fa
Feedback
•𝙝𝙤𝙩 𝙨𝙩𝙤𝙧𝙮🤤

•𝙝𝙤𝙩 𝙨𝙩𝙤𝙧𝙮🤤

رفتن به کانال در Telegram

••خوش اومدین بکس🌸😉 •روزانه پست داریم پس لفت ندین بیصدا 🔇🔥 ••برای تبلیغات به ادمین پیام بدین✨🦋 •داستان هاتونم به لینکی که توی کانال پین شده ارسال کنید💦🍕 •• بمونین توفیق داشته باشیم کنار هم 🚶‍♀❤️ @imtaksavar

نمایش بیشتر
617
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
جاست فرند گرل ناش 🫤🍓👇🏼 https://telegram.me/BChatBot?start=sc-411420-AFUW6xp

مرامی استارت شه

خانومه محترم جهت دردل پیوی :/ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1031910-vbpBYgv

نظراتونو راجب پستای بالا زیر همین پیام کامنت کنید که فعالیت ببریم بالا 👌🏻♥️

وردم لخت لخت جلوم دراز کشیده بود بی اختیار دستش اومد روی کسش دستاشو کنار زدم افتادم بین پاهاش با زبون تا می تونستم لیس زدم براش داشت حسابی ناله میکرد و سرم رو فشار میداد به کسش یکم براش مالیدم خوردم که یه اهههههه کشیدو شل شد ارضا شده بود رفتم کنارش دراز کشیدم یه لب ازش گرفتم گفتم چطور بود عشقم با یه لب محکم جوابمو داد اما کارم هنوز باهاش تموم نشده بود لباسامو در اوردم لخته لخت دراز کشیدم دستش رو گرفتم و برم روی کیره 18 سانتیم که انصافا کلفته خودش متوجه شده بود داشت اروم باز میکرد باهاش دم گوشش گفتم که میشه یکم بخوریش برام بدون اینکه حرف دیگه بزنم رفت سمت کیرم که سیخ سیخ وایستاده بود کردش تو دهنش خوب بلد نبود دندوناش می خورد یکم اذیت میکرد بهش گفتم سعی کن دندونات نخوره به کیرم تمام تلاششو میکرد که اما گه گداری باز می خورد یکم که ساک زد اومدم روش میدونستم دختره مواظب بودم در این مورد کیرمو کشیدم روی کسش که دوباره یه اهههههه بلند و عمیق کشید با صدی پر از شهوت گفت که کیر می خوام اما پرده دارم پاهاشو دادم بالا یه لیس از سوراخ کونش زدم تف انداختم دم سوراخش با انگشت شروع کردم به بازی کردنش باهاش یواش یواش داشتم انگشتش میکردم اولش دردش اومد اما یکم که گذشت عادت کردت بهش انگشت دوم دوباره یواش کردم تو یه اخخخخی گفت یکم اروم تر دردم میام یکی پس از دیگری انگاشتارو کردم تو حسابی سوراخش باز شد غرق در عرق بود و ناله میکرد سوراخش اماده شده بود که از کیرم پذیرای کنه یه تف انداختم سر کیرم پاهاشو گذاشتم روی شونم کیرمو با سوراخ کونش تنظیم کردم سرش که رفت تو گفت اخ اخ اخ بکش بیرون دردم اومد گفتمش صبر کن یکم دیگه تف زدم به کیرم یکم دیگه فرستادمش تو دوباره صداش در اومد گفت یواش تر دارم جر می خورم خلاصه اروم اروم کیرمو تا ته کردم تو کونش نگهداشتم یکم جا باز کرد شروع کردم به اروم اروم تلمبه زدم مراجان اولش یکم درد داشتم من بعد اینکه جا باز کردو راحت تر شد شروع کرد دوباره ناله کردن اخ اوخ کردن منم داشتم تو کون عشقم تلمبه میزدم (قبل اینکه راه بیوفتیم من قرص تخیری خورده بودم ) مرجان دیگه یخش باز شده بود راحت داشت ناله می کرد میگفت جرم بدم کونم امشب مال خودته تا صبح می خوام جر بدی منو ابتو می خوام بریزی داخل کونم اههههه تیامم بکن منو اخخخخخخخ جر بده تندتر تندتر منم که اینارو میشنیدم دیونه تر میشدم تند تند تلمبه میزدم اونقدر جا برای مانور نداشتم روش کیرمو در اوردم از تو کونش و برش گردوندم یکم کونشو اوردم بالاتر کیرمو تنظیم کردم دم سوراخش با یه فشار کیرمو تا ته کردم تو کونش یه اخخخخخخ بلند کشید منم تند تند شروع کردم تلمبه زدن مرجان تواین بین یه بار دیگه ارضا شد ولیمن هنوز داشتم میکردمش ده دقیقه ای گذشت خسته شده بودم از تلمبه زدن دراز کشیدم کف چادر خودش نشست رو کیرم شروع کرد بالا پایین کردن یکم خم شد روم یه لب ازش گرفتم گفتم خیلی دوستت دارم عشقم و دوباره لبارو چسبوندم به لباش خودمم شروع کردم تلمبه زدن حدودا ده تا تلمبه محکم زدم حس کردم دارم اب میاد گفتم بهش دارم میام گفتش بریزش تو کونم از زیرش در اومدم خوابوندمش رو زمین رفتم پشتش کردم تو کونش که حسابی دیگه باز شده بود سوراخش چندتا تلمبه محکم زدم تو کونش و محکم بغلش کردم ابمو کامل خالی کردم تو کونش همون جوری خوابیدم روش نیم ساعتی همین جوری خوابیدم روش بعد اروم اومدم پاییین یه لب ازش گرفتم تشکر کردم ازش که همچین شب قشنگی رو برام ساخته بود از اون روز به بعد رابطه ما خیلی خیلی محکمتر و سکسی تر شد که اگه خواستین می تونم داستان زدن پردشو که به در خواست خودش بودو رسما زنم شد براتون بنویسمش و الانم که دارم مینویسم رو پام نشسته و داریم اماده میشیم که بریم سکس کنیم و قول دادیم به هم که تا هر وقت که بتونیم باهم باشیم حیف که تو ایرانیم و نمی تونیم باهام ازدواج کنیم اما روزی اگه بشه تنها انتخابم خواهد بود اگر غلط املایی هم داشتم خودتون ببخشید با گوشی نوشتم منتظر نظراتتون هستم.. دوست داشتین لایک کنید دوستان... پایان

