MadHatter
رفتن به کانال در Telegram
Mᵃᵈ ᵃˢ Hᴬᵀᵀᴱᴿ ⁽Hᵍ⁾ 🎩 کلمات باعث شکاف ترس میشن سکوت نکن 🪄 نویسندگی شغل تمام وقتم نیست ⏱️🐇 http://t.me/BluChtBot?start=62a0ac04bddfa98189
نمایش بیشتر410
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
410
گاهی حس خوشبختی ای سراغم میآید
از خودم خنده ام میگیرد
از جنس انسان
چطور میشود که در غم غرق شده باشی
و حس خوشحالی کنی ؟
و من این حس های متناقض را درک کردم
درکنار خانوادهام ، با یک مکالمه ساده ، حتی یک صفحه کتاب ، یا یک فنجان قهوه ... حتی سیگاری که با دوستانم میکشم
هزار هزار مسیر روبروی من است
و من مسئول انتخاب این مسیر و آزاد برای انتخاب غم خودم ...
با این حال گاهی هم حس خوشبختی سادهی خندهداری سراغم میآید .
#یورس
410
ولی بعد یه چیز دیگه به ذهنم میرسه.
اگر آینده واقعاً ناشناختهست، چرا فقط بدترین حالت رو براش تصور کنیم؟
شاید فاجعه ناشناخته باشه، اما امید هم ناشناختهست.
ما از فردا میترسیم چون نمیدونیم قراره چی بشه. ولی همین ندانستن یه معنی دیگه هم داره:
هنوز هیچچیز قطعی نشده.
شاید یه چیزهایی دارن از بین میرن، ولی همزمان چیزهای دیگهای دارن شکل میگیرن؛ چیزهایی که هنوز نمیبینیمشون.
شاید لازم نباشه دنیا رو نجات بدیم. شاید فعلاً همین که نذاریم مهربونی توی یه گوشهی کوچیک از دنیا از بین بره، خودش مهم باشه. توی یه رابطه، یه دوستی، یه گفتوگو، یا حتی توی یه رفتار ساده با یه آدم غریبه.
شاید پایان یه دوره، پایان همهچیز نباشه.
شاید فقط جایی باشه که یه چیز قدیمی دیگه نمیتونه مثل قبل ادامه پیدا کنه و یه چیز تازه، آروم و ناشناخته، داره جاش رو میگیره.
و شاید تنها چیزی که واقعاً درباره آینده میدونیم اینه که هنوز نوشته نشده.
پس شاید پایان، آخرین صفحه نباشه
فقط همون جایی باشه که صفحه رو ورق میزنیم ؛
410
همیشه آخر دنیا توی ذهنم یه چیز عجیب و غریب بود؛ زامبیها، فوران آتشفشان، موجودات فضایی، یه شهابسنگ که بخوره به زمین و همهچی رو تموم کنه. خلاصه یه اتفاق خیلی بزرگ و غیرعادی...
شاید چون خودِ «پایان» برامون قابل تصور نیست. «هیچی نبودن» رو نمیتونیم واقعاً تصور کنیم، برای همین وقتی به آخر دنیا فکر میکنیم، مغزمون یه تصویر میسازه؛ یه اتفاق بزرگ، ناگهانی و ترسناک که یهدفعه همهچیز رو تموم کنه.
ولی الان یه مدتیه به این فکر میکنم که شاید پایان همیشه این شکلی نباشه.
شاید یه دوره تموم بشه، بدون اینکه حتی بفهمیم دقیقاً کی تموم شد.
یه چیزهایی کمکم تغییر کنن، آدمها عوض بشن، حالوهوای دنیا فرق کنه و یه روز به عقب نگاه کنیم و ببینیم: «عجب... انگار دیگه تو همون دنیای قبلی نیستیم.»
و شاید چیزی که از خودِ پایان ترسناکتره، همین انتظارشه.
