لاوندر
💜رمان لاوندر در حال تایپ.. 🖤آرمین و مدیا💜 رمانهای نویسنده: https://t.me/festival_rooman/147
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام لاوندر
کانال لاوندر در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 67 765 مشترک است و جایگاه 307 را در دسته کتب و رتبه 4 896 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 67 765 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 05 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 5 659 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -147 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 3.93% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 14.13% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 661 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 9 572 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند ملی, شید, صدا, لاوندر, پارت تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“💜رمان لاوندر در حال تایپ..
🖤آرمین و مدیا💜
رمانهای نویسنده:
https://t.me/festival_rooman/147”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 06 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 سپتامبر | 0 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | +697 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
| 2 | پارت امشب رو خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 349 |
| 3 | پارت امشب رو خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 1 085 |
| 4 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 1 185 |
| 5 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 232 |
| 6 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 393 |
| 7 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 379 |
| 8 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 183 |
| 9 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 349 |
| 10 | ایشون آقا محمد امین هستند که تازه از زنش طلاق گرفته و یه پسر کوچولوی بامزه داره.🥺
اینجا ما یک محمدامین جدی و متعصب و یه دختر ریزه میزه که با یه بغل کوچیک جیغش درمیاد داریم.
حالا شما فک کن دل پسر ما واسه این دختر بسره و مثل پسر بچه های تازه به بلوغ رسیده هول کنه🥺
رمان در مورد محمدامین، مرد جا افتادهی که تازه از زنش طلاق گرفته و قرار سایه سر بشه و عاشقی کنه برای دختری خیلی وقته دل مرد متعصب و جدی مارو برده اما انقدر شیطون و شره که محمد امین حتی نمیتونه پا پیش بذاره.🥹
ماجرا از جایی شروع میشه که یه روز که محمد امین برای انجام خرده فرمایشات مادرش باید بره پیش نبات، با یه چیز غیر عادی روبه رو میشه.
نزول خور معروف محلشونو در خونهی نبات میبینه و یه سری اتفاقها باعث میشه اسم نبات، وارد شناسنامهی محمد امین بشه. چیزی که خواستهی قبلی محمد امینه اما...😁
https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk
https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk
https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk
https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk | 4 249 |
| 11 | - چیه؟ چی می خوای؟!
آنقدر با لحن بدی این سؤال را می پرسد که می خواهم با گفتن "هیچی" راهم را بکشم و بروم... مثل خودش که از تمام مسائل زندگی مشترکمان، از تمام خواسته هایم خیلی راحت گذشته بود!
اما نمی توانم... مثل همیشه به خودم امیدواری می دهم که این بار رفتارش خوب می شود.
- فردا منم با خودتون می برین؟!
بدون آنکه نگاهم کند جواب می دهد:
مگه زندانی ها هم سیزده به در دارن؟!
بغضم می گیرد، اما با فرو کردن ناخن هایم در کف دستم خودم را آرام می کنم.
- آره دارن!
بالاخره به خودش زحمت می دهد و به سمتم می چرخد.
از ذوق آنکه راضی شده باشد دستم روی کلید برق می لغزد و به دنبالش چراغ ها روشن می شوند.
چشمانش که از شدت نفرت دیگر برقی ندارند، تمام ذوقم را کور می کند!
- تو که کل سال تو خونه زندونی ای! این یه روزم روش!
این بار برای نشکستن بغضم دست به دامن لب های بیچاره ام می شوم.
می خواهم از اتاق خارج شوم که صدایش میخکوبم می کند.
- اصلا صبر کن ببینم... می خوای بری سیزده به در که چی بشه؟! سبزه گره بزنی؟! تو که با دروغ هات خودت رو بهم گره زدی!
تمام تنم می لرزد.
پا تند می کنم از آن جهنم فرار کنم که می غرد: چراغ رو خاموش کن.
مثل همیشه از دستورش اطاعت می کنم و بعد از اتاق خارج می شوم.
نگاهم به وسایل جمع شده اش می افتد و داغ دلم تازه می شود.
تصمیم گرفته بودم خودم را با چند قرص خلاص کنم، اما حالا می خواهم این خانه را به آتش بکشم!
خانه ای که تمام جوانی ام را سوزاند...
***
صبح روز بعد به محض بسته شدن در، از جا بلند می شوم.
