fa
Feedback
رمانهای صوتی آریا 📚

رمانهای صوتی آریا 📚

رفتن به کانال در Telegram

📚 🎧 اینجا جاییست، برای آنهایی که با کلمات سفر میکنند و با صدا آرام میگیرند ... @AriadokhtS

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام رمانهای صوتی آریا 📚

کانال رمانهای صوتی آریا 📚 (@ariadookh) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 16 481 مشترک است و جایگاه 2 197 را در دسته کتب و رتبه 19 863 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 16 481 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 26 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 316 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 0 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 15.86% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 7.13% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 613 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 1 174 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 9 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند #رمان_صوتی, #مادر, #الهه_مؤذنی, نویسنده, #نیمه_تاریک_وجود تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
📚 🎧 اینجا جاییست، برای آنهایی که با کلمات سفر میکنند و با صدا آرام میگیرند ... @AriadokhtS

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 27 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

16 481
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+557 روز
+31630 روز
آرشیو پست ها
سلام بر تابستان بانو ماری جلالی

صدایی که همه ما با آن  خاطره ساختیم نامی که با وقار و با اصالت درذهن نسل ها مانده است. بهروز رضوی  روایتگر لحظه ها صاحب یکی از  ماندگارترین  صداهای ایران و هنرمندی که سالها با کلام گرم  ودلنشینش همراه ما بوده هست با احترام و سپاس برای سالها عشق. هنر و صداقت در روایت  روحشان شاد بانو ماری جلالی😔🙏 @ARIADOOKH

#شطرنج_باز (6) پایان #برتینا_هنریش #رمان_صوتی @ARIADOOKH

#شطرنج_باز (5) #برتینا_هنریش #رمان_صوتی @ARIADOOKH

#شطرنج_باز (4) #برتینا_هنریش #رمان_صوتی @ARIADOOKH

#شطرنج_باز (3) #برتینا_هنریش #رمان_صوتی @ARIADOOKH

#شطرنج_باز (2) #برتینا_هنریش #رمان_صوتی @ARIADOOKH

شطرنج باز برتینا هنریش #شطرنج_باز (1) #برتینا_هنریش راوی: بهروز رضوی #رمان_صوتی @ARIADOOKH

+5
شطرنج باز برتینا هنریش #شطرنج_باز (1) #برتینا_هنریش راوی: بهروز رضوی #رمان_صوتی @ARIADOOKH

با یاد و خاطره صدای جاودانه استاد بهروز رضوی 📘💎 #شطرنج_باز رمان «شطرنج‌ باز» داستان تغییر كردن زنی از درون است كه بازتابش را می‌توان در روابط اجتماعی او هم دید. داستان به قدرت رسیدن زنی كه خود را در كار و خانواده‌اش اسیر و محدود شده می‌ديد، اما بر اثر حوادثی ساده، تصمیم می‌گیرد با دستان خود، مسیر زندگی‌اش را رقم بزند. #برتینا_هنریش (1966) آلمان رمان‌نویس و فیلمنامه‌نویس آلمانی مقیم فرانسه است.  شطرنج‌باز نخستین رمان او به زبان فرانسه است که با موفقیت چشمگیری روبه‌رو شد و در سال 2006 برنده‌ی جایزه ادبی کورین شده است . راوی: بهروز رضوی #رمان_صوتی 📘💎 @ARIADOOKH