خاله مرجان خاله_تابو قابل توجه دوستان این داستان سکس با محارمه و واقعی خواستین باور کنین نخواستین هم به چپش سلام به دوستان من تیام هستم 25 سال سنمه بقیه چیزا هم که ظاتن هیچ کس اهمیت نمیده منم نمی نویسم داستان من از سال 85 یا 86 بود که شروع شد و من علاقه شدیدی به خاله کوچیکم مرجان پیدا کردم و هر وقت که می شد دید میزدمش و چون از من یه سال کوچیک تر هستش و اکثر موقع هام چون نزدیک ما زندگی میکنن خونه ماس این خالم منم از هر فرصتی که می شد دید میزدمش اون موقع ها که درست این چیزا حالیمون نبود ولی من از دیدنش لذت میبردم و خیلی زیر نظر داشتمش گذشت این داستان ها من بعد اتمام سربازی راهی تهران شدم برای کار و حدودا یکسال نرفتم شهرستان. تو این مدت من خیلی با خالم راحت تر شده بودم و خیلی راحت باهاش حرف میزدم عید سال نودچهار بود که برگشتم شهرمون و حسابی هم به خودم رسیده بودم یه جوان ساله ته ریش و فلان خلاصه خالمم دیگه برا خودش خانومی شده بود قدت متوسط حدودا 160 وزنشم که نمیدونم چون ترازو نداشتم وزنش کنم ولی می خورد 55 به بالا باشه سینه هاشم که فداشون بشم سایز 70 خوشگل و سفت مرجان خیلی خوب به خودش میرسید و من هر بار که میدیدمش بیشتر جذبش می شدم و فکر سکس باهاش دیونم میکرد روز دوازدهم بود که بهش پیشنهاد دادم که سیزده بدر رو با هم باشیم و دو نفری بگذرونیم همه افراد خونواده هم رابطه بین مارو میدونستن که چقدر باهم صمیمی هستیم پس مشکلی نبود تو این مورد که بخوایم باهم بریم خلاصه قبول کردو قرار شد سیزده رو باهم بگذرونیم شب ساعت های یازده بود که ماشین رو از بابام گرفتم و پشتش پیک نیک و قیلیون یکم تنقلات … فلان یه ساقی خوب مشروب هم که از دوستانمم بود یه یک و نیم کشمش ازش گرفته بودم گذاشتم تو صندوق چادر هم از خونه مادر بزرگم برداشتم خاله سوار کردم راهی شدیم سمت پارک جنگلی که تو شهرمون هست و تقریبا نیم ساعت با ما فاصله داره وقتی رسیدیم ماشینو یه جای خوب پار کردمو رفتیم سمت چشمه اب که اون طرف پارک بود تقریبا ساعت دوازده و نیم نزدیک یک بود که چادرو درست کردیم وسایل چیدیمو نشستیم تو این مدت منو خاله حسابی گرم گرفته بودیم باهم تنقلات ریختم وسط و عرق رو هم از داخل کلمن یخی که توش دلستر نوشیدنی بود در اوردن دو تا پیک ریختم که خالم گفت من نمی تونم بخورم از این حرف منم بهش گفتم که با یه بار چیزی نمیشه و فلان خلاصه مخشو زدم که باهم بخوریم پیک اولو که خورد گفت گلوم یه جوری شد اولین بارش بود چون یکم مزه دادم خورد بعد اون دو سه تا پیک دیگه ریختم خورد حسابی کلش داغ کرده بود از چشماش می بارید که مست شده منم که مثل چیز تو کفش بودم و با خودم نقشه ها کشیده بودم براش هوا خیلی عالی بود برای همه چیز گفتم یه پیک دیگه هم بخوریم گفت بریز ریختم سلامتی دوتایمون خوردیم بغلش کردمو سرشو تیکه داد به سینم منم موهاشو نوازش میکردم از گرمای بدنش لذت میبردم یواش یواش وسایلو جمع جور کردم گذاشتم شون یه گوشه و پتو پهن کردم داخل چادر دراز کشیدیم دور بر مونم خیلی خلوت اروم بود خالم کنارم دراز کشید منم دستو انداختم زیر گردنش اوردمش سمت خودم سرشو گذاشت رو سینم دوباره شروع کردم به نوازش کردنش یکم استرس داشتم یکم گذشت یواش یواش دستمو بردم روی گردنش و بازوهاش ( مانتوشو در اورده بود تی شرت تنش بود ) یکم به خودم جرعت دادم شروع کردم به یواش یواش مالوندنش هیچی نمی گفت چون تاریک هم بود راحت تر بودم دستمو اروم بردم سمت سینه هاش که حسابی تو کفشون بودم یه نفس عمیق کشید ولی چیزی نگفت من دیدم چیزی نمیگه شروع کردم به بازی کردن با سینه هاش گرمای تنش مستی عرقی که خورده بودیم حسابی دیونم میکرد دستمو ازاد کردم سرشو گذاشتمش رو موتکا خودم چرخیدم سمتش یه بوس از رو گونش گرفتم یه بوسم از لبش گرفتم دیدم که بازم چیزی نمیگه شروع کردم به لب گرفتن یکم که گذشت همراهی کرد باهام منم که چراغ سبزو گرفته بودم شروع کردم به لخت کردنش تی شرتشو از تنش در اوردم دست انداختم پشتش سوتینشو باز کردم حالا دیگه اون ممه های خوشگلش جلوم بود می تونستم حسابی بخورمش افتادم روشون شروع کردم به خوردنشون خاله مرجانم یه ناله های ریز میزد که بیشتر حشریم میکرد در حین خوردن سینه هاش دستمو بردم سمت شلوارش و با یکم تلاش در اوردمش حالا فقط یه شرت تنش بود دوباره اومدم روش و از زیر گردنش ادامه دادم خوردنشو یواش یواش اومدم رو سینه های خوشگلش قشنگ یادمه اون لحظه هارو چشماش بسته بودو فقط داشت اروم اروم از روی شهوت ناله میکرد منم یه سینش تو دهنم اون یکی هم تو دستم هم می مالیدم هم می خوردم اومدم پایین تر روی شکمش دور نافشو زبون زدمو رفتم پایین تر و از روی شرتش یه بوس زدم به کسش که حسابی هم تمیز بود و بوی خیلی باحالی داشت و شروع کردم به خوردن بغل های کسش و رونای سفیدش شهوت همه بدنمو گرفته بود شورتشو با یه حرکت از پاش در ا