یادداشت ژوپین را که نوشته بود امروز از کارهای خانه آزادم، پاره می کنم!
شناسنامه، لباس ها و کل طلاهایی را که از خانه ی پدری ام آورده بودم به همراه پول داخل ساک کوچکی جمع می کنم. حتی دلم نمی آید عکسی از ژوپین برای خودم بردارم!
لباس به تن می کنم و ساکم را گوشه ی حیاط می گذارم.
از حیاط پشتی، گالن های بنزین را به سختی برمیدارم و دور تا دور خانه خالیشان میکنم.
فندک محبوب رستم خان، پدر شوهرم را که عامل بدبختی ام بود برمیدارم.
شیر گاز را هم باز کرده بودم.
فندک را روشن می کنم و گوشه ی حیاط می اندازم.
آتش که شعله ور می شود قلبم کمی آرام می گیرد!
خانه را می سوزانم و جانم را برمیدارم و فرار می کنم...
برایم اهمیتی ندارد که آواره می شوم... همین که ژوپین و پدرش فکر می کنند سوخته ام و عذاب وجدان می گیرند برایم کافی ست!
اما نمی دانم که دنیا کوچک است و روزی دوباره با ژوپین روبرو می شوم!
https://t.me/+jozffdWAiddlYzFk
https://t.me/+jozffdWAiddlYzFk | 1 169 |
| 12 | - میگن خان ده بالا ناز زنشو میخره گروووون!
امیرمحتشم لقمه را جویده و لب از میان ریش و سبیلهای پرپشتش جنباند:
- مردی که خبر نازکشیشو دهتا ده اونورتر دهن به دهن بچرخونن، مرد نیست!
ماهرخ موهای خیسش را پشت گوش زده و کمی خم شد، از عمد بود که آن محتویاتِ باب دلِ امیرمحتشم را اینطور از میان یقه، تقدیم نگاهش میکرد؟
- این که آدم زنشو دوست داشتهباشه و همه بدونن و خودش هم همینو بخواد، مردونگی نیست؟
زبانی روی دندانها کشیده و قاشق و چنگال را توی بشقاب گذاشت،
حالا میلش بیشتر به موجود لطیفِ حمامکرده و خوشبوی مقابلش میکشید.
- این جلفبازیها مال مردها نیست، به کسی چه مربوط که بخواد بفهمه آدم تو خلوت خودش ناز زنشو چهقدر میکشه؟
استدلالش داشت منطقی میشد، خانزاده دلش میخواست در خفا خانمخانمایش را طواف کند؟
ای جان!
- خب پس بفرمایید چه مردی از نظر حضرتعالی مرد واقعیه؟
دخترک واقعاً غیرعادی لوند بود یا بدن و هورمونهای او زیادی به این زن واکنش نشان میدادند؟
هرچه که بود، هرلحظه جنونش را طغیانزدهتر کرده و این بلور تراشخورده را تا صبح هزاربار طلب میکرد!
سر سمت گوشش خم کرد:
- مردونگی واقعی رو ندیدی یعنی؟ انتظار داشتم بیشتر از اینا بهت خوش بگذره شبها!
ماهرخ از همان آغاز متوجهش شدهبود، اصلاً این مرد سراپا مردانگی بود وقتی که حتی بعد از آن لحظهی خوشی رهایش نکرده و بوسهبارانش میکرد که مراتب سپاسگزاری را در قبال زن زیبایش بهجا آوردهباشد، اما آدم شوهر خودش را نچزاند، حیف نیست؟
- کدوم شبها؟ من که چیز خاصی توی ذهنم نمیاد!
بعد لب پیچ داده و ابرو بالا برد، چشمهای درشتش همه اختیار این مردِ صاحبِ چند آبادی را میلرزاند، ای لعنت بر آن غمزهی افسونگرت دختر!
- اون شبهایی که میگی آخ امیر…
ماهرخ دست روی دهان او گذاشت و ادامهی جملهاش را توی گلو قفل کرد، همین ماندهبود آن جملهها را به رویش بیاورد!
پرخنده نگاه بههم دوخته بودند که امیرمحتشم دست زیر زانوی او زده و روی دوش انداختش:
- لعنت به این قیافه و چشما و تن مثل حریرت که دهنمو سرویس میکنه! تا این بدنِ بلوری رو مستقیم لمس نکنم انگشتای لاکردارم به اختیارم برنمیگردن.
