری نکرده است و واقعا اخلاق ما به الک سابیده! حافظا بازنما قصه خونابهٔ چشم که بر این چشمه همان آبِ روان است که بود به قسمتی از گزارشی درباره دستگیری چند دزد توجه کنید: "... از فراقبال بی‌زوال سرکار اعلی حضرت اقدس شاهنشاهی روحی و روح العالمین له الفداء و توجهات مخصوص حضرت مستطاب اشرف امجد اسعد اعظم والا آقای نایب السلطنه امیر کبیر وزیر جنگ حکمران دارالخلافه روحی فدا اجزای پلیس مستحضر گردیده بدواً فواحش آن‌ها را گرفته بعد خود سارقین مذکور را به اتفاق و همراهی سربازهای قراول خیابان شمیران دستگیر کرده!" ببینید چگونه برای گزارش یک دستگیری ساده پیزری لای پالان شاه و صدراعظم گذاشته و چاپلوسی کرده‌اند که آدم مثل امروز اُقش می‌گیرد. این صفحه از کتاب را که خواندم یاد حکایت دیگری در این موضوع افتادم که بد نیست آن را هم بگویم. وقتی جنازه رضاشاه را بعد التیا واللتی به ایران آوردند و در قم تشییع کردند، "سیدجواد ذبیحی" مداح معروف و خوش صدای آن سال‌ها مسئول تلقین میت شد. وقتی لای کفن را کنار زد با  عربی فصیح که در سوریه آموخته بود گفت: "اسمع افهم یا اعلی حضرت همایونی!" کدام‌ملت جز ما حتی در مرگ این خُلقِ چاپلوسی و مداهنه را رها نمی‌کند؟ ببینید که ما چگونه در هرچیز این خوی ناپسند را وارد کرده ایم. خدایی که همه چیز ما را می‌داند را نمی‌توان با زمزمه کردن چند کلمه در موقع تدفین وادار کرد قضاوتی خلاف اعمال ما در دنیا بکند. بیهوده آن رند شاعر وصیت نکرده بود: آن دم که کند روح زجانم پرواز تو کالبدم ببر به صحرا انداز صد تیز به ریشِ آن که تلقین دهدم ...م به ... زنش که آید به نماز محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

روزهای اجباری مثل هم است! حوصله سر بر و تکراری! یا در صبحگاه باید سیخ وایسیم و لاطائلات فرمانده و جانشین را که گاه فاز مارکوس اورلیوس و معلم اخلاق بودن بر می‌دارند بشنویم یا در کلاس های بی‌فایده‌ای که چارتا درجه دار برگزار می‌کنند شرکت کنیم! هر کدام از کلاس‌ها یک جور عجیب است. برای نمونه در کلاس جنگ افزارشناسی چه می‌گذرد؟طرف ۲۰سال سابقه دارد و هنوز نمی‌داند لوله گرینوف را چگونه باز می‌کنند! هرچه با لوله سلاح کشتی می‌گیرد افاقه نمی‌کند. برای آنکه ضایع نشود می‌گوید اسلحه روغن نخورده و همین دستمایه تمسخرش تا پایان دوره می‌شود! سربازی لوله را به سهولت باز می‌کند و پوزخندی بر لبش می‌آید.حالا فرصت خوبیست تا بچه‌ها کمی سر به سر طرف بگذارند. یکی می‌گوید جناب سروان از مرخصی بیایم برایت روغن فرد اعلای گرینوف سوغات می‌آورم! دیگری می‌گوید روغن اصلی از کجا گیر می‌آید؟بقیه از خنده ریسه می‌روند و سرکاراستوار که تازه کم کم دستگیرش شده ایستگاهش را گرفته‌اند با عصبانیت چند تا فحش می‌دهد! حوصله نداشتم به طرف بگویم آنچه به اشتباه گرینوف می‌خوانی در واقع تیربار pkm است و تیربار گرینوف یا SG-43 Goryunov مربوط به جنگ جهانی دوم است و دخلی به این یکی ندارد. کلاس حفاظت اطلاعات هم بیشتر با پرکردن فرمی سپری می‌شود تا بدانند کدام فامیل و آشنای طرف پاسپورتش مهر خورده و به خارج رفته است! ظاهرا هر کس پایش از مرز ایران خارج شده باشد به نوعی جاسوس بالقوه است!