د… فقط صدای اه و ناله اینا بود که می امد…بدن ترکه ای و ورزشکاری شیوا که سفیدبرفی هم هست حسابی خواستنی بود… البته زن خودمم که سبزه ست و تو اون صحنه به شدت سکسی شده بود … نفهمیدم کی دستم رسید به کیرم و خیلی سریع از دیدن این صحنه سکسی آبم اومد…پاشید روی شیشه… وای داشتم می مردم از شدن شهوت… این دو تا این قدر به هم لولیدن و کس و کون همدیگه رو خودن که نفهمیدم کی یک ساعت گذشت… تا اومدن تو رختکن و باز هم از نزدیک کس و کون شیوا رو دید زدم… و اومدم بیرون… این مدت خیلی کس و کون لختی دیدم و هر بار هم شب ش با تصور اون گوشتای ناز… زنم رو حسابی میکنم… … جدیدن رفته رو مخم که مخ سمیه رو بکار بگیرم و یه fmf با اونو شیوا راه بندازیم… نمیدونم چطور سر صحبت رو باز کنم… چون خیلی به روابط من حساسه… فیلم هم نمیشه از کارشون تو استخر بگیرم چون مکان مخفی م لو میره ولی میدونم خیلی با هم لز میکنن…باید یه بار روی هم بگیرمشون و بعد براحتی میشه نقشه رو پیاده کرد… نوشته: الکس

استخر خانگی 1401/03/02 استخر لز هیزی استخر خانگی دو سالی هست ازدواج کردیم و تصمیم گرفتم خانه ویلایی مون رو بازسازی اساسی کنم… و زیرزمین که قبلا پارکینگ بود…تبدیل به استخر و جکوزی کنم… پارکینگ هم ببرم تو حیاط… خودمون هم 6 ماه اسباب کشی کردیم… جای دیگه… تا بنایی کامل انجام بشه… روزی که معمار اومد بهش گفتم یه چیزی بهت میگم …فقط بین خودمون باید بمونه… این استخر رو جوری بساز که یه در مخفی از موتورخانه بهش باشه و شیشه رفلکس محیط به استخر داشته باشه. که جای یه نفر آدم باشه… جوری هم باشه که بعدن اگر لو رفت… مشخص باشه که محل رفت و برگشت لوله ها و تاسیساته… دوزاریش افتاد… گفت برای دید زدن میخوای دیگه؟ گفتم آره…کارت رو تمیز انجام بده شیرینی ت پیش منه… این فکر از روزی تو سرم اومد که خانمم با گروه دوستاش که هر کدوم یه جیگر به تمام معنا بودن دوست شده بود و میرفتن تفریح و دورهمی…ولی خیلی مراقب من بود که بهشون نزدیک نشم…چون قبلا از من سوتی گرفته بود…چند باری هم با خانمم اومدیم سر ساختمان و اونم دستوراتش رو به معمار میداد و به پایین کاری نداشت و خلاصه خونه رو تحویل گرفتیم… یکماه بعد از اسباب کشی و کلی سکس که با هم در استخر داشتیم…به سمیه گفتم… حالا که پایین استخر داریم… دیگه دورهمی هاتون رو بیارید همینجا عشق و حال کنید…اونم خیلی ذوق کرد …و قرار شد فرداش دوستاش بیان… به همه شون گفت برنامه استخر داریم… منم بهش گفتم امروز شرکت هستم و دیر وقت میام… درحالیکه عصری بود و فکر میکرد من دیگه رفتم از تو حیاط رفتم تو موتورخانه و منتظر دوستاش شدم…نیم ساعت بعد همه شون اومدن و طولی نکشید که اومدن پایین…موزیک گذاشتن و شروع کردن رقصیدن…دم معمار گرم… شیشه رفلکس جوری بود که هم به رختکن دید داشت هم به استخر… رفتم پشت شیشه رختکن… یکی یکی دوستاش اومدن لباس عوض کردن و همه شون هم شرت وسوتین رو کندن و کس و کون سینه لخت… مایو پوشیدن. فکرکن یه دفعه چهار نفر انواع کس و کون های ناب رو یه دفعه ببینی… شرایط جالبی بود… درحالیکه داشتن تو آینه خودشون رو برانداز میکردن که من فقط شاید20 سانت باهاشون فاصله داشتم…اصلا یه بار شک کردم که نکنه دارن منو میبینن چون چشم تو چشم میشدیم… جاتون خالی همونجا با کس و کون شیوا که از همه خواستنی تر بود جق زدم و … مو های کسش رو خطی شیو کرده بود یعنی یه خط عمودی مو گذاشته بود و چوچوله ش متورم زده بود بیرون… یه بار هم خم شد که از زمین گل سرش رو برداره …قشنگ سوراخ کس و کونش رو دیدم…شیوا به تازیگ طلاق گرفته و خوراک گاییدنه این بدن فوق ستاره…یک ساعتی بازی کردن اینا رو تو استخر دیدم و تا امدن که دوباره لباس بپوشن… بازم کس و کون لخت شون رو دیدم یه دست دیگه هم جق زدم… و قبل از اینکه از اونجا بیان بیرون …خودم خارج شدم و از خونه زدم بیرون… خیلی خوشحال بودم که به آرزو م که دیدن لخت دوستای خانم م بود رسیدم… شب خسته وکوفته… خانمم نشست و کلی تعریف کرد و خوشحال بود… که با اونم سکس کردم و با تصور دوستان خوشگل ش حسابی گاییدمش…این جریان گذشت و خانمم با شیوا خیلی بیشتر از بقیه رفت و امد میکرد… برام جالب بودکه فاز این دوتا چیه… یه بارم سر کار بودم خانمم زنگ زد که کجایی و کی میای…گفتم چرا؟… گفت… چون دوستام اینجان…خواستم بدونم… گفتم دیرتر میام…کار دارم… دوزاریم افتاد که اینا باز دورهمی دارن… سر یه ربع خودم رو رسوندم خانه و از حیاط وارد موتورخانه و در مخفی شدم… چشم م چهارتا شد… سمیه وشیوا خوابیده بودن روی همو داشتن لز میکردن لب استخر…انگشت سمیه تو کس شیوا بود و روبروی من لنگا رو داده بود بالا و سمیه داشت چوچوچله ش رو میک میز