در همان حال که روی تخت رهایش میکرد و دست سمت پیراهنش میبرد، نگاهش خمار شد:
- تئوری هم مال بچهخوشگلاست، من عملی نشونت میدم مردونگی رو عروسک!
امیرمحتشم یک خانِ جدی و عبوسه، پرصلابت و با یک جذبهی همایونی که هیچ حرفی روی حرفش نمیاد!
اصلاً قرار نبود با ماهرخ ازدواج کنه! امیرمحتشم و مهسا خواهرِ ماهرخ شیرینیخوردهی هم بودن که مهسا شب عروسی فرار میکنه و به اجبار ماهرخ رو مینشونن سر سفرهی عقد!
ماهرخی که امیرمحتشم فکرش رو هم نمیکنه قراره چهطور مرید و خاطرخواهش بشه، مخصوصاً هواخواهِ اون تنِ بکرِ بینظیر✨
خان باشی و اینهمه کشتهمردهی خانمی؟😔😩😂🔥
https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8
https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8
https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8
https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8
https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8
https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 | 1 791 |
| 13 | _چند تا پا داری بابایی؟!
هامان سعی میکند با انگشتانش…پاسخ دهد:
_سه تا…
هاکان بلند میخندد:
_مشکلت با عدد ۲ چیه آخه مرتیکه؟!…چند تا پا داری؟!…
هامان دوباره پاسخ میدهد:
_سه تا…
هاکان دوباره ریسه میرود:
_دوتا پا داری بابایی…اون وسطی و که نباید حساب کنی که…
از حرفش مهلا هم به خنده می افتد…اویی که به شدت سعی دارد گاردش را حفظ کند…
میز شام را میچیند و بی توجه به هاکان…هامان را زیر بغل میزند…
روی صندلی نشسته دوباره سمت هاکان میدود…
_بابا بیا…گذا…
زیر چشمی نگاهی به مهلای اخمو میکند و بلند لب میزند:
_من با ترانه شام خوردم…برو بخور نوش جونت بابایی…
هامان لبانش را غنچه میکند:
_تلانه کیه؟!…
مهلا دوباره او را زیر بغل میزند:
_یه سگ کثیف و مریضه که نباید کسی سمتش بره…وگرنه مریض میشه…
هاکان به زور جلوی خنده ش را میگیرد…
خب به او چه که دوست دختر قدیمش با خط او تماس گرفته بود!!!
بی خیال روی زمین دراز میکشد…
چند دقیقه ای میگذرد که صدای زنگ گوشی هاکان دوباره بلند میشود…
قبل از رسیدن دست هاکان به گوشی…هامان آن را چنگ میزند و فرار میکند..
تماس که وصل میشود…صدای ترانه در فضا میپیچد…
_الو هاکان…
هامان با لحن بچگانه ش حرف میزند…
_سلام…
_سلام به روی ماهت خوشگل من…
_من هامانم…
_میدونم فداتشم…منم ترانهم…
هامان بدون معطلی سوال میپرسد:
_تو سگی؟!کفیثی؟؟…
جا خوردن ترانه پر واضح است:
_نه فداتشم…منم آدمم مثل خودت…
_نه…مامانم گفت سگی…
مهلا هینی می کشد و ضربه ای پشت دستش میزند و رو به هاکان به گوشی اشاره میکند:
_پاشو بگیر اینو از دستش…الان کل…
هاکان بامزه ابرو بالا می اندازد:
_قهر بودی…نباید باهام حرف میزدی…
مهلا رو میگیرد و سمت آشپزخانه قدم برمیدارد…
_به جهنم…
با حرص و غر غر در حال جمع آوری ظرفهاست…
که ناگهان تن هاکان از پشت به او می چسبد:
_ایشالا که ترانه رو مورد عنایت قرار میدی…
از او فاصله میگیرد…
_برو اونور…
_بچه بازی نکن مهلا…گفتم که کاری باهاش ندارم…فقط کارمندمه…
مهلا با اخم چانه اش را از زیر انگشتان هاکان نجات میدهد…
_هر چی مهم نیست…هر کاری میخوای بکن…
صدای مکالمه ی هامان و ترانه همچنان از گوشی می آمد…
هاکان پیشانی به پیشانی مهلا می چسباند و با لبخند لب میزند:
_آخ که نمیدونی چقد دلم میخواد الان رو تختمون ماساژت بدم…