در روزگاری که صدها ماهواره جاسوسی می‌توانند عکس‌های دقیقی با دقت یک متر و کمتر بگیرند هنوز پاشنه در پادگان آقایان بر روی فقط گوشی آنالوگ و لمسی ممنوع می‌چرخد! نمی‌دانند که آنچه سرباز را سرباز بار می‌آورد حس وطن دوستی است و وطن اگر وطن باشد لامحاله هیچ کس نه به آن خیانت می‌کند و نه از آن دل خواهد کند. پادگان در هر حال فضای خوبی ندارد و حتی آوردن کنسرو به داخلش ممنوع است چرا که می‌ترسند یک هالوپشندی خودش را با لبه تیز آن بکشد! عقل آقایان را ببین! خوب هزار جور راه کشتن دیگر هست کما اینکه در همین پادگان چندجور خودکشی گوناگون دیگر هم شاهد بودیم و انگیزه اغلب مرخصی نرفتن و فشارهای خانوادگی بود. اکثرا سربازها فقیرند و جیبشان مثل قلب مومن خالیست! جز من و پنج شش نفر دیگر که با صنار سه شاهی برایشان بورژوا محسوب می‌شویم! یک شب که بر روی تختم مثل اصحاب کهف خوابیده بود رندی دست در کیسه ما کرد و ۱۰۰هزار تومان را برد! حلالش کردم حتما نیاز داشته ولی کاش به خودم می‌گفت و دست به این کار نمی‌زد! خود را به تخرخر زدم و مطلب را درز گرفتم که طرف از چوپیچه ناراحت نشود هنوز مقداری مایه تیله هست که بتوان کیک و دلستری از فروشگاه پادگان خرید که البته مثل بقال خرزویل هیچ چیزی هم ندارد! اگر فراغتی دست دهد گاهی تنها تا زمین خاکی ورزش می‌روم و چند آیه تلاوت می‌کنم منتهی با این وضع تغذیه و دوسه بار آنفلوانزا و زکام حسابی تلنگم در رفته و موش می‌تواند بلغور از ..نم بیرون بکشد! با این ناتوانی نمی‌توان تلاوت کرد. چیزی هم نیست که علی الاقل یک منشاوی گوش بدهیم و باطری خاطر شارژ شود! در حیاط آسایشگاه عصرها عده ای والیبال بازی می‌کنند! روزهایی که افسر شب بهرام آبادی یا رنجبر است بچه‌ها شادترند لابد چون این دونفر اخلاقشان خوب است یا با بچه ها مهربان ترند.ستوان بهرام آبادی گاهی با من حرف می زند و متعجب است که چرا برای سربازی به سپاه نرفتم و امریه نگرفته‌ام!...ادامه دارد   https://t.me/mohtavasavadvabayaz/125 محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

روزهای اجباری مثل هم است! حوصله سر بر و تکراری! یا در صبحگاه باید سیخ وایسیم و لاطائلات فرمانده و جانشین را که گاه فاز مارکوس اورلیوس و معلم اخلاق بودن بر می‌دارند بشنویم یا در کلاس های بی‌فایده‌ای که چارتا درجه دار برگزار می‌کنند شرکت کنیم! هر کدام از کلاس‌ها یک جور عجیب است. برای نمونه در کلاس جنگ افزارشناسی چه می‌گذرد؟طرف ۲۰سال سابقه دارد و هنوز نمی‌داند لوله گرینوف را چگونه باز می‌کنند! هرچه با لوله سلاح کشتی می‌گیرد افاقه نمی‌کند. برای آنکه ضایع نشود می‌گوید اسلحه روغن نخورده و همین دستمایه تمسخرش تا پایان دوره می‌شود! سربازی لوله را به سهولت باز می‌کند و پوزخندی بر لبش می‌آید.حالا فرصت خوبیست تا بچه‌ها کمی سر به سر طرف بگذارند. یکی می‌گوید جناب سروان از مرخصی بیایم برایت روغن فرد اعلای گرینوف سوغات می‌آورم! دیگری می‌گوید روغن اصلی از کجا گیر می‌آید؟بقیه از خنده ریسه می‌روند و سرکاراستوار که تازه کم کم دستگیرش شده ایستگاهش را گرفته‌اند با عصبانیت چند تا فحش می‌دهد! حوصله نداشتم به طرف بگویم آنچه به اشتباه گرینوف می‌خوانی در واقع تیربار pkm است و تیربار گرینوف یا SG-43 Goryunov مربوط به جنگ جهانی دوم است و دخلی به این یکی ندارد. کلاس حفاظت اطلاعت هم بیشتر با پرکردن فرمی سپری می‌شود تا بدانند کدام فامیل و آشنای طرف پاسپورتش مهر خورده و به خارج رفته است! ظاهرا هر کس پایش از مرز ایران خارج شده باشد به نوعی جاسوس بالقوه است!