fa
Feedback
زی‌روا | اعظم حشمتی

زی‌روا | اعظم حشمتی

رفتن به کانال در Telegram

زی‌روا؛ روایت لحظه‌های زندگی من

نمایش بیشتر
488
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز

در حال بارگیری داده...

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+5
در 0 کانال‌ها
اوت '26
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '250
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '250
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+19
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+88
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+44
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+28
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+37
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+191
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '240
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مه '240
در 3 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+18
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+165
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
06 سپتامبر0
05 سپتامبر0
04 سپتامبر+1
03 سپتامبر+4
02 سپتامبر0
01 سپتامبر0
پست‌های کانال
چهار پرده و یک سؤال گاهی یک جمله، آدم را وادار می‌کند سال‌ها را دوباره مرور کند. برای من، یک روز در دفتر مدرسه این اتفاق افتاد. اما قبل از آن، بگذارید چهار پرده را برایتان بازخوانی کنم. پرده‌ی اول چند سال پیش همکاری داشتم که در درس خودش معلمی توانمند و حرفه‌ای بود. کلاس من بعد از کلاس او برگزار می‌شد. بچه‌ها معمولاً بعد از کلاسش حال خوبی نداشتند. از رفتار دبیرشان گلایه می‌کردند؛ می‌گفتند مدام آنها را با مقایسه و قضاوت می‌کند و با همین مقایسه‌ها تحقیرشان می‌کند. اما یک بخش از حرف‌هایشان برایم جالب‌تر بود که دبیرشان میگفته، پسرا کی اینطوری‌ان، این دخترها هستند که فلان‌اند و فلان. این همکار ما، مادر دو پسر بودند. پرده‌ی دوم همکار دیگری داشتم که معاون مدرسه بود..آنچه من بیشتر شاهدش بودم، صدای بلند و لحن خشن او در صحبت با دانش‌آموزان بود. کمتر به یاد دارم که دیده باشم با دانش‌آموزی آرام و همدلانه صحبت کند. بچه‌ها هم همیشه از نحوه‌ی برخورد او با خودشان و حتی با پدر و مادرشان گلایه داشتند. و معاون عزیز ما، مادر یک دختر و یک پسر بود. پرده‌ی سوم سال‌ها پیش همکاری داشتم که مادر یک دختر دبستانی بود. در دفتر مدرسه، مرتب از رفتار دخترش شکایت می‌کرد و از برخوردهای خشنی که با او داشت حرف می‌زد.حتی گاهی با افتخار تعریف می‌کرد که چطور با خشونت، دخترش را کنترل و تنبیه کرده است. در کلاس هم رفتارش با دانش‌آموزان، چندان متفاوت از چیزی نبود که درباره‌ی رفتار خودش با دخترش تعریف می‌کرد. پرده‌ی چهارم یک روز در دفتر مدرسه، یکی از همکاران از مدیر مدرسه‌ی دیگری گلایه می‌کرد. می‌گفت مدیر خیلی به بچه‌ها سخت می‌گیرد، آنها را درک نمی‌کند و مدام با آنها برخورد می‌کند. بعد، برای توضیح رفتار مدیر گفت: «به نظرم این‌طوری بودنش به این خاطره که خودش مادر نیست». این پرده، پرده‌ی آخر بود. همان‌جا بود که آن سه پرده و پرده‌های بسیار دیگری که در طول سال‌ها دیده بودم، یک‌باره در ذهنم کنار هم قرار گرفتند و یک سؤال شکل گرفت: آیا صرفِ پدر یا مادر بودن، مهارت ارتباط با کودک و نوجوان در ما ایجاد می‌شود؟ واقعاً چه چیزی به ما می‌گوید چون مادر شده‌ایم، پس بلدیم با فرزندمان حرف بزنیم؟ چه چیزی تضمین می‌کند چون پدر شده‌ایم، می‌دانیم با ترس‌ها، اشتباه‌ها، خشم‌ها و شکست‌های فرزندمان چطور برخورد کنیم؟ مگر نه اینکه خودِ ما، در کودکی و نوجوانی، گاهی قربانی رفتارهای نادرست والدینمان شده‌ایم؟ مگر نه اینکه در دوران تحصیل، بارها از رفتار معلم، مدیر یا معاونی زخم خورده‌ایم که خودشان پدر یا مادر بوده‌اند؟ پس پدر یا مادر بودن، به‌تنهایی، مدرکِ بلد بودنِ ارتباط با بچه‌ها نیست. فرزند داشتن، با فرزندپروری آگاهانه یکی نیست. معلم بودن هم لزوماً به معنای بلد بودنِ ارتباط با دانش‌آموز نیست. ارتباط مؤثر، مهارتی است که باید آن را یاد گرفت؛ تمرین کرد؛ درباره‌اش آموخت و مدام خودمان را در آن بهتر کرد. شاید یکی از مسئولیت‌های مهم ما، پیش از آنکه از بچه‌ها بخواهیم «درست رفتار کنند»، این باشد که خودمان یاد بگیریم درست با آنها رفتار کنیم. چون ارتباط مؤثر، چیزی نیست که صرفاً با پدر یا مادر شدن، یا حتی معلم شدن، در وجود ما شکل بگیرد. باید آن را یاد بگیریم. و شاید مهم‌ترین دلیلش این باشد که، ما حق نداریم نابلدیِ خودمان را، تجربه‌ی کودکی و نوجوانی آنها کنیم. ✍🏻 اعظم حشمتی @Zir0va

2
یه سوالی برام ایحاد شده، می‌خوام اینجا هم مطرح‌اش کنم: آیا صرف مادر یا پدر بودن ما درک بهتری از دنیا بچه‌هامون خواهیم داشت؟ شخصی که تجربه چنین نقشی در زندگیش رو نداره، می‌تونیم قطعا بگیم درکی از ارتباط با بچه‌ها نداره یا سخت ارتباط برقرار می‌کنه؟
81
3
مجموعه کتاب‌های فیزیکار، کتاب کمک آموزشی فیزیک دبیرستان 😊 فیزیکار، کتاب کار فیزیک دوازدهم ریاضی ◀️https://azamheshmati.com/?p=5683 😊 فیزیکار، کتاب کار فیزیک دوازدهم تجربی ◀️https://azamheshmati.com/?p=5668 😊 فیزیکار، کتاب کار فیزیک دهم ریاضی ◀️ https://azamheshmati.com/?p=5707 😊 فیزیکار، کتاب کار فیزیک دهم تجربی ◀️ https://azamheshmati.com/?p=5716 😊 فیزیکار، کتاب کار فیزیک یازدهم ریاضی به زودی... 😊 فیزیکار، کتاب کار فیزیک یازدهم تجربی به زودی ...