Repost from پاپیروس
#آسارا (بخش پایانی) #امیر_عظیمیان آشفته تر از رضا، عمویش حسن بود که خود را سرزنش می کرد بابت جابجا شدن کلیدها. چندین بار به برادرزاده اش زنگ زد و پوزش خواست. در دل اما گفت: یک عیدی درشت به خودش و بچه هاش می دم از دلش درمیارم ان شاالله. حاج حسن سه تا دختر داشت و یک پسر. چون پسر خودش صرع داشت برای او هیچوقت زن نگرفت. یکبار تا ازدواج هم پیش رفتند ولی از بخت بد، پسره در راه خانه نامزدش دچار  رعشه شد، شاید از هیجان، و در صدمتری خانه دختره از پا درآمد. نامزده به فهمیدن داستان، بی خیال ازدواج شد. حاج حسن نگران بود اگر دختری زن پسرش شود، ثروت او را بالا بکشد. این حکایت تلخ ازدواج دختر سالم با پسر بیمار پولدار را چندین بار به چشم خودش دیده بود. در آخرین مورد، زن و شوهری رفتند به کانادا. مهاجرت کردند. همه مال و منال را هم به دلار تبدیل کردند و بردند. دو سال بعد، پسرک بینوا برگشت چون زنش از همان ایران با یک مرد دیگه در رابطه بوده. مقدار زیادی پول، و مقدار بیشتری آبرو در این ماجرا سوخت شد. بنابراین، حاج حسن از خیر ازدواج پسرش گذشت. سن رضا هم به دختران حاج حسن نمی خورد وگرنه خود حاج اقا به خواستگاری پسر برادرش می رفت تا او را برای یکی از دختران خود بگیرد. هر چه بود خاندان کبریت چی تنها یک‌ امید برای ادامه نسل داشت: اینکه پسر شش ساله رضا بزرگ شود و مردانه تکثیر نسل کند و مانند گودرز در شاهنامه ۷۸ پسر و ۲۵۶ نوه نبیره راه بیندازد تا کبریت چی ها در صفحه روزگار بمانند و محو نشوند. حاج حسن، چندین بار به شوخی، به رضا گفته بود: "عمو جان! با آمدن فندک، کبریت از بین نرفت! ما کبریت چی ها برای بشر خیلی مفید بوده ایم. ما نگهبانان آتش هستیم. حیفه که این فامیل معروف با مردن من و پسرم فراموش بشه! تو، ست و سیر، زاد و ولد کن! خرجش با من! همه این ثروت را به نام خودت می کنم!" سپس خندیده بود. از همین رو، ان شب همه جوره دوست داشت برادرزاده اش به سلامت در جایی جز تهران پناه بگیرد. یک‌جایی پایین تر از میدون ژاله، به سوی میدون خراسون، سمت چپ یک خیابان قدیمی هست به نام گوته، همان شاعر نامدار آلمانی که شیفته حافظ شیرازی بوده. خیابان قشنگیه با کلی درخت و سبزه و گل. خیلی از بازاری های کهنه کار تهران در این خیابان می نشینند. این بازاری ها همه جوره به محله خود وفادارند. خریدن یک خانه در نیاوران برایشان کاری نداره ولی ماندن در گوته برایشان یک مسئله حیثیتی است! این هم از ویژگی های ما ایرانی هاست. به کوی و برزنی که در ان زندگی می کنیم وفاداریم. القصه، رضا کبریت چی باید می رفت تا خیابان گوته و کلیدهای نو را از عموحسنش می گرفت. تنها مشکلی که ایجاد شد وجود شیرینی فروشی قاقالی خوشه سر میدان ژاله بود. هیچ راهی نبود، از آن مغازه خوش رنگ و بو نمیشد گذشت، حتی زیر موشک های پاتریوت! اگر دکتر رضا کبریت چی و همسرش هم بی خیال شهد و شیرینی قاقالی خوشه می شدند، دوقلوها ول کن نبودند. چنین هم شد. در خیابان گوته، از عموی سرتاپاتقصیر و شرمنده که کلیدهای نو را گرفتند، باز برگشتند به میدان ژاله تا بیندازند توی بزرگراه امام علی و بروند تا ‌ازاد راه تهران شمال. اینجا بود که قطاب های خوشمزه قاقالی خوشه گلوگیر شدند، بدجور. رضا کبریت چی جلوی قاقالی خوشه نگهداشت. مثل همیشه شلوغ بود. انگار نه انگار جنگه. فکر کرد دستکم ۱۵ دقیقه باید در صف شیرینی بماند. ده دقیقه اول را صبر کرده بود که نخستین موشک ترکید. درست روبروی قاقالی خوشه،توی تفرجگاه اداره برق. همونجا که استادیوم و استخر و بدنسازی داشت. موج انفجار دکتر کبریت چی را با خود برد و محکم زد به ردیف جعبه های گز بلداجی که ته مغازه بود.‌ جعبه ها از هم پاشید، صورت دکتر هم. اخرین فکری  که در ذهن دکتر گذشت این بود: لابد دوقلوهام از ترس لال شدند. موشک دوم کمی اینورتر خود. ماشین دکتر، با زن و بچه هاش، از جا بلند شد و ده متر آنسوتر به یک درخت چنار رضا خانی خورد. موشک سوم قاقالی خوشه را بر سر دکتر کبریت چی و دیگر مشتریان آوار کرد. یک خمپاره از موشک چهارم گرفت به درخت چنار قدیمی. آتش به جان درخت افتاد و گرفت به چادر غزاله که نصف آن از شیشه عقب ماشین افتاده بود بیرون. باری، به موشک پنج نرسیده نه تنها خاندان کبریت چی بلکه نیمی از خانواده های میدان ژاله در خون خود و دیگران غلتیدند. و در پایان، حاج حسن کبریت چی ماند و یک ویلای خالی در جاده چالوس که به فروش گذاشته بود. #امیر_عظیمیان @Papyruuss