در روزگاری که صدها ماهواره جاسوسی می‌توانند عکس‌های دقیقی با دقت یک متر و کمتر بگیرند هنوز پاشنه در پادگان آقایان بر روی فقط گوشی آنالوگ ممنوع می‌چرخد! نمی‌دانند که آنچه سرباز را سرباز بار می‌آورد حس وطن دوستی است و وطن اگر وطن باشد لامحاله هیچ کس نه به آن خیانت می‌کند و نه از آن دل خواهد کند. پادگان در هر حال فضای خوبی ندارد و حتی آوردن کنسرو به داخلش ممنوع است چرا که می‌ترسند یک هالوپشندی خودش را با لبه تیز آن بکشد! عقل آقایان را ببین! خوب هزار جور راه کشتن دیگر هست کما اینکه در همین پادگان چندجور خودکشی گوناگون دیگر هم شاهد بودیم و انگیزه اغلب مرخصی نرفتن و فشارهای خانوادگی بود. اکثرا سربازها فقیرند و جیبشان مثل قلب مومن خالیست! جز من و پنج شش نفر دیگر که با صنار سه شاهی برایشان بورژوا محسوب می‌شویم! یک شب که بر روی تختم مثل اصحاب کهف خوابیده بود رندی دست در کیسه ما کرد و ۱۰۰هزار تومان را برد! حلالش کردم حتما نیاز داشته ولی کاش به خودم می‌گفت و دست به این کار نمی‌زد! خود را به تخرخر زدم و مطلب را درز گرفتم که طرف از چوپیچه ناراحت نشود هنوز مقداری مایه تیله هست که بتوان کیک و دلستری از فروشگاه پادگان خرید که البته مثل بقال خرزویل هیچ چیزی هم ندارد! اگر فراغتی دست دهد گاهی تنها تا زمین خاکی ورزش می‌روم و چند آیه تلاوت می‌کنم منتهی با این وضع تغذیه و دوسه بار آنفلوانزا و زکام حسابی تلنگم در رفته و موش می‌تواند بلغور از ..نم بیرون بکشد! با این ناتوانی نمی‌توان تلاوت کرد. چیزی هم نیست که علی الاقل یک منشاوی گوش بدهیم و باطری خاطر شارژ شود! در حیاط آسایشگاه عصرها عده ای والیبال بازی می‌کنند! روزهایی که افسر شب بهرام آبادی یا رنجبر است بچه‌ها شادترند لابد چون این دونفر اخلاقشان خوب است یا با بچه ها مهربان ترند.ستوان بهرام آبادی گاهی با من حرف می زند و متعجب است که چرا برای سربازی به سپاه نرفتم و امریه نگرفته‌ام!...ادامه دارد محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

بعد از ترمی درس دادن در دانشگاهی با ۸۰ دانشجو و دو کلاس برایم ۶۹۰۰واریز کردند.می شود به عبارتی ساعتی ۹۰هزارتومان شاید کمی کمتر و بیشتر! خیلی از عوالم مالیه سر در نمی آورم! البته در یکی ازکلاس ها دانشجویی به شکل ناشناس به خاطر آنکه حاضر غایب کردم و حضرت اجل حضور نداشت فحش مادری هم تلگرامی حواله ام کرد! بالاخره علوم انسانی در ایران سالهاست به لعنت خدا هم نمی ارزد و استاد حق التدریس علوم انسانی به ویژه ادبیات قطعا به لعنت سگ هم نمی ارزد!بی جهت انوری عوالم شعر را حیض الرجال نخوانده!حالا من بدانم نسخه فلورانس شاهنامه چه چیز است و مثلا اخستان بن منوچهر ممدوح خاقانی کدام بد سبیلی بوده یا زبحرها که بدان مرد پارسی ننهد دل کدام هاست چه خاصیتی دارد؟! وقتی فلان فاحشه می تواند با چند ساعت کار در هفته از لاپایی به لاماری برسد بدون اینکه هیچ کدام از این ها را بداند مگر دانستنش چه سودی دارد؟بله خودم از شرف علم و این حرف ها بهتر از شما آگاهم ولی خوب اسب حضرت عباس هم جو می خواهد! این که وضع حق التدریس است بخواهی هیئت علمی هم شوی علاوه بر اثبات وفاداری ایدئولوژیک در مضحکه گزینش و دست بوسی و کیف کشی و مقاله نویسی برای چند نطربوق هیئت علمی شده که مثل کک در تنبان گروه های فارسی همه دانشگاه ها افتاده اند_و البته همه جا یکی دوتا استاد شریف هم حتما هست _باید حتما بچه خوبی بوده باشی! تظاهرات ها را مکرر رفته باشی و مشت گره کرده ات را به سوی پک و پوز دهان استعمار و شیطان بزرگ حواله داده باشی و در اینستاگرام و تلگرام هم پسندی آنچه را جانان پسندد! دوستانی گاه از روی خیرخواهی بسیار نصیحتم بکردند که زبان را غلاف کن و اگر هم خایه کسی و جایی را نمی مالی علی الاقل ساکت باش منتهی شبیه شدن به این ها البته از مخلص بر نمی آید ولی حکایاتی بسیار درباره این ادیبان عزیز با چشم خود مشاهده کرده ام که نقل آن بستر دیگری می طلبد.