128
4
روزهاست اینجا ننوشتم. چه می‌کردم؟ سخت مشغول نوشتن بودم؛ اما آن نوشتن کجا و این نوشتن کجا. از اولین روزی که به‌عنوان معلم سر کلاس رفتم تا امروز، بیشتر از بیست سال گذشته است. چند روز پیش یکی از همکاران در مدرسه پرسید: «این همه سال کار کردی، اندوخته‌ای هم داری؟» جسارت پرسیدن چنین سؤال شخصی‌ای را هیچ‌وقت درک نمی‌کنم. سؤالش را سر بالا جواب دادم، اما بعد با خودم فکر کردم: مگر اندوخته فقط مالی است؟ که اگر این‌طور باشد، لابد جایی بدجور گاف داده‌ام. همان روز که به خانه رسیدم، از انتشارات تماس گرفتند و گفتند کتاب‌هایم آماده‌اند. بله، مشغول نوشتن بودم؛ نوشتن و ویراستاری کتاب‌های کمک‌آموزشی فیزیک دبیرستان با عنوان «فیزیکار». سال ۴۰۵ که با دود و آتش و جنگ تحویل شد، کتاب‌هایی را که سال گذشته پیش‌نویس کرده بودم زدم زیر بغل و پای کامپیوتر خیمه زدم. ویراستم، آراستم و افزودم. تا همین دو هفته پیش سخت مشغول بودم تا کتاب‌ها به سال تحصیلی جدید برسند. مجوز گرفتند و رسیدند. این کتاب‌ها اندوخته‌ی تجربه‌ی سال‌های معلم فیزیک بودن من‌اند. بزرگ‌ترین حسنشان این است که از دل نیاز دانش‌آموز بیرون آمده‌اند. از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم به‌جای غر زدن و زدن برچسب تنبلی و درس‌نخوانی و... به دانش‌آموزان، بفهممشان؛ نیازشان را در مسیر یادگیری درک کنم، دغدغه‌هایشان را بشنوم و مانع‌های یادگیری و تمرکزشان را دریابم. بخشی از نیاز دانش‌آموزانم را در طراحی کتاب‌های کمک‌آموزشی برآورده ساختم و بخشی دیگر را در مسیر مربی‌گری در کلاس و ارتباط با دانش‌آموز. این دو، ثمره‌ی سال‌های معلمی من‌اند؛ با آن‌ها حالم خوب است و می‌دانم این همه سال معلمی را بیهوده نزیسته‌ام. ✍🏻 اعظم حشمتی @Zir0va
285
5
کی باورش می‌شود رویایی را که از هفت تا ده‌سالگی بازی‌اش می‌کردم، سال‌ها بعد همچنان زندگی کنم؟ از روزی که رفتم مدرسه، یک بازی به بازی‌های کودکانه‌ام اضافه شد. بعد از خاله‌بازی صبح‌ها، ظهرها دو برادرم را می‌نشاندم سر کلاس درس و معلم‌شان می‌شدم. طفلی‌ها چه عذابی کشیدن از دست من. در خانه یک کتاب قدیمی داشتیم که چند صفحه آخرش سفید بود. آن را مثل دفتر معلم‌ها خط‌کشی و جدول‌بندی کردم و اسم برادرانم را به همراه چند شاگرد خیالی دیگر در دفتر می‌نوشتم. عاشق این بودم که گزارش کلاس بنویسم و مثل معلم‌هایمان قسمت توضیحات را امضا کنم. اما من به این کلاس بسنده نمی‌کردم. در حمام و دستشویی هم برای خودم شاگردانی خیالی ساخته بودم. هر کاشی نامی داشت و شخصیتی. مدت‌ها برایشان حرف می‌زدم. بیچاره آن کاشی‌ها. 10 سالگی به بعد افتادم به نوشتن و بازی کردن تئاتر در مدرسه. بعد از آن روزها دیگر آرزویم این بود که روزی نویسنده و بازیگر تئاتر شوم. اما این رویا چندان نپایید و در جبر مهاجرت از محله‌ای به محله‌ای دیگر و دور افتادن از دوستان و مدرسه دوست‌داشتنی‌ام، از خیالم دود شد و رفت هوا. سال‌ها بعد وقتی دانشگاه فیزیک خواندم و کارشناس سازمان هواشناسی شدم، باز هم در خیالم نبود که معلم بازی کنم، چه برسد به اینکه معلم شوم. اما هجرتی دیگر مرا به همان بازی دوران کودکی‌ام برگرداند. اما دیگر بازی نبود، بخشی از زندگی‌ام شد و هست. پشیمان نیستم. معلمی با همه فراز و فرودها و سختی‌هایش، چیزی دارد که کمتر جایی یافتم: هر آنچه می‌خواهم بهتر یاد بگیرم را یاد می‌دهم بیشتر از آنکه یاد دهم، می‌آموزم رابطه‌های انسانی عمیقی را با هزاران نوجوان تجربه می‌کنم و ... . همین امروز کوثر برایم نوشت: «سخت ترین چالش امسال، درس خوندن تو این حجم از فشار روانی بود.فشاری که رفته رفته هممون رو خسته و ناامید کرد،کشتار جوونای ۱۸ و ۱۹ دی، دو تا جنگ و مرگ کلی آدم. بیانیه های ساعتی آموزش و پرورشی که حتی نمیتونه یک برنامه منسجم بچینه و بعد اطلاع بده. همه این ها مثل پستی و بلندی های عمیقی بودن که هر بار ترمز شدن توی مسیر ما و از ما کنکوری هایی خسته، ناراحت و گاهی اوقات افسرده ساخت که شوق زیادی واسه ادامه دادن نداریم. ما دقیقا شدیم آدمایی که صبرشون به یک مو بند شده.» گفتم: «با همه‌ی اینها چه کاری، چه چیزی تو رو تو مسیر نگه داشت و باعث شد جا نزنی؟» گفت: «من واقعا نمی‌خوام تا ابد یه شکست خورده باشم که حتی نتونسته زحمات خانواده‌شو جبران کنه» دلم گرم شد. امروز یادگرفتم که آدم می‌تواند خسته باشد، ناامید باشد، حتی صبرش به مویی بند باشد؛ اما هنوز تصمیم بگیرد شکست‌خورده نماند. ✍🏻 اعظم حشمتی @Zir0va‌
191
6