د دارم، اون یکی دستش که آزاد بود رو برد هوا و شپلق زد در کونم. برق از کله‌م پرید یه لحظه ولی گفتم اوه! عجب حالی داد. باز داد زدم آره آره همینه. بکن منو همین طوری. بابک گفت یجوری بکنمت که تا یه ماه سکس نخوای. حال عجیبی درست کرده بود برام. با یه دست موهامو می‌کشید، با یه دست محکم میزد به کونم و کیرشم که ماشالا کصمو داشت جر می‌داد. چند لحظه واقعا از خود بیخود شده بودم که بابک یه آه و ناله‌ای کرد و گفت آخیییش … فهمیدم آبش اومده. کیرشو کشید بیرون و ولو شد؛ منم بی‌حال افتادم روی تخت. چند دقیقه دراز کشیده بودیم که پا شدیم کم‌کم به تمیز کاری و لباس پوشیدن. یخورده فازمون سنگین شده بود و سکوت محض بود. بالاخره بابک گفت: «نمی‌خوام توجیه کنم. ولی زندگی من و ساناز خوب نیست. سکسمون شاید ماهی یک بار باشه شاید حتی کمتر، اونم خیلی مسخره و یکنواخت. کار من شده خودارضایی، اونم که نمی‌دونم چی کار می‌کنه اصن. اگه به طلاق راضی می‌شد یا مهریه‌ش انقدر سنگین نبود تا الان ادامه نمی‌دادم…» گفتم لطفا ادامه نده. حال خوبی بود، بذار خراب نشه. گفت باشه. بعد به ساعت نگاه کرد و گفت دیگه الانا باید برم. حواست باشه فقط من همین حدودا اومدم لیوانا رو گرفتما، و یه چشمک زد. نمی‌دونم چرا یهو رفتم سمتش و محکم دوباره ازش لب گرفتم. گفتم بشین یه چایی بیارم، بگو غزاله منتظرم گذاشت تا لیوانا رو بیاره پایین، و یه چشمک این دفعه من بهش زدم. چایی رو که می‌خوردیم یخورده از خودمون حرف زدیم، بعدم پا شد رفت. از اون روز 2-3 بار دیگه بابک اومده پیشم و یه حس و حال اساسی کردیم با هم. تنها قولمون این بوده که هیچ جوره وابسته‌ی هم نشیم و فقط پارتنر سکس هم باشیم. تا الان که موفق بودیم. نوشته: مهشید م م