آن هایی که برای مصاحبه هیئت علمی دعوت شده اند خود حجم توهین و تحقیر و پرسش از شاش خرس و فلان کفتار و هرچیز بی ربط به ادبیات را برای دست به سر کردنشان خوب می دانند و حاجت به تکرار ندارد.گزینه انتخابی اغلب پیش از دعوت شما انتخاب شده و شما فقط باید بازیگر این نمایش قلابی باشید.گمان نکنید با شکایت و التجا به وزارت خانه و دیوان عدالت هم طرفی خواهید بست که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد! حضرات وزارت خانه با خاک هر دولتی چینه خود را می زنند و من و جنابعالی به یک ورشان هم نیستیم!نامه ای بنویسی "مقطع آن درد دل و سوز جگر" مثل "صحیفه متلمّس" آن را حواله همان دانشگاه ظالم می کنند که تو خود از آن به این نودولتان عارض شده ای!وقتی حسابی معلومت شود که بدون دستمال هوشمند و این حرف ها نمی شود معلم دانشگاه شد ممکن است از باب اکل میته به معلمی دبیرستان رضایت بدهی! اگربدشانس باشی یحتمل به دبیرستانی تبعید شوی که دانش آموزانش ابایی از انگشت رساندن به معلم خود هم نداشته باشند و البته برای ماهی ۲۰میلیون تومان شاید تحمل کردنی باشد ولی احتمال بیشتر این است که اصلا کارت به آنجاها نکشد زیرا حتی برای به بلای معلمی آموزش و پرورش گرفتار شدن می بایست از در باب الباب گزینش فاناتیک تر از مدارس بوکوحرام رد شوی! تیر آخر ترکش چسبیدن به کارگاه یکی بخر دو تا ببر و بدو بیا که ارزانش کردم، پول گرفتن از خلق الله با خواندن بیهقی و شاهنامه و مولوی وسائر دواوین و تواریخ فارسی و ویرایش یادتان می دهم است که این یکی را هم بنده متاسفانه بلد نیستم و رایگان گاهی کلیله ای می خوانم که نمی دانم اصلا کسی آن را به پشمش هم می گیرد یانه؟سرنوشت ابن مقفع و نصرالله منشی که خودشان کلیله نویس بودند نشان می دهد آخر کار هیچ کلیله خوانی هم در این دنیا بهتر از آخرت یزید نخواهد بود. مردم ما کار رایگان را همیشه حرف مفت و بی ارزش حساب می کنند و شاید نباید از برخی کارگاه ها و کلاس های مجازی که پولی می ستانند انتقاد کرد که تک و توک آدم فاضلی هم در این میان وجود دارند که نمی خواهند آن حنای ننگ های قبلی به ریششان بچسبد و خمس ادبی گرفتن از ملت را عاقلانه تر می دانند.راه بعدی رفتن به خارج و کارهایی مانند آن است که آن هم با این وضع مهاجر ستیزی و اشتلم ترامپ و همفکران چشم آبیش در اروپا بی مایه فطیر است و سرنوشت مسافر محترم ایرانی به برکت برخی مهاجران هموساپینس پیشین!بهتر از صادق هدایت و غلامحسین ساعدی نخواهد بود.خلاصه اگر از آدم های گود خوش مچران کشورید که نانتان در روغن است ولی اگر جزء لیسندگان و غشه رشه نیستید بدنیست با مقداری مرگ موش زحمت عزرائیل را کم کنید و اگر نه از خدا بخواهید اجلتان را زودتر برساندبَلَغنا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلتَ لَنا که زحمت یک دکترای ادبیات فارسی مفت خور از گرده این جامعه فرهیخته و حکومت کم شود بودور که وار!به قول آن رفیقمان: "این سرنوشت صاحب قلمی است که در این ولایت بخواهد شریف بماند."