بالاخره بعد از سه ماه، حضوری رفتم مدرسه صبح زود سنگین از خواب بیدار شدم. توی مغزم غر می‌زدم که الان چه وقت مدرسه رفتن است. صبحانه خوردم و آماده رفتن شدم. تمام مسیر خواب روی پلک‌هایم سنگینی می‌کرد. مدرسه خلوت بود، ظاهراً زود رسیده بودم. پرده را کنار زدم و پنجره‌ی رو به حیاط زیبای مدرسه را باز کردم. خنکای نسیم صبح خواب را از سر چشمانم پراند. همکاران یکی یکی آمدند، بچه‌ها هم. این هم از آن تجربه‌های شاید تکرار نشدنی باشد که کلاس دوازدهم رو شروع کنی در حالیکه بچه‌ها هنوز امتحان‌های یازدهم‌شان را نداده‌اند. چه‌ها که ندیدیم. زنگ کلاس را زدند. وارد راهرو شدم و از بچه‌ها پرسیدم کلاس‌شان کدام است. با هم وارد کلاسی شدیم که قرار است چند ماهی را کنار هم یاد بگیریم. یکی یکی اسم‌هایشان را پرسیدم تا یخ نگاه‌هامان شکسته شود. کلاس را شروع کردم. دیگر از خواب و رخوت خبری نبود. گویی بعد از ماه‌ها جان گرفته باشم. هر لحظه که از کلاس می‌گذشت، انرژی و توانی می‌شد که زنده و زنده‌ترم می‌کرد. بعد از ظهر که به خانه برگشتم، سرشار از انرژی به این فکر می‌کردم که کلاس حضوری مدرسه چه دارد که هیچ صفحه نمایشگری نمی‌تواند جایش را پر کند، آن هم در زمانه‌ای که دانش‌آموزان با این همه فیلم‌ و کلاس‌های آموزشی آنلاین می‌توانند فیزیک را به راحتی بیاموزند. معلمان هم در مقابل مانیتور و دوربین رو به چشمان مجازی می توانند تدریس کنند و بروند. در نگر من آن چیزی که در کلاس اتفاق می‌افتد چیزی از جنس حضور و ارتباط است. دیدن نگاه ذوق‌زده دانش‌آموز وقتی نکته‌ای را می‌فهمد، مشاهده لبخند رضایتش بعد از حل یک سؤال، دیدن بهت و گیجی مغزش وقتی از چشمانش بیرون می‌زند، یعنی نفهمیدم؛ شوخی‌ها و خنده‌هایی که میان درس رد و بدل می‌شود، دیدن حتی اخم و بی‌حوصلگی‌شان؛ تیکه‌هایی که به خودشان و معلم می‌اندازند. شنیدن دردل‌هایشان، همه این‌ها بخشی از فرایند یادگیری‌اند. بخشی که در هیچ فیلم آموزشی‌ای جا نمی‌شود. سه ماه از فضای مدرسه دور بودم. جنگ و اضطراب و ابهام بخشی زیادی از انرژی‌ام را تحلیل برد. اما کلاس‌های حضوری این هفته بخشی از آن انرژی را به من برگرداند. انگار میان هیاهوی این روزها، چند ساعت نشستن کنار نوجوان‌هایی که هنوز برای فهمیدن، سؤال می‌پرسند و برای آینده‌شان رویا دارند، چیزی را در من زنده می‌کند که در هیچ جای دیگری پیدا نمی‌کنم. شاید برای همین است که بعد از بیست سال تدریس هنوز وقتی زنگ کلاس می‌خورد، اتفاقی فراتر از درس دادن برای من رخ می‌دهد. من در مدرسه فقط فیزیک یاد نمی‌دهم؛ هر روز چیزی از یادگیری، از امید و از زندگی می‌آموزم. انگار در میان پرسش‌ها، خنده‌ها، شیطنت‌ها و رؤیاهای دانش‌آموزانم، زندگی را دوباره مزه‌مزه می‌کنم. ✍🏻 اعظم حشمتی @Zir0va‌
330
7
شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ مثل شنبه هر هفته، راهی مدرسه شدم. زنگ دوم سر کلاس دوازدهم ریاضی بودم، نیمی از کلاس گذشته بود و بچه‌ها مشغول حل تمرین بودند. سوگند دست بالا برد و با اشاره خواست که بیاید پیش من. آمد و در گوشم گفت: «که خانم پاستور رو زدن». شوکه از حرفش، پرسیدم: «از کجا فهمیدی؟» و جواب داد که یکی از بچه‌ها از بیرون کلاس به او گفته. گفتم فعلن چیزی نگوید و بنشیند. سریع گوشی‌ام را از کیفم درآوردم، دیدم خواهرم تماس گرفته. دلم به شور نشست. تماس گرفتم، وصل نشد. اینترنت را روشن کردم قطع بود. دل به دریا زدم و به بچه‌ها گفتم اگر گوشی‌ همراه‌تان هست چک کنید ببینید آنتن هست یا نه. کلاس وِلوِله شد. بعضی‌ها هنوز نت داشتند. خبر تایید شد. جنگ شروع شده بود. دست‌هایم به لرزه افتاد. برای منی که با شروع جنگ ۸ ساله پا به دنیا گذاشته بودم و زیر بمباران‌‌های دهه‌ی شصت تهران کودکی‌ام را گذرانده بودم، کابوسی قدیمی سربرآورده بود. ترس از چشم‌هایم و از رنگ صورتم بیرون زده بود. زنگ تفریح را زدند. خودم را به دفتر رساندم ببینم چه‌خبر است. از احوال همکاران متوجه وخامت اوضاع شدم. تلفن‌ها همه قطع بود. اجازه خروج از مدرسه صادر نشده بود. مدرسه در حال هماهنگی با آموزش و پرورش بود. اما مادران به هیچ مجوزی نیاز نداشتند. پیش از همه خبردار شده بودند و خود را به مدرسه رسانده بودند. مجبورمان کردند برویم سر کلاس تا اداره مجوز تعطیلی مدرسه را بدهد. کلاس‌ها را دیگر نمی‌شد جمع کرد. سر کلاس دوازدهم تجربی رفتم. نای حرف زدن نداشتم. نگرانی‌ام در حیرانی چشمان بچه‌ها گره خورد. نفهمیدم چه شد که دیدم توسط شاگردانم نفر به نفر در آغوش کشیده می‌شوم. مجوز ترک مدرسه صادر شده بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی چنین خداحافظی دلهره‌آوری با عزیزانم داشته باشم. از پله‌ها پایین رفتم. جلوی در راهرو صورت آشنایِ نگرانی دیدم که دستش را به سمتم دراز کرده بود. خواهرم بود. خبر را که شنیده بود، خود را به من رسانده بود. به خنده گفت: «رنگ صورتت کجا رفته، بدو بریم.» از همکاران و بچه‌ها خداحافظی کردم و از مدرسه خارج شدم. سوار ماشین شدیم. خیابان پر بود از پدران و مادران نگران. مادرانی که جلوی در مدرسه در انتظار بودند، پدرانی که با موتور پی بچه‌هایشان آمده بودند که شاید سریع‌تر پناهشان دهند. رسیدیم نزدیک خانه، خیابان و کوچه پر شده بود از آدم‌های که تند می‌رفتند به سمت مأمنی امن. از پله‌های خانه بالا نرفته بودم که صدای انفجار وحشتناکی درجا خشکاندم. پی مادرم گشتم، نبود. به سمت خیابان دویدم. دیدمش، به سمتش دویدم که انفجار دوم دلم را لرزاند. خریدهایش را از دستش گرفتم و گفتم سریع‌تر بیا. گفت: «مادر من که پام نمی‌گیره از این تندتر بیام». صدای انفجار سوم وحشتناک‌تر بلند