د می‌خوردم. زبونم رو می‌کشیدم دور لب‌هاش که یهو زبونم رو کشید توی دهنش. یه لحظه که دهنمون از هم فاصله گرفت، گفتم آخه… سریع دستاش رو گذاشت روی لب‌هام و گفت به هیچی فکر نکن. دوباره لب گرفتن رو شروع کرد؛ اومد حوله‌م رو باز کنه که ناخودآگاه جلوشو گرفتم، ولی جفتمون می‌دونستیم جدی نیستم. این دفعه با زور بیشتر حوله رو باز کرد و پرت کرد کنار تخت. قبل اینکه کار دیگه‌ای بکنه، تی‌شرتش رو از پایین گرفتم و بردم بالا. دستاش که بالا بود، همونجا نگه داشتم و رفتم سراغ شلوارش. تو یه ثانیه کمربند و دکمه و زیپ همه رو با هم باز کردم و شلوار رو انداختم پایین. خدای من! عجب کیری! داشت از توی شرتش پرواز می‌کرد به سمت من. بابک منتظر من نموند و خودش تی‌شرت رو درآورد و حمله کرد سمت سینه‌هام. خوابوندم رو تخت و شروع کرد به خوردن سینه‌هام. چند دقیقه بی‌وقفه خورد؛ چپی رو می‌خورد و با نوک راستی بازی می‌کرد، بعد از چند لحظه عوض می‌کرد و باز دوباره … انگشتش رو می‌کرد توی دهنم که خیس شه و باز دوباره با نوک سینه‌م بازی می‌کرد. آه و اوهم بلند شده بود و اصن به در و همسایه و … حتی فکر هم نمی‌کردم. 1-2 بار تلاش کردم برم سمت کیرش ولی نمی‌ذاشت. بالاخره یه زور بیشتر زدم و گرفتمش. عجب سایزی هم داشت لامصب. گفتم می‌خوام بخورمش همین الان. گفت ببخشید ولی تک‌خوری نداریم. یه لحظه نشستیم. من شرت بابک رو درآوردم، اوفففف لامصب تازه هم شیو کرده بود و کیرش حسابی خوردنی بود. بابک دوباره منو خوابوند و با دندوناش شرتم رو گرفت. یخورده تلاش کرد و بالاخره همونطوری شرتم رو از پام درآورد. کصم رو تو حموم با تیغ سفید کرده بودم و حسابی تمیز بود. همونجا سریع چرخید و پوزیشن 69 رو ترتیب داد. یه جوری با ولع کیرشو می‌خوردم که انگار تا حالا کیر ندیدم. با اینکه سایزش خیلی بزرگ بود، ولی گفتم باید تا ته بخورمش. 2-3 بار تلاش کردم که نشد و یخورده حالم بد شد، ولی گفتم از این کیر نمیشه گذشت. بالاخره با یه حرکت تا نزدیکای تخماش کردم تو دهنم. درآوردمش و شروع کردم به لیسیدن تخماش. اونم از اون طرف کم نمی‌ذاشت و با زبون داشت تا ته کصم رو می‌خورد. هر از گاهی رون پام رو یه لیسی میزد و دوباره ادامه می‌داد به کص‌لیسی. کیرش یخورده تف کرد، گفتم دیگه بسه. ولی بابک گفت: ببخشید من به این زودیا از کص‌لیسی سیر نمیشم. گفتم باشه پس بذار یه حال دیگه بهت بدم. پا شدم سرشو گذاشتم رو بالش و خودم با کص نشستم رو صورتش. انگار دنیا رو بهش داده باشن، شروع کرد به ایول ایول گفتن و دوباره زبونش رو تا ته کردن تو کصم. دستاش رو هم آورده بود بالا و سینه‌هام رو بی‌نصیب نمی‌ذاشت. یه تکونی خوردم و گفتم نوبت اصل قضیه‌س. پا شد نشست و گفت البته! گفتم کاندوم هم دارم، گفت دیگه چی از این بهتر؟ دوییدم کاندوم رو آوردم و نشستم کنار بابک و کشیدم سر کیرش. -دوست داری بیفتم روت تلمبه بزنم یا داگی بریم؟ +وای داگی. دلم لک زده براش… -پس بچرخ و قمبل کن… پرید پشتم و کیرش رو گذاشت روی کصم. یخورده بالا پایین کرد و یهو تا ته کرد توی کصم. یه جیغ ریز زدم ولی واقعا حال داد. گفتم محکم محکم. گفت باشه ولی اینجاش دیگه بدون مو نمیشه. تا اومدم ببینم چی میگه، کلاه حمومم رو درآورد و موهام رو جمع کرد. این بابک انگار دکترای سکس داشت! موهام رو کشید و سرم یخورده رفت بالا، بعد شروع کرد وحشتناک به کردن من. لذت اون کیر بلند و کلفت رو توی بدنم حس می‌کردم و حال می‌کردم. موهامو بیشتر می‌کشید، دردش داشت زیاد می‌شد ولی خدا این بهترین درد دنیاس. هی می‌گفتم آره آره. اونم نامردی نکرد و وقتی دید انگار فتیش در

ر بی ادبی هات و دیدم یه عکس فرستاد. با هزار زحمت و نت ضعیف عکسو باز کردم تا باز بشه من هزاربار مردم و زنده شدم.عکس ک باز شد قلبم وایستاد. همش میگفتم ن امکان نداره ن… تو عکس کیرشو گرفته بودم گذاشته بود رو کون یکی… ازین عکسای قبل عملیات. یکم عکس تار بود. کون خیلی خوش فرم و بزرگ و سبزه روشن بود دقیقا مشخصات کون فاطمه رو داشت. با دستی لرزان تایپ کردم چیه این؟ گفت یعنی کون زنتو نمیشناسی؟ یهو چشام سیاهی رفت. گوشی از دستم افتاد. همینطور ک دراز کشیده بودم به سقف نگاه میکردم. مات و مبهوت بودم و میگفتم امکان نداره اصلا غیر ممکنه. گفتم حتما یه شوخیه. اما اون کون کونه فاطمه بود. از درشتی و رنگ پوستش معلوم بود… دوباره برا اینک مطمعن شم عکسو دیدم و کون فاطمه رو ک کنارم دراز کشیده بود و مقایسه میکردم. خودش بود. یه چنتا چک به خودم زدم ک بدونم بیدارم و خواب نیست. ن متاسفانه عین واقعیت بود. کیر یه مرد غریبه رو کون زنم. سرم داشت میترکید. چن دقیقه مات و مبهوت بودم ک پیام داد. هنوزم تهدید میکنی؟ اعصابم خراب و بستم بالا و پایینشو فحش و تهدید ک میکشمت و زندت نمیزارم. اون گفت هی هی تند نرو. فک نکنم دلت بخواد مردم فیلم زنتو داشته باشن! گفتم فیلم! چه فلیمی؟ همون لحظه یه فیلم برام فرستاد ک وقتی بازش کردم قلبم وایستاد. فاطمه جونم زن من داشت براش ساک میزد و کیرشو میکرد تو دهنش. زن من! دنیا برام تموم شده بود. همینطور مبهوت مونده بودم ک باز پیام داد حیف بود اگ این گوشت خالصو نمیزدم زمین. گفتم یعنی چی. باز یه فیلم دیگ فرستاد. بازش کردم و دیدم فاطمه داگی شده و اون داره تلمبه میزنه. فیلمم از بالا گرفته شده. هیچی دیگ زندگی برام فایده نداشت. همیچی تموم شده بود. صدای اه و ناله زن من زیر یکی دیگه.چیزی ک تو این دوتا فیلم کاملا مشخص بود بی میلی فاطمه بود. دیدم پیام داد دیگ نبینم ادعا کنی. زنت زیرخوابمه. با یه حالت مظلومانه و شکست خورده ای گفتم نامرد اون زنمه چیکارش داری! گفت اون تا اخرین لحظه بهت متعهد بود ولی متاسفانه کیر من اینچیزارو نمیفهمع. یه فیلم دیگ فرستاد از لحظه فرو کردن کیرش تو کس فاطمه برای اولین بار.کیر کلفت و کمی دراز بود. از مال من دراز تر بود یکم. تو فیلم فاطمه همش داشت اصرار میکرد ک توروخدا و نکن و قسمش میداد و دستشو میزاشت جلو کیرش ولی اون بی وجدان به اینا توجه نمیکرد و دستشو زد کنار و فرو کرد تو.همینک فرو کرد یه جیغی کشید و شروع کرد به گریه و اون هم بی رحمانه تلمبه هاشو میزد. زیر فیلم نوشت ازین لحظه به بعد زنت مال من شد. تو شوک بودم. سرم داشت میترکید. یه نگاه به فاطمه کردم ک مظلومانه خوابیده بود. با خودم گفتم زن قشنگ من چرا اخه! باز پیام داد ک اگ بهش بگی و بروش بیاری کل شهر فیلم زنتو میگیرن و رسواتون میکنم. با التماس گفتم ن توروخدا اینکارو نکن. گفت پس بزار کارمو کنم و مزاحمم نشو. گفتم اخه بی وجدان اون زنمه چیکارش داری؟ گفت زنت هست ک هست. من به اینا کار ندارم. و یه شب به خیر گفت و رفت. و من موندم و فیمای زنم با یکی دیگ. زندگی برام تموم شده بود. ادامه دارد… نوشته: Lucas mora