من از فصل پاییز دارم تنفّر ازین فصل سرما و دارو و دکتر نه او را کَرَم همچو فصل زمستان که باران و برفی ببینی در آن پُر نه زیبایی فصل عید و بهاران که باران فیضش صدف را دهد دُر نه شمشیر مردانه سیف دارد که سلطان خورشید حکمش شود مُر از اخلاق در ذات او نیست هرگز بجز نفرت و کینه عجب و تکبّر درونش خبیث است و بیرون بیابد چنین خبث طینت به هر جا تبلور چو بادش وزد از مهّب و وزشگاه شود خشک خون در تن چار عنصر کند پیکر سبز رنگ درختان به سوز نفس او دچار تغیّر همه میوه بی طعم و یا تلخ مزه که گویی نهی در دهانت نشادُر نبینی به روی طبیعت در این فصل بجز زردی  و غم ز اشک تحسّر نه شادی ز دیدار مهر و پس آبان نه از رفتن آب آذر تاثّر به زندان پاییز دانی چه سانم؟ چو گاندلف محبوس در قصر مُردُر به من تازد این فصل ظالم چگونه؟ چنان لشکر کوفه بر حضرت حُر که پاییز آن جغد شوم است کز غم تفّال بدل می کند به تطیّر زُکامت دهد تحفه و آنفلونزا بلاها و امراض بیش از تصوّر اگر دوست داری تو این فصل را پس شود بین ما زود بی شک تکدّر خزانیه گفتم که رسمی است دیرین چنین شعر گفتن برای تظاهر مگو:  از چه رو بر قوافیّ مشکل تو کردی به نظم قصیده تجاسُر تو را قافیه نیست دیگر در این جا شناسی اگر بیش از این ها پس اُحضُر! نگیرد کس این عیب بر من یقینا اگر باشد او اهل علم و تفکّر چنین شاعر فحل حاجت ندارد به خاطرنشان کردن  این تذکّر تواند که گوید امین زین رَوی ها دو صد بیت دیگر ز روی تنمُّر من عنقای قاف بلندای شعرم نسازم ز گنجشک طعمه چو سنقُر اگر در مثل تامکت شد رقیبم شکار است در آسمان پیش رپتور سپارند در یاد اشعار من را که داروست شعرم روان را چو کندُر اگر چه همه کس چو خوانند این را ندارند چیزی بغیر از تحیّر به چسب سخن چون توان وصل کردن معانی و الفاظ را از تبحّر ولی دور بادا ز من تا که گویم چنین شعر تر را برای تفاخر که دارم ز قرآن به یاد آیتی خوش ز ما قدّمت خوان حدیث لِتنظُر ۱۴آبان ۱۴۰۴ در هنگام سرماخوردگی پاییزی! محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سوادو بیاض

در شهر نیویورک شده طوفانی از حزب دموکرات ببین ممدانی ممدانی ما کجاست تا تهران هم خارج شود از ریاست زاکانی آن سوی جهان ریاست م
در شهر نیویورک شده طوفانی از حزب دموکرات ببین ممدانی ممدانی ما کجاست تا تهران هم خارج شود از ریاست زاکانی آن سوی جهان ریاست ممدانی این سوی جهان عروسی و شمخانی ممدانی تو جناب زاکانی بود! ناشکر مباش و بس کن ای ایرانی ممدانی اگر به کشور ایران بود سوپور اگر نبود پس دربان بود اینجا نه به دانش است و دانایی کار بی رانت مسیر اولش پایان بود! اینجا احدی شبیه ممدانی نیست مسئول تراز جز که زاکانی نیست دانش مطلب تعهدت باد هواست معیار به از  پینه پیشانی نیست! محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض

"ناصر فرهاد" معروف به ناصر سناتور، لات خوش تیپ تهران که در اواخر دهه ۲۰ اعدام شد روزی با زیدش سوار بر کالسکه بود که "حسین چول" برای آنکه جاگرم کند و به دلیل دعوا کردن با ناصر فرهاد سری تو سرها درآورد جلوی کالسکه را گرفت. این رسم قدیم بود که از روزگار "اکبر خراسانی" و حتی پیش از آن افراد می‌بایست ادعای بزن بهادری خود را ثابت می‌کردند و گرنه اگر فیل در جنگل نبود گاومیش هم خیلی پز می‌داد. القصه ناصر پیاده شد و حسین چول یخه او را چسبید ولی با یک کف گرگی به داخل جوی آب افتاد. چندان که همچو دف ز جهان ناله می‌کنم سیلی همان مرا به بناگوش می زند! پاسبان‌ها هم که او را دیدند یک کتک مفصل به او زدند و بیهوش شد! فردا که خمار کتک دیشب خوابید ملتفت شد قسمتی از یخه ناصر در دستش مانده است پس همه جا جار زد دیشب در دعوا یقه ناصر سناتور را جر داده است! مردم البته فهمیدند که این بابا خر خودش را سر جایش نبسته و گنده گویی کرده است ولی بالاخره تاریخ پر از کسانیست که سیلی خورده‌اند و بعد ادعای منم آن شیر یله! کرده‌اند. تا سخن از ناصر است و سیلی زدن بگذارید بگویم او رفیق "طیب حاج رضایی" بود و از قضا طیب هم سیلی‌های بسیار محکمی در دعوا می‌زد که کمتر کسی می‌توانست جلوی ضرب دست او دوا بیاورد و البته آخر کار هم از آنجا که موش همیشه توی چاه آدم وسواسی می‌افتد یکی از همین سیلی‌ها کار دستش داد. در ۱۳۳۹ شاه تصمیم گرفت فرزندش در یک محله عادی ایران و بیمارستان دولتی به دنیا بیاید پس زایشگاه بنگاه حمایت مادران و کودکان یا بیمارستان شهید اکبرآبادی فعلی(فرح سابق) را در منیریه برگزید. طیّب حاج رضایی که خوشش آمده بود ولیعهد بچه محل و از جنوب شهر باشد برای تولّد او یک طاق نصرت در پیاده رو نزدیک بیمارستان برپا کرد. خود طیّب هم با نوچه‌هایش اغلب در کنار این طاق نصرت بود. روزی که شاه برای سر زدن به زنش قرار بود به بیمارستان رود ماموران شهربانی وظیفه داشتند خیابان را قرق کنند ولی کسی جرات نداشت به طیّب چیزی بگوید و البته او هم گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و برای آجان و پاسبان و گروه بان سوتی هم تره خرد نمی‌کرد. "سرلشکر نعمت الله نصیری" که خودش شخصا برای سامان امور و خوش رقصی برای شاه به محل رفته بود وقتی طیّب را دید با عصبانیت گفت:"این مرتیکه اینجا چکار می کند!؟" ولی طیّب توجهی نکرد و نصیری به جای آنکه بداند در خیابان مولوی دهه ۳۰ موش هم با عصا راه می‌رود به طیّب نزدیک شد و به او پرخاش کرد. طیّب که بعد از کودتای ۲۸ مرداد خود را تاج بخش می‌دانست چنان سیلی محکمی به گوش نصیری زد که با سر به جوی آب کنار خیابان افتاد. در همین حین شاه سر رسید و ماموران نصیری را از زمین بلند کردند و البته طبیعی است که ابدا به روی خود نیاوردند چه بلایی بر سر سرلشکر آمده است. شاه با طیّب دست داد و بی‌معطلی به بیمارستان رفت ولی نصیری کینه طیّب را به دل گرفت و در نهایت سیلی او را چند سال بعد با طناب اعدام پاسخ داد. بینید چون به دار یهودان مسیح را هرگز مباد صبر در آن گیر و دارتان! محمّدامین احمدپور @savadvabayaz | سواد و بیاض