شد. جمعیت داخل خیابان جیغ می‌کشیدند و هر یک به سمتی می‌دویدند. رسیدیم زیر سقف خانه. دست و پای چپم بی‌حس شده بود. تلفن‌ها قطع بود و بی‌خبری نگرانی را دو چندان می‌کرد. آن روز نمی‌دانستم قرار است تا چهل شب زیر موشک باران زندگی کنیم. آن روز نمی‌دانستم، دانش‌آموز مدرسه کناری‌مان زیر آوار خانه‌شان، زندگی‌اش برای همیشه تمام می‌شود. آن روز فکر نمی‌کردم شبی که انبارهای نفت پالایشگاه را بزنند، از پشت پنجره خانه شاهد آسمان گُر گرفته‌ای باشم که هُرم انفجار و آتش درها و شیشه‌های خانه را بلرزاند و مردم را آواره‌ی خیابان‌ها کند. آن روز فکرم به این نمی‌رفت که دانش‌آموزم وقتی از مدرسه به خانه‌شان پناه می‌برد، نرسیده به سر کوچه شیشه‌های خانه‌شان فرو می‌ریزد. کجا فکرش را می‌کردم شب‌ها سر روی بالش نگذاشته، صدای عبور جنگنده‌ها از آسمان شهر، این طور دل‌آشوبمان کند. آن روز صبح که من و دانش‌آموزانم با امید پا به مدرسه گذاشتیم در خیالمان هم نمی‌گذشت که قرار است سرنوشت امتحان نهایی و کنکور دست جنگ بیفتد و این همه دانش‌آموز یازدهم و دوازدهمی در ابهام و اضطرابی بی‌سابقه خود را برای روز نامعلوم امتحان آماده کنند. اما از همه آن روزها، یک جمله بیشتر از هر چیز در ذهنم مانده است؛ جمله‌ای که کیانا با چشم‌های نگرانش از من پرسید: «خانم، ما چی می‌شیم؟» ✍🏻اعظم حشمتی @Zir0va
340
8
نیشِ بخار آب جوش در قابلمه را باز کردم که ببینم غذا در چه حال است، اما بدجور حالم را گرفت. بخار آب مثل نیش مار دستم را سوزاند. دستم را سریع کشیدم و با غرغر، غذا را مزه کردم و در قابلمه را بستم. با اینکه می‌دانم بخار آب جوش به هر جسم سردی برخورد کند، سریع می‌خواهد گرمای فوق‌العاده زیادش را از دست دهد و به مایع تبدیل شود، باز هم ذهنِ پر دغدغه‌ام به واقعیت این اتفاق که می‌رسد، به بخار آب می‌بازد و می‌سوزد. همین یکی دو روز پیش که در کلاس درباره‌ی زیاد بودن گرمای نهان تبخیر می‌گفتم. سما پرسید: «پس چطور است که بخاری که از دستگاه‌های بخور خارج می‌شود پوست را نمی‌سوزاند؟» خب ماجرا این است که تنها، بخار آبی که به دمای جوش ۱۰۰ درجه رسیده باشد، وحشی‌گری زیادی در سوزاندن دارد. چون در یک کیلوگرم آن حدود ۲ میلیون و ۲۵۶ هزار ژول گرما وجود دارد و وقتی که این بخار بخواهد به مایع تبدیل شود باید چنین گرمای عظیمی را از دست دهد. اما آن بخاری که از دستگاه‌های بخور خارج می‌شود در واقع مه یا ذرات خیلی ریز آب خنک یا ولرم است، نه بخار واقعی در دمای صد درجه. زیرا فشار در این دستگاه‌ها زیاد نمی‌شود، بنابراین تبخیر در دمایی پایین‌تر از ۱۰۰ درجه اتفاق می‌افتد. در دستگاه بخور گرم، المنت، آب رو تا نزدیکی ۱۰۰ درجه گرم می‌کند. چون درپوش دستگاه باز است و بخار بلافاصله از خروجی خارج می‌شود، فشار روی آب بالا نمی‌رود و در نتیجه دمای بخار خروجی معمولاً بین ۵۰ تا ۷۰ درجه است، نه ۱۰۰درجه. در دستگاه‌های بخور سرد آب گرم نمی‌شود، بلکه با لرزش‌های فراصوت، ذرات ریز آب از سطح آب جدا می‌شود و به صورت مه خنک در هوا پخش می‌شود. در واقع آنچه از این دستگاه خارج می‌شود بخار نیست «مه‌آب» است. از آن طرف کلاس یکی دیگر از بچه‌ها گفت اما بخار اتو هم بد می‌سوزاند یعنی آب داخل اتو به نقطه‌ی جوش می‌رسد؟ بله. درون اتو، المنت برقی دمای صفحه‌ی فلزی کف اتو رو تا حدود ۲۰۰ تا ۲۵۰ درجه سانتی‌گراد بالا می‌برد. روی این صفحه، مخزن کوچکی از آب قرار داره. وقتی آب در تماس با آن سطح داغ قرار می‌گیرد، بخشی از آب در دمای حدود ۱۰۰ درجه تبخیر می‌شود (در فشار اتمسفر). اما چون محفظه‌ی بخار نیمه‌بسته است و بخار بلافاصله نمی‌تواند خارج شود، فشار داخل آن کمی بالا می‌رود و افزایش فشار باعث می‌شود، دمای جوش آب هم کمی بالاتر از ۱۰۰ درجه برود. در نتیجه، بخار تولیدشده داخل اتو معمولاً دمایی بین ۱۰۰ تا ۱۲۰ درجه سانتی‌گراد دارد. می‌بینید؟ همه‌ی این‌ها را می‌دانستم، بارها برای شاگردهایم گفته بودم، اما باز هم در برابر نیش بخار آب جوش شکست خوردم. دانستن یک چیز است، حواس‌جمع بودن چیز دیگر. شما حواستان به نیش بخار آب جوش باشد. 😁اعظم حشمتی #فیزیک_در_زندگی ↗️@azamheshmati_physics
781
9
انفجار سیب‌زمینی قابلمه‌ای روحی (روی) مخصوص پختن سیب زمینی داریم. ته قابلمه را سنگ چیده‌ایم. به مدل‌های مختلف حلقه‌حلقه شده، دو قاچ و یا درسته، سیب‌زمینی تنوری تحویل‌مان داده. امشب سیب‌زمینی تر و تازه درسته‌ای را توی قابلمه روی سنگ‌های از قبل داغ شده گذاشتم و رفتم پی‌کارم تا قابلمه و سنگ‌ها هم به کارشان با سیب‌زمینی برسند. یک ساعتی گذشت، مشغول نوشتن بودم که ناگهان صدای پکیدن چیزی از توی آشپزخانه آمد. به سمت آشپزخانه دویدم. اولین چیزی که دیدم یک پوسته‌ی توخالی از سیب زمینی بود. جلوتر رفتم. اطراف قابلمه پر شده بود از مغز سیب‌زمینی. تا چند لحظه شوک بودم که چه اتفاقی افتاده بود، سابقه نداشت. اولین کاری که کردم، پوسته‌ی پر مغز قِلفتی سیب‌زمینی که حسابی ترد هم شده بود، برداشتم و خوردم. در همان حال به فاجعه‌ی گاز پر شده از مغز سیب‌زمینی نگاه می‌کردم، که برایم کار دست و پا کرده بود. اما ماجرا چه بود و چه بلایی سر سیب زمینی آمده بود. وقتی سیب‌زمینی پخته می‌شود، آب داخل آن گرم و به بخار تبدیل می‌شود. اگر پوست سیب‌زمینی ضخیم و سالم و تازه باشد، این بخار نمی‌تواند از پوست سیب‌زمینی خارج شود. همین امر سبب می‌شود سیب‌زمینی مانند یک ظرف در بسته عمل کند که فشار داخلش از بیرون بیشتر است. این اختلاف فشار اگر از تحمل پوسته بیشتر باشد، آن را می‌ترکاند و می‌شود آنچه که شد. هم پوست خودش و هم زَهره‌ی ما را ترکاند. 😁اعظم حشمتی #فیزیک_در_زندگی ↗️@azamheshmati_physics