این قحطیِ مهربونی، این سیل ترس و اضطراب، خستگی آدمها و اون صدای تهِ ذهن که هی میگه:
«نکنه این هنوز بدترین قسمت ماجرا نباشه؟»
توی فیلمهای آخرالزمانی حداقل میدونی از چی باید بترسی. زامبی رو میبینی، ازش فرار میکنی. آتشفشان رو میبینی، میفهمی باید کجا بری. ولی اضطراب این شکلی نیست. یه چیز مبهمه که مدام یه آیندهی ناشناخته رو جلوی چشمت میاره و میگه: «شاید بعدش بدتر بشه.»
شاید برای همینه که این روزها آخر دنیا رو دیگه با زامبی و شهابسنگ تصور نمیکنم.
گاهی فکر میکنم شاید پایان واقعی، بیشتر شبیه از بین رفتن تدریجی چیزهایی باشه که زندگی رو قابل تحمل میکنن؛ اعتماد، امید، صمیمیت و مهربونی.
410
انسان از چه جنسی ساخته شده که هربار که نامید میشه میشکنه ،زمین میخوره ،از دست میده ... باز هم ادامه میده ،دوام میاره ،باز هم رویا میبافه ؟؟!
410
همهمان تا حدی زندانی گذشتهایم.
نه فقط به خاطر چیزهایی که به یاد میآوریم، بلکه به خاطر چیزهایی که دیگر به یاد نمیآوریم و با این حال هنوز درونمان زندهاند. گذشته گاهی آنقدر آرام به اکنون نفوذ میکند که حتی متوجه حضورش نمیشویم. ناگهان از چیزی میترسیم، دلگیر میشویم، خشمگین میشویم یا از کسی فاصله میگیریم، بیآنکه بدانیم این احساس از کجا آمده است.
ما بارها گذشته را زندگی میکنیم، بیآنکه بفهمیم در حال تکرار آن هستیم.
آنچه واقعیتِ امروز میپنداریم، همیشه متعلق به امروز نیست. گاهی تجربهای قدیمی، سالها پس از آنکه از یاد رفته، دوباره در ما بیدار میشود. حافظه فقط مجموعهای از خاطراتی نیست که بتوانیم به زبان بیاوریم. بخش بزرگی از آنچه بر ما گذشته، جایی عمیقتر ثبت میشود؛ جایی که دسترسی مستقیمی به آن نداریم، اما هنوز میتواند احساس، رفتار و حتی واکنشهای بدنمان را تغییر دهد.
برای به یاد آوردن گذشته، لازم نیست آن را ببینیم. کافی است چیزی در اکنون، هرچند بسیار کوچک، ما را به آن نزدیک کند. یک صدا، یک نگاه، یک بو، یک جمله یا حتی حال و هوایی آشنا.
آنوقت بدن، پیش از ذهن، واکنش نشان میدهد.
قلب تندتر میزند. عضلات منقبض میشوند. اضطراب یا خشم بالا میآید و خلقمان در چند لحظه تغییر میکند. ما فقط احساس میکنیم اتفاقی درونمان افتاده، بیآنکه بدانیم چه چیزی آن را آغاز کرده است.
شاید به همین دلیل است که همیشه نمیدانیم چرا از بعضی آدمها میترسیم، چرا بعضی لحظهها بیش از اندازه دردناکاند، یا چرا گاهی واکنشمان به یک اتفاق، بزرگتر از خودِ اتفاق است.
چیزی درون ما به یاد دارد، حتی وقتی خودمان نداریم.
و شاید یکی از دشوارترین بخشهای شناخت خودمان همین باشد؛ اینکه بفهمیم همیشه با آدمها و اتفاقاتِ امروز روبهرو نیستیم. گاهی چیزی بسیار قدیمی، از جایی که دیگر به خاطرش نمیآوریم، هنوز دارد از طرف ما احساس میکند، میترسد و واکنش نشان میدهد.