Repost from پاپیروس
#آسارا (بخش نخست) #امیر_عظیمیان یک جایی در جاده چالوس، پایین تر از گچسر و بالاتر از سد کرج، یک شهر کوچک سردسیری هست به نام آسارا. این نام قشنگ آدم را یاد آبساراها در افسانه های هندوایرانی می اندازد که فرشتگان نگهبان آب بودند. آسارای جاده کرج هم از آب و آبادانی چیزی کم ندارد. درختان انبوه چنار، گردو و سپیدار، رسته بر لب رودخانه، در میانه یک دره تنگ، با پیچ و خم فراوان، سایه ساری را رقم زده اند برتر از بهشت برین در کتاب‌های رسولان خدا. کنار آسارا، یک دهکده کوچک است به نام دوخانواری! البته که الان بیش از دو خانوار دارد.‌ خانه ها تنگ در تنگ یکدیگر در راسته رودخانه ساخته شده اند تا شرشر آب رود، بر بستر سنگی به یک اندازه به گوش همه روستاییان، داستان زندگی بخواند. اینجا همان جایی است که درباره اش شاعر سروده است: سنگ و سنگ و سنگ‌ کوهسارها شر و شر و شر آبشارها صاف صاف صاف جویبارها و اینجا همان جایی است که لبنیاتی معروف دهاتی قرار دارد. همان دکان بزرگ که پنیر، کره، ماست، فرنی، شیربرنج و عسل آن هر راننده ای را اغوا می کند به نگهداشتن و کلی خرید کردن برای خورد و خوراک خودی یا به منظور سوغاتی برای فک و فامیل.   چسپیده به آخرین خانه این دهکده، یک باغ بزرگ هست که درختان گردکان آن تنه به تنه چنارها قد کشیده اند. این باغ یک دیوار هزارمتری از نرده های آهنی دارد و یک خانه باغ سیصد متری از آجر سرخ. از لابه لای نرده ها، راننده هایی که از سمت چالوس می آیند به راحتی می توانند درون باغ را ببینند. خانه باغ اعیانی، بهارخواب، تاب آهنی، صندلی های سفید، استخر و دیگر زیبایی های آن بخشی از  جاده شگرف چالوس است. در یازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴، گاه آفتاب‌پر، رضا کبریت چی، مرد ۳۶ ساله، دکترای ادبیات انگلیسی، با همسر و همکارش، غزاله ایراندوست، به همراه دختر و پسرشان، هر دو شش ساله، دم در این ویلای زیبا نگه داشتند. آقا رضا کلید ویلا را به اصرار عمویش گرفته بود تا زن و بچه اش را از بمباران‌های تهران دور کند. فرزندان دوقلوی آقای دکتر که هر دو خیلی دیر،پس از سه سالگی، زبان باز کرده بودند، به شنیدن صدای مرگبار بمب افکن های آمریکایی، دوباره زبانشان بند آمده‌ بود. هم از این رو، عموی دکتر، حاج حسن کبریتچی، از بزرگان بازار چراغ برق، که شنیده بود زبان دختر و هم پسر دکتر قفل شده است زنگ زده بود و گفته بود: "عموجان! درست پیش از آغاز جنگ، یک ویلا در آسارا خریدم. خودم تنها نصف روز انجا بوده ام. بیا کلید را بگیر و برو. من هم آخر هفته میام." سپس افزوده بود: "خدا لعنت کنه هرچی جنگ افروزه!" البته که همیشه باید یک جای کار بلنگد. کلیدهایی که عمو به رضا داده بود به قفل ها نمی خورد، نه کلید دروازه آهنی سبز رنگ و نه کلید در ورودی عمارت.  خستگی یک سفر دور و دراز با زن و فرزندان رنجور بر تن دکتر نشست، بر روانش بیشتر. رضا راه افتاد سمت تهران. نمی توانست زن و بچه را رها کند و خودش تا شهر برود. از ترس زهره ترک می شدند در ان دره تنگ و تاریک! جاده چالوس با همه زیبایی اش زشت شده بود. خواست یک جایی را اجاره کند برای شبخوابی. اما اتاق ها همه پر بود. هوا هم سرد و ناخرسند بود. دماسنج ماشین تنها  ۵ درجه بالای صفر را نشان می داد. تنها راه انگار رفتن تا تهران و گرفتن کلید نو بود! برای نخستین بار در زندگی اش، پیج و خم جاده چالوس بیشمار، خسته کننده و مسخره می آمد.  کودکانش در صندلی عقب به نق و نوق افتاده بودند. تقریبا نصف روز توی ماشین بوده بودند. همیشه کنار سد کرج نگه می داشت و از نگاه به آبی زندگی بخش رود کیفور می شد. ان شب اما نه سد کرج آب داشت نه دکتر حال و حوصله.  همیشه در اخر جاده چالوس به سمت تهران، خوشحال بوده بود چون یک سفر خوش و خرم تمام شده بود و آرامش خانه انتظارش را می کشید. درست اونجا که همه میگن: هیچ جا خونه خود ادم نمیشه! ان شب اما تهران در آتش و دود می سوخت. در آغاز راه یک کلید ناکار، در پایان راه یک جنگ ناکارتر! کامش تلخ بود به تلخی خرزهره. باری، به هر زحمتی بود رسیدند تهران. در راه، تنها آرامش وجودش همسرش بود که همه جوره همسر و همرای او بود. غزاله را چون جواهری دوست داشت. دختر تبریز بود و در یک موسسه زبان با هم آشنا شده بودند. غزاله فرانسه درس می داد اما انگلیسی و آلمانی را هم نیک می دانست ولی به زبان فارسی گفت: در زبان تورکی یک مثل هست که میگن: "یامان گونی یولداشه!" دکتر اینقدر تورکی بارش بود که بفهمد زنش چه می گوید. "دوست روزهای سخت." هردو دوستان روزان سخت هم بوده بودند. دستهای غزاله را در دست گرفت و فشرد. کاری که در هنگام رانندگی بسیار می کرد. زنش خیلی زود نشان داده بود عیار دختران تبریز ۲۴ است. در همه کاری تک بود. نه از اون دخترا که در کنار یک لیسانس کم مایه دانشگاهی، یک دکترای پرملات ادا و اطوار می گیرند! زن زندگی بود غزال تورک. @Papyruuss