مهلا چشم می دزدد و لبخند کم رنگی میزند…او حتی منت کشی هم بلد نبود…
هاکان با اشتیاق آرام زمزمه میکند:
_توام خوشت میاد نه؟!…
مهلا لب باز میکند تا پاسخش را بدهد که با جمله ی ترانه به هامان…همانطور با دهان باز…مات چشمان هاکان میشود:
_به بابات بگو …تلانه داره واست یه داداش یا آجی میاره…هنوز جنسیتش مشخص نیست…امروز دکتر فقط بارداری رو تایید کرده…هاکان گوشی رو اسپیکره…میشنوی؟!…پس کی قراره مهلا بره؟!…بابا ما بچمونم داره دنیا میاد دیگه…دکش کن…
ادامه😭😭😭👇
https://t.me/+ozpr_SlGx-5lYjZk
https://t.me/+ozpr_SlGx-5lYjZk
https://t.me/+ozpr_SlGx-5lYjZk
https://t.me/+ozpr_SlGx-5lYjZk
https://t.me/+ozpr_SlGx-5lYjZk | 4 309 |
| 14 | ... | 273 |
| 15 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 569 |
| 16 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 354 |
| 17 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 544 |
| 18 | پارت الآن خوندید؟😭😍👆
با تموم شدن تابستون طرح تخفیف تابستونه هم به پایان میرسه و افزایش قیمت درپیش داریم 👇
https://t.me/c/1409935253/84795 | 797 |
| 19 | sticker.webp | 2 186 |
| 20 | #پارت2
_ دارم از سرما میمیرم مامانی
وقتی حقوق گرفتی ماشین بِخَل!
سوز سردی میوزید و بارون میومد
تلخ خندیدم
_حقوقم به ماشین نمیرسه عروسک ولی اسنپ میگیرم پیاده نریم خوبه؟
بهونه گرفت
_پام دَلد گرفت
هرروز وضع همین بود
مسیر کارخونهای که کار میکردم تا ایستگاه اتوبوس رو باید پیاده میرفتیم و کارو کلافه میشد
_یه شعر بخونیم تا برسیم؟
ریز خندید و به سرعت سرما فراموشش شد
پسر چهارسالهی مهربونم انگار مثل مادرش زیادی ساده بود
آروم زمزمه کردم
_ بخون مامانی
با صدای بچگونه و قشنگش شروع کرد
_ بابا از بیرون آمد
رفتم در را وا کردم
شادی را پیدا کردم
وقتی بابا را دیدم
فوری او را بوسیدم
با او روشن شد خانه
او شمع و ما پروانه
ایستادم
بهت زده نالیدم
_از کجا یاد گرفتی؟
_ تو مهدکودک یاد دادن
گفتن فردا روزِ باباهاست
وحشت داشتم از سوالی که میخواست بپرسه
به سرعت روی زمین نشستم و هول شده خندیدم
_او هواپیما فرود اومد
شنیده کارو خسته شده میخواد تا ایستگاه اتوبوس ببرش
هیجان زده بلند خندید
_ مگه هواپیما کمرش درد نگرفته؟
منتظر جوابم نموند و روی کمرم پرید
_پرواز کنییییم
کمرم تیر کشید و صدای دکتر تو گوشم تکرار شد
" خانم محترم دیسک هفت و هشت شما هر دو بیرون زده و التهابش داره به نخاع میرسه
الان سه سال میشه بهتون هشدار دادم
تو همین ماه وقت عمل جراحی بگیرید وگرنه امکان فلجی هست "
سعی کردم بهش فکر نکنم
آروم به راه افتادم که آلا از پشت سرشو به گردنم چسبوند و پچ زد
_مامانی؟
انگار کسی با چاقو به جون مهرههای ستون فقراتم افتاده بود
_جانِ مامان؟
آروم زمزمه کرد
_چرا من بابا ندارم؟
کمرم تیر کشید و نالیدم
_آخ
رعد و برق زد و بارون شدت گرفت
_من سردمه ، قول داده بودی برام چکمهی آبی بگیری
پس کی حقوق میگیری آخه؟
کمردرد چنان عذابم میداد که زبونم به حرف باز نمیشد
شایدم روشو نداشتم بگم حقوق این ماه هم جلوجلو برای اجاره و قسط سوپرمارکت رفته
ماشینی از نزدیک با سرعت گذشت
آبی که روی زمین جمع شده بود رومون ریخت و کارو بلند جیغ زد
_آی بیتربیت
انتظار داشتم نشنیده باشه اما ماشین ایستاد و دنده عقب گرفت
کارو گردنمو چنگ زد
_اومد منو دعوا کنه
صدای مردونهی آشنایی تو گوشم پیچید
_خانم؟ بیا سوارشو تا یه جایی برسونمتون
بَنگ!