ذاشت پایین و یه سلام ریز کرد. سعید در جوابش گفت سلام فاطمه خانم خسته نباشین و این حرفا. ک من بهم یکم برخورد ک چرا اینجوری صحبت میکنه. بعد فاطمه بدون اینک سعیدو نگاه کنه منو نگاه کرد و گفت بریم عشقم ک دیر شده و اینو گفت و راه افتاد و رفت به سمت راه پله ک بره پایین باسنای توپر و خوشگلش داشت جلب توجه میکرد و سعید هم همینطور محو تماشاش شده بود. منم از سعید خداحافظی کردمو رفتم. تو ماشین ازش سوال کردم ک این کیو این حرفا اصلا میلی به صحبت کردن دربارش نداشت و حرفی نزد. پیش خودم گفتم یه خبرایی بینشونه و حتما مزاحمش میشه. فرداش هم بیکار بودم و دوباره شب رفتم دنبال فاطمه ک بیارمش خونه بهش زنگ زدم ک دارم میام و اون گفت باشه بیا. رسیدم اونجا از راه پله رفتم بالا کدیدم سعید داره از پله میاد پایین. تا منو دید یکم جا خورد و سلام کرد و احوالپرسی و گفت ک عجله داره باید بره. جالب اینجا بود ک کرکره مغازش پایین کشیده بود. یهو مغزم سوت کشید و گفتم نکنه خبرایی باشع. رفتم بالا در سالنو زدم و فاطمه اومد دم در داخل کسی نبود و چون تو سالن لباس راحت میپوشن اون شب فقط سوتین داشت و یه شلوارک ک خیلی برام عجیب بود. چون حداقل تاپ یا تیشرت میپوشن تو سالن. گفتم داری لباس عوض میکنی.؟ با یه حالت نا خوشایندی گفت اره و زیر لب یچیزایی گفت و رفت لباساشو پوشید و داشت اماده میشد ک بریم. کل راه چیزی نگفتم و همش ذهنم مشغول بود. تو خونه بحثشو اوردم وسط گفتم اون پسره طبقه بالا کاری داره؟ گفت نه همینجوری میاد. و خیلی بی حوصله و عصبی بود اون شب. گفتم اذیتت ک نمیکنه. دیدم چیزی نگفت و یهو بغضش گرفت و رفتم بغلش کردم و گفتم چیزی شده عشقم. ؟ گفت نه ولی من گفتم حتما این پسره میاد مزاحمش میشه.! رفتم شمارشو یواشکی از تو گوشی فاطمه برداشتم. اونقدی اعصابم خراب بود ک میخواستم همون شب زنگ بزنم بهش و ببندم فحشش و گفتم ولش کن فردا میرم دم مغازش. فردا از کارم زدم و موقع ظهر رفتم مغازش دیدم بستس. گفتم برم بالا ببینم چه خبره چون فاطمه هم اون روز سالن بود. دیدم سالن فاطمه شلوغ و از پشت در کاملا معلوم بود. یکی از زنا اومد بیرون و ازش پرسیدم فاطمه داخله گفت اره سرش شلوغه و گفتم باشه مزاحمش نیمشم و خیالم راحت شد و رفتم خونه. ولی هنوز اعصابم خراب بود. بعد از ظهر دوباره سر زدم دیدم مغازه نیست.گفتم بهش زنگ بزنم. رفتم خونه بهش زنگ زدم دیدم جواب نمیده. براش پیام گذاشتم ک کارت دارم! دیدم بعد چن ساعت توی تلگرام پیام داد ک کاری داشتین؟ گفتم اره چرا جواب ندادی! گفت هستم جنگل تفریح انتن نمیده سیمکارتم به نت یکی از دوستان وصل شدم… گفتم باشع و ازونجایی ک اعصابم خراب بود شروع کردم و بستمش چرت و پرت و تهدید کردنش ک اگ کاری به زنم داشته باشی گردنتو میزنم و این حرفا. اون هیجی نگفت و بعد چن دقیقه گفت بعدا بهت پی میدم و اف شد. منم بیخیال شدم و گفتم این دیگ هیچکاری نمیکنه… شب شد و با فاطمه یه سکس جانانه کردم. بعد مدتها همچین سکسی کردیم. خواستم از کون بکنمش ک اصلا نمیزاشت. حتی نمیزاشت انگشتمو بکنم توش. کاملا پلمپ بود. گفتم حیفه این کون. بعد خوابیدن فاطمه منم کم کم داشت خوابم میبرد ک یهو پیام اومد از گوشیم. دیدم سعیده و از تو تلگرام پیام داد. بازش کردم دیدم نوشته بود بیداری؟. گفتم اره. گفت تو امروز چی به من گفتی؟ گفتم همین ک شنیدی! گفت پس ک اینطوره! بعد پیام داد گفت بهت پیشنهاد میدم کاری به کار من نداشته باشی.! گفتم گوه خوردی مرتیکه مگ چیکار میکنی!؟ گفت میخوای بدونی؟ گفتم اره! قلبم داشت میومد تو دهنم. یعنی چی میخواد بگه.! گفت اینم بخاط