702
10
❓ تا حالا سوار وسایل شهربازی شدی، مخصوصاً اونایی که یه‌دفعه از ارتفاع زیاد پرتت می‌کنن پایین؟ همون لحظه‌ای که حس می‌کنی یه چیزی توی شکمت بالا میاد، دلت خالی میشه و حتی نفست برای یه لحظه بند میاد؟ می‌دونی چرا همچین حسی پیدا می‌کنی؟ ✏️ ماجرا اینه که تو و وسیله‌ی بازی، هر دوتون با یه شتاب برابر دارین می‌افتین پایین. یعنی دیگه صندلی مثل همیشه بهت فشار نمیاره تا جلوی افتادنت رو بگیره، چون خودش هم داره با همون سرعت سقوط می‌کنه. در نتیجه، اون نیرویی که همیشه از زیر بدنت حس می‌کنی (نیروی تکیه‌گاه) تقریباً صفر میشه. ✏️ به زبان ساده‌تر، بدن تو دیگه چیزی رو زیر خودش حس نمی‌کنه. برای همینه که فکر می‌کنی دلت خالی شده یا از جات جدا شدی. به همین دلیل، بدنت برای چند لحظه وارد حالت بی‌وزنی میشه. ✏️ بی‌وزنی به معنای نبود نیروی گرانش زمین نیست. نیروی گرانش هنوز هست و زمین هنوز داره تو رو می‌کشه پایین، ولی چون صندلی جلوی این کشش رو نمی‌گیره، بدنت هیچ نیروی مخالفی حس نمی‌کنه. و این یعنی وارد حالت بی‌وزنی شدی، درست مثل فضانوردها. ✍️اعظم حشمتی ✅ #فیزیک_در_زندگی 🌐@physics_azamheshmati
488
11
مراقب باش، این سیال، زندگی انسان است امروز در کلاس بچه‌های سال دوازدهم از فشار در مایعات فیزیک سال دهم تست می‌زدیم. چند تا از سوال‌هایی که حل کردیم، مربوط به قانونی بود که در فیزیک به اصل پاسکال معروف است. این اصل می‌گوید: هر تغییری در فشار واردشده به یک سیال در محفظه‌ی بسته، بدون کم و کاست به همه‌ی نقاط آن سیال و دیواره‌های ظرف منتقل می‌شود. در میان سکوت کلاس و تمرین حل کردن بچه‌ها، به ذهنم رسید که این قانون نه تنها در هر سیال بلکه در زندگی ما هم به نوعی برقرار است. ما در یک جامعه‌ی به‌هم‌پیوسته زندگی می‌کنیم، شبیه یک ظرف بسته‌ی بزرگ. هر فشاری که به یک‌ نقطه از این جامعه وارد شود، بی‌کم‌وکاست به همه‌جا سرایت می‌کند. گاهی یک حرف نسنجیده از دهان کسی در آن‌ سوی دنیا بیرون می‌آید، فردایش سفره‌ی مردم این‌جا کوچک‌تر می‌شود. اقتصاد دنیا بالا و پایین می‌شود. مسئولی تصمیمی غلط می‌گیرد، حرفی نابه‌جا و نسنجیده می‌زند، اثرش تا پایین‌ترین لایه‌های زندگی مردم رسوخ می‌کند. راه دور چرا، در دایره‌ی کوچک خانواده، اگر یکی تنش و آشوبی ایجاد کند، آن فشار به دیگر اعضای خانواده هم منتقل می‌شود. در مدرسه، در جمع دوستان، در محل کار و...، همه‌جا همین قانون حس می‌شود. فشارهای وارد بر روح و روان دانش‌آموزانم را می‌بینم و با خودم فکر می‌کنم، کاش هر کدام از ما که در قبال آنها مسئولیت داریم، قبل از حرف و تصمیم و برنامه‌ای، لحظه‌ای تامل کنیم که این تغییر فشار این تنش‌ها که ایجاد می‌کنیم، تا کجای روح و روان و زندگی بچه‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد. بچه‌ها پیش از دانش‌آموز بودن، انسان‌اند و دارای کرامت. دانش‌آموز آدمی است قابل احترام که تنها نیازمند همراهی و کمک ماست برای رسیدن به هدف. او ما را کنار و همراه خود می‌خواهد نه در مقابل خود. حواسمان باشد این وظیفه ماست که آگاهانه، با مسئولیت و با حفظ کرامت انسانیِ دانش‌آموز، او را همراهی کنیم. او را قربانی تغییر فشارهای نسنجیده و خودخواهانه‌ خودمان نکنیم. 😁اعظم حشمتی #فیزیک_در_زندگی ↗️@azamheshmati_physics
852
12
وقتی سرعت یه‌ور می‌ره، شتاب یه‌ور دیگه همیشه قبل از درس جدید و هر سنجشی از دانش‌آموزانم، از تکالیفی که انجام داده‌اند رفع اشکال می‌کنم. آن روز یکی از بچه‌ها سوالی از امتحان نهایی با این مضمون پرسید که اگر سرعت متحرکی رو به غرب باشد و حرکتش کند شونده، جهت شتاب آن به کدام سمت است؟ تا این سؤال را شنیدم، صحنه‌ای هیجان‌انگیز از کودکی‌ در ذهنم نقش بست؛ وقتی در یک موقعیت واقعی، حرکت کند‌شونده رو با پوست زخمی و تنی کوفته شده، چشیده بودم. کلاس دوم یا سوم دبستان بودم. از سر شیطنت، جلوی در خانه‌ی همسایه‌مان نوشتم: «هادی و مهدی خر هستند» و پا به فرار گذاشتم. هادی و مهدی پسرهای همسایه بودند. حالا من چه خصومتی با آنها داشتم را یادم نمی‎آید. اما خوب یادم است که یک روز که از در خانه بیرون آمدم، دوتایشان جلویم سبز شدند. ترسیدم. دویدم و آن دو هم پی من. سرعت‌شان هر لحظه بیشتر می‌شد. دستی موهایم را به عقب کشید، پاهایم همچنان تقلای دویدن و جلو رفتن داشت. یارای مقاومت در برابر چنگی که موهایم را عقب می‌کشید نداشتم. سرعتم کم شد و روی زمین افتادم. پوست ‌پاهایم روی زمین کشیده شد. آن دو نفر تا خون مچ پایم را دیدند فرار کردند. آن روز، من با سرعت به جلو می‌دویدم. همه‌چیز برای فرار و دویدن خوب بود تا نیرویی از پشت به من وارد شد و من را به عقب کشید. نمی‌دانم شتاب را می‌شناسید یا نه، همیشه خود را با نیرو هم‌جهت می‌کند. شتاب حرکت من هم به سمت دستان آنها عقب رفت. سرعت و شتاب که خلاف جهت شدند، سرعت دویدنم کم شد و روی زمین افتادم. با یک حرکت کند شونده ناقابل دست و پایم زخمی شد. این بازی فیزیک است، وقتی سرعت و شتاب در خلاف جهت هم باشند، حرکت کند می‌شود. پس اگر جسمی رو به غرب حرکت کند و حرکتش کندشونده باشد، شتاب آن رو به شرق است. پ.