دل نوشته‌ای از بانو ماری جلالی اجرا: بانو ماری جلالی @ARIADOOKH

#زینت_هفت_ارسی (15) #امیر_عظیمیان #رمان_صوتی Aliarianpour @Papyruuss @ARIADOOKH فایل قبل             فایل بعد

📘💎 #زینت_هفت_ارسی داستان با یک پیامک از دوستی دیرین، از معشوقی دیرین، به نام زینت شروع می‌شود راوی خاطرات 27 سال پیش خود را مرور می‌کند، رفتن به منطقه‌ای زیبا و شکوفایی عشقی زیباتر.... درخت ارس: رویشگاه ارس آرچلی، در نزدیکی بجنورد قرار دارد و به عنوان گنجینه درختان کهنسال ارس شناخته می‌شود.  نزدیک به دشت بجنورد، یک درخت ارس بسیار کهنسال با قدمت تخمینی 2100 تا 2300 سال وجود دارد که نمادی از میراث طبیعی منطقه است.  در برخی نقاط، مراسم آیینی مانند بستن پارچه سبز به تنه درخت و زدن میخ توسط مردم انجام می‌شود، که نشان‌دهنده احترام و اعتقاد به این درختان است (با سپاس بیکران از استاد امیر عظیمیان نویسنده‌ی اثر و مهندس علی آریان‌پور خوانشگر  که فایل صوتی کتاب را در اختیار ما قرار دادند ) #امیر_عظیمیان کارشناسی ارشد آموزش زبان انگلیسی از دانشگاه علم و صنعت مدرس آیلتس،‌ به ویژه مهارت رایتینگ، در جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران مدرس زبان در دبیرستان البرز راوی: مهندس علی آرین پور #رمان_صوتی Aliarianpour @Papyruuss @ARIADOOKH

Repost from N/a
#هم_دستان_شب (21) پایان #دارن_شان #رمان_صوتی @ARIADOOKH در ادامه جلد نهم قاتلان سحر را بشنوید

Repost from N/a
#هم_دستان_شب (20) #دارن_شان #رمان_صوتی @ARIADOOKH