فاطمه جونم (۱) 1401/03/03 همسر بیغیرتی سلام… تا حالا این خاطره رو به کسی نگفتم و جایی هم ننوشتم و اینجا اولین باریه که روایت میکنم. پس اگ مشکلی داشت یا جاهایی رو متوجه نشدین به خوبی خودتون ببخشین. اسم من محمد. داستان ازونجایی شروع میشه ک تو دبیرستان منو عشق ابدیم باهم اشنا شدیم. مدرسه هامون کنار هم بود و همیشه همو میدیدیم تا وقتی ک ما با یه اتفاقی باهم اشنا شدیم و رابطمون شروع شد. اواخر دبیرستانم بود و رشتم برق بود و همینجوری بعد مدرسه هم سرکار میرفتم. کارمون پیمانکاری بود یه روز کار نداشتیم و ده روز کار داشتیم. ازونور فاطمه جونم به دلیل علاقه زیاد توی یه سالن ارایشی مشغول بود و ارایشگری شده بود برا خودش.دوسال اختلاف سنی داشتیم. بعد تموم شدن مدرسه چون پدرم فوت شده بود کفالت مادرمو گرفتم و خدمت معاف شدم و رفتم سرکار و کارم حسابی گرفته بود. یکمی پول جور کردم و ارث پدریمو ک چنتا زمین بود و فروختیم و یه خونه گرفتم مرکز شهر. بعد یکی دوسال رابطه داشتن با فاطمه ازدواج کردیم و رفتیم سر خونه زندگیمون. همه چی خوب بود و فاطمه هم یه سالن ارایش باز کرده بود تو همون مرکز شهرمون و کارش هم حسابی گرفته بود. از فاطمه بگم! الان 22 سالشه و خیلی خوش هیکل سینه های بزرگ در حد خودش و چون هیکل توپری داشت باسن و ران خیلی درشتی داشت ک وقتی تیپ میزد همیشه جلب توجه میکرد. پوستش سبزه متمایل به سفید و چشم و ابروی مشکی و موهای بلند. قدشم 160 و خرده ای میشد و وزنشم 87 بود. انقدی خوشگل و خوش هیکل بود ک خودمم به خودم میگفتم عجب چیزیو زدم زمین. جوری ک مادرم و خاله هام همیشه مخالفش بودن چون میگفتن زن خوشگل مال مردمه بیخیالش شو. ولی من به حرفشون گوش نکردم چون فاطمه تو این مدتی ک تو رابطه بودیم همه جوره بهم ثابت شده بود… خیلی به خودش میرسید و چون ارایشگر بود موهاش رنگ بلوند بود و کلا دافی بود برا خودش ولی با این حال خیلی به من متعهد بود حتی تو خیابون مردارو نگاه نمیکرد. تو یه ساختمون تجاری مرکز شهر یه سالن بازکرده بود و همونطور ک گفتم کارشم حسابی گرفته بود و همیشه سرش شلوغ بود.هر روز هیکلش توپر تر از دیروز میشد و به همین خاطر سکسامون هم خیلی عالی و لذت بخش بود. نه اون چیزی برام کم میزاشت نه من. یه سالی گذشت و یه چن شبی بود ک حس میکردم یکم بد خلق شده. گذاشتم به حساب دوران پریودی ولی دوران پریودیش خیلی وقت بود تموم شده بود و کاملا مشخص بود ک کم حوصله بود و بد خلق. سعی میکردم بخندونمش و حالشو خوب کنم ولی اون فقط یه لبخند و یه خنده مصنوعی میکرد. کاملا متوجه تغییر روحیاتش شده بودم. یروز به خودم گفتم برم سالنش یه سر بزنم ببینم چه خبره شاید مشکل ازونجا باشه. بالاخره یه روز سرزده رفتم و دیدم تو سالن یه چندتا زن هستن و خودش و دوتا از همکاراش ک شاگرداش محسوب میشن. روز خلوتی براشون بود. همونجا منتظر موندم تا کاراش تموم شه و بریم خونه. دم در م منتظر بودم دیدم یه پسره جوون ک بهش میخورد 22 یا 23 سالش باشه یه چنباری میومد بالا طبقه اول و میرفت تا ته سالن و یه کاری انجام میداد و بر میگشت پایین. یه بار ک داشت میرفت به من گفت منتظر کسی هستین.! من فکر کردم شاید نگهبان اینجا باشه گفتم اره منتظر خانمم هستم اینجا سالن داره. گفت عه شوهر فاطمه خانم هستین! اینو گفت جا خوردم و گفتم چه راحت میگع فاطمه خانم. گفتم اره شوهرشونم. گفت اسم من سعید و از اشناییتون خوشبختم. بعدش فهمیدم پایین همین ساختمون یه مغازه موبایل فروشی داره. همینطور گرم صحبت بودیم ک فاطمه کارش تموم شد و اومد بیرون درو قفل کرد و اومد به سمتمون.تا منو سعیدو باهم دید یهو جا خورد و سرشو گ