انگار برق از بدنم رد شد
صدای نالهای از دهنم خارج شد و ناخواسته روی زمین نشستم
کارو از کمرم پایین پرید و خندید
_عمو من فکر کردم میخوای دعوام کنی
سرمو به سینم چسبوندم ، مقنعمو جلو کشیدم و به سرعت عینک آفتابی روی موهامو برگدونم روی چشمم
البرز مردونه خندید
_مگه کسی دلش میاد تو رو دعوا کنه مردِ کوچک؟
_ من کوچیک نیستم!
آب ریختی روم لباسام بهم چسبید ریز شدم!
البرز دوباره خندید
خوش خنده شده بود...
پنج سال پیش جز اخم و خشم چیزی ازش ندیده بودم
شایدم حق داشت
کی تو روی عروس خونبس میخندید؟!
_خانم بچه سرماخورد بفرمایید برسونمتون
از بهت نمیتونستم صدامو در بیارم
کارو دستمو کشید
_مامانم کَمَلش درد میکنه عمو طول میکشه تا بتونه بلندشه
نریها باشه؟
من پام خسته شده دیگه نمیتونم راه بِلَم!
پلکامو روی هم فشردم
درد کمرم شدت گرفته بود
دستمو به زمین گرفتم و کنار گوش کارو التماس کردم
_ تاکسی میگیرم مامانی
به این آقا بگو بره خودمون میریم
پاشو به زمین کوبید
_این ماشین خوشگله تاکسی زشته
به زور از زمین پاشدم که انگشتمو کشید
_با عمو بریم
البرز مردونه تعارف کرد
_بفرمایید جلو خانم بخاری زدم گرم شید
روی صندلی عقب نشستم و تو خودم جمع شدم
کارو با ذوق پرسید
_من بیام جلو؟
البرز در گلو خندید
_بفرمایید آقا کوچولو
_آخه قدم نمیرسه!
البرز با لبخند از ماشین پیاده شد
از گوشه پنجره میدیدم که چطور دخترکمو تو آغوشش گرفت صندلی جلو نشوند
_آدرستون کجاست خانم؟
چنان میلرزیدم که نمیتونستم حرف بزنم
کارو گفت
_خیلی دوره عمو
مامانم صبحا که میاد سرکار اینقد اتوبوس سوار میشیم
با دستش عدد سه رو نشون داد
_مامانت که حرف نمیزنه عمو
شما آدرسو داری؟
درد کمرم چنان شدت گرفت که ناخواسته سرمو به صندلی فشردم تا از درد جیغ نکشم
پاهام سر شده بود
انگار حس نداشتن!
_ باید بری اینور عمو اما شب میرسیماااا
خونمون اونجاییه که اسم پارکش لادنه
میدونستم میشناسه
وقتی سالها پیش به اجبار عقدم کرده بود برای عروس خونبسش اونجا خونه گرفت
البرز اینبار با جدیت پرسید
_چرا بابات نمیاد دنبالتون عموجون؟
بهش بگو خطرناکه
_من که بابا ندالم
دیگه نتونستم طاقت بیارم
دستمو به دستگیره در فشردم و نالیدم
_ب..بزن کنار
درد دارم باید پیادهشم
چنان روی ترمز کوبید که سر کارو به شیشه خورد و صدای گریهاش بلند شد
البرز بیتوجه به بچه بهتزده سمتم برگشت
_آهو...
ناخواسته از شدت درد زار زدم
_آخ خدااااا
https://t.me/+pOnnjXnnCSk3YTNk
https://t.me/+pOnnjXnnCSk3YTNk | 1 524 |