ن: البته آن روز، سر کلاس یک نمایش هم اجرا کردیم. از یکی از بچه‌ها خواستم بیاید جلو و پشت به من شروع کند به راه رفتن سریع. در یک لحظه، مقنعه‌اش را از پشت کشیدم. سرعتش کم شد و ایستاد. همین شد تصویری از شتاب خلاف جهت حرکت. 😁اعظم حشمتی #فیزیک_در_زندگی ↗️@azamheshmati_physics
615
13
تب کلاس در بیداد گرما فصل پادشاهی گرماست؛ اما این گرما، دیگر گرمای سال‌های پیش نیست. هر سال وحشی‌تر می‌تازد و بیشتر داغ‌مان می‌کند.حالا تصور کن در دل این گرمای بی‌رحم که حتی کولرآبی و پنکه هم کم آورده‌اند، باید برویم مدرسه. مغز همین‌طوری هم از زیر کار سخت درمی‌رود، چه برسد وقتی هوا داغ باشد و کلاس هم مثل تنور. یکی بادبزن ‌به‌دست، پی‌درپی هوا را جلوی صورتش تکان می‌دهد تا شاید تبخیر عرق از روی پوست، اندکی خنکش کند. آن‌یکی قلپ‌قلپ آب می‌نوشد، شاید بتواند آبِ رفته‌ی بدنش را پس بگیرد و نفسی تازه کند. چند نفر هم اجازه می‌گیرند بروند بیرون، دستی به سر و صورت‌شان بزنند، یا مقنعه را خیس کنند تا آب کمک کند، گرما از پوست‌شان گرفته و بخار شود. بعضی دیگر، مقنعه را برمی‌دارند تا سرشان کمی از حبس میان پارچه و گرما نجات پیدا کند. هرچه به ظهر نزدیک‌تر می‌شویم، زور گرما بیشتر می‌شود و توان ما کمتر. مغز مقاومت می‌کند، یادگیری سخت‌تر می‌شود، خستگی سر می‌زند. بعضی‌ها سر روی میز می‌گذارند، بعضی دیگر سرپا می‌ایستند. باورش سخت است گرمایی که خودش را به ‌اسم «انرژی» جا زده، اینچنین از هوای داغ به بدن ما که خنک‌تر است بتازد و با قلدری، انرژی‌ و توان‌مان را ببلعد. اما آنچه ستودنی‌ست و انرژی‌بخش، تلاشی‌ست که بچه‌ها در این شرایط برای یاد گرفتن می‌کنند. کاش گرما کمی خجالت بکشد و کوتاه بیاید. 😁اعظم حشمتی #فیزیک_در_زندگی ↗️@azamheshmati_physics
515
14
هفت روز و هفت شب این روزها فیزیک بدجوری از سر و روی زندگی‌مان بالا می‌رود. زمین فارغ از آنچه درونش می‌گذرد، دور خودش می‌چرخد، صبح می‌آید، آسمان آبی و هوا گرم می‌شود، پرنده‌ها هر روز بلندتر و بی‌پرواتر می‌خوانند. گاهی بادکی پرده‌ی پنجره‌های مضطرب را تکان می‌دهد. غروب می‌شود؛ سرخی به در و دیوار پاشیده می‌شود، شب می‌شود در پی چرخش نارسیس‌وار زمین دور خودش. اما صداها، امان از صداها که این روزها پررنگ‌ترین حضور فیزیک در زندگی‌مان شده است. حالا صداها دیگر شب و روز نمی‌شناسند، آسمان را دریده‌اند از بس که هوا را به لرزه درآورده‌اند. دیشب تهران چهارشنبه‌سوریِ زودتر از موعدی بود برای خودش. از ساعت هفت تا نیمه‌های شب صدای پدافند و انفجار شنیده می‌شد. هفت روز و هفت شب را در معجونی از ترس، خشم، اضطراب، امید و ناامیدی و نگرانی و خوش‌خیالی گذرانده‌ام. هفت روز و هفت شب است که روزمرگی را به جنگ نباخته‌ام؛ نان تازه می‌خرم. صبحانه‌ را با لذت همیشگی می‌خورم. کتاب‌هایم را بازنویسی می‌کنم. غرق خواندن کتاب می‌شوم. تن را به ورزش می‌سپارم. سبزی تازه می‌خرم. این روزها سفره‌ی‌ غذایمان پای اخبار جنگ پهن است. دلمان خوش است به عطر چایِ تازه دم کرده‌ی عصرگاهانِ خانه که دور هم جمع‌مان می‌کند. دلمان خوش است به تلفنی که هر روز چندین بار زنگ می‌خورد و احوال‌مان را می‌پرسند. دلمان خوش است به پیام‌های که از آشناها و دوستان دور و نزدیک می‌رسد و قوت قلبمان می‌شود. دلمان خوش است به بچه‌ها. خوشحالیم که نترسیده‌اند. صداها برایشان بیشتر هیجان بازهای کامپیوتری را تداعی می‌کند تا فهم و درکی از جنگی واقعی. همین خوب است، بگذار خیال کنند همه چیز بازی‌ است تا کودکی‌شان را به بازی بزرگسالان نبازند. اما هفت شب است که خواب آرام را باخته‌ام. دو شب اول شاید تنها دو ساعتی مشوش خوابیدم. شب‌های دیگر ساعات بیشتری خوابیدم، اما بیشتر کابوس دیدم و بیشتر با فریاد از خواب پریدم. در این میان اما، هفت روز و هفت شب است که بی‌وقفه می‌نویسم، روزانه‌نویسی‌ام به ساعت‌نویسی کشیده، گاه حتی دقیقه‌نویسی. از تمام آنچه در من و بیرون از من می‌گذرد می‌نویسم. نمی‌دانم چه می‌شود. امید بر سیاستِ وحشی، امیدی واهی‌ست. من اما امیدم به همین لحظه‌هاست که در دل اضطراب و ترس و نگرانی می‌گذرانم. امیدم به لحظه‌های‌است که در حال ساختن‌اش هستم، امیدم به همین لحظه‌هایی‌ست که یاد می‌گیرم و می‌نویسم. امیدم به اکنونی‌ست که در دستان من جان می‌گیرد. خدا را چه دیدی، شاید همین اکنون‌هایی که می‌سازیم فردای پس از جنگ نجات‌بخش‌مان شود. 😁اعظم حشمتی #فیزیک_در_زندگی ↗️@azamheshmati_physics
869
15
قسم به کلمه اذان، تاریکی، سحر، صدای انفجار. یک، دو، سه، هوشیاری. چهار، پنج، بیداری. شش، دویدن. هفت، ترس. هشت، اضطراب. صدای تلفن، ترس. خبر بمباران، وحشت. سحر را به سپیده، صبح را به ظهر و کشیدگی کُند روز جمعه را با خشم و ترس و اضطراب به شب رساندم. شب اما آبستن بود و منْ بی‌دل، بی‌قرار و آشفته. صدای انفجار این بار قریب‌تر و غریب‌تر، گویی درست پشت پنجره بود. پرت شدم، یک آن فلج شدم. دردی از معده تا گلویم را سوزاند. ترس شقیقه‌هایم را محکم می‌کوبید. در اضطراب خود دست و پا می‌زدم. دهشتی بود غریب. آسمانِ شب را صدای انفجارها، دراندند. صبح اما پرنده‌ها آسمان را روی سر گرفته بودند. به زور چشم باز کردم. آب، خواب از چشمانم پراند. دفترم را باز کردم و شروع کردم به نوشتن. تا توانستم کلمه خرج کاغذ کردم، تا آن شبِ گران را بر زمین بگذارم. نوشتم، ترس‌ها و اضطراب‌هایم را به صف کردم، به حضورشان حق دادم. نگرانی‌هایم را سیاهه‌ی کاغذ کردم تا بدانم چرا سر برآورده‌اند. ترس، اضطراب، خشم و نگرانی، وقتی کلمه شدند، وقتی دیده شدند، وقتی شنیدم‌شان، کمی دست از وحشی‌گری برداشتند. حالا کم‌تر بر جسم و جانم خنج می‌زنند. جنگ بیرون را نه، ولی جنگ درون را می‌توان چاره کرد. بنویسید. دردهایتان را کلمه کنید. کلمات بلدند معجزه کنند. کلمات نیروی محرکه‌‌اند، دریابیدشان و به جریان زندگی بازگردید. 😁اعظم حشمتی #فیزیک_در_زندگی ↗️@azamheshmati_physics
698
16
مثل باد سرد پاییز، موج بی‌صدایی به من زد توده‌‌ی عفونیِ وحشی‌ای یکهویی و سرزده به سیمِ آخرِ تارهای صوتی‌ام زد. این را در گرگ و میش صبحی فهمیدم که تلاشم برای حرف زدن با اهل خانه ناکام ماند. دست به دامان آب گرم و دمنوش‌جات شدم برای ناز کشیدن. کمی یَخش وا شد و خود را تا حدود نیم‌تری اهل خانه ‌رساند. صدایم را می‌گویم. بیشتر از آن کوتاه نمی‌آمد. فلاسک آب گرم را همراه خودم برداشتم و از خانه بیرون زدم تا در مسیر مدرسه بیشتر قربان صدقه‌اش بروم بلکم لرزه‌ای صدادار به جانش بیفتد، اِفاقه نکرد. وارد کلاس شدم. لب از لب بازکردم، صدایی خفه و نامفهوم که خودم هم به زحمت می‌شنیدم، از دهانم بیرون آمد. انگار کن تارهای صوتی‌ام دیگر قادر به لرزیدن نبودند. انگار کن هوایی در دهان و گلو نبود که آشفته شود و صدارسانم شود. همین حالا ضربه‌ای به گوشی‌تان بزنید، روی میزتان ضرب بگیرید، پایتان را روی زمین بکوبید یا درِ اتاق را ببندید. اولین واکنش محیط به شما چیست؟ صدا. شما با حرکتِ درِ اتاق، دست و پا محیط را آشفته کردید. صدا نتیجه‌ی آشفتگی در محیط است. این آشفتگی یک‌جا بند نمی‌شود،کولی است. اما نه از آن کولی‌ها که وسایل‌شان را روی دوش‌شان بیندازند و منزل به منزل با خود ببرند. صدا کولیِ موجی‌ست. از آن کولی‌ها که خودشان را نه به واسطه‌ی جابه‌جایی وسایل که به واسطه‌ی انرژی همه جا پخش می‌کنند. همین حرف زدن معمول هر روزمان هم یک جور آشفتگی در محیط است. تارهای صوتی با کمترین تلاش ما می‌لرزند و هوای اطراف خود را آشفته می‌کنند. هوای لرزیده شده، موج می‌شود و صدا می‌دهد. موجِ صدا، مبتلا به انرژی‌ست و انرژی‌اش هم واگیر دارد. مولکول به مولکولِ هوا انرژی موج صدا را می‌گیرند. این واگیری، صداپخشان است و این پخشندگی بدون هوا یا هر ماده‌ی دیگری ممکن نیست. حالا چند روز است این گلوبند چرکین بر سر تارهای صوتی من آویزان شده و مجال لرزش‌شان را کم کرده است. آشفته‌ام از این بی‌آشفتگی هوای درون گلویم. 🤔 اعظم حشمتی 🤔 #فیزیک_در_زندگی 🤔 @azamheshmati_physics
0
17
سلامتی به قیمت افزایش زمان اوایل دهه‌ی نود بود که علاقه به کوه‌نوردی من را به گذراندن دوره‌های کوه‌پیمایی و صخره‌نوردی کشاند. صخره‌نوردی را با طناب‌های مخصوصی انجام می‌دادیم که خاصیت کشسانی داشتند. اولین باری که از بلندی با طناب پرت شدم، حس کردم کارم تمام است. با همراهی یار کمکی و طناب باید خود را به قسمتی از دیواره‌ی عمودی کوه می‌رساندم و از آن قسمت بالا می‌رفتم. طناب‌های کوه‌نوردی نایلونی‌اند و خاصیت کشسانی خوبی دارند. تصورش را کنید که به جای آن به کمک کابلی فولادی می‌پریدیم، چه بلای سرمان می‌آمد؟ وقتی از آن بالا پرت شدم تندی حرکتم افزایش یافت، برای ایستادن روی دیواره باید سرعت حدود ۱۴ متر بر ثانیه را به صفر می‌رساندم، یعنی در زمانی حدود دو ثانیه. نیروی که در این بازه‌ی زمانی کم بر پاهایم وارد می‌شد قادر بود استخوان‌هایم را خرد کند. اما خاصیت کشسانی طناب کمک کرد تا زمان توقفم را افزایش دهم. این افزایش زمان کمک می‌کرد نیروی کمتری از طرف دیواره‌ی کوه بر پاهای من وارد شود و آسیب نبینم. تغییر سرعت اگر در بازه‌ی زمانی طولانی اتفاق بیفتد، نیرو وارده را کاهش می‌دهد. این همان کاری است که کمربند ایمنی و کیسه‌ی هوا در خودروها یا تشک در ورزش پرش با نیزه انجام می‌دهند. البته تغییر سرعت در زمان کوتاه هم کاربردهای خودش را دارد. کاراته‌بازهای حرفه‌ای می‌توانند چند آجر روی هم را با سرعت زیاد در بازه‌ی زمانی کوتاه بشکنند. افزایش سرعت و کاهش زمان، سبب وارد شدن نیروی عظیمی از دست بر آجرها و خُرد شدن آنها می‌شود. 🤔 اعظم حشمتی 🤔 #فیزیک_در_زندگی 🤔 @azamheshmati_physics
0
18
طناب‌کشی یا پافشاری مسأله این است آخرین باری که در یک مسابقه طناب‌کشی شرکت کردم، زمان مدرسه، دوران راهنمایی بود به گمانم. زنگ ورزش یا تفریح‌اش را یادم نیست. همه‌‌ی لذتش فقط آنجا بود که یا می‌بردیم و زمین می‌افتادیم و یا می‌باختیم و روی حریف وِلو می‌شدیم. وِلوله‌ای می‌شد. برنده‌ها کُری می‌خواندند و پُز زورِ دست و بازویشان را می‌دادند. نابلدان نوجوانی بودیم که چشم‌مان فراتر از دست‌ها و طناب را نمی‌دید. آنقدر غرق هیجان بازی و بردن بودیم که به فکرمان هم نمی‌رسید که نمی‌توانیم چیزی را بِکشیم مگر آنکه آن نیز همزمان ما را بِکشد. آخر این قانون است. در بازی طناب‌کشی دو گروه به واسطه‌ی یک طناب به یکدیگر نیرو وارد می‌کنند. قانون سوم نیوتن می‌گوید نیرویی که گروه اول به دوم وارد می‌کند دقیقن هم‌اندازه ولی خلاف جهت نیرویی است که گروه دوم به اول وارد می‌کند. پس چطور می‌شود که زور یک گروه می‌چربد و برنده می‌شود، نیروی دست‌ها که برابر است؟ کافی است کمی پایین را نگاه کنیم. بله. به پاها دقت کنید. در طناب کشی گروهی برنده است که پاهایش نیرو و فشار بیشتری به زمین وارد کند. چه اتفاقی می‌افتد؟ هر چه پاها نیروی بیشتری به سطح زمین وارد کنند یعنی زمین را به سمت جلو هل دهند، زمین هم نیروی به همان اندازه به پاهای آنها به سمت عقب وارد می‌کند. هر گروهی که سطح زمین را با نیروی بیشتری هل دهد برنده است. اینکه کفش پایتان باشد یا جوراب، اینکه روی سطح لیز این بازی را انجام دهید یا سطح خاک و خُلی نقش مهمی در بُرد شما خواهد داشت. این مسابقه بیشتر از آنکه طناب‌کشی باشد، مسابقه پافشاری* است. پ.ن: * اصطلاح پافشاری را از کامنت پیشنهادی عزیزی در پستی از استاد شهریاری در اینستاگرام برداشتم. 🤔 اعظم حشمتی 🤔 #فیزیک_در_زندگی 🤔 @azamheshmati_physics
0
19
آب باریکه گاهی که ذهن از حواسم پیشی می‌گیرد، دستم ساز خودش را می‌زند. ظرف‌ها را شسته‌ام. باید شیر آب را می‌بستم، اما در اندیشه‌ی روزی که گذراندم، انگشتم زیگزاگ‌وار بر صورتِ آب فرودی از شیر، خط می‌اندازد. به خودم که می‌آیم انگشتم به کفِ سینکْ نزدیک و جریان آب هم باریک‌تر شده است. زمین، در هر پدیده‌ای یک پای قضیه است. حتی در باریک شدن جریان آب. چرا؟ نیروی گرانشِ زمین آب را به سمت پایین می‌کشد. آب هر چه بیشتر به زمین نزدیک می‌شود تندی‌ا‌ش بیشتر می‌شود. افزایش تندی همانا و کاهش فشار و سطح هم همانا. این قانون پیوستگی و اصل برنولی در شاره‌هاست. رودخانه‌ را دیده‌اید جایی‌که باریک‌تر می‌شود سرعت آب بیشتر می‌شود و جایی که مسیر پهن‌تری برای جاری شدن دارد تندی‌اش کمتر می‌شود؟ جریان فرودی از شیر آب هم همین داستان را دارد. هر چه به زمین و سینک نزدیک‌تر تندی‌اش بیشتر و درنتیجه سطح‌مقطع باریک‌تری خواهد داشت. آب را کفِ سینک می‌چرخانم و با انگشت چیزهایی نامفهوم می‌نویسم. به خودم می‌آیم. افسار ذهنم را دست می‌گیرم و شیر آب را می‌بندم. 🤔 اعظم حشمتی 🤔 #فیزیک_در_زندگی 🤔 @azamheshmati_physics
0
20
نوری که نفوذی‌ست الکترون اگر سرجای خودش بند نشود یا نور می‌خورد یا نور پخش می‌کند. اگر قصد کند که از جای خود بالاتر رود، انرژی لازم است و نور جذب می‌کند. اگر پایین بیاید نور را پخش می‌‌کند. البته شیرین‌کاریش به همین جا ختم نمی‌شود. بسته به اینکه هنگام پایین آمدن پله‌پله بیاید یا چند پله را یکی کند و بیاد، رنگ نور تابشی‌اش تغییر می‌کند. در یکی از این پرش‌های رو به پایین الکترون، نوری فرابنفش تابش می‌شود، که بخشی از طیف امواج الکترومغناطیسی است. طول موج فرابنفش از نور مرئی کمتر است. اما فرکانس و انرژی‌اش نسبت به آن زیاد است. همین امر سبب می‌شود که قدرت نفوذ زیادی داشته باشد. این قدرت نفوذ به‌دردبخور است. یکی از بدردبخوری‌هایش کمک به درمان بیماری زردی در نوزادان است. چطوری؟ وقتی گلبول‌های قرمز و در نتیجه هموگلوبین در بدن نوزادان تجزیه شود، ماده‌ای به نام بیلی‌روبین تولید می‌شود. این ماده باید به کمک کبد از بدن دفع شوند. اگر کبدِ نابالغِ نوزاد توان دفع این ماده را نداشته باشد، بیلی‌روبین در خون زیاد می‌شود، در پوست و چشم‌ها رسوب می‌کند و باعث زرد شدن آن‌ها می‌شود. نور فرابنفش به دلیل انرژی و قدرت نفوذ زیادش، می‌تواند به مولکول‌های بیلی‌روبین برخورد کند و ساختار آنها را طوری تغییر ‌دهد که بتوانند راحت‌تر در آب حل شوند و از طریق ادرار و مدفوع از بدن نوزاد دفع شوند. علاوه بر این نور فرابنفش می‌تواند باکتری‌ها و ویروس‌ها را هم از بین ببرد. در نتیجه از آن برای استریل کردن ابزارهای پزشکی، اتاق‌های عمل و سطوح آلوده استفاده می‌کنند. این نور به تولید ویتامین D در بدن و درمان بیمارهای پوستی مانند اگزما کمک می‌کند. از کاربرد آن در تشخیص اسناد جعلی هم نباید گذشت. 🤔 اعظم حشمتی 🤔 #فیزیک_در_زندگی 🤔 @azamheshmati_physics
0