پرسید قرص خوردی؟ +نگران نباش ی هفته ای هست که عادت ماهیانه م عقب افتاده ،داری صاحب برادر زاده میشی، شب عارف از پشت بغلم کرده بود و می‌خواست که سکس کنیم،چشمم به پنجره افتاد و یاد ستاره دیشب افتادم، +عارف دو سه روزه عادتم به تأخیر افتاده،ممکنه حامله شده باشم،اگه شده باشم باید چه خاکی سرم کنم، -مهسا بچه گناه داره،رحم کن بهش تا کی میخوای بچه سقط کنی، +اگه پسر باشه اسمش رو میزارم سهیل و اگه دختر بود اسمش رو میزارم ستاره،(تنها ستاره ای بود که می‌شناختیم و باید اون شب از یادم نمیرفت،تنها یادگاری عرفان بود که میتونستم حفظش کنم) نوشته: مهسا @dastansosk

بود،سرپا ایستاد و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنش،داشتم از خوشحالی بال در میاوردم که یادم افتاد کلی لباس برای درآوردن دارم،تاپ و دامنم رو به راحتی درآوردم و بی اهمیت به پاره شدن جوراب شلواری رو با سرعت درآوردم که همزمان شد با اومدن عرفان روی تختخواب،چشمم به شورتش بود که انگار ی موز توش قایم کرده،با لبام به استقبالش رفتم و ایندفعه عرفان هم لبای منو می‌خورد،چه حال زیبایی داشتم منی که دو دقیقه پیش بدبخت ترین عالم بودم،دوتامون روی زانو بودیم و لب می‌گرفتیم،دستمو پایین بردم و از روی شورت کیرشو دستم گرفتم،وای که چه خوشحال بودم،عرفان ی دستش رو روی سینم گذاشت و چند ثانیه بعد لباشو از لبام جدا کرد و سوتینم رو بالا داد و شروع به خوردن سینه‌هام کرد،دیگه دستم به کیرش نمی رسید،شروع کردم به درآوردن سوتینم،از خوردن سینه‌هام سیر نمی شد،هر لحظه برام سالی بود و دلم خوردن کیرشو میخواست،عرفان قبل از اینکه بزاره کیرشو بخورم منو هول داد عقب و شروع کرد به درآوردن شورتم، نگاهش که به نگاهم میوفتاد لبخندی میزدم و براش با لبام بوس براش می‌فرستادم،شهوت زبونم رو لال کرده بود،شورتمو از پاهام جدا کرد و ی گوشه تختخواب انداخت،خوشبین بودم که بخواد برام بخوره ولی بعد از درآوردن شورتش و نمایان شدن کیر خوش تراشش رون هام رو گرفت و بین پاهام نشست،شاید یک ذره کیرش هنوز جا داشت برای بزرگتر شدن،کیر نیم خیزش رو جلوی کصم گذاشت و با اتصال کیرش به کصم پاهام رو نا خواسته بالا دادم و دوباره پایین آوردم اگه بیشتر از این طول می‌کشید قلبم از کار میوفتاد،مقدار خیسیه ابتدای کصم کیرشو خیس کرده بود و آروم متوجه ورودش به داخل کصم شدم،از شهوت و هیجان به چنگ زدن افتاده بودم و ملحفه تشک رو چنگ می‌زدم،تا زمانی که کیرشو کاملاً داخل کرده بود کاری بجز بستن چشم و دهنم نتونستم انجام بدم،وقتی قسمت بالای کیرش رو احساس کردم که به اطراف کصم می‌خورد چشمام و دهنم باز شد و بازدم بلندی بیرون دادم و شروع کردم به قربون صدقه کیرش رفتن،دستش رو روی سینم گذاشت،دستش رو کنار زدم و با همون دستش به بغلم کشوندمش،لبای خوشکلش رو خوردم و از تلمبه زدنش لذت می‌بردم، معتاد سکس بدون کاندوم بودم و امیدم این بود که کیرش داخلم خالی بشه، عرفان خودش مدعی لبام شده بود من دستام رو به دور کمرش حلقه کردم و به کمرش چنگ می‌کشیدم،صدای ناله هام رو نمیتونستم کنترل کنم،داشتم به ارضا شدن نزدیک میشدم،تمام زورم رو می‌دادم که تنگ در آغوشم بکشمش،صدای نفس ها و نظم تلمبه زدن عرفان هم تغییر کرده بود دقیقاً شاید ده ثانیه قبل از ارضا شدنم لباش از لبام جدا شد و انگار بخواد خبرش رو بده ولی فشار دست و پاهای من که دورش حلقه شده بود و چشمای خمارم نذاشت صداش در بیاد و گرمای اولین قطرات آبش رو توی کصم حس کردم،با تلمبه های بی جون آخرش منم به لذتی که همیشه آرزوش رو داشتم رسیدم،کم کم دست و پاهای جفتمون بی جون شد،با نیمه جونی که داشتم تنگ در آغوشم گرفته بودم،سرش رو بغل صورتم گذاشته بود،چشمم به پنجره افتاد که درخشش ستاره ای پر نور توی ناخودآگاهم نقش بست، عرفان داشت به خودش میومد و داشت حرفایی از پشیمونی می‌زد،با ملامت کردنش توی بغلم نگهش داشتم و با آخرین لب رهاش کردم، روی تشک خودمون رو تمیز کردیم که عرفان می‌خواست لباس بپوشه،با التماس دستش رو گرفتم، -گفتی همین یک بار، +گفتم فقط امشب، با اصرار تونستم از بلغش یک بار دیگه لذت ببرم، فردا شب آخرین تلاشم رو برای کسب همیشگیش کردم و بهش پیام دادم و ازش برای شب گذشته تشکر کردم ولی سعی کرد در موردش صحبت نکنه و در